پیشتر گفته بودم که یک دوران عجیبی از زندگیام را در جایی بودم که پایینش یک آشپزخانه داشت. برای این که ابعاد قضیه بیشتر روشن شود باید بگویم در یک جایی شبیه به یک زندان با قوانین سفت و سخت میزیستیم. وقتی میگویم سفت و سخت، میتوانید یک پادگان نظامی با مقررات بسیار سخت را تصور کنید. نه مرخصیای، نه تفریحی، نه کوفتی، نه هیچی. با شش تا از همکلاسیهایم در یک اتاق دراز و تنگ زندگی میکردم. چشمتان روز بد نبیند، این جماعت شش نفره با من بخت برگشته در یک اتاق میخوابیدند. سر چه بود نمیدانم اما روز نبود که یک بامبولی در نیاورند.
زمستان بود. یک شب که هوا بسیار طوفانی بود و به طرز وحشتناکی باران میبارید، با کسی که در تخت بالایی تخت من میخوابید، رفته بودیم سرویس بهداشتی که در محوطه قرار داشت. از سالن خارج شدیم و به محوطه رسیدیم. داشتیم مثل بید به خودمان میلرزیدیم. بس که باد به شدت میوزید، نزدیک بود چند باری از زمین کنده شده و مانند بادبادک به پرواز درآییم. پدیده ال نینو بود یا طوفان کاترینا؟ نمیدانم، همین قدر در یادم هست که به شدت سردمان بود و دوست داشتیم هر چه سریعتر به اتاق برگردیم.
لامپهای سالن و اتاقها را از یک ساعت و اندی قبلتر خاموش کرده بودند و تا صبح لامپها روشن نمیشد. خاموشی راس ساعت ده شب یکی از قانونهای آنجا بود و بسیار سفت و سخت نیز اجرا میشد. خلاصه انتظارها به پایان رسید و کار من تمام شد!! به سالن برگشتم. درب اتاق را آرام باز کردم و بی هیچ صدایی رفتم روی تختم خوابیدم. اولین تخت بعد از درب ورودی برای من و همین ماتمزدهای بود که با من آمده بود تا سرویس بهداشتی!
چند دقیقهای که گذشت، گاه و بیگاه صدای خندههای ریز هم اتاقیهایم را میشنیدم. گوش که تیز کردم فهمیدم، قرار بوده مرا در سرویس بهداشتی حبس کنند و کماکان فکر میکنند که موفق هم شدهاند. بو بردم که هماتاقیهای نابغهام، به اشتباه درب دیگری را از پشت قفل کردهاند و الان باید همتختی فلک زدهام آنجا حبس شده باشد.
سرتان را درد نیاورم، دقیقهای نگذشته بود که با صدای بلند گفتم من اینجا روی تختم خوابیدهام. آقا اینها را داری، مثل این که جن زده شده باشند، اول که زبانشان از حیرت بند آمده بود، بعد فهمیدند چه دسته گلی به آب دادهاند، پریدند بیرون تا ببینند کدام بینوایی آنجا حبس شده. وقتی به آنجا رسیدیم دیدیم که پسرک بدشانس اول سعی کرده بود از قسمت تنگ بالایی درب که جای شیشه بود اما سالها بدون شیشه مانده بود، بیرون بیاید، بعد آنجا گیر افتاده بود. سر و نصف شکمش رد شده بودند و پاها و نصف دیگر بدنش مانده بودند آن طرف.
تصور کنید هوا هم بسیار بسیار سرد، باد و باران و رعد و برق هم از طرف دیگر. تا دوباره به سرویس بهداشتی برسیم عین موش آب کشیده شده بودیم. نابغههای ذکر شده، با یک شلنگ دو قسمت فلزی حلقهای شکل پشت درب را به یکدیگر سفت بسته بودند. هنوز هم نمیفهمم برای چه منظوری پشت درب آن حلقه های فلزی را تعبیه کرده بودند. شاید طراح درب میخواسته یک روزی بشود کسی را درون دستشوییها حبس کرد. اگر این طور بود که باید بگویم خیلی هم حرفهای این کار را انجام داده بود!
خلاصه به یک زحمتی گرههای شلنگ را از هم باز کردیم حالا مگر میتوانستیم آن بینوا را بیرون بیاوریم؟ درب نبود که، نردبام آسمان بود. کم کمش، دو و نیم متر قد داشت. من مانده بودم این با دستان خالی چطور توانسته بود تا آنجا بالا برود؟ اگر من بودم که تا صبح همانجا گیر میافتادم. لابد بلندی بیش از حد درب هم به دلیل حفظ مسایل ناموسی بود. فقط نمیدانم چرا زیر درب ده سانتیمتر خالی داشت!
در نیمه شب، شش نابغه را تصور کنید، هی از جلو و عقب، نابغه هفتم را از بالای درب یکی از سلولهای یک سرویس بهداشتی میکشیدند تا خلاصه از یک طرفی ایشان را بیرون بیاورند. در همین حین بود که پای یکی از هماتاقیهایم سر خورد و رفت توی کاسه. طفل معصوم خواست تعادلش را حفظ کند در حین سر خوردن چرخید، بدتر پایش رفت داخل خود لوله! تا رفتیم ببینیم چی شده، یک رعد و برق خیلی وحشتناک زد و دست بر قضا برق همه شهر هم همان لحظه قطع شد. حالا نمی دانم همه شهر برقش قطع شد یا نه، دست کم برق منطقه ما که قطع شد. یعنی باور نمیکنید تا قبل از آن که به دلیل طوفان صدا به صدا نمیرسید، حالا هم که چشم، چشم را نمیدید. یکی از هماتاقیها خواست برود از اتاق مسوول شب چراغقوه بیاورد، حواسش نبود، هنگام دویدن در وسط راهروی دستشویی لیز خورد و ما فقط صدای برخورد و یک آخ بسیار بلند را شنیدیم. صدای رعد و برق بعدی آمد، باد به طرز وحشتناکی میوزید و هی زوزه میکشید. کورمال کورمال رفتم تا ببینم کسی که لیز خورده، سالم است یا نه، از پشت سر صدای "افتادم، افتادم" کسی که توی درب گیر کرده بود آمد. برگشتم عقب، به هر زوری بود با سر بیرون آوردیمش. اصلا یک وضع بلبشویی شده بود که نگو. تقریبا همه به دلیل نداشتن حالت تعادل و نبود قدرت دید و هماهنگی لازم ولو شدیم کف سرویس بهداشتی. در همین حین هماتاقی پا کثیفمان از وسط ما با آن پایش رد شد. آن مرحوم هم که وسط راهرو لیز خورده بود کتفش در رفته بود. ما هم که ...! سرویس بهداشتی حکم شاوشنگ را داشت و ما به مانند زندانیهای آن، در آن گیر افتاده بودیم. در پایان، همه با هم زیر باران ایستاده بودیم و دوش میگرفتیم. فقط یک آذرخش کم داشتیم تا به سرمان برخورد کند و مانند کارتون موش و گربه که در اثر اصابت آذرخش به خاکستر تبدیل میشوند، به تلی از خاکستر تبدیل شویم. رهایی از سرویس بهداشتی در نیمه شب مانند رستگاری از شاوشنگ بود برای ما.
پینوشت:
1- از آوردن نامها به دلیل حفظ آبروی ملت پرهیز شده است!
2- راستی تا یادم نرفته باید بگویم کتف آن دوستمان در نرفته بود، فقط این طور فکر میکرد که آن هم از اثرات نبوغ زیادش بود.
- بازدید : ۹۵۴
تعداد نظرات این پست ۱۵ است ...
واااااااااقعا چه دوستای خنگی داشتیا.ناراحت نشو اما خب حقیقته..
یاد دوستای ایکیو سان میافتم تو اون مدرسه هه...
رهایی از شائوشنگ هم که بی نظیره !
یک پرسش: چرا شما یک W اول نشانی وبلاگتان اضافه هست همیشه؟! دلیل خاصی دارد؟