هر لحظه امکان دارد "بری" از درب این بوستان وارد شود! لابد می گویید باز این قاطی کرد! شاید هم فکر می کنید "بری" اشتباه نوشتاری است و قرار بوده کلمه ی "پری" را نگارش نمایم؟ برای این که وقت خودمان و خودتان و سرکار "پری" خانم و اتاق تمساح ها را بیشتر نگیریم، باید به خدمت شما سروران گران مایه عارض شوم که آن جمله ی ابتدایی، ساده شده ی (یا شاید هم سخت شده ی) این ضرب المثل است که می گوید:

هر دم از این باغ بری می رسد.

اینجا یک آقای نیمه فوتبالیستی ذکر نموده اند که "پذیرش دانشجویان ایرانی توسط آمریکا، نشانه ضعف نظام آموزشی این کشور است."

از آن جایی که بنده که هیچی ذهن ندارم (کلنگ اگر ذهن داشت که بهش نمی گفتند کلنگ!) باقی ماجرا را حواله می دهم به "ذهن زیبا"ی خودتان! اگر خوب دقت کنید، می بینید که این آقای رسایی یک شباهت هایی هم به آقای "جان نش" دارند اما به چه صورتی، آن را دیگر نمی شود اینجا بیان کرد! این جور مقایسه ها قباحت دارد. آدم هی سرخ و سفید می شود جلوی مانیتور، یک لحظه فکر کردم نیروی انتظامی یا برادران پنیر سفید فتا سر رسیده اند که هی نور قرمز و سفید می افتد روی صفحه ی نمایشگر. علت این همه نجابت من هم این بوده که خداوند عالم بنده را مانند ایشان برای ایراد جمله های دندان شکن طراحی ننموده اند! من توی صف سهام عقل و شعور ایستاده بودم که گفتند تمام شد، بروید یک سال دیگر بیایید، و از آن جا که مهلت انقضای بنده در نه ماه کاری تمام شده بود، بی بهره از عقل و شعور، پای بر این کره ی خاکی نهادم! بگذریم چون من اگر بخواهم همین طور ادامه دهم، یک عالمه آسمان ریسمان می بافم به یکدیگر، من هیچی، شما چه گناهی کرده اید؟

در راستای گل به خودی این مدیر محترم (که در واقع ترکیبی از نام"مسی" و تکنیک "استاد اسدی" و سماجت "علی دایی" در زمینه ی فوتبال می باشند) در طی سخنرانی بسیار گیرا و جذابی که ارایه فرمودند، توصیه می شود تا سایر ممالک اجنبی نیز چاله چوله های نظامشان را هر چه سریع تر مرتفع نموده و مزاحم این مملکت و ملت عزیزش نشوند. از این رو بندهای زیر برای شفاف سازی اذهان اجنبی جماعت بیان می گردد:


1- آمریکا: از ارسال دانش آموز و دانشجو و دانشمند به آمریکا به صورت شدید خودداری می گردد. بروید خودتان برای خودتان دانشمند تربیت کنید.
2- آلمان: از این به بعد صادرات خودروی لوکس و سلطنتی "پراید" به آلمان ممنوع خواهد بود،  یک کمی زحمت بکشید برای خودتان صنعت خودرو سازی درست کنید، عجب گیری کرده ایم ها.
3- فرانسه: باز خوب است شما پژو دارید، اصرار الکی فایده ای ندارد، خودروی "پیکان" را به هیچ وجه به فرانسه صادر نخواهیم کرد،  چی؟ خودروی چندمنظوره ی "سمند" را می خواهید؟ بروید ببینیم بابا، خیلی عزت بگذاریم روی سرتان فیلم پرتاب "سمند" به مریخ را یک بار در جشنواره فیلم فرانسه شرکت می دهیم.
4- استرالیا: نبینیم دیگر از ایران تقاضای مهاجر داشته باشید، بروید از عربستان، هندوستان و افغانستان و سومالی تقاضای مهاجر نمایید. عراق؟ نه فکر نمی کنیم عراق مهاجر اضافه داشته باشد، هر چه دارد توی بمب باران به آن دنیا مهاجرت نموده اند.
5- برزیل: اصلا چه معنی دارد هی ما گاو و گوسفند بپرورانیم، منجمد بنماییم و بعد زرتی بفرستیم آن جا که شما تناول نمایید، میرزا، مشتی دیگر گذشت آن زمان، که می شستیم پشت بام، پهن می کردیم روی بام، !! ببخشید، امواج قاطی شده، گرفت به کانال کناری! به گیرنده هایتان دست نزنید لفطا! (به جان کلنگ بلدم، ببین: لطفا)
6- هندوستان: ارسال هر گونه مواد خوراکی از قبیل برنج، برنج نما، برنج پلاستیکی و چای و سایر محصولات به هندوستان در حکم همکاری با مفاسد اقتصادی از جمله"ب.ز" و "ر.ز" و "ژ.ز" و "انی سینگ.ز" می باشد.
7- مالزی: اخوی به مسول لبنیاتتان بگویید دیگر از صادرات پالم به مالزی خبری نیست، کمی هم شیر و ماست سالم بدهید ملتتان بخورند بد نیست ها، خدا را خوش نمی آید هی پالم را رنگ می کنید جای لبنیات می اندازید به مردم.
8- روسیه: خودتان را بکشید هم امکان ندارد، خیلی عزت بگذاریم سرتان، یک بدنه موشک شهاب یک و نیم هست، ماله یه آقای دکتر پادگان بوده، صبح به صبح می رفته آموزش نظام جمع، یکی دو باری هم بدنه ی موشکش را بیست و سی نشان داده. بی رنگ، بدون موتور و کلاهک. همینی که هست.
9- اسپانیا: فوتبالیست نداریم، برتر که هیچی، دسته یک هم هیچی، شاید زیر گروه استان های محروم یک چند تا باشند به کارتان بیاید. به الکلاسیکوی امشب که نرسیدند ، اگر خدا بخواهد برای فصل بعدی، چه کار کنیم دیگر، دلمان نمی آید مردم اسپانیا بدون فوتبالیست بمانند.
10- کشور تنبل و بیکار و همسایه، چین: دیگر شور هر چی واردات از ایران است را در آورده اید، از در بیرونتان می کنیم از پنجره می آیید داخل، داداش من شما چشمانت تنگ است توقف مطلقا ممنوع را شبیه پاک یادت نره می بینی، ایراد از خودت نیست که، ذات طبیعتت این است، اما این ها دلیل نمی شود که، هر چی جنس توی مملکتتان است مال ایران است، استفاده هم می کنید و بعد می آیید می گویید جنس ایرانی بد است!

11- این بند به درخواست کار گروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه رایانه ای حذف شد !!

کشورهایی که در بالا فهرست شده اند که حساب کار دستشان آمد، بقیه که اصلا عددی نیستند که بخواهند توی فهرست باشند، روابط عمومی تهیه فهرست خط و نشان

پی نوشت:
1- بری جان یک دقیقه آمده بودیم خودت را ببینیم، همش توی بوستان مشغول رسیدن بودید.
2- یکی بیاید مرا صادرات کند به کشور دچار ضعف سامانه آموزشی تا عبرتی شود برای سایر کشورها!
3- کشورهای فلسطین و سوریه و عراق و یمن، هیچ نگران نباشند، کما فی السابق صادرات خرده سنگ، قلوه سنگ و انواع دیگر سنگ ها همچنان پابرجاست، سی و یک دقیقه از نیم ساعت اخبار در همه ی کانال ها نیز کماکان به شما تعلق دارد!!!
4- برادر واحد مرکزی خبر، خدا قوت، ما که بیننده هستیم ترکیدیم بس که اخبار متنوع دیدیم، شما که هر روز تهیه می نمایید چه می کشید!
5- پارسال گفتم، امسال باید بیشتر بگویم، توبه، توبه، مرا از دست این کلنگ نجات دهید!

دورتان بگردم، خب چرا تا وقتی می شود مساله را با بیل و کلنگ حل کرد، به خیر و خوشی بنشینیم و گفتگو کنیم؟ (چشم، کوتاه تر می نویسم، نمی خواهد از همین الان توی دلتان به من بد و بیراه بگویید، حالا یک پرانتز این ور و آن ور که دیگر چانه زدن ندارد. باشد چرا می زنید، بیا بستم این پرانتز را)

به نام خدا، سلام (به قول بعضی از این مجری های تازه به دوربین رسیده !! )

لابد می گویید باز چه شده؟ می گویم مملکت پر از سوژه است، می گویید کدام سوژه؟ روایت داریم "به تعداد مدیران مشغول به کار یا مستعفی یا بازنسشته، سوژه وجود دارد برای رسیدن به خدا" می گویید نه؟ امتحانش شاید به قیمت بیرون ریختن محتویات دل و روده یتان تمام شود.

"جناب آقای اسماعیل نجار: مردم در سه استان سیل زده(ایلام،لرستان و کرمانشاه) که آسیب دیدند ابراز خوشحالی می کردند."

متانفتامین؟ آمفتامین؟ ب کمپلکس ب دوازده؟ چی ؟ اسپکتورانت با دیفن هیدرامین کمپاند؟ خدایا مگر خودت نمی بینی؟ تو یه کاری بکن!

"جناب آقای اسماعیل نجار: ممکن است یک روستایی علوفه خود را در این سیل و باران از دست داده باشد ولی در سال آینده با این رشدی که قطعا با این بارندگی،علوفه خواهد داشت در مناطق چرای گوسفندان،خوب این اقتصاد را متحول می کند."

یک، دو، سه، همه بگویند:

مدیر مدیره، خود مدیره، مدیر مدیره، خود مدیره، .... و ادامه تا آخر برنامه، همین جوری به سبک بچه های خنده بازار.

اخوی، برادر، قارداش، "brother"، هرمانو، ادیوس! سیل برد، هیچی ندارند، برد، فوت بکش کف دستان را! بــــــــرد. سیـــــــــــــــل. سیل. همان که آب دارد تویش. سیل، آب گل آلود و لجن مانند، یک بخشه، سیل!

این مردم تنها مردمی در طول تاریخ بودند که خود خدا هم پس از شنیدن این مصاحبه، دلش می خواست دکمه ی "Undo" را برایشان فشار دهد اما "BackUP" نداشت، بی خیالش شد. خوب شد این بندگان خدا بیشترشان زنده هستند، وگرنه امکان داشت بقیه دنیا فکر کنند از خوشحالی مردند!

راستی، شما چطورید؟ علوفه در چه سطحی انبار شده؟ سیل؟ نه، نشنیده ام. سیل آمده؟ کجا؟ ایلام؟ ایــــــــــــــــلام خودمان؟ پس خدا را شکر، بگویم بچه ها واردات کاه و علوفه را لغو کنند، آخر امسال قرار است به خودکفایی علف برسیم، آن هم چه علفی، درجه یک، میدهی دام و طویور بزنند بروند فضا، علف با قوت سیل.

(اینجا، فیلم فلاش بک می خورد و یکی با صدای بهمن هاشمی لطفا بگوید: حدود پنج ســــــــــــال قبل)

"جناب آقای اسماعیل نجار:  مردم منطقه زلزله زده از ایمان و اعتقاد بسیار بالایی برخوردار بودند به عنوان مثال در بازرسی های ما یک منزلی مشاهده شد که سه دیوار آن در اثر زلزله فرو ریخته و یک دیوار که عکس دکتر احمدی نژاد بر آن نصب شده بود خود مردم با اعتقاد راسخ و محکم خود اذعان داشتند که رییس جمهور محبوب و دلسوز ما خدمات فراوانی برای مردم به ویژه روستاییان انجام داده و می دهد و اعتقاد آنها بر این بود که لطف و نظر خداوند بوده که این دیوار فرو نریخته است."

یعنی عصات توی حلقم، مهندس، دکتر، حالا هر شغلی، کله پز، آمپول زن و ...

تنها چیزی که اکنون به خاطرم می آید متن یک موسیقی بند تنبانی است از خواننده محبوب دل ها، واویلا، واویلا !!

آفتاب نشوید باز بروید زیر ابرها

مروارید نشوید بروید ته دریا

رودخانه نشوید بروید قاطی سیل ها

اگه این جوری بشود، واویلا

واویلا، واویلا ....!! (البته این موسیقی کمی روان تر خوانده شده، چون ما عصا توی حلقمان گیر کرده، به این سر و شکل در آمده)

پی نوشت:

1- خانم، از این کوتاه تر که دیگر نمی شود. (خانم یا آقا چه فرقی دارد؟، آقایان هم باید حجاب را رعایت کنند، چی می گویم من؟! والا اگر خودم هم بدانم!، منظورم طول نوشته بود، چه کسی به لباس شما کار دارد، اصلا "پشتیبانی" بپوش آن هم بدن نما! )

2- دوستان از بلایای طبیعی نترسید، هر چه باشد، از خود ستاد بحران که بیشتر رحم و مروت نشان می دهند.

3- عزیزانی که مزارعاشان بیشتر سیل نوش جان کرده، لطفا بیایند پیش پیش مالیات بر ارزش افزوده پول سیلاب مزارعشان را حساب کنند.

4- جناب آقای اسماعیل نجار کیست؟ شخص خاصی نیستند، در مقطع کنونی، ریاست محترم سازمان مدیریت بحران کشور هستند !

5- داشتیم نیمرو می خوردیم، اخبار این ها را نشان داد، مدیونی اگر فکر کنی، نیمرو، زنده شد، آنقدر خندید تا دوباره به نیمرو تبدیل شد و مرد!

6- یک نفر رفته بود توی تعزیه و شمر الکی را گرفته بود زیر مشت و لقد، ایشان هم باید یک ربطی به ستاد بحران داشته باشند؟ نه غلام؟! آن قدر خندیدم که سوسپانسیون نیمرو با آب از دماغم زد بیرون!

خیالت راحت شد، این قدر بارید تا سیل آمد. خدا رحمت کند رفتگان شما را هم. همین طور که روی تخته چوبی که پیش از این به عنوان در اتاقم از آن یاد می شد، نشسته ام و روی سیل مانند هاکل برفین در حال حرکت به سوی پاکستان هستم، در حال به روزرسانی این وبلاگ نیز می باشم.!! تا باشد که کمی دلسوز پیدا بشود توی این مملکت قدر ما را بداند، خب هر کسی به طریقی فرار مغزها می کند، ما وسعمان همین قدر بود! نخند، خدا کلنگت می کند ها، نمی دانم پس تاثیر آن همه صدقه که داده بودم چه شد، (به خبری که هم اکنون از "روابط عمومی بخش رفع بلایا توسط صدقه" از آن دنیا رسید توجه نمایید: عزیز من این صد تومنی های پاره ای که تو می انداختی توی صندوق خیلی وقت است که از فهرست دفع بلایایی مانند سیل خارج شده، والا همان سی سال پیش هم که توی فهرست بود، کمر سازمان رفع بلا را شکسته بود، اصولا فکر نکن چون این دنیا، آن دنیاست و آن دنیا، این دنیاست !! زیاد توفیری با هم دارد، اینجا هم چند تا مدیر بزرگ داشت (منظور آن دنیاست) که اختلاس گر از آب در آمدند، یکی دو تا تاجر نفتی هم داشت، نفت می فرستادند جهنم، پولش را واریز نکردند به وزارت خانه، فعلا دو سال است توی برزخ به سر می برند، خلاصه نه این که در این دنیا (منظور آن دنیاست !! قاطی کردم از خودما!!) همه ی آمریکا و اروپا و کشورهای پیشرفته را فرستاده ایم جهنم، فعلا دارد با مدیریت عزیزان عرب و فارسی زبانمان می چرخد، کمی اوضاع قاراش میش است. نفت نیست، الان چند سال است جهنم یخ شده، ستاد بحران هم گفته بزار فعلا یخ بزنند تا پول نفت تکلیفش معلوم شود. از طرفی این گرسنه های آفریقا هم که هر چی باغ بود توی بهشت، از بیخ و بن خورده اند، یک سری هم همش می خواهند بروند فلسطین را آزاد کنند، هر چه بهشان می گوییم بابا جان این دنیا دیگر فلسطین ندارد، به خرجشان نمی رود، یک سری دیگر هم دنبال کار می گردند، البته این یک سری بیش از چند صد میلیون نفر را تشکیل می دهند که بیشترشان آن دنیا (منظور این دنیاست) هم بیکار بودند و بیکار دار فانی را وداع گفته اند و ... خداییش با این تورم ما از عهده خرج و مخارج خودمان هم بر نمی آییم، سیل و زلزله هم دیگر شامل بیمه رفع بلا نیست، شکایت دارید، بنویسید بیاندازید توی صندوق صدقات تا در آینده به آن پاسخ داده شود!)

با این ندایی که داخل پرانتز آمد، همان شانس آوردم الان روی در اتاقم در حال مسافرت به خاور دور می باشم.

همین طور که روی در اتاق داشتیم صبحانه میل می فرمودیم، تلویزیون هم طبق معمول داشت برای خودش یک سری اراجیف پخش می نمود، (حالا شما فرض کن تلویزیون هست، خرجی ندارد که) یک هو لابه لای اخبار گفت که کارشناسان بر این عقیده اند که سقوط هواپیمای مسافربری روسیه در خاک مصر نمی توانسته در اثر اصابت موشک بوده باشد، اصولا در آن ارتفاع نمی دانم چند هزار متری، باید اتفاق دیگری افتاده باشد و این که داعش اعلام کرده که سقوط هواپیمای روسی را بر عهده می گیرد، به احتمال قوی نادرست می باشد.!

شما فکر کن، طرف آن قدر مسوولیت پذیر بوده که تا شنیده هواپیمایی سقوط کرده و هیچ بنی بشری پیدا نمی شود تا مسوولیت آن را بر عهده بگیرد، به روابط عمومی اش گفته تا اعلام نماید که ما مسوولیتش را بر عهده می گیریم! آدم این همه مسوولیت پذیر! این همه مسوول! این همه به مسوولیت پذیری اهمیت دهنده! سالی هف هش بار توی این مملکت هواپیما از آن بالا چنان خودش را به خاک می مالاند که انگار بمب اتم زده اند، آن وقت یک نفر هم پیدا نمی شود که بگوید بنده مسوولم، از لقمان پرسیدند مسوولیت پذیری را از که آموختی؟ مانده بود بگوید از مدیران داخلی ایران یا تروریست های داعش! خدایش اش کار سختی است ولی چون لقمان همیشه برعکس جواب می دهد، گفت مدیران داخلی!

الان حدود یک هفته است که سیل آمده نصف ایلام را برده تا افغانستان، (نصف دیگرش را هم، همین طور دارد می برد، هر وقت ایستاد خبرش را به حضور شما بزرگواران خواهم رساند) نه هواشناسی گردن می گیرد نه ستاد بحران که چرا خوب اطلاع رسانی نکرده اند، که برخی هم وطنان عزیزمان در اثر این حادثه تلخ جان خود را از دست داده اند. نمی دانم یادتان هست یا نه که چند وقت پیش یک طوفان در تهران موجب بروز چند میلیارد خسارت مالی شد، ستاد و بحران و هواشناسی هیچ کدام در مورد آن هیچ اطلاع رسانی ای که نکرده بودند، هیچ، تازه دو قورت و نیمشان هم باقی بود که خیلی عزت سرتان می گذاریم که جواب سوالات شما را پس از طوفان می دهیم.

از آن حادثه به بعد، هر وقت اخبار هواشناسی را می دیدم، کارشناس در حال گفتن این جمله ها بود:

"...نیمه ابری و در برخی نقاط همراه با بارش پراکنه و در برخی نقاط همراه با باد و بارندگی، لطفا توجه داشته باشید که امکان دارد در اثر بارش باران، سیل جاری شود (یکی از غیب ها و پیشگویی هایی بزرگ زمان ما، جد در خالق) و طوفان بیاید و خدا را چه دیدی شاید یک زلزله ای هم آمد، گردباد را بعید می دانیم اما خدا، گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری، از این رو شاید ملخ ها هم حمله کنند و..."

یعنی نشد یک بار این تلویزیون (فرقی نمی کند کدام کانال باشد، حتی شبکه های استانی) بگوید باران می بارد اما خطر بروز سیل نمی رود! عزیز من ظاهرا این دوستان هواشناسی آن قسمت از ادبیات پارسی را که داستان چوپان دروغ گو در آن ذکر شده بود را نخوانده اند، خب هر دفعه که باران بیاید، سیل نمی آید که، (یا اگر هم بیاید، آن هایی را که هواشناسی گفته نمی آید را سیل می آید!) این قدر گفتید بروز سیل که حکایت شما هم شده حکایت چوپان دروغ گو.

از سیل رسیدیم به سقوط و از سقوط رسیدیم به سیل! خدا آخر و عاقبت این نویسنده را به خیر ختم کندتا همین طور کلنگ از دنیا نرود.

پی نوشت:

0- یک رفیقی داشتیم توی کارشناسی می گفت: قاطی کردم از خودما، یا آستینت چه دست قشنگی داره!! ما که درکش نمی کردیم!

1- خودم می دانم، یعضی لغت ها غلط املایی دارند، عمدیست عزیز من، یک جوری عقده های اول دبستانم را خالی می کنم!

2- خودم می دانم ده تا پرانتز که توی یک پرانتز نباید باز کرد، این ها هم ناشی از اثرهای پی نوشت اول است.

3- خودم می دانم که به لحاظ روحی روانی مشکل دارم، این ها به کسی ربطی ندارد!

4- خودت میدونی عزیزی!

5- والا دروغ چرا، اصلا قرار بود درباره نحوه انقراض مردم دنیا و به ویژه مردم ایران بنویسم، بس که سوژه هست توی این مملکت آدم نمیداند کدام را بچسبد!

6- تا یادم نرفته بگویم، یک سری ها هم هنگام ورود به بهشت در اثر مسدود شدن راه های خروجی دوباره مرحوم شدند، که به این دنیا باز گشتند!

7- خیرش را ببینی، هم در دنیا و هم در آخرت، این مدیریت دنیا را بسپار به اهلش، بچسب به مملکت خودت، جان مادرت آن دنیا را هم ول کن کلنگ همساده ی پسر، کمی عاقل باش، مثل لقمان، نه؟؟ لقمان سنگین است؟ پس مثل لقمه (لقمان کوچک) یا دست کم لقمک! اینم نه؟ پس چی؟ قمک؟ مک؟ م؟ میم؟ باشد یه کم شبیه به میم باش! از همین جا به میم عزیز که از اتاق کناری توی لپ تاپش این خزعبلات را می خواند سلام می کنم :))

هر چقدر فکر می کنم که به چه طریقی این شعرهای دوران کودکی را فرا گرفته بودم، هیچ فایده ای ندارد. با این شفته ها و خل و چل هایی که در دوران کودکی من با آن ها می رفتم مدرسه، شانس آوردم که تا حالا سر از تیمارستان در نیاوردم، البته این را هم بگویم که مدرسه ی ابتدایی ما خودش از یک تیمارستان کامل چیزی کم نداشت. توش پر بود از آدم های عجیب و غریب. بعضی ها که اصلا انگار آدم فضایی بودند.

نمونه اش هم کم نبود، برای مثل یک هم کلاسی داشتم هر وقت می نشست روی نیمکت باید میز روبروی نیمکت را بغل می کرد. یعنی دو تا پایش را حلقه می کرد دور یکی از پایه های میز و آن را می چسباند به خودش، با دستانش هم بالای میز را محکم می چسباند به سینه اش! اصولا اگر با میز ها و نیمکت های قدیمی آشنا باشید باید یک صحنه ی عجیبی توی ذهنتان شکل گرفته باشد، از قضا من هم با این بنده ی خدا همیشه هم میز بودم، یعنی گرفتار بودم از دستش، میز ما در کل دوران پایه ی ابتدایی همیشه کج بود توی کلاس. هیچ کس هم هیچ توجهی به این حرکات ایشان نداشت. من را هم که می شناسید (واقعا می شناسید؟ !!) هم کم رو بودم و هم خجالتی، تا کلاس پنجم این رفیق ما هر سازی زد من با آن می رقصیدم. تا این که یک روز معلم کلاس پنجم ما که خدا خیرش دهد این موضوع را خودش فهمید.!! (یعنی با آن آی کیو ایی که من از ایشان سراغ دارم، همین که فهمید باید به ایشان نوبل صلح را اهدا می نمودند)

این رفیق ما که ذکر خیرش بود، کمی هم عجیب و غریب بود. مثلا زیر گلویش یک عالمه مو داشت. شبیه به ریش دکتر بزی توی "پسر شجاع". اصلا چون هیچ کس حاضر نبود با او هم میز شود و از آن جا که من هم شامل این قضیه می شدم، ما دو تا همیشه می افتادیم گَل هم. تا یادم نرفته بگویم که موهای سر این دوست ما هم شبیه به برادران "تاچیبانا" در "فوتبالیست ها" بود.

بگذریم! از کجا به کجا رسیدم، داشتم می گفتم که هیچ یادم نمی آید منبع و منشا این شعرها چه کسی بود، اما هر کسی که بود، متعلق به همان مدرسه بود. چند وقت پیش که داشتم از خیابان رد می شدم به صورت اتفاقی یکی از آن شعرها را که در ابتدای بازی برای تعیین "گرگ" به کار می بردیم، شنیدم.

حالا شعرش چه بود؟ سوال خوبیست. این بود:

ده، بیست، سه، پونزده !!

(یعنی چی؟ چرا از ده شروع می شود، خب به درک، بعدی اش بیست است، پس باید بعدی اش هم سی باشد، اما به طرز حیرت آوری می شود سه !! چرا سه؟ هر که این شعر را سروده تا اکابر بیشتر سواد نداشته، رد پای معلم پنجم ابتدایی ام به چشم می خورد، خلاصه هر طوری بوده سی را تقسیم بر ده اول می کنیم می شود سه، پونزده را کجای دلم بگذارم؟ تا اینجا که خوب است، ادامه اش را نمی دانید چه جفنگی می شود)

هزار و شصت و شونزده !!!

(اصلا اینی که این بالا نوشته شده عدد هست؟ خب مرد حسابی شصت را با شانزده جمع می زدی می شد هفتاد و شش، غلط نکنم شاعر این شعر به موهایش شامپو پرژک را با گلرنگ قاطی می زده، ریشه های موهایش کلفت شده بودند رفته بودند توی مخش، کلا از مخ به عنوان منبع تغذیه موی سر استفاده می نمودند این بزرگوار)

هر کی میگه شونزده نیست، هفده، هجده، نوزده، بیست !!!!

(بنده ی خدا روانی را هم رد کرده بوده، یک چیزی ماورای علوم ریاضیات بوده، نیوتن و لایپ نیتس و اویلر نوکرش هم نمی شدند، نه تنها ریاضی دان بوده بلکه مهربان هم بوده، شاعر هیچ اجباری را در پذیرفتن عدد یاد شده به عهده شنونده نمی گذارد، با زبان روشن بیان می کند که هم خودش مجنون است و هم ما که دور هم آن را می خوانده ایم، یعنی ما از ده شروع می کردیم، بعد از کلی قر و قمیش می رسیدیم به بیست)

(هشدار: از این قسمت به بعد داستان سیاسی اقتصادی می شود، یعنی این بقیه شعرش مرده را در قبر می خنداند، چه برسد به مرغ پخته توی دیس با کلی رب انار و آلو)

خاله پیرزن خونه نیست !

(جـــــــــــــــان؟ خاله پیرزن کیست دیگر؟ این وسط علوم ریاضیات چه غلطی، ببخشید چه کاری می کنند این عزیز دل؟ خونه نیست که نیست، به ما چه ربطی داشت، شاید رفته بود توی کدو تا قل بخورد! اصلا این که آدم توی کدو جا می شود یا نه، پیشکشتان، پیرزن که توان راه رفتن ندارد، چه طوری آن همه قل خورد و نمرد؟ بعد می آیند به ما می گویند جوان دوره ی روغن نباتی، خب عزیز من شما اصل احترام به بزرگتر را کردی توی کدو همین جوری قلش دادی تا خانه ی بچه اش، بعد می خواهی جوان دوره زمانه ما چی باشد؟)

او رفته به انگلیس "یا به روایتی دیگر" آخه رفته انگلیس

(پیرزن است دیگر، شاید هوس کرده برود اروپا را آخر عمری بگردد، به ما چه؟ مگر ما فضول مردمیم؟)

تا بخره خودنویس

(خیالتان راحت شد؟ سبک شدید؟ این هم دلیلش، فقط به خاطر خریدن یک خودنویس که آدم راهی سفر فرنگ نمی شود؟ همین کارها را کردید الان مملکت دچار بحران واردات و مصرف گرایی شده است دیگر، پیرزن را فرستاده بودند انگلیس تا یک خودنویس بخرد، آخی، طفلک قانع هم بوده، خودنویس این ور قحط بود ایشان را یکه و تنها فرستادید آن ور دنیا؟)

خودنویسش گرونه، دونه ای یه قرونه "یا به روایتی دیگر" خودنویسش گرونه، قد یه زعفرونه !!

(نخست باید بگویم که بنده به صورت رسمی با خواندن این شعر فهمیدم که ما مشکل تورم را از همان زمان واردات خودنویس به ایران تا کنون داشته ایم، ببین یه قرون چه ارج و قربی داشته برای خودش. دوم این که زعفران از همان قدیم ها یک کالای لوکس حساب می شده است، نشانه مرفه بی درد بودن، بوده است. مرفه اش را کلمه گران نشان می دهد، اما بی درد بودنش را خودم فهمیدم! سوم این که کجای دنیا گران بودن را با قد می سنجند؟ به جان عزیزش، شاعر این شعر هر چی بوده، سالم نبوده)

تمام شد دیگر، اینجای کار کلمه ی "قرونه" یا "زعفرونه" به هر کی می افتاد ایشان "گرگ" تشریف داشتند. بقیه اسم نداشتند، به صورت رندوم ما می دویدیم تا این "گرگ" بدبخت بی نوا دستش به یکی دیگر بخورد، از آن به بعد آن شخص جدید "گرگ" بود. گاهی در یک کشاکش تنگاتنگ ده بیست بار "گرگ" بین دو نفر عوض می شد، یعنی یکی این می زد تا بیاید در برود یکی می خورد، باز یکی می زد، یکی دیگر می خورد. مصداق کامل این شعر بود که می گفت: زدی ضربتی، ضربتی نوش کن !!

خداییش دیگر نای نوشتن ندارم. وگرنه قرار بود سایر اشعار را هم پیاده سازی بنمایم برای شما عزیزان. همین جا از محبت سرشار همه ی شما که تقریبا دو برابر پیام های پست قبلی، پیام خصوصی ارسال فرمودید پیشاپیش تشکر می نمایم! آدم نمی داند باید با خصوصی هایش بیشتر حال کند یا عمومی هاش.

پی نوشت:

1- الوعده وفا، این هم یک پست ناب سرشار از اشعار زیبا و معانی آن!

2- دوستان اگر نسخه ی دیگری از این شعر را به تصحیحی علامه قزوینی یا عبدالحسین زرین کوب دارند ارسال کنند!

3- همان طور که همیشه گفته ام و می گویم: مادرم مرا در کودکی پیش روانشناس برده و تست کرده، بنده سالم هستم!!

4- عزیزانی که تقاضای بررسی و تحلیل "گاو حسن" را دارند، جلسه بعد حتما حضور داشته باشند.

5- گاهی فکر می کردم که کنج میز، حکم ناموس هم کلاسی ام را دارد، یک جوری بغلش می زد، گویی همسرش را در آغوش گرفته!