بچه که بودیم، یک کارهای شرم آوری انجام می دادیم، نمونه اش این بود که با یک دهان گشاد و با صدایی جیغ می رفتیم جلوی هر فک و فامیلی که می آمد خانه ی ما مهمانی شعر می خواندیم. شعر که چه عرض کنم، شر و بر می سرودیم، یادم نمی آید این ها را از کجا یاد می گرفتیم، اما هر چه بود، بیشتر مایه ی خجالت بود، فک کن آخرش هم یک ژستی می گرفتیم، انگار همین الان از اورانوس برگشتیم زمین!
می رویم که با هم داشته باشیم یکی از آن ترانه های ماندگار کودکی را:
"...پـــــــــــــفک نمکی زنش رو طلاق داد، به جاش صد تا الاغ داد، اینم صد تا الاغش، اینم زن بی دماغش..."
قبل از هر چیز به خاطر توهین به پفک نمکی، پوزش می طلبم، آخر یکی نبود بگوید بچه جان پفک نمکی هم مگر ازدواج می کند؟ از آن که بگذریم، یعنی چی به جاش صد تا الاغ داد؟ به جای زنش که دیگر زنش نبود، صد تا الاغ به کی داد؟ واسه چی داد؟ بعدش هم یک جوری می گفتم اینم صد تا الاغش، انگاری با کامیون آورده بودیم، ریخته بودیمشان دم در. از همه که بگذریم، اصلا چرا زنش دماغ نداشت؟ ناقص بود بیچاره؟ زنش را داشتیم به کی تقدیم می کردیم؟ تازه آخر همه ی این دری وری ها هم منتظر کلی آفرین و به به بودیم. شک ندارم عادل فردوسی پور هم از این شعرها بلد بود، استاد جواد خیابانی که پیشرو در این جور شعرها باید باشد و البته استاد مسلم همه ی ما جناب آقای دکتر عمو قناد!
پی نوشت:
1- الان می فهمم، وقتی بعدش از من می پرسیدند، عمو جان چند سال داری؟ یعنی این که پسربچه هم می شود، این قدر احمق باشد.
- بازدید : ۴۵۵