ای آقا، با این گرانی کم کم باید تیر تخته هایم را جمع کنم و وبلاگ را بدهم برای اجاره که یک نفر بیاید رب گوجه انبار کند با کنسرو ماهی. الان نون توی این جور چیزاست، کی می آید وبلاگ راه بیاندازد تازه نصف خنزر پنزرهایش هم پولی باشد، یک کد آمارگیر چسکی هم نتوان انداخت رویش! تازه خیلی عزت کشیده اند به خشتکمان که تبلیغات جومونگ پخش نکرده اند آن گوشه، (کدام گوشه را نگاه می کنی، آن جا که خارج از محدوده ی مانیتور است عزیز دلم!) از دوستان اگر کسی یک جایی سراغ دارد که خدماتش خوب است و پول هم نمی خواهد معرفی بنماید (جون داداش، تو بگو دو زار، یه قرون هم ندارم خرج وبلاگ کنم). نپرسید این همه وقت کجا بودید، خوبم، خدا را شکر، زندگی ما هم یک جوری می چرخد دیگر، منتها نمی دانم چرا از وقتی یارانه ها را آزاد کردند بی ناموس دارد برعکس جهت چرخش زندگی دیگران می چرخد، این جور که این من می بینم تا چند وقت دیگر نچرخد سنگین تر است، حالا وسط این همه گرانی و کوفت و زهرمار که دلار و طلا ال شد و جیم بل شد و ریال این طور شد و آن طور شد، بزند یک وسیله برقی هم بسوزد. به ویژه که کامپیوترت هم باشد، یعنی تا دیدم این طور شده آستین هایم را خودم بالا زدم (یک لحظه فکر کن کس دیگه ای هم هست مگه که آستین بالا بزند برای آدم) و با تمام توانم افتادم به جانش، این شد که الان نصمه نیمه در خدمتتان هستم. این دست به آچار بودن من هم یک سابقه طلایی دارد که اگر خلاصه برایتان بگویم این طوری می شود:
هنوز طفلی بیش نبودم که نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای به من گفت که تو یک استعداد شگرفی در تعمیرات لوازم برقی داری، این را از همان دوران چند ماهگی به یاد دارم! بعدها یک سری آدم ها بودند که فکر می کردند کلاس اول ابتدایی را که تمام کردی، استاد دانشگاه شده ای. به ویژه آن هایی فکر می کردند در مدرسه، همه چی، به آدم یاد می دهند. از اختراع هواپیما گرفته تا کشف بمب اتم (مگر همین چند سال پیش نبود که یک بچه ابتدایی به رییس جمهور گفته بود توی زیرزمین خانه یشان انرژی هسته ای را کشف کرده است؟)
دروغ چرا، نمونه ی این همه چیز یاد دادن هم می شود معلم کلاس پنجم ابتدایی ما که به سوال هایی که بچه ها خودشان توی بیست ثانیه حل می کردند، یک روز کامل فکر می کرد و در نهایت فردا توی کلاس از بچه ها جوابش را یاد می گرفت. یک روز که آمده بود توی کلاس گفت بچه ها، چه خوب است که آدم خودش از تعمیرات سر در بیاورد. این جمله ترقه ای را در سرم منفجر کرد که نتیجه اش از دست دادن نصف بیشتر مغزم بود!
من هم که از بچگی عادت داشتم روی پاهای خودم بایستم برای خودم یک سری ابزار تهیه کردم. برای آن که ماجرا را خوب روشن کنم باید بگویم که همه ی کاسه کوزه ی تعمیراتی من یک عدد دو سو بود که آن هم از بس گنده بود نه خودش توی دست من جا می شد نه آن طرفش روی پیچ، به جز این دوسو که گاهی هم به عنوان قلم چکش ازش استفاده می شد، یک چاقوی کوچک میوه خوری هم توی بساطمان پیدا می شد.
خب لاید شنیده اید که باید پله های ترقی را یکی یکی بالا رفت، من هم از یک ماشین حساب کوچک کارم را شروع کردم، منتهای مراتب مشکل اینجا بود که ماشین حساب از اولش مشکلی نداشت و چون خرابی ای نبود که من آن را تعمیر کنم، در نتیجه از آن دوسوی جادویی در ابتدا برای ایجاد مشکل و سپس برای رفع آن استفاده می شد. خدا رفتگان شما را هم رحمت کند، یک ماشین حساب چینی که این همه "حیف شد خرابش کردی" ندارد که. فدای سرم!
کالای بعد (یا بهتر است بگویم نفر بعد، چون من به مانند یک دکتر بودم که به مشکلات بیماران بسیار اهمیتی می دادم) یک رادیو ضبط رومیزی بود که جزو اسباب و اثاثیه ی لوکس خانه به حساب نمی آمد اما تنها وسیله صوتی آن موقع های خانه یمان بود. این یکی مشکل داشت و مشکلش این بود که ضبطش خوب کار نمی کرد، بازش که کردم مشکلی پیدا نکردم، اما هر طور که بود تعمیرش کردم، مشکلی نبود ولی این دفعه واقعا رادیو ضبط را که بستم یک چندتا چیز اضافه آورده بودم. ?Who Cares یا به قول بروبچ کی اهمیت میده، "خودش خراب بود از اول، رادیوشم کار نمیکنه به درک، بندازیم بره." این هایی که نوشتم بخشی از سخنرانی نویدبخش من برای پدر و مادرم بود بعد از تعمیر رادیو ضبط! (می توانید آن ها را با چشمانی قلمبه و پر از خواهش تصور کنید که با چشمانشان می گفتند تو رو ارواح پدربزرگت بی خیال تعمیرات شو)
بعد نوبت تلویزیونمان بود. لامپ تصویرش گاهی کار می کرد گاهی هم کار نمی کرد، طبق معمول مشکل به دستان من و آن دوسوی تاریخی حل شد، تلویزیون دیگر کار نمی کرد و ما یک عدد دیگر جایش خریدیم.
یخچالمان خیلی بدجنس بود اصلا نگذاشت که من بفهمم، موتورش یکهو و در یک لحظه سوخت. این قدر با دوسو زدم به سر و کله اش تا تلافی ام را رویش در بیاورم. موتور عوضی! خب در همین دوران که یکی پس از دیگری این لوازم محترم برقی، از قبیل آب میوه گیری، اتو، هارد لپ تاپ، مانیتور کامپیوتر و ... تنشان به تن دوسوی من میخورد فهمیدم که باید جعبه ابزارم را مجهزتر کنم. به همین دلیل هم، رفتم و یک چهار سو هم خریدم. این سیر تعمیرات همین طور ادامه داشت تا که این اواخر رادیوی پدرم دکمه موجش خوب روی "اف ام" جا نمی رفت. یعنی وقتی فشارش می دادی رادیو خوب پخش می کرد وگرنه قطع و وصل می شد.
آخرش این شد که وقتی رادیو را جلوی چشمان پدرم بستم با صدای خوشحال گفتم: "بفرما، از فابریکشم بهتر شده". روشنش که کردیم اولش رادیو یک حرف بی تربیتی زد، گفت : "حاج آقا دروغ میگه، ...ه خورده، من کلا از کار افتادم"، اصلا واقعا از اولش هم بهتر شده بود، آخه دیگه داشت حرف می زد و یک سره به من فحش و ناسزا می داد اما خودش در یک حرکت خودجوش دیگر هیچی نگفت، هیچی هم پخش نمی کرد. گفتم: "بابا، این دیگه قدیمی شده، خودم یه دیجیتالشو برات می گیرم"
اگر فکر می کنید که من رادیو دیجیتال را گرفته ام باید بگویم که اشتباه می کنید، من یک بادمجان گرفتم. آن هم پای چشم چپم.! این شد که دیگر تصمیم گرفتم فقط لوازم خودم را تعمیر کنم.
پی نوشت:
1- "از فابریکش هم بهتر شده" چیست؟ یک جمله ای است که همیشه من بعد از تعمیرت به کار می برم.
2- "این که دیگه کار نمی کنه" چیست؟ یک جمله ای است که همیشه من بعد از تعمیرات آن را می شنوم.
3- "از اولش خراب بود" چیست؟ (یعنی واقعا معلوم نیست؟)
4- "تو بیجا کردی وقتی بلد نبودی گفتی بلدم" چیست؟ ...! چی بگم، کیه که قدر بدونه، والا
- بازدید : ۷۲۵
تعداد نظرات این پست ۴ است ...
بی رقیب هست از نظر سئو
اگر امکانات میخواید بلاگ اسکای یا لوکس بلاگ
من فک کنم اینا مثل حیوونا به طور غریضی میدونن کی قراره بمیرن قبل مرگشون میرن گم و گور میشن!! والا به خودا