هجده ساله که بودم، همیشه دلم می خواست که وقتی می رویم مسافرت، من راننده باشم! بعد از این که گواهینامه گرفتم، یک چند سالی طول کشید تا این آرزویم برآورده شود. دو تا ماشین شده بودیم. مزدا و پراید. رانندگی پراید را سپردند به من. تازه به من کلی سفارش شده بود که تند نروم، آهنگ های بند تنبانی گوش ندهم، لایی نکشم و سبقت بی جا نگیرم و .... یعنی روز گرفتن گواهینامه این همه استرس نداشتم. یک همیار پلیس هم گذاشتند بقل دست من تا در تمامی مراحل رانندگی مو به مو آیین نامه را به من گوش زد کرده و دهن مرا سرویس کند.
اولین مسافرت راه دوری محسوب می شد که من راننده بودم. خوراکی ها و همه ماده های خوب را از دسترس من خارج کرده بودند و در مزدا گذاشته بودند، به ماشین ما فقط هف هش دست پتو و زیرانداز و قابلمه خالی و گاز پیکنیکی و آفتابه رسیده بود. یعنی صندوق که دیگر جا نداشت بقیه اش را چیده بودند زیر پای من، کم مانده بود آفتابه را بگذارند زیر پاهای من.
من از بس ذوق داشتم دیر خوابم برد، قرار بود صبح زود راه بیافتیم، تقریبا پدرم به ما شبیخون زده بود. اولش قرار بود چهار صبح راه بیافتیم اما من را ساعت دو شب بیدار کردند از خواب.
شب: جاده خالی بود، من قرار بود پشت مزدا بروم، 90 تا هم بیشتر نروم، به جز قسمت استارت و حرکت اولش من که دیگر مزدا را ندیدم! این بقل دستی ما هم مانند فرشته های ثبت اخبار و اعمال همه اش داشت من را کنترل می کرد و به ماشین جلویی گزارش می کرد.
دم دمای صبح: پراید نفس ندارد که تازه، بند هم بیاید. به اولین سر بالایی رسیدیم، اولش دنده چهار بودم، دور موتور را می گویی انگار سوار سرسره شده بود، گذاشتم سه، پدر فلان شده همچنان سر میخورد پایین، رفتیم دو، کم کمک دیدیم به جای جلویی الان به عقب می رویم با دنده جلو! گذاشتیم یک! کمی سریع تر از توقف کامل حرکت می کردیم. صبح شده بود و تازه خورشید داشت بالا می آمد و از قضا مستقیم وسط جاده بود و می زد توی چشم ما. مزدا که تا ما شیب را بالا برویم به خورشید رسیده بود.
ظهر : آفتاب چنان می زد به ماشین انگار نیت کرده بود ما را مستقیم از فاز جامد به گاز تبدیل کند. یکی دوبار خواستم کولر بگیرم، فرشته ی ثبت اعمال و کردار داشت دهنمان را سرویس می کرد، جا داشت همانجا من را با تی پا پرت می کرد بیرون.
عصر: رنگ پوستم شبیه بر و بچ خونگرم جنوب شده بود، آستین کوتاه هم پوشیده بودم، دستانم دو رنگ شده بود. یک چیزی توی مایه های ماهاتما گاندی بعلاوه ی کمی رنگ تیره.
شب: با چوب کبریت پلک هایم را ثابت کرده بودند، برای محکم کاری فنداسیونش چند تا خلال دندان هم کنارش تپاندند توی صورت من.
خلاصه رسیدیم، نزدیک های دوازده شب بود، خراب شده انگار وسط المپیک لندن رفته باشی قصر باکینگهام و خواسته باشی یک سوییت ازقصر را به شما اجاره بدهند (اصلا اگر چنین چیزی ممکن باشد). انگار همه جا پر بود. یکی از این ویلایی هایش آمد و با هزار منت قبول کرد که یک سوییت به ما نشان بدهد، خدا شاهد است کارگاه تولید کود از کرم تمیزتر از این سوییت بود. همان انباری را می گفت شبی فلان قدر. انگار همه جا پر بود. آن وقت شب نه حالی برایمان مانده بود نه چاره ای داشتیم.خلاصه اولی را پیچاندیم و من داشتم برای خواب می مردم. هر طور بود با کمک رفیق برادر باجناق پدرمان و کمک استاندار منطقه و شهردار منطقه پنج و خانواده محترم رجبی و اصغری و ... یک جایی گرفتیم که دست شویی اش مشاع بود توی نیم طبقه. حمامش هم داخل آشپزخانه اش بود. من همیشه این دو تا را با هم اشتباه می گرفتم. کف زمین دراز کشیده بودم و داشتم حساب می کردم میانگین با آن تعداد آدم چند دقیقه به هر آدمیزاد نوبت دستشویی می رسد که خوابم برد. خانه نه تخت داشت، نه ملافه! این همه مشقت در آوردن پتو و آفتابه بالاخره جواب داده بود.
عطای دست شویی را به لقایش بخشیدم اما تا خود صبح، خواب دیدم که، دستشویی دارم و دست شویی پر است، یکی بیرون می آید و نفر بعد می رود تو و من نمی توانم بروم داخل! یعنی چنان زجری کشیدم که اشتون از دست جلیلی نکشیده بود! پنج صبح رفتم دست شویی، اما پر بود.!
وقتی می خواستیم برگردیم من اشهد خودم را رو به قبله خواندم و با دلی پاک و دستی خالی و صورتی سوخته و چشمی ترک خورده و بدتر از همه با مثانه ای گشاد شده راهی شدم. تازه در برگشت اینقدر بارمان سنگین تر شده بود که تقریبا آفتابه توی دهنم بود. نصف راه هم من داشتم به جای رانندگی، هل می دادم.
پی نوشت:
1- یک خانواده ای بود به نام خانواده رجبی، آخر همه فیلم ها ازشان تشکر می کردند. شماها شاید بعضی هایتان یادتان بیاید.
2- یک خانواده ای هم بود که به ما در گرفتن آن سوییت فکستنی کمک کرده بودن، از پنج روز مسافرت، یک هفته ای می آمدند پیش ما مهمانی، طفلک ها تازه اثاث کشی کرده بودند، مسیر یک طرفه بود، فقط آن ها می توانستند بیایند سوییت ما! فلک زده ها در شهر خودشان غریب بودند!
3- خانم این آقای به اصطلاح رجبی، افاده ها داشت طبق طبق، هر روز می آمد می گفت خواستگار دخترم باید ال باشد، جیم بل باشد، پول، بی ام دبلیو، ویلا در شمال و کیش و هتل شرایتون جدا داشته باشد. فقط نمی دانم چرا هنگام ادای تک تک این افاضات من را می پایید و هی می گفت دخترم را به این پسرهای آس و پاس نمی دهم! طرف فرق گرم را با مثقال نمی دانست، در مورد مذاکرات هسته ای هم بیانیه صادر می کرد!

  • بازدید : ۷۶۷
۵ موافق

تعداد نظرات این پست ۳ است ...

۰۲ آذر ۹۴ ، ۰۸:۴۱
جالب بود.
فقط اون کلمه " تیپ پا " درست نیست. درستش " تی* پا " هست.
تی = نوک ، گوشه ، لبه
یک چیزی هم یاد گرفتیم. چقدر شبیه به اسم خودروی تی با هستش !
۰۷ آذر ۹۴ ، ۰۰:۲۵
ضمن تحسین مطلب 
و خسته نباشید:)
شبیه خون ="شبیخون" 
:دی 
مانند آب !
۰۷ آذر ۹۴ ، ۰۰:۲۷
البته عذرخواهی می کنم بابت گیر دادن بی مورد! مهم حق مطلب است که با قلم شیوا به خوبی ادا می نمایید
نه خیلی هم خوب است یک چیز یاد می گیرم