پدرم یک عالمه خاله دارد. فقط یکیشان به رحمت خدا رفته است، بقیه همچنان به قوت خودشان باقی هستند،( چشم بد به دور). از جمله مادربزرگ خودم.
اگر وسط ظهر گرم ترین روز مرداد که همه ی کولرها موتور می سوزانند و پرنده ها در هوا به صورت مستقیم تصعید می گردند و قاره آسیا به دلیل تابش بیش از حد آفتاب از عربستان تا شوروی سابق ترک بر می دارد، راهی خانه ی هر کدام از این بزرگواران بگردی، با چشمان خودت خواهی دید که همه ی درها و پنجره های منتهی به اتاق ایشان بسته و هر کدام پنج دست لباس کاموا پوشیده اند، در حالی که چند تا پتوی گلبافت روی دست و پاهایشان است. به قول یکی از پسرخاله های پدرم ارثیه یشان است. قرار است به ما هم برسد!
پی نوشت:
1- خب دیگر من بروم پتو اضافه بیاورم، گلبافت هایی که روی سرم کشیده ام جواب نمی دهد. یک چند حلقه موکت ظریف مصور هم می خواهم بیاندزم رویشان، دوستان پیشنهادی ندارید؟
- بازدید : ۳۹۴