بله، یک سال عید سیزده بدر (به در!) تصمیم گرفتیم تا بدون این که با باقی فامیل قاطی شویم صبح زود به دل طبیعت بزنیم و همچون خاری دراز در چشم نحس سیزده و برخی اقوام و دوست و آشنای حسود فرو برویم. تصمیم گرفتم تا علاوه بر بساط جوجه، بساط کوبیده را هم به پا کنم.

پدرجان از همان اول گفت که حوصله کوبیده ندارد. به من هم گوشزد کرد که اگر از پس کوبیده بر نمیایی از همین حالا بگو، بعد شرط کرد اگر کوبیده بسوزد یا بریزد یا هر چه، همان خاری را که قرار بود در نحسی سیزده فرو برود را به یک جای من می تپاند تا عبرتی برای پسرعموهایم شود. تازه شرط کرد که در مسیر با Maximum شصت تا می رانی و آهنگ بندتنبانی گوش نمی دهی. فوق فوقش رادیو فرهنگ یا یک چیزی مثل رادیو معارف.

صبح زود از خانه زدیم بیرون. شش صبح رسیده ایم وسط جنگل، ما که رسیدیم جنگل خودش هنوز خواب بود. باران خیلی آرام و نم نم می بارید. جنگل هم خیلی خلوت بود. یعنی اولش خوب بود ولی کم کم هر چه گذشت هم بر شدت سرمای هوا  افزوده می شد و هم بر تعداد خانوارهای اطراف ما. یک ساعت از اول صبح نگذشته بود که، تقریبا وسط جنگل با ترافیک بزرگراه شیخ فضل الله نوری هیچ فرقی نداشت.

آنقدر خانواده اطراف ما نشسته بودند که انگاری داشتند فرو می رفتند توی دهن همدیگر. بی دروغ اگر دماغ من و سبیل مرد خانواده کناریمان هم زمان کمی بلندتر بود، با هر چرخش سر من، دماغم توی سبیلش یک تابی می خورد. یک پسر بچه تخسی هم کنار ما بود که هی ترقه می انداخت و با هر صدای مهیب ترکیدن همه تا شعاع ده متری هم زمان با هم نیم متر درجا می پریدند بالا. مادرش هم به جای کشیدن گوشش، هی قربان صدقه بانمک بودن پسرش می رفت. یک پیرمردی هم با آفتابه رفت لا لوی درختا محو شد.

خلاصه ما به هر ضجه و مویه ایی بود پدرجان و مادرجان را راضی کردیم که مایه کوبیده را بر سیخ بکشیم. بعد از گوگل کردن نحوه کوبیده زدن و تمرین ذهنی شروع کردیم به سیخ زدن کوبیده. باد سرد ول کن ماجرا نبود. زغال ها و چوب هایی که داشتیم هم، خوب نمی سوختند. مرد سبیلو همچنان توی دهانمان بود و پسرک هم آتش می سوزاند. پیر مرد هم سر و کله اش پیدا شد. رنگ و رویش بازتر شده بود.

جا برای کباب درست کردن خیلی کم است. نزدیک است قطع نخاع شوم. دیگر کم کم داشت حواس پنجگانه ام به دوگانه تبدیل می شد. سیخ های جوجه را گذاشتم روی زغال. بعدش هم کوبیده را گذاشتم روی آتش. کوبیده هنوز سیخش را نگذاشته داشت می ریخت. یاد تپانیده شدن خار در خودم افتادم. هر کنج و سمت سیخ کوبیده که به سمت وا رفتن میل می کرد یک "مــــــــــــــادرجان" به سبک "مهران مدیری" از نهاد من بلند می شد.

در حالی که دستانم از شدت داغی زیاد سیخ ها دارد می سوزد، سیخ اول ریخت. آمدم سیخ اولی را نجات دهم، دستم دارد ذوب می شود، سیخ دوم هم گفت داداش با اجازه منم رفتم.

باد سرد، سوز شدیدی به صورت ها می کوبد. پسرک، دو سه ترقه با هم ترکاند، سیخ سوم و چهارم و پنجم را خودم پرانیدم. حواسم از جوجه ها هم به کلی پرت شد. آن ها هم به ذغال پیوستند. فقط دو سیخ گوجه سالم مانده بود که با سالاد شیرازی و پلو زدیم.

همه نهار را لمبانده اند و با یک شکم گرد و سیبیل چرب رو به آسمان دراز کشیده اند. بس که جا تنگ است انگاری کلی ماهی ساردین را چپانده اند بیخ گوش هم. پسرک همچنان می ترکاند، ملت همان طوری افقی ویبره می زنند. فقط پیرمرد بیدار است و مدام از پسرش سراغ آفتابه را می گیرد.

یک سری دختر دارند ریشه درخت های غول پیکر را به همدیگر گره می زنند. مادرها هم دارند دخترهایشان را Coach می کنند تا در آینده نزدیک یک داماد باحال مثل من گیرشان بیاید!

کفیده ام رو به آسمان. داخل دماغ کسانی که رد می شوند را با وضوح Full HD مشاهده می تمایم. همچنان ترافیک انسانی و خودرویی سنگین است. پیرمرد خوشحال است چون آفتابه را پیدا کرده است. قرار شده تا غروب بمانیم. چنان باد سرد می وزد که انگاری وسط قطب جنوبیم.

به هر جان کندنی بود تا غروب ماندیم. تا شام را هم با درایت کامل من در دامن جنگل بزنیم. هوا آن قدر سرد شده که همه دارند از سرمای زیاد سگ لرز می زنند اما کسی حاضر نیست بساطش را جمع کند. قربان باران بروم. ناگهان سیل راه افتاد از آسمان. 

مثل موش آب کشیده همه دارند جمع و جور می کنند که بتپند توی ماشین هایشان. در مسیر برگشت شادمهر دارد می خواند "یه کاری کن که می تونی، یه خونه شو تو ویرونی". ترافیک توی جنگل همچنان سنگین تر از بزرگراه شیخ فضل الله است، با این وضعیت بیشتر از یک کیلومتر بر ساعت نمی شود راند اما باز هم پدرجان دم به دقیقه تپاندن خار را در من یادآوری می کند.

شادیم و ما هم داریم با شادمهر می خوانیم... "یه کاری کن که می تونی" ...

---

پی نوشت:

1- خلاصه خیلی خوش گذشت. هر وقت یادش می افتیم کلی دلمان گشاد می شود.

2- به قول شادمهر یه کاری کن که می تونی. منو میگفته ها.

3- در ادامه هم یک سری آهنگ تنبان جنبانکی گوش دادیم. در حالی باران داشت از آسمان سقوط می کرد... "... خرمشهر، آبادان، اهواز، مسجد سلیمان...کجایی یار بندر برگرد به شهر یاران...." معلوم نبود این آهنگ بود یا نقشه جغرافیا؟؟

  • بازدید : ۶۸

تعداد نظرات این پست ۱ است ...

۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۰:۰۹
چقدر خوب توصیف کرده بودید خیلی ملموس بود . منم با اصرار خودم خیلی سعی کردم غذاهای جدید بپزم به خورد خانواده بدم ولی همیشه مقاومت کردن 
و این مقاومت ها اگر نبود من الان یک چیزی بلد بودم بپزم!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی