به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان. الهی نام تو ما را شفا، مهر تو ما را دوا، ذکر تو ما را دعا، لطف تو ما را روا، فضل تو ما را لوا، کنف تو ما را ماوا،  الهی شناخت تو شعله‌های سرکش نفس ما را آتش‌نشان، یاد تو ناآرامی‌های قلب تپنده‌ی ما را اطمینان، ای که باشی بر همه حال بر ما تو پشتیبان، خداوند بزرگ یکتای منان. الهی ستمدیدگان را پشت و پناهی و درماندگان را چاره‌ی هر بلایی و نیازمندان کویت را دست‌گیر قضایی. الهی چه عزیز است او که تو او را عزیز داری و چه خار گردد آن که تو آن را از درگاه خود رانی.

سپاس ویژه‌ی خداوند یکتای جهان است. همه‌ی دنیا بنا بر سر دوستی و عشق اوست و دوستی و عشق در دوستی سر دوست که اوست. که را یاری این است که گوید چون اوست؟ الهی بی تو نه می‌توان به سر برد و نه می‌توان راه را شناخت. فردا در موقف حساب، باشد که ما را دریابی و از لطف و احسان و بخشندگی‌ات ما را نوایی. ما را ببخش و بیامرز.

...

بیش از این دردسرتان نمی‌دهم، خداوند نگه‌دار همه‌ی ما باشد.

(بیست و ششم اردیبهشت ماه سال یک‌هزار و سیصد و نود و پنج آفتابی، کلنگ همساده پسر)

پی‌نوشت:

1- جل و پلاسمان را جمع کردیم و کشاندیم بردیم آن‌جا، اگر کسی خواست در بخش دیدگاه رایانامه‌اش را قید کند تا برایش ارسال شود. (انگری‌بردهای فامیل، بای بای :)) )

2- از همه دوستانم که تا کنون به اینجا آمده بودند و مرا در تمامی لحظه‌ها همراهی کردند تشکر و قدردانی می‌نمایم. باور بفرمایید دلم می‌خواست اسم تک‌تک کسانی که به اینجا می‌آمدند را اینجا بنویسم. اما شاید که نام کسی در این میان جا بماند. پس می‌گذارم به عهده خودتان. به قول "بلدالملک" در سریال "قهوه تلخ" در بخش دیدگاه همین پست، نام، پیشه و قصدتان از ورود به کاخ را برای همیشه به یادگار بگذارید.

3- ای بیان، ای که مخ آدم را می‌گذاری لای منگنه بس که نازی، ای سرویس‌دهنده‌ی خوب در زبان پارسی، خداحافظ. با اخترام به بیان و تشکر برای خدمت‌رسانی بی مزد و منت ایشان، نام کلنگ را برای همیشه همین‌جا نگه می‌دارم و با خود به دنیای بی‌ناموسی وردپرس نمی‌برم. کلنگ تک است، شعبه ندارد، مثل غلام‌قلی قلی‌زادگان از روستای قل‌آباد ممسنی در کشور قل‌دون. یک چیز یکتایی است بی‌شرف. لازم به ذکر است که این وبلگ تا زمان حیات بیان و در صورت تمایل آن عزیز هوادار اهالی اهل قلم این‌جا باقی خواهد ماند و به دست بنیان‌گذارش منفجر نخواهد شد. نه مانند قبلی‌ها که در بلاگفا و پس از آن در پرشین‌بلاگ خودم با تی‌ان‌تی منهدم‌شان کردم. این هم به خاطر آن است که بیان عکس تبلیغ پفک نمکی و لواشک زردآلو را در گوشه وبلاگم نمایش نداد. مگر این که بیان به دلیل به روز نشدن تیشه به ریشه‌اش بزند، گفتم که فردا پس‌فردا این‌جا ترکید نگویید کار کلنگ بوده است.

4- می‌رسیم به قسمت هیجان انگیز ماجرا و معرفی کلنگ در دنیای واقعی، این که من کیستم و چیستم چه دردی از شما دوا می‌کند؟ اصلا چقدر من الکی خودم را تحویل می‌گیرم؟ به قول اجنبی جماعت Who cares !!؟ 

4- در پناه حضرت دوست خوش و خرم روزگار بگذرانید. با اجازه خواجه‌ حافظ شیرازی که چه خوش فرموده‌اند:

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست

5- پیشنهاد می‌نمایم مطالعه بفرمایید: گزارش لو رفته تیم‌های گشت نامحسوس !!

6- بفرمایید تمشک! (خدایی‌اش یک خل وضع از بیان برود، خیلی هم بهتر است)

کلنگ همساده پسر نه وزیر شهنشاه بود و نه در فضل کمالی داشت و نه در استعداد جمالی، کار و زندگی او برین دعوی سه شاهد عدل‌اند و سه حاکم راست، و نیز کلنگ پسری شوخی مذهب بود و شوخی مذهبان به غایت متنسک و متقی باشند و روا دارند که مومنی به خصمی یک جمله، نامش در وبلاگ کلنگ بماند، و خدم و حشم و انگری‌بردهای فامیل او بیشتر آن مذهب داشتندی که او داشت، و خواننده‌ای بود در این میان (که نمی‌دانم چه کسی مجبورش کرده بود؟) که چنین از ایشان، روزی کلنگ را نظر آمد:

...

لذا بنده با همان وجه تمایز فرق دو مفهوم طنز و تمسخر را به خوبی می دانم، این شما هستید که در تشخیص مصادیق دچار اشتباه شده اید. این طنز شما دقیقا از همان تمسخرها بود...
+
استعدادها و توانایی های شما بیشتر از پرداختن به این مسائل سطحی است...(لغویات)
+
منبع!

...

کلنگ را استوار نمی‌آمد، تا جوابش را ننوشتی، پس صفحه‌کلید برگرفت و بنوشت در کلنگستان:

...

بسم الله الرحمن الرحیم، ایهاالقاضی بالبیان مع کوکل‌کروم1 و قدرت تمییز بالا در تمسخریجات، چه کسی مجبور کرده شما را به خواندن این لغویات؟ و ادامه جواب را به مرحوم ایرج‌میرزا واگذار نمود!

والسلام و علیکم و الرحمه الله و البرکاته

...

و فضلا دانند و بلغا شناسند که این کلمات در باب ایجاز و فصاحت چه مرتبه دارد، لاجرم از آن روز باز، این کلنگستان همه دیدگاه‌ها را نیازمند تایید ثانویه بگرداند و تا باد چنین بادا.

پی‌نوشت:

1- کوکل‌کروم: مقصود همان گوگل‌کروم است، / Google Chrome / : یک مرورگر می‌باشد!

2- شما را به خواندن شعری بی‌ربط از ایرج میرزا دعوت می‌نمایم:

...

در سردر کاروانسرایی

تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را

از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا، خلق

روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه‌سر از درون مسجد

 تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق

می‌رفت که مؤمنین رسیدند
این آب آورد و آن یکی خاک

یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفته‌ای را

با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست

رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی

چون شیر درنده می‌جهیدند
بی پیچه زن گشاده‌رو را

پاچین عفاف می‌دریدند
لب‌های قشنگ خوشگلش را

مانند نبات می‌مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر

در بحر گناه می‌تپیدند
درهای بهشت بسته می‌شد

مردم همه می‌جهنمیدند
می‌گشت قیامت آشکارا

یکباره به صور می‌دمیدند
طیر از وَکَرات و وحش از جُحر

انجم ز سپهر می‌رمیدند
این است که پیش خالق و خلق

طلاب علوم روسفیدند
با این علما هنوز مردم

از رونق ملک ناامیدند

...

3- با تشکر از بیان که تا کنون سنگینی وزن بنده و نوشته‌های لغ و لغو بنده را تحمل نمود، سلام بر سرویس‌های وبلاگی بلاگ‌اسپات و وردپرس، سلام بر توییتر، سلام بر یک جایی که با احتمال فراوان می‌خواهم بروم آن‌جا. تا ببینیم که خدا چه می‌خواهدو نظر دوستان و انگری‌بردها چه می‌باشد.

روزی برجام هشتاد و هشت خواهد آمد

و پیامی خواهد آورد

خواهد آمد دستاوردی به اصول‌گراها خواهد داد

سوراخ قلب بقیه رآکتورها را سیمانی دیگر خواهد بخشید

آب سنگین را خواهد گفت: چه تماشا دارد آب معدنی‌های سبک غیر بهداشتی

هر چه فرزاد حسنی است از صدا و سیما بر خواهد چید

اصلاح‌طلب‌ها را خواهد گفت: فهرست آورده‌ام، فهرست امید

هر چه قفل است را پاره خواهم کرد

فقط با یک دانه کلید

من گره خواهم زد دست و بال کاترین اشتون را به دماغ آنگلا مرکل

ابروهای جان کری را با لنگ‌های بانو سوسانو

و به قول بعضی‌ها

آب‌ها را خواهم ریخت آن‌جا که دارد می‌سوزد

صندوق ذخیره ارزی را با قلوه سنگ هم که شده یک بار برای همیشه پر خواهم کرد

تا دیگر هیچ وقت خالی نشود

مگر این که مردم فلسطین دوباره سنگ کم بیاورند

برجام هشتاد و هشتم خواهد آمد و سر هر دیواری یک خبرگزاری کار خواهد گذاشت

که اعلام کنند برجام آمد که آمد، قیمت‌ها همچنان آن بالا بالاهاست و هیچ پایین نیامد!

پای هر کالا افزوده بر ارزشش مالیاتی خواهم کاشت

تا جایی که از قیمت کالا هم بیشتر شود

و شما را خواهم گفت: چه شکوهی دارد

افزایش قیمت خودرو

برجام خواهد آمد و

آشتی خواهم کرد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد1

و اگر دوباره مشکلی پیش آمد

برجام خواهم داشت!!

(کلنگ همساده پسر با کمک سهراب سپهری)

پی‌نوشت:

1- نور خواهم خورد: به عقیده کارشناسان خاورمیانه، در کشورهای حوزه خلیج همیشه فارس، تنها چیزی که در صد سال آینده خوردن آن می‌تواند رایگان بماند، نور خواهد بود، از این رو است که دانشمندان سعی در تولید سلول‌های پوستی سبزینه‌دار هستند تا انسان‌ها بتوانند در قرن آینده به وسیله‌ی فتوسنتز زندگی خویش را پیش ببرند.

2- دستاوردهای برجام تمام مشکلات کشور را حل کرده‌ است. لازم به ذکر است که این شعر هیچ ارتباطی با این لینک ندارد.

اگر چه دردسر می‌دهم، اما چه می‌توان کرد که نشخوار وبلاگ‌نویس، ارسال پست است. وبلاگ‌نویس پست هم که نفرستد دلش می‌پوسد. ما یک رفیق داریم اسمش "جمعیت غیور فارسی زبان‌های موجود در شبکه‌های بی‌ناموسی اجتماعی خارجی" است. این "جغفزمدشباخ" که همان مخفف اسم این رفیق ماست، بیشتر از چند سال است که موی دماغ ما شده است و در روزهای کنونی ول کن قضیه کپی برداری پوستر نمایشگاه کتاب نیست. می‌گویم کبلایی! تو از همه مسایل کتاب و کتاب‌خوانی نمایشگاه کتاب، فقط چسبیده‌ای به کپی بودن پوستر و کیفیت بد سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌ها در مقابل قیمت بالای آن‌ها و صف طولانی "فست‌فود"ها و دیگر هیچ!

آخر سر هم یک "حسنی می‌آیی بریم حموم" می‌خری و می‌اندازی روی زمین و می‌نشینی رویش و "کورن‌داگ" متعالی‌ات را میل می‌نمایی. عزیزمی، باز هم به قربان غیرت تو "جغفزمدشباخ" بروم که با این همه درگیری‌های روزانه که فرصت مطالعه را از شما گرفته، یک گوشه‌ی چشمی هم به پوستر نمایشگاه کتاب انداختید.

پی‌نوشت:

1- صحبت از کتاب "حسنی" پیش آمد، یاد "فرزادش" افتادم. پیشنهاد می‌شود دیدگاه‌های این لینک را مشاهده بنمایید.

2- نکته‌ای که بنده از "فیلم پشت‌صحنه‌ی تمرین فرزاد حسنی و جمشید" دریافت نموده‌ام این بود که بیایید با تمرین قبلی توهین کنیم نه به صورت بداهه و هردمبیل، با تشکر از صدا و سیمای پندآموز و مهربان که از کتاب هم یار مهربان‌تری است.

3- بدون هیچ ربطی اینجا را همین طوری مطالعه بنمایید.

محسن قرایتی: چرا حوزه علمیه سایت خنده حکیمانه ندارد که نیازی به خندوانه نداشته باشیم؟ اگر ۵۰ هزار طلبه ۵۰ هزار خنده حکیمانه ایجاد کنند دیگر نیازی به صرف این همه هزینه برای خنده مصنوعی نخواهیم داشت.

...

بسته پیشنهادی:

1- مجری برنامه خندوانه از آقای رامبد جوان به محسن قرایتی تغییر یابد.

2- نام یکی از برنامه‌های تلویزیونی محسن قرایتی به خندوانه تغییر یافته و رامبد جوان مجری برنامه ماه عسل شود.

3- اقبال واحدی مجری برنامه نود شود.

4- سحر قریشی مدرک منجق دوزی بگیرد.

5- خونتون؟ خونشون؟ اتاق تمساح‌ها؟

6- برنامه مفرح فقط پشت صحنه فرزاد حسنی با جمشید

7-

8- دشواری؟ دشواری نداریم اینجا

9- بسم الله الرحمن الرحیم، روز قدس

10- آخه سیصدهزارنفر ده درصده؟ سیصدهزار نفر از چند نفر ده درصد میشه؟ (پاسخ: هان!؟)

11- مرگ بر آمریکا، بگو مرگ بر ...

...

پی‌نوشت:

1- پاسخ احتمالی رامبد جوان: بسم الله الرحمن الرحیم، رحم الله من یقرا فاتحه مع الصلوات.!!

2- از این کوتاه‌تر بنویسم، همین چهار تا خال مویی هم که روی سرم باقی مانده است، می‌ریزد.

3- شاعر می‌فرماید:

رامبد که خنده زورکی قرایت می‌فرمودی همه عمر

دیدی که چگونه قرایتی، زورکی خندوانه گرفت؟

نخود، لوبیا، خربزه، کله‌پاچه، بویینگ، پوشک بچه، شیرخشک می‌فروشیم. بیا این ور بازار، جانم؟ این‌ها؟ این‌ها جنسینگ است با نمک بویو. کیلویی چندرغاز. چه شده؟ چه خبر است؟ گفتم این‌جا دیگر مشتری ندارد یک دکان ماده فروشی در آن راه بیاندازم.

چند وقتی است که می‌خواهم بنویسم، یا وقت نمی‌شود یا تا وقت سر و کله‌اش پیدا می‌شود سایر عوامل مزاحم همچون ارتش جولبون جدید و چوسان قدیم پشت هم ردیف می‌شوند تا نگذارند که کلنگ چهار خط بنویسد. خب، حالا که هم وقت پیش آمده و هم گوش شیطان کر، سرمان خلوت شده است، هیچ یادم نمی‌آید قرار بود از چه بنویسم؟

ای خرچنگ مقدس خودت کمی این حافظه تخته شده‌ی کلنگ وبلاگ‌نویس را یاری بکن. حالا که بحثش پیش آمد باید از شما بپرسم که به نظر شما می‌شود کلنگ را یک وبلاگ‌نویس دانست؟ در روایت هست که اگر چهل تا وبلاگ‌نویس شهادت خوبی  یک وبلاگ‌نویس دیگر را بدهند، آن وبلاگ‌نویس یک وبلاگ‌نویس است!

راستی شما قبل از وبلاگ‌نویسی قورباغه خود را قورت داده‌اید؟ من "بز" خودم را قورت داده‌ام. مشکل این‌جاست که بز هم شاخ دارد و هم جفتک می‌پراند، برای همین توصیه می‌کنم شما چیز زنده قورت ندهید. بهتر نیست به جای آن از "گوشت گوسفندی" استفاده کنید؟ یعنی البته اگر وسعتان می‌رسد. وگرنه همان "سویا" هم قورت دهید قبول است. اسکلت مرغ هم هست، چه فرقی دارد، همان مرغ است دیگر، همان خاصیت مرغ را هم دارد. آن طرف‌ترش هم پای مرغ می‌فروشند. شیر ارزان هم هست، صد و بیست تومنی‌اش هم هست، تازه دو تا هم می‌دهند!! (به کل متن از دستمان در رفت و وارد داستان فیلم بی‌پولی شدیم!)

با این نوشته‌های پرت و پلا به سوی همین خورشید قسم که خودم هم فهمیدم که لازم به شهادت وبلاگ‌نویس‌های دیگر ندارم. ناگفته معلوم است که "بز" درونم کار خودش را کرده با شاخ زدن‌ها و جفتک‌پراکنی‌هایش، همین یک چس مثقال عقلم را زایل کرده است.

راستش از همان اولش می‌دانستم که هیچ موضوعی برای نوشتن ندارم و شاید خیلی زود این پیش‌نویس را به مانند آن مطالب هرگز منتشر نشده‌ام حذف کنم اما با خودم گفتم یک بار هم که شده بگذارم هر چی که در لحظه نوشتن به ذهنم رسید را بنگارم. واقعا نمی‌دانم ته این نوشته قرار است به کجا بکشد یا چه باشد، انتظار هم ندارم کسی آن را بخواند، فقط حسب الامر جناب "بز" درون دارم این کار را انجام می‌دهم. حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم که با این اوصاف کنونی من، شاید هم من یک "خر" به جایش قورت داده باشم.

به قول خارجی جماعت "لت سی"، الان از چی بنویسم؟ آهان، جایی خوانده بودم که وجه مشترک همه دولت‌های بعد انقلاب در ایران بر سر داشتن بدهی‌های میلیاردیشان به زمین و زمان است.

خوب باز هم بیایید و بگویید که "دکتر" با "دکتر" فرق دارد. بله "دکتر" با "دکتر" فرق دارد مثل گوجه فرنگی که با گوجه فرنگی فرق دارد، بعضی‌هایشان یک دسته‌ی دینگالایی بالای سرشان دارند و بعضی‌هایشان ندارند اما سر و ته آن‌ها یک چیز ثابت است، گوجه فرنگی!

تازه چه معنی می‌دهد با اقتصاد مقاومتی ما گوجه‌ی فرنگ را باید بخوریم، همین گوجه باید ایرانیزه شود، فرهنگی شود، بشود گوجه فرهنگی. هم مشکل فرهنگ این آب و خاک حل می‌گردد و هم یک مقداری اقتصاد مقاومتی‌اش بیشتر می‌شود. چه شده؟ چرا چرند می‌نویسم؟ والا اگر بدانم؟ بگذارید پای "بز" درونم، "بز" است دیگر، شعور ندارد.

بگذریم، اصولا در این مملکت وقتی یک دولتی بخواهد مملکت را تحویل یک دولت دیگر دهد، این طوری می‌گویند که این مملکت بی خط و خش، بدون رنگ، در حد نو، در دست یک "دکتر" بوده، صبح به صبح می‌برده می‌زده به زمین و زمان بدهکارش می‌کرده، شب به شب هم صحیح و سالم می‌آورده در پارکینگ، پارکش می‌نموده. هفت هشت تا پالایشگاه نفتی هم دارد که سر پا هم هستند اما محصولاتش خریدار ندارد. وضع بازار را که می‌دانید، بد جوری راکد است، فعلا فقط پول بشکه درمی‌آید. آن هم اگر دربیاید، یا به فرض مثال یا محال، اگر درآمد، سر از مالزی و تاجیکستان و بورکینافاسو در نیاورد!

...

به زمین و زمان بدهکاریم

هم به این، هم به آن بدهکاریم

به رضا قهوه‌چى که ریزد چاى

دو عدد استکان بدهکاریم

به على‌ساربان که معروف است

شترِ کاروان بدهکاریم

شاخى از شاخ‌هاى دیو سفید

به یلِ سیستان بدهکاریم

مثل فرّخ‌لقا که دارد خال

به امیر ارسلان بدهکاریم

نیست ما را ستاره‌اى، اى دوست

که به هفت آسمان بدهکاریم

مبلغى هم به بانکِ کارگران

شعبۀ طالقان بدهکاریم

این دوتا دیگ را و قالى را

به فلان و فلان بدهکاریم

دو عدد برگ خشک و خالى هم

ما به فصل خزان بدهکاریم

هم به تبریز و مشهد و اهواز

هم قم و اصفهان بدهکاریم

به مجلات هفتگى، چندین

مطلب و داستان بدهکاریم

قلّک بچه‌ها به یغما رفت

ما به این کودکان بدهکاریم

مبلغى هم کرایه‌خانه به این

موجرِ بدزبان بدهکاریم

پیروى کرده‌ایم از دولت

به تمام جهان بدهکاریم

...

با یادی از روان‌شاد، عمران صلاحی که خدایش بیامرزد، روحش شاد.

...

...

پی‌نوشت:

1- در ادامه شعر:

یک دو تا، پست وبلاگی خوب

به همه دوستان بدهکاریم

...

2- اتاق من علاوه بر تخت و میز و صندلی و قفسه کتاب، یک جای منحصر به فرد هم دارد که به آن می‌گوییم "جا میمی". یک وقت‌هایی "میم"، پس از ورود به اتاق من به سمت "جا میمی" رفته و طوری به صورت صاف صاف و به پهلو راه می‌رود تا در جایش قرار بگیرد که انگاری دارد کامیون را دنده عقب پارک دوبل می‌نماید. یک فندوق عقل داشت، آن هم با جفتک "خر" درونش زایل گشت. فقط دو تا پرتقال توی کله‌اش مانده که مثل سنگ چش دار از "جا میمی" دارد من را می‌پاید. یک طوری به من نگاه می‌کند انگاری ایرباس سیصدوسی‌اش را دزدیده‌ام آوردم داخل کمد اتاقم پنهان کرده‌ام!

3- این قدر این مدت سر و صورت من جوش زد که دارم به "کلنگ بِی‌گُم" تبدیل می‌شوم.

4- کاش اتاق من یک جا "جنیفری" هم داشت، بعضی‌ها که فکر پلیدشان به سمت "لوپز" رفته است لطف کرده و آن را به سمت و سوی خانم "لارنس" تغییر مسیر دهند. اگر این شانس من کلنگ است، دست بالایش اتاق من یک جا "دکتری" گیرش می‌آید یا ته ته آن، یک جا "جومونگی"!

5- بچه که بودم شنوایی‌ام چندان تعریفی نداشت، حالا هم چندان تعریفی ندارد، به قول مادرم که می‌گوید تو فقط مثل نردبام قد کرده‌ای بروی آسمان آش بیاوری. هم کوری، هم کری، هم شلی، هم همیشه خدا بوی "بز" می‌دهی، خدا به داد آن بیچاره‌ای بیافتد که می‌خواهد زن تو بشود، پرسشی که پیش می‌آید این است که مگر در آسمان آش می‌پزند؟ مگر یکی از وظایف نردبام آوردن آش از آسمان است؟ لابد دیگر. خلاصه، یک آقایی داخل خیابان با ماشینش می‌رفت و هی داد می‌زد: "حسن، حسنِ، حَـــــــسن" . مدت‌ها فکر می‌کردم بنده‌ی خدا به دنبال پسرش می‌گردد. چند سال بعد فهمیدم طرف خربزه فروش بوده و داده می‌زده: "عَسل، عَسلِ، عَـــــــــسل" !!

مخدوم مهربان من، وزیر محترم امور یک چیزی و یک چیزهایی

...

از آن زمان که رشته‌ی مراودت حضوری گسسته و شیشه شکیبایی از سنگ فیش حقوقی میلیونی برخی کارمندان بیمه مرکزی شکسته، اکنون که مدت چند سال افزون است در وانفسای بیکاری جوانان و نوجوانان و خردسالان، که نه از طرف امتیازات مادی دوبرابری، بخش غیردولتی بریدی و سلامی و نه از جانب رسانه‌ها و جراید قاصدی و پیامی، طایر مکاتبات را پر بسته و کلبه مراودات را در بسته.

...

ای وای بر مدیری کز یاد رفته باشد

فریاد در دهانش، چون باد رفته باشد

...

آه از حقوق نصفه، در سازمان بیمه

چون از نهاد ایشان، فریاد رفته باشد

...

مخلصان را امشب استعفایی نهاده و اسباب نامه‌ای ترتیب داده، دلم پیاله، مطربم ناله، اشکم سراب، جگرم کباب. اگر شما را هوس چنین قبول استعفایی افتی و به چشم یاری به مدیران کویت نظری!

ماییم و چند تا کارمند با حقوق میلیانی

بسم‌الله اگر حریف این‌هایی

پی‌نوشت:

1- متن استعفای رییس کل بیمه مرکزی

2- انگاری دور، دور استعفا است. رییس سازمان صدا و سیما نیز چندی پیش استعفا داده بودند. امان از دست بعضی برنامه‌ها، که مانند زرشک مزه دارند!

3- از سایر مدیران محترم، دعوت به عمل می‌آید که در راستای هر چه با شکوه‌تر برگزار کردن هفته‌ی استعفا، پیشاپیش متن استعفای خود را نوشته و ضمن پیوستن به صف استعفا، از هل دادن سایر مدیران به شدت پرهیز نمایید.!

بعدتر اضافه شد:

4- استعفای مدیر شبکه مستند

همان طور که می‌دانید هوا نقش به سزایی را در شکل‌گیری حیات داشته است. همچنین باید به عرض برسانم که علاوه به نقش هوا در زندگی روزمره موجودات و گیاهان موجود در کره زمین، هوا نقش عمده‌ای را در تولیدات داخلی نیز داشته است. در حمایت از کالای داخلی همین بس که در دوران کنونی خوشبختانه به یک برهه‌ای از تولیدات چیپس و پفک رسیده‌ایم که میزان هوای موجود در این محصولات و مقاومت بسته‌بندی آن‌ها تا نود درصد کیسه هوای خودروی ملی پراید رسیده است. پرسشی که پیش می‌آید این است که عزیزان دل برادر در کارخانه چیپس و پفک از روی دست سازندگان پراید کپی‌برداری نموده‌اند یا کیسه هوای پراید را از روی بسته‌بندی‌های چیپس و پفک الگو برداری کرده‌اند؟

برادر کارخانه‌دار، یک مقدار ماده هم داخل بسته‌بندی چیپس و پفک قرار دهید متشکر می‌شویم! هر چند جفتش به کل ضرر دارد. همان هوایش را آن‌قدر زیاد کنید تا سهم صد در صدی داخل بسته‌بندی به هوا تعلق گیرد. خلاصه این که تولیدات ملی خیلی هم بهتر از تولیدات چین است، اگر این چینی‌ها یک دقیقه استراحت بکنند.!

پی‌نوشت:

1- این طوری که در چین روایت شده است انگاری اول خداوند زمین را خلق کرد و بعد، ساخت بقیه چیزها را به چینی‌ها واگذار نمود!

2- گفتیم دوره، دوره‌ی هواداری است، ما هم هوادار یک چیزی باشیم، این شد که هوادار، هوادارها شدیم.

یکی از ویژگی‌های طبیعی بودن در این دوره زمانه چنین است که وقتی با اجتماعی هر چند کوچک در صف انتظار دریافت خدمت می‌باشد، مانند هایپرمارکت‌ها و سوپرمارکت‌های شلوغ، مطب دکتر، مکان دریافت معاینه فنی خودرو، صف نانوایی، مکان تمدید بیمه‌نامه شخص ثالث و خلاصه از این دست مکان‌ها به سرعت محاسبه نمایید که فرد مورد نظر روزی چقدر کاسب است، خودمانی‌ترش این که روزانه چقدر پول درمی‌آورد وگرنه لطف کنید و خودتان را به همان مطب دکتری که پیش‌تر ذکر شد، تحویل دهید. با تشکر، ستاد رفع نگرانی نسبت به کارمندان کم درآمد!

پی‌نوشت:

1- جوان‌های روعن پالمی این دوره را نبین که تا از خانه قهر می‌کنند در لاتاری دریافت گرین کارت ثبت‌نام می‌نمایند، بنده به عنوان یک جوان روغن نباتی خور و با همه‌ی سرمایه‌ی در گردش خودم، بزرگ‌ترین بخت‌آزمایی تمام طول دوران عمر ارجمندم همین تصویر زیر بوده است و بس.

2- با توجه به شانس قلی بنده هم همیشه کوچک‌ترین بادکنک موجود قسمت این‌جانب می‌شده است. باشد که شما خریداران برنج و چای خارجی با وعده خودرو پرهیزگار شوید.

3- به چه کسی قسم که من گناه دارم، آخر هر روز از بنده به عنوان کارشناس داوری قد "میم" استفاده می‌شود، در پایان هر سری هم کاشف به عمل می‌آید که بنده نه تنها مادرزاد کور بوده‌ام بلکه هر روز نیز بر میزان کوری‌ام افزوده می‌گردد، آخر چطور می‌شود یکی که مادرزاد کور است، بیشتر کور بشود؟

4- شنیده شده آقای فرزاد حسنی نسبت به دیدگاه‌های توهین آمیزی که دریافت کرده، ناراحت شده‌اند. لابد ایشان با خودشان فکر می‌کنند که سناریو توهین به ایشان نیز مانند سناریو توهین ایشان به جناب آقای "نورگلدی" همه از پیش تعیین شده بوده و هیچ عمدی در کار نبوده است! به قول ایشان زرشک چه دارد؟ لابد مزه دارد!

با توجه به این که روابط اندر میان دو دولت فخیمه روس و انگلیس به ما ربطی ندارد بهتر است ما برگردیم و به همان روابط ناموسی میان ایران و کره‌ی جنوبی بپردازیم. فکر کرده‌اید که سریال "کیف انگلیسی" است مگر؟ به ما چه که دولت انگلیس یا روس فخیمه است یا فهیمه؟ اصلا چه معنی می‌دهد دولت فخیمه باشد یا فهیمه؟ دولت باید یک چیزی در مایه‌های "هوشنگ سگ سبیل" باشد یا "ستار سگ دست"، کم کمش باید یک "غلام‌قلی‌خانی" باشد برای خودش. مثل دولت "شاپور اصغری" کره‌ی شمالی و از این دست دولت‌های قدر و خفن و همیشه در صحنه.

البته نه آن صحنه که بی‌تربیتی دارد. از همین صحنه‌ها، که برادر صدا و سیما همیشه یک تکه رنگی می‌گذارد روی یقه و برخی نقاط لباس "دمی مور" و "جنیفر لارنس" و امثالهم. بقیه بازیگران را نمی‌دانم اما بنده نظرم به نظر خانم "لارنس" نزدیک‌تر است. نبینم کسی به خانم "لارنس" چپ نگاه کند ها، گفتم که از اول حد و مرز شما را به عنوان یک بیننده عام مشخص کنم. به ویژه برای خبرنگارهای ول و پلاس این تارنمای مجعول و بی‌هویت و خاله‌زنکی "تی وی پلاس".

طرف تا دیروز فرق "تاس‌کباب" را با "کچل‌کباب" نمی‌دانسته و سر کوچه‌یشان از فرط بی‌کاری با تناوب زمانی ده ثانیه تسبیح می‌چرخانده، حالا با دویست گرم میکروفون و یک کیلو جلیقه‌ی خبرنگاری خودش را حمل و نقل کرده آن ور آب‌های نیلگون خلیج بمبیی، برگشته به خانم کنار دست "محمدرضا گلزار" که نمی‌دانم اسمش چیست گفته: "تو رو خدا بگویید شما ازدواج کرده‌اید یا نه، بلکه خیال بیننده‌های ما راحت شود"!!!!

اول از همه بگویم: بنده که این مصاحبه را می‌دیدم هیچ مشکلی با مسایل ناموسی آن بازیگر خانم کنار دست "محمدرضا گلزار" نداشته‌ام و هیچ خیالی هم ناراحت نکرده بودم. اما "رییلی؟ وات ایز رانگ ویت یو؟" این همه راه را کوبیدی رفتی برای فیلم "سلام بمبیی" که این را بپرسی؟! خب این را همین‌جا در تهران ضبط می‌کردی و چهار تا لیچار و دری و وری هم به ناف آن خانم بازیگر می‌بستی و یک چهار تا بچه‌ی پا به ماه هم می‌نوشتی به پای بعضی‌ها. دیگر این همه راه رفتی که بگویی آقای "محمدرضا گلزار" یک "پارتنر" حرفه‌ای است یا خیر؟

حالا انگلیسی پرسیدنش در حلق "غلام‌قلی". پا شده رفته هندوستان، از آبدارچی تدارکات گروه فیلم‌برداری و رفتگر محله که در صحنه فیلم‌برداری حاضر بوده گرفته تا سر دسته شورشیان چچن در کوه‌های قفقاز پرسیده "به نظر شما محمدرضا گلزار به عنوان یک پارتنر چطور است؟ حرفه‌ای است؟ بگویید تعارف نکنند!" چطور می‌خواهد باشد؟ الان بیایند بگویند صد نفر را عقد موقت نموده است راضی می‌شوید؟ اصلا "گلزار" به درد نمی‌خورد برای بازیگری، راحت شدی؟ الان شب خوابت می‌برد؟!(به قول دکتر، مشکل جوانان ما الان این است؟ تعداد بچه‌های محمدرضا گلزار است؟ یا چه می‌دانم، شلوار جین و لباس چسبان است؟)

یک مقدار از "نجف‌زاده" یاد بگیرید. یک کمی ادای دایه مهربان‌تر از مادر در بیاورید و یک عکس دل‌غشه مکش‌مرگ‌ما را با پرچم آمریکا نشان دهید و هر چی بدبختی در ایران هست را بیاندازید گردن نقض حقوق بشر در ینگه دنیا.

چی؟ خیلی خیلی سخت است؟ خب دست کم بشوید شبیه همین آقای "مرآتی"  خودمان که همیشه سرش یک کلاه جنگی است و وسط رزمایش و جنگ با دشمن فرضی همیشه دست به یقه است. چی؟ خطر دارد؟ امکان دارد هنگام جنگ به دلیل داشتن ریش‌های بسیار بلندتان با داعش شما را اشتباه بگیرند؟

در این صورت شبیه همین آقای "حسینی بای" خودمان باشید. آن هم نمی‌توانید؟ حال و حوصله جمع کردن مردم به دور خودتان به سبک مسابقه محله را ندارید.

خب دست کم یک مقدار شبیه آقای "اقبال واحدی" باشید. صبح به صبح مستقیم به یک آبادی بروید و در حالی که دارید با گفتن سلام و صبح خیر، خودتان را طی یک عملیات انتحاری منهدم می‌کنید و با یک نفس چهل کیلو ریزگرد سمی را در تهران قورت می‌دهید فریاد بزنید: "مردم پنجره‌ها را باز کنید و ببینید هوا چه عالیست، سلام تهران، سلام شهر بدون آلودگی هوا، سلام مستقیم، سلام راست، سلام آبادی" چی؟ آن هم سخت است؟

جان هر کسی دوست دارید دست کم شبیه آقای "حمید معصومی‌نژاد" باشید. این طوری دیگر مهم نیست چه می‌گویید، فقط وقتی چهار تا کسبه مشغول اعتراض به دیر آمدن ماشن جمع‌آوری زباله هستند با دوربین بپرید بیرون و یک جملاتی بر ضد سیاست‌های اتحادیه اروپا عنوان فرموده و آخرش هم خودتان را خیلی شیک و مجلسی معرفی کنید و یک "رم، ایتالیا" هم ببندید تنگش. چی شده؟ هزینه رفت و برگشت به اروپا را هم ندارید.

خب همین‌جا در تهران لابه‌لای شمشادها پنهان بشوید. شبیه آقای "محسن حاجی‌لو" بودن که دیگر کاری ندارد. یک چهار بار از توی شمشادهای پارک ناگهانی می‌پرید بیرون و در مورد پول قبض آب و برق ملت را سین جیم می‌نمایید. چی؟ این هم نمی‌شود.

حالا که پایتان را کرده‌اید درون یک کفش که الا و للا باید یک توهینی، توپی، تشری در کار باشد، خب بروید کنار دست مجری محبوب تلویزیونی جناب آقای "فرزاد حسنی". دست کم اگر ایشان به کسی در تلویزیون ملی جلوی چشم همه بیننده‌ها توهین می‌کند به یک ایرانی توهین می‌کند، دیگر هنوز این قدر وضعش خراب نشده که پا بشود برود فرنگستان به بازیگر زن سینمای بالیوود گوشه کنایه بزند به این صورت که "تو که این همه می‌خندی، چرا فیلم طنز بازی نمی‌کنی" تازه خود مترجم برگشته به ایشان گفته بنده این سوال را ترجمه نمی‌کنم، خوبیت ندارد! چی؟ قبول افتاد؟ خب، خدا را شکر، می‌دانستم در همین مملکت هم جایگاه مناسبی برای شما وجود دارد. این همه پتانسیل توهین حیف است یک گوشه‌ای هرز برود. خب نهادینه کردن را گذاشته‌اند برای همین وقت‌ها دیگر.

پی‌نوشت:

1- روزی از آقای "فرزاد حسنی" پرسیدند ادب مجری‌گری را از که آموختی؟ گفت: خطای 404، صفحه مورد نظر پیدا نشد!

2- جناب قاضی به همین قرآن قسم مقوای این عکس رو در آورده‌اند دوستان در اینترنت:

صفحات دیگر