ما یک دورانی از زندگانی عجیبمان را در یک جایی گذراندیم که پایینش یک آشپزخانه داشت. در آن سال ها من و دوستانم شب ها تا دیر وقت درس می خواندیم و همیشه ی خدا گرسنه بودیم. یک اره برقی در دل و روده یمان کار گذاشته بودند. یعنی امکان نداشت شب ها ما گشنه نباشیم.
خلاصه اش این بود که یک شب مانند هر شب، چشم باز کردیم دیدیم پای دیگ بزرگ خوراک لوبیا ایستاده ایم. هر کدام کمی در ظرف کشیدیم و خوردیم. همه با اذعان به این مطلب که فقط کمی نمکش کم است به آن شکم صاحب مرده کاردی زدیم و ظرف هایمان را شستیم. یک دوستی داشتیم اسمش "روح" داشت اولش! خدا حفظش کند هر جا که هست. پسر با معرفت، خوب، ملنگ و دست و پا چلفتی ای بود. یک بسته از آن بسته های دراز نمک کیلویی را آورد پای دیگ، به بهانه کم نمک بودن آن.
حدود یک و نیم متری نمک دستش بود. یک بسته پلاستیکی نمک که به مرور زمان در اثر رطوبت همه نمک هایش به هم چسبیده بودند و مانند کلوخ سنگی شده بودند.
مادر مرده خیلی سعی کرد که از قسمت ابتدایی نمک کمی در دیگ بیاندازد اما آدم ناحسابی پایش سر خورد و همه یک نیم متر از دستش افتاد داخل دیگ داغ لوبیا، انتظار دارید بگویم مثلا یک متر و بیست سانتش را کشیدیم بیرون. دقیق داشتیم همین کار را می کردیم که "روح" جان رفتند و با یک ملاقه بزرگ آشپزی سعی کرد تا با سایر مهارت های همه دوران زندگی اش، بسته نمک را بیرون بیاورد.
نترسید هنوز هم امیدی بود. نیم متر نمک هنوز حل نشده بود. آن هم سر جر و بحث با "روح" جان شامورتی باز به اعماق دیگ پیوست و ما ماندیم و یک و نیم متر پلاستیک خالی. تازه شانس آوردیم که پلاستیک حل نشد یا خودش هم نیافتاده بود آن تو!
سرتان را درد نیاورم من که صبح خوابیده بودم. از خیر خوردن صبحانه گذشته بودم. این رفقای ما هم همینطور، کسی امیدی به صبحانه نداشت. خدا شاهد است با غرولندهای دیگران بیدار شدم، کسانی که روح اجداد آشپز را روی هوا نعل می کردند در حالی که باید "روح" آشنای خودشان را به میخ می کشیدند.
پی نوشت:
1- تاریک بود، ما هم می ترسیدیم سرایدار بیدار شود و گرنه هر شب که این طور نمی شد. یک طورهای دیگری می شد!
2- تنها جمله ای را که یادم می آید یکی داشت توی راهرو می رفت و بلند می گفت : این آب نمک بود یا صبحانه آدمیزاد.!
3- فردایش اول صبح آشپز را توبیخ کردند.

  • بازدید : ۱۷۱۹
۳ موافق

تعداد نظرات این پست ۴ است ...

۰۳ مهر ۹۴ ، ۲۳:۵۵

 

جالب می نویسی .

انگار کسانی که اینجا وبلاگ دارند بهتر از کسانی می نویسند که در بلاگفا وبلاگ دارند :))

شایـــــــــــــــــــد
۰۶ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۱۸
بامزه بود
آقای روح اصلی هم خیلی بامزه بود! نزدیک بود دمار از روزگارمان در بیاورند!
۰۶ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۵۵
شما دمار از روزگارش در نیارین باهاتون کاری نداره .این یکی نوشتتون رو پسندیدم
آقایون خانم ها صلوات بفرستند!
۰۶ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۱۳
حالا برم بقیش رو بخونم ببینم چه جوریه.فعلا درسته زیاد خوب نبوده ولی خیلی بدم نبوده
شما لطف دارید. خب تا اینجا خدا را شکر. :))