خیلی بچه ی کوچکی بودم که پدرم مرا با خودش به حمام می برد. در پی سفارش سخت گیرانه مادرم که گربه شورش نکنی، پدرم فکر می کرد هر چه دعوای نکرده و مشت و لقد نزده دارد باید روی من پیاده کند.
ابتدا که وارد میشدیم من را می اداخت زیر دوش آب داغ. گرم نه. آب جوش. یعنی اگر یک مقدار به من شکر اضافه می کردند، یک مربای خوشمزه از من در می آمد. یا اگر نمک به من اضافه می کرد، یک کله جوش با من میپخت.
بعد از آن هم نوبت شستن سر می رسید. شستن سر من برای پدرم دو مرحله داشت. مرحله یک، شامپو را بریزد روی سر من و مرحله دو، از یمین و یسار کله مرا فشار دهد. در کودکی فکر می کردم شستن سر یعنی له کردن میکروب ها. پدرم دست هایش را دو سانت چپ و راست می کرد و بیست سانت به سمت داخل فشار می داد.
بعد یک کیسه می کشید که رویش را از سنباده شماره 4 درست کرده بودند. من به جای سه لایه پوست، همیشه دو لایه داشتم. اصلا چیزی به نام لایه بیرونی در بدن من معنا نداشت.
برعکس همه مراحل، لیف زدن، حکم وقت استراحت فنی بود برای من و بدنم.

بعد نوبت سنگ پا می شد. یک سنگ پا داشتیم بی دروغ اندازه ی یک طالبی بود. به جای این که سنگ پا را به کف پای من بمالد، من را درسته بلند می کرد و به سنگ پا می مالید. اصلا گاهی من چند سانتی متر مکعب کم می شدم.
موقع خشک کردن هم مثل سانتریفیوژ که اورانیوم غنی می کند، مرا روی هوا می چرخاند تا حسابی دل و روده ام به هم بپیچند. بعدش هم حوله را به من فشار می داد. بعد از خشک کردن هم همیشه خوابم می گرفت. بس که فشارم داده بود. تا بیرون می آمدم، می خوابیدم.

پی نوشت:
1- اصلا پایه پیدایش غذای کله جوش اختراع پدر من است.

2- آی بچگی، کاش از دستت نمی دادم!

  • بازدید : ۱۳۰۰
۴ موافق

تعداد نظرات این پست ۷ است ...

۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۰۷
بعد عمری ی مطلب باحال خوندیم اینترنت
چه عجب، این نوشته رو هم کسی خوند!
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۳۸
این قضیه رو که گفتی من هم تجربه کردم با این تفاوت اون موقع ها نفت پیدا نمی شد ما مجبور بودیم بریم حموم بیرون و چون وسط روز صف طولانی داشت بابام من و دادشم رو صبح زود ساعت 5 جمعه بیدار می کرد می برد حموم و بعد از مشت و مال حموم ساعت 6 بر می گشتیم خونه و شلپ توی رختخواب میوفتادیم و تا 10 می خوابیدیم یادش بخیر
از این شامپو کوچولوهای پلاستیکی داشتیم و یک عدد کیسه و یک دانه لیف! صبح های سرد زمستان را بگو که بعد از حمام چهار لایه لباس می تپاندند تنمان!
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۵:۳۱
خیلی خوب بود مطلبت :)))
دمت گرم
البته شما بیش از اندازه لطف دارید. چند سالی بود که می خواستم بنویسم. وقت نمی شد. بارباپاپا هم برنامه کودک دوران کودکی یمان بود. یادش به خیر.
۲۴ آذر ۹۴ ، ۰۲:۲۵
من که بچه بودم، بابام حرف مادرم رو گوش نمیکرد و من رو واقعا گربه شور میکرد. من که از اول اهل منطق و سر در آوردن از کار جهان بودم، متوجه اصلی در کار جهان شده بودم (به خدا راست میگم): اینکه هر وقت آدم با باباش میره حموم، باید گردنش بسوزه. بعدا که بزرگ شدم متوجه شدم گردنم صابون میمونده!!!
میترسم اصولی که همین الان هم بهش رسیدم بعدا بفهمم از این نوع بوده!!!
امیدوارم که از این نوع نبوده باشن! من واقعا سر درد می گرفتم و از همان کودکی فکر می کردم که چه کار سختیست که آدم ها تا آخر عمر در حمام باید کله یشان درد بگیرد!
۰۶ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۳۰
خیلی تو نوشتتون ارایه مبالغه را به کار بردین.همیشه ایننقدر طنزید؟؟؟این مطلبتون یکم باب میل بود
جای شکرش باقیست :))
۰۶ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۵۷
درباره خدا مطلب نمی نویسید؟
من مخلص خدا هم هستم! این یک رقم یک بار نوشته ام که! یک چیزی به نام خدای من چه رنگیست.
۰۶ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۲۲
خدای من چی رنگیست کجاست؟
لا به لای پست ها به نام این جا همچنان هوا بارانی است!