آدمیزاد هر چه قدر هم که تلاش کند، باز هم این مسایل بی ناموسی را نمی تواند به سرعت سایر مسایل پاک کند، قضایای بی ناموسی یک جورهایی مانند جدول ضرب است. می رود بیخ و بن ریشه مغز، دیگر در هم نمی آید. تازه اگر دوره مد نظر از دوران دانشجویی باشد. طبق تحقیقات دیرینه شناسان این دوران یک دورانی از زندگی هست که تازه آدمیزاد می خواهد ناموس خودش را بنیان گذاری نماید!
دانشکده های ما تشکیل شده بود از دو عدد ساختمان به نام های ساختمان شماره شش و شماره هفت. لامصب این ساختمان شماره هفت پر بود از حاشیه. ما که تازه هم رفته بودیم هیچی از هیچی هم سر در نمی آوردیم. این ساختمان شماره هفت با همه ی کنده کاری ها و خرابی هایش یک حسن خوب داشت. دستشویی داشت به چه بزرگی. درهای ورودی دستشویی آقایان و بانوان هم بسیار به هم نزدیک بودند. جالب اینجا بود که آن زمان فقط روی دستشویی بانوان تابلو زده بودن برای بانوان. برای آقایان انگاری مشاع بود! یک وقت هایی فکر می کردی هر دو تایش شده برای بانوان!
اگر فکر می کنید این قسمت بد ماجرا بوده است باید بگویم که هنوز قسمت جالبش مانده. هر سرویس بهداشتی شامل چند باب توالت بود که هر کدام بسیار جادار و دراز بودند. دراز یعنی این که وقتی می رفتی توی هر کدام تا به قسمت اصلی ماجرا (کاسه ی توالت) برسی باید چند قدم بر می داشتی. اصلا با خودت فکر می کردی چه خوب که این همه دلباز است. اما باورتان بشود یا نه، درهایش قفلی یا دستگیره ای، چیزی نداشت که بتوان با آن ها در را بست. اگر فکر می کنید مشکل اینجا بود باید بگویم که تا اینجای کار هم می شد با یک فداکاری و دراز کردن دست و پا یک طوری در را که داشت باز می شد، بست اما مشکل اینجا بود که درها رو به بیرون باز می شدند. یعنی مانده بودم کدام مغز متفکری سرویس های بهداشتی دانشکده را این طوری ساخته بود.
پدرجان، به خدا نیم متر هم جا می گذاشتید کافی بود، اصلا سه متر جا نمی خواهد که. کلهم اجمعین یک کاسه ی نیم در نیم است دیگر، این همه عرض و طول نمی خواهد. بابا دست کم یه سطل آشغالی، یک وسیله ی نظافتی ای، یک کاسه گل می گذاشتید که بریزیم توی سرمان. مگر می شود دست شویی بی قفل، در هم رو به بیرون، بدون تابلو. آخر توی ترینیداد و توباگو هم این ها را دارند. این داد و فریاد ها هیچ وقت به هیچ جایی نمی رسید.
تنها راه کاری که ما در آن دوران با هم فکری جمعی از دوستان خردورزمان به آن رسیدیم این بود که هر کس در را باز کرد، خیلی آرام و بی سر و صدا تعارف کنیم تا بنده ی خدا بیاید داخل، خب اگر جیغ می کشید با فریاد می رفت بیرون که ناموس آدم بین یک دانشکده می رود روی هوا. سال آخر که بودیم، ریاست محترم دانشکده دادند تا قفل زدند به درهای توالت ها. خدا می داند در آن چند سال و سال های قبل از آن چه ناموس هایی که بر باد رفته بودند. خدا همه ی بر باد دادگانش را با قفل دیجیتال محشور سازد.
گوشه ای از خاطرات بچه های کلاس ما:
----------
باقر: صبح پیش الیاس دو تا چایی و بعد کلاسم یک دلستر زده بودم. رفتم تو توالت، اصلا حواسم نبود، دیدم رضا و فرید با هم اومدن تو دارن می خندن!
----------
پویا: قمر رو امروز دیدم.
من: قمر؟ کدوم قمر؟
فرزین: فلانی رو میگه، از وقتی صبح اومده تو دستشویی دیدتش اسمش شده قمر!
من: حالا چرا قمر؟
فرزین: مگه نشنیدی؟ من غلام قمرم ....
----------
بعضی هایشان هم با سر و صدا همراه بود:
علیرضا: فرید در رو ببند.
فرید: نه، شایان داره فیلم میگیره.
فرید: بوق، بــــــــــــــــــــوق، بوق شده ی بوق بوق پدر بوق!
شایان: انقدر تکون نخور علیرضا، این دوربینه وی جی ای هستش. بد می افتی ها.
----------
مانی چرا این قدر هنگی؟
ساسان: رفته دستشویی، حدس بزن کیو دیده؟
من: کیو؟
ساسان: دکتر .....، مدیر گروه .....
صدای انفجار بچه ها از خنده، حتی خانم ها، حتی الیاس، یادش به خیر. الیاس
پی نوشت:
1- خب، در که رو به بیرون باز می شد، مگر چند متر هستم من، خب از دست می رفت دیگر!
2- بله، عقل خودمان هم می رسید برویم ساختمان شماره ده و هشت. خب کار است دیگر، یهو می بینی وقت تنگ است.
3- هشدار: اسم ها غیرواقعیست، اتفاقات اما واقعی است.
- بازدید : ۵۵۲