از شروع تحریم ها تا پیش از اجرای توافق "تحریم ها بی تاثیر" بود، اما دقایقی پس از اجرای توافق نهایی با گروه پنج به علاوه یک "تحریم ها فلج کننده" نامیده شدند. کسی هم نمی داند که در دوره های ریاست جمهوری بعدی، قرار است که "بی تاثیر" باشد یا این که "فلج کننده" نامگذاری گردد!

پی نوشت:

1- تا کنون از شروع تحریم ها به مدت بیش از نه سال می گذرد.

2- و تا کنون از شروع توافق نهایی هنوز دقایقی بیش نمی گذرد! (زمانی که این متن در حال نگارش بوده است، هنوز دقایقی هم به اجرای توافق مانده بوده)

3- از لقمان پرسیدند نام گذاری را از که آموختی؟ گفت تی لی فی زی یون ملی!

چنان پیشرفتی را در طول این دهه ها داشته است که اگر یک روزی خارجی ها ماشین زمان را اختراع کنند، بدون شک کارخانه های خودروسازی داخلی از روی آن، مدل های متنوعی همچون: بدون صندوق، با صندوق، بدون کیسه هوا، با کیسه هوا، بدون ترمز ABS و با ترمز ABS خواهند ساخت. این تولیدات به غیر از وانت زمان بوده که مخصوص حمل بار به زمان های مختلف می باشد.

لازم به ذکر است که برای خرید وانت های زمان دوگانه سوز، باید به نمایندگی های مجاز مراجعه نمایید. همچنین برای اقشار آسیب پذیر و دهک های پایین جامعه، موتورسیکلت های زمان هم تولید شده که هم زمان با تراکتور، کمباین و فرقون زمان به بازار عرضه می گردد.

پی نوشت:

1- شعار اصلی روابط عمومی کارخانه های خودروسازی: از هر ماشینی می شود یک عدد وانتش را ساخت، حتی بوگاتی ویروون

2- پراید زمان هم هست، با هشتاد درصد وام بانکی و اقساط چهارساله. تحویل فوری، سود بازگشت تسهیلات: هفتصد و شصت و نه درصد!! (بنا به نرخ تورم در سالی که ماشین زمان در خارجه اختراع می شود)

این طور که روز به روز قیمت نفت کاهش می یابد تا زمان نهایی شدن رفع تحریم ها، تقریبا ایران باید بابت فروش هر بشکه نفت خام، چند دلار هم به خریدار بدهد. (آقا قربان دستت، بفرما، این هم سه دلار به ازای هر بشکه، امر دیگری نیست؟ پسر شانس آوردیم، الان دریای شمال، به ازای هر بشکه نفت، چهار دلار داد، همین که سه دلار معامله را جوش دادیم، جای شکرش باقیست!)

دلمان خوش است توافق کرده ایم. یعنی وقتی بعد از توافق کاری پیش می آید که کشورهای دیگر، هر چقدر هم بدنام یا گم نام، با ما رابطه یشان را قطع می کنند باید مثل "سیامک انصاری" که یکی از عمده کارهایش در سریال های "مهران مدیری" زل زدن است، زل بزنیم توی دوربین! ناخواسته به یاد سریال "دایی جان ناپلئون" افتادم. "محمدعلی ورشوچی" کجایی که یادت به خیر. خلاصه این ها از عواقب همین عکس هایی است که در اینستا گرام پست شده: من و سفارت خانه در حال سوختن، یهویی!

پی نوشت:

1- محمدعلی ورشوچی بازیگر نقش "آسپیران غیاث آبادی" در سریال "دایی جان ناپلئون" بود. خدایش رحمت کند.

از وقتی ملت تصمیم گرفتند تا عکس هر غذایی را که می پزند بگذارند توی اینستاگرام، هر پرس نیمرو با تزیینات خارجی و دکوراسیون و مبل و مان، بیش از پنج برابر چلو کباب برگ، آب می خورد. حالا این خوب بود، از وقتی تلگرام آمده، کلا آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی! از بس که ملت می دونند و می خندند، یعنی این ملت هستند که دارند می دندند!

انگار همین دیروز بود که صبح زود و وسط سرمای سخت زمستان که بارانی هم بود به دبستان می رفتم. آن قدیم ندیم ها مثل حالا نبود که طرح جداسازی دختر و پسر از دبستان به دانشگاه برسد. نه تنها دختر و پسر به یک مدرسه می رفتیم بلکه کلاس ها هم قاطی بود. آن وقت ها همه چیز قاطی بود به جز صف نانوایی که الان برعکس شده است! معلم ها هم کلی قاطی بودند برای خودشان. ناظم که دیگر جای خود را داشت!

آن وقت ها من فقط در حد زنگ ورزش از فوتبال سر در می آوردم اما همیشه می ترسیدم که معلم کلاس سوم یک روزی من را هم مثل پنالتی بکارد و بعد شوت کند به سمت در کلاس. یعنی اگر، همکلاسی هایم کمی سبک تر بودند، یک زیر طاقی تر و تمیز در حد "کاکرو یوگا" با آن ها می زد.

من نه تنها جزو بچه های بلند قد کلاس، بلکه تپل و مپل هم بودم. از بد روزگار هم انگاری ته کلاس حلوا خیرات می کردند. روزی نبود که چهار نفر از سر و کولمان بالا نروند. سر نشستن در ته کلاس همیشه دعوا بود. بارها خواسته بودم به ردیف اول بروم اما از شماتت معلم که مردی سبیلو و گردن کلفت و درشت هیکلی بود می ترسیدم. دست بر قضا تنها کسی که به اصرار ایشان حتما باید ته کلاس می نشست من فلک زده بودم. خلاصه مثل خیارشور وسط ساندویچ افتاده بودم بین دو نفر که از خودم هم تپل تر و درشت تر بودند. اصلا همان فشارها بود که تا مدت ها باعث شد بنده فقط به صورت عمودی رشد کنم.

میز و نیمکت هایمان هم از این مدل های تمام چوبی و جدا بود که سه قسمت مجزا در میزش تعبیه کرده بودند برای کیف و کتاب. بغل دستی هایم که اصلا کیف نداشتند، چهار تا کتاب را با دو تا دفتر و یک مداد را با کش می بستند و می آمدند مدرسه. بیشترین نمره یشان هم یازده و هفتاد و پنج صدم بود.

آن روز چنان باران می بارید که می توانستی طناب باران را بگیری و بروی به آسمان. خیلی هوا سرد بود و کلاس ما هم بخاری نداشت. فقط دفتر مدیر یک بخاری داشت. خلاصه همه زنگ تفریح هم می نشستیم سر کلاس. معلم هم که طبق معمول اعصاب نداشت.

زنگ تفریح اول بود. کسی جیک نمی زد. ناگهان رگ امتحانش گل کرد و گفت بنشینید تا بروم برگه های امتحان را بیاورم. هنوز از در کلاس بیرون نرفته بود که همه لات ها پریدند سر و کولمان. ناگهان آقا معلم برگشت و دو ردیف آخر را که طبق قاعده باید شش نفر در آن باشند را احضار کرد پای تخته. بعد ما را شمرد. ده نفر بودیم. اولی آمد حرف بزند چنان خواباند توی گوشش که به جایش نفر آخری همان جا می خواست گورش را بکند. یک لقد (لگد) هم گذاشت پشتش، بنده خدا تا دیوار آن طرف راهرو را دنده دو رفت.

دومی تا گفت آقا اجازه، معلم از دو تا گوشش بلندش کرد. فکر می کردم الان است که جفت گوش هایش از ته کنده شوند. لامذهب فکر کرده بود لیفتراک است. همین طور پسرک دیلاق را بالا می برد. خودش فقط آخ آخ می کرد اما شش نفر از ما به جایش گریه می کردیم. همین طوری که روی دو تا گوشش بلند شده بود، ناگهان پرتش کرد توی راهرو. یک خط کش چوبی پهن داشت، نزدیک به یک متر بود. با خط کش گذاشت زیر دست سومی و دستش را بالا آورد. بعد یک تابی به خط کش داد و کوبیدش کف دست سومی. هر دست را پنج تا می زد، یکی راست و یکی چپ! خلاصه عین تراکتور که زمین را شخم می زند و پیش می رود، این آقا معلم هم یک به یک بچه ها را شخم زد تا رسید به من.

صورتی کج و چشمانی تا به تا که معلوم نبود می خواهند گریه کنند یا برای مسخره کردن معلم دارند لوچ بازی در می آورند، گردنی کشیده و دماغی بزرگ و قوزدار، که از سرما سرخ بود و سرما خوردگی که باعث شده بود صدایم هم بیشتر تو دماغی بشود و موهایی که پس از برداشتن کلاه از سرم، هر کدام به صورت تصادفی به یک سمتی رفته بودند. لباسی آویزان و گشاد و خیس طوری که اگر کسی در دم مرا می چلاند یک کیلو آب از من و لباس هایم، می چلید. یعنی این قیافه من هر مادرمرده ای را هم به خنده وا می داشت. از طرفی هم نه تاب تیپا داشتم و نه گوش محکم برای به پرواز در آمدن. با آن همه وزن هم اگر کسی مرا با دو گوشم بلند می کرد، شک ندارم که گوشم از جایش کنده می شد. کف دست هایم هم که از سرما، خودش سرخ بود. یخ یخ. جلو تر که آمد، فهمید که کفش هایم را در آورده ام. پرسید چرا کفش هایت را در آورده ای؟

گفتم: آقا اجازه مگر نمی خواهید مرا فلک کنید؟ آمدم جوراب هایم را هم در بیاورم که دیدم صدای خنده چند نفر بلند شد. مدیر و ناظم که صدای به در و دیوار خوردن بچه ها را شنیده بودند، به در کلاس ما آمده بودند. بچه آماده به فلک ندیده بودند، که آن هم دیدند. بعد از خنده مدیر، بی اختیار آقا معلم هم خنده اش گرفت. حالا من و چند نفر باقیمانده داریم همدیگر را هاج و واج نگاه می کنیم. نمی دانستیم ما هم بخندیم یا کماکان به گریه ادامه بدهیم؟ اصلا یک وضع بلاتکلیفی بود که هنوز فکر می کنم منتظر بودند تا بعد از خنده مرا تنبیه کنند. دست آخر ما چند نفر بخشیده شدیم.

پریروزی ها، مدیر دوران دبستانم را پس از سال های فراوان در فصل زمستان، توی خیابان دیدم. دست بر قضا دوباره باران می بارید. قیافه اش خیلی تغییر نکرده بود اما گرد سپیدی بر روی موهایش نشسته بود. پس از یک چاق سلامتی کوتاه، گفت: چقدر تغییر کرده ای؟ گفتم: تقصیر روزگار است دیگر. گفت: چه کار می کنی با روزگار؟ گفتم: هیچ، روزگار یک چوب برداشته و هی می خواهد فلکمان کند اما تا ما کفش هایمان را در می آوریم، انگاری که دل مدیرش به رحم می آید و روزگار را از صرافت فلک کردن، باز می دارد. خندید و این بار، من نیز به همراهش خندیدم.... چند روزی هست که از این ماجرا می گذرد و این جا همچنان هوا بارانی است.

پی نوشت:

1- مدیر روزگار من بی رنگ است اما اگر رنگی داشت، دوست داشتم به رنگ خنده بود.

2- نوشته با عنوان "این جا همچنان هوا بارانی است" در قالب "خدای من چه رنگیست؟" به دعوت از وبلاگ "داستان یک مهندس خوشبخت" و با یادآوری "خانمی" از وبلاگ "همینه که هست..."

3- الان هم هیچی از فوتبال سر در نمی آورم، خیلی سر در بیاورم اندازه یک رییس فدراسیون فوتبال است!

4- بنده به صورت دقیق آخرین نفری بودم که معلم کلاس اجازه داد تا به جای مداد با خودکار مشق بنویسم. دو هفته بعدش پشیمان شد و مرا به حالت با مداد برگرداند!

5- بیشترین درسی که در دوران ابتدایی از آن بدم می آمد انشا بود. خودم هم باورم نمی شود که چرا این همه ازش بدم می آمد.

6- در زنگ ورزش مرا درسته می گذاشتند داخل دروازه "گل کوچیک"، جا نبود هوا رد شود چه رسد به توپ!

7- کمترین نمره تمام دوران تحصیلم، نمره یک بود، که آن را هم در درس شیرین انشا گرفتم.

اولین واکنش دنیا پس از شنیدن خبر آزمایش موفقیت آمیز بمب هیدروژنی توسط کره شمالی. این هم از منبع خبر!

اینجاست که هزینه بیست میلیاردی ساخت سریال "معمای شاه" بیشتره یا هزینه زندگی واقعی شاه در آن زمان؟!! و این که آیا این هزینه نمی تونست بهتر از این صرف هنر و فرهنگ ایران بشه یا نه؟

سفارت سوخته خریداریم، نــــمـکـیـه، نمکی

بدو، بدو تمام شد، چند عدد سفارت خانه مانده که هنوز روی دیوارشان نرفته اند. بدو بدو حراجش کردم، سفارت خانه در حد نو، بدون خط و خش و جای سوختگی، ماله چند تا دیپلمات بوده، صبح به صبح چهار تا خمیازه تویش می کشیدند، شب هم از ترس آتش سوزی توی لباس ضد آتش می خوابیدند. (می گویند، داخل یک سفارت خانه مانند خاک آن کشور محسوب می شود.)

عزیزان مینی بوس دم در حاضر است، وسایل متفرقه و محترقه را به اندازه کافی برداشته ایم، باز میل خودتان است، اگر کوکتلی، همبرگری، چیزی خانگی هم دارید، بیاورید. خلاصه سفارت خانه زیاد است، از طرفی، زمستونه خدا، هوا چه سرده، خب باید یک چیزی را آتش زد تا گرم شویم یا نه؟ به قول شاعر که فرموده: زمستونه خدا سرده دمش گرم!

لطفا کسانی که در کنکور قبول شده اند، رای بدهند

ای انار انار، انتخابات دون دونــــــــــــــــه، از فردای خود کسی چه می دونه؟ یک وقت دیدی تا چند وقت دیگر وظیفه برگزاری انتخابات هم می افتد گردن سازمان سنجش. حالا ببین کی گفتم. از شما که پنهان نیست، نه این که ناجا اعلام کرده: "مردم را که نمی شود به همین راحتی از آتش زدن سفارت خانه منع کرد"، آدم هوس می کند سیاسی هم بنویسد.

این طور که بویش می آید (این بوی بد را نمی گویم، کی ناهار لوبیا خورده؟ خودش اعتراف کنه!) از آنجایی که گفته شده نتیجه آزمون تایید صلاحیت محرمانه است، نتیجه انتخابات هم تا چندی دیگر محرمانه می شود. والا به کسی چه، که چه کسی رای آورده. حتی خود شخص نامزد!

پی نوشت:

1- به درخواست گروه فشار غیر فامیل حذف شد!

2- بعد از تحریم عربستان و چند تا کشور دیگر، فهمیدم که یک کشوری هم هست به نام جیبوتی؟ درست می گویم؟

3- این طور که در خبرها نقل است در آینده تنها عزیزانی که دست کم یک عکس بالای دیوار سفارت در پرونده داشته باشند، آن هایی هستند که از دیوار سفارت بالا رفته اند! (البته آن گونه که از سر و کله این جمله بر می آید، گوینده آن باید یک ربطی به یکی از گزارشگران فوتبالی عزیز دلمان داشته باشد که از بطن خیابان خاکی ها گزارشش را شروع کرده :) )

4- به درخواست گروه فشار فامیل حذف شد!

5- اگر در روند آتش زدن سفارت ها همین طوری پیش برویم، عربستان را که در مقدماتی زدیم، در یک هشتم هم امارات را می زنیم، یک چهارم هم سفارت انگلیس را که تازه باز شده و پای فینال هم به کوری چشم آمریکا، یکی برایش می سازیم و بعد همان را می ترکانیم و توی فینال هم وزارت امور خارجه خودمان را می فرستیم هوا تا حساب کار دست بعضی ها بیاید. (آخیـــــــــــــش، خلاصه قهرمان یک جایی شدیم)

6- پیش بینی می شود تا چندی دیگر واژه مجعول و ناشناس "پنج به علاوه یک" جای خود را به واژه ملموس و شیرین "دویست منهای یک" بدهد. (دویست تا کشورهای دیگر دنیا منهای ایران!)

7- حکم عکس با شلوارک بر روی دیوار سفارت خانه برای یک کارهایی مانند حکم عکس با شورت ورزشی برای بعضی فدراسیون های ورزشی می باشد.

8- برخی از ملت چنان بعد از آتش زدن سفارت خانه از خودشان خوشحالی در می کردند که آدم فکر می کرد دارند آهنگ "ای دل تو خریداری نداری، افسون شدی و یاری نداری" پخش می کنند. اخوی کمی خودت را نگه دار، خوبیت ندارد! لامصب شما برای اعتراض رفته بودید، مگر نه؟

چندی پیش ریخته بودیم خانه ی یکی از فامیل ها برای مراسم شیرینی خوران. آن طوری که از اسم این مراسم بر می آید بر حسب قاعده باید یک یا چند عدد شیرینی به شما بخورانند و ما از وقتی رفتیم تا وقتی که برگشتیم بیشتر در تکاپوی این بودیم که کمتر به ما شیرینی بخورانند! توی تمام این سال ها این اولین مراسم یکی از پسرهای هم سن و سالم توی فامیل است و جالبش اینجاست یک شب قبلش هم رفته بودند خواستگاری و صبحش هم رفته بودند آزمایش و بعدش هم نشسته اند سر سفره عقد. به همین راحتی. باور بفرمایید من و خانواده ام هم، همین هایی را که نوشتم را یک ساعت پیش تر از همان "چندی پیش" فهمیدیم و وقتی رسیدیم آن جا دیدیم صدای دلنگ و دولونگ خانه یشان تا سر کوچه هم می رسد!

توی فامیل های این سمتی ما رسم است که همیشه باید یک صدای گوپس گوپسی توی مراسم به پا باشد طوری که گوشت تا فردای مراسم خودش شش و هشت سرخود بشود! این به جز زمان هایی است که صدای موزیک به هر دلیلی قطع شده و اینجاست که حکم شرعی واجب می کند هر کسی که احساس خوش صدایی بهش دست بدهد و بخواهد مجلس را در دست بگیرد. تازه این دو حالت به غیر از یک وقت هایی است که از ابزارآلات نامتعارفی در جهت نواختن موسیقی فولکلور استفاده می گردد. شما از همین دبه های ماست چسکی بگیر تا سینی چای و دبه سیر ترشی و بشکه زیتون کنسروی های بازاری (از این بزرگ ها، آدم یاد بعضی خواننده های آن ور آبی می افتد که کچل هم هستند!) و ... می ترسم همین طور که عزیزان فامیل که با ادوات جدید سعی در پیشرفت و نمو موسیقی ملی دارند، یه وقت گشت بریزد وسط مجلس و همه را با سلاح های سردشان با مینی بوس بردارد ببرد.

بگذریم، خلاصه ما که رسیدیم، صدای موزیک را ضرب در دو نموودند و آن را به توان ده رساندند. یه کم دود و یک سکوی دراز کم بود تا تقریبا ورود خانواده ما که هر کدام پشت سر هم وارد می شدیم شبیه به استیج های "فشن شو" شود!

مراسم دلنگی و دولونگی تا سرو شام ادامه داشت و پس از آن به سرعت همه راهی ماشین ها شدند تا برویم المابقی مراسم را خانه عروس ادامه دهند. من نمی فهمم خب شیرینی را همین جا بخوریم یا خانه عروس، چه فرقی دارد؟ ما هم به دنبال ماشین اول به راه افتادیم.

کمی نگذشته بود که دیدیم نصفه شبی دارم صدو ده تا می روم اما ماشین های فامیل یکی پس از دیگری عرصه ی رانندگی را با "NEED FOR SPEED" اشتباه گرفته اند! خلاصه آخرین ماشین فامیل هم مانند یک خرگوشی که لاکپشت را جا می نهند، با ماشینش، ماشین ما را پشت سر گذاشت. اندکی نگذشته بود که ما تازه فهمیدیم، هی دل غافل، ما که اصلا نشانی عروس خانم اینا را بلد نیستیم!

این طوری شد که یک چند بار دوربرگردان های منطقه را دور زدیم و بررسی کردیم که دور خور آن ها در پاسی از شب مناسب خانواده هست یا نه؟ خلاصه آدم نسبت به هموطنانش احساس مسوولیت می کند. خیالتان راحت. این هفت هشت باری که ما دور زدیم، مشکل خاصی پیدا نکردیم! پس از آن طی مراسمی خصومت آمیز و چند تماس تلفنی مشکوک با شماره های ناشناس نشانی را جویا شدیم و در پاسخ به مهم ترین نشانی ای که تا کنون از کسی گرفته بودیم رسیدیم: "بیا از زیر پل، تا آخر دست راست، بعد دوباره تا آخر دست راست، بعد بیا دم در خانه عروس اینا" عزیزی که شما باشی، ولادمیر پوتین بعد از آدرس دادن دایی جان مستقیم خودش به من زنگ زد و گفت احسنت بر سامانه دایی جان شما که جی پی اس آمریکا را در دو تا جمله به خاک و خون کشید! شیر سامانه جغرافیایی تو را نخورد دایی جان که برای خودت دایی جان جی پی اسی هستی، حیف که روح خودت خبر ندارد که ما چقدر دیشب بهش سلام رساندیم!

هر طور بود با کمک خانواده های محترمی که در پایان برخی از این فیلم ها و سریال های دوزاری صدا و سیما که با بودجه ای در حدود پنجاه هزار تومان تهیه می گردند، شهردار شهر و جمعی از کسبه ی محترم منطقه، ما خانه عروس را یافتیم. اورکا و من با لباس از ماشین زدم بیرون! فکر کردید هر کسی بگوید اورکا باید لخت از حمام بپرد بیرون؟ آخر افکار هم این همه بی ناموسی؟

به خانه که وارد شدیم، پس از یک پذیرایی مختصر داشتیم  خیلی آرام و "ریلکس" یک گوشه ای می نشستیم که داماد آمد و ما را برد وسط مجلس، ما هنوز زمین سفت را زیر باسنمان احساس ننموده بودیم که دیدیم افتاده ایم وسط یک جمعیت شلوغ! چه کار کنم الان من؟ حرکات موزون از خودت نشان بده! بلد نیستم، ایرادی ندارد یک دستی برسان از بالا چهار تا سیب و زردآلو بچین، خودش می شود حرکات، آقایی که شما باشی، خانمی که دسته ای دیگر از شما باشد! ما در فکر این بودیم که کندن کدام میوه بهتر است؟ پرتقال یا گیلاس شاید هم موز هر چیزی به غیر از خرما و نارگیل، آخر آدم بدون شباهت اگر زرافه هم باشد باز هم کندن این دو قلم میوه از دستش بر نمی آید.

در همین فکرهای مسخره بودم که ناگهان دیدیم که نصف مجلس به یک سمتی رفتند! بله از خنده به سر و مغزشان می کوبیدند، ما یک چرخ زدیم ببینم چه شده؟ خلاصه گفتم آدم خوب است یه کم سنگین باشد، یک تابی خوردیم آن وسط مسط ها و بعد خیلی تیز و بز با دو تا جای خالی عرصه را بدرود گفتم و همچنان در اوج خداحافظی کردم. دردسرتان ندهم، خلاصه آن چنان درخشیدم، که ماه مجلس شدم!!!

پی نوشت:

1- تا همین امروز هم مخ و مخچه ام می گوپسید برای خودش!

2- بعدتر پاک شد!

3- این هم همین طور!!

4- دایی جان جی پی اس یک نوع موجود به نشانی اهمیت دهنده می باشد. فکرش را بکن بعد از نیم ساعت که همه رسیده اند برسی بعد با دست بگذارد پشتت بگوید: حال کردی، چطوری قشنگ رسوندمت اینجا، من کشته مرده این اعتماد به نفس هستم!

5- عزیزان من، توصیه می نمایم شما را به رانندگی مثل لاکپشت، آدم در جاده تاریک و ناشناس چه طوری صد و چهل کیلومتر بر ساعت می تواند براند؟!!

6- یک سری فامیل های آن سمتی هم داریم، کلهم اجمعین وقتی یک جا جمع می شوند، همه همزمان زل می زنند وسط میز، هر نیم ساعت هم یک نفر بلند می گوید: بله، بقیه هم در تایید ایشان می فرمایند بلی. همین!

7- بعدتر اضافه شد، یه کم بعد تر پاک شد!

آورده اند که روزی "عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار" به "شرف المعالی انوشیروان بن منوچهر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار" رسید، بقیه اش در تاریخ موجود نیست، به احتمال زیاد تاریخ نویس از خستگی بیش از حد در اثر نوشتن پی در پی اسامی این دو عزیز، وفات یافته است!!

صفحات دیگر