یک همساده داشتیم یک باغ بزرگ داشت. روی دیوارهایش را سه ردیف سیم خاردار کشیده بود. فکرش را بکن چرا سه ردیف زده بود؟ من هم که فسقل بیشتر قد نداشتم و فکر می کردم دیوار دو متری به اضافه نیم متر سیم خاردار اندازه اورست است! داخل باغ پر بود از درخت های خوبی مثل گلابی، سیب، پرتقال، ازگیل ژاپنی، لیمو، نارنگی و .... خب بچه که این همه درخت را یه جا ببیند هنگ می کند. این همساده ی ما یک همساده دیگر داشت که آن ها یک دختر داشتند که از من بزرگتر بود، منتهای مراتب نه این که زرنگتر هم بود همش ما را می انداخت تو هچل، من و خواهر کوچکترم راهی این ماموریت های جیمز باندی می شدیم، این دختر همسادمان هم از آن طرف دیوار طوری که به زور سرش را می توانستی ببینی دستورات و افاضات خود را نطق می کرد.
" اون ازگیل ها نه، اون طرفی هاش رو بکن از رو درخت که رسیده ترن، آره اون طرف. گلابی هاش هنوز سفت هستند، برو سیب بیار، اون روبرو. نزدیک خونه! ....."
می دانید که مشکل من و خواهر بیشتر ورود به باغ نبود، پیاده سازی میوه از روی درخت بود. قد جفتمان با هم اندازه تنه درخت هم نبود، چه برسد به دیوار که آن هم سیم داشت رویش، چشمتان روز بد نبیند، با چوب و چماغ می افتادیم به جان درخت. میوه یا نمی افتاد یا شترق می خورد وسط ملاجمان. از قضا در یکی از این میشن ایمپاسیبل ها ( ماموریت های غیرممکن) همسادمان با آن سبیل های کلفتش می دوید سمت ما!
یادم نمی آید میوه ای در دستانمان باقی هم مانده بود یا نه ولی برای بالا رفتن از دیوار دو و نیم متری زمانی باقی نمانده بود. خواهر هم فرزتر از من بود و هم بسیار لاغرتر، اما من عینهو یک توپ بادی گرد بودم، هنوز هم هستم! همسادمان اول اسمش "هوش" داشت. لامصب بسیار هم با هوش بود، در کل زندگی اش خنگ بود ها فقط در زمینه دستگیری من گرد و قلمبه باهوش می نمود. دیدم خواهر رفت سمت در دوم باغ و سینه خیز از زیر در خودش را کشید بیرون. من که در حال دور زدن در کل باغ بودم و هوشی جان هم پشت سرم بود، مسیر را گرد کردم و خودم را رساندم به در، هیچ کجای زندگی ریاضیاتم خوب نبود، یکی نبود بگوید پسر جان نکن این کار را، تو جا نمی شوی، گیر می افتی ها، اما دریغ از یک راهنما. حتی دختر همساده، او که همان اول با پایین آمدن هوشی جان فلنگ را از آن طرف دیوار بسته بود و در رفته بود.
خلاصه اش این بود که من شیرجه رفتم با سر زیر در، اول سرم خورد به زیر در، حالا که فکر می کنم می بینم این اولین نشانه اش بود، دومیش زمانی بود که شکمم زیر در گیر کرده بود و سرم توی کوچه بود، سومیش هم آنجایی بود که هوشی جان دو لنگ بنده را برده روی هوا و می کشید عقب،بنده خدا هی می گفت کاری ندارم باهات. بیا از در برو برون!
دختر همسایه از دور میخندید و خواهرم که سعی داشت به من کمک کند که از آن وضع لنگ در هوا زودتر نجات یابم. این همه سال از آن زمان می گذرد و من در اندیشه این دو پرسش هستم که:
1- چرا از در اصلی باغ بیرون نرفتم، چون برعکس در دوم هیچ وقت قفل نبود.
2- و چرا باغچه ی کوچک ما، سیب نداشت؟
- بازدید : ۱۶۷۵
تعداد نظرات این پست ۶ است ...
این مامان باباتون نمی گفتن این کارو نکنید؟
این وچرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت باحال بود:)
این مامان باباتون نمی گفتن این کارو نکنید؟
این وچرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت باحال بود:)