در روزگار قدیم مردی خردمند و دانا می زیست. از پی سال ها تجربه و خردمندی مردم شهر او را در بین دعواهای روزمره خود به عنوان قاضی قرار می دادند. روزی از روزها دو زن به همراه کودکی بر وی وارد شدند و هر کدام برای کودک مورد نظر ادعای مادری می نمودند. مرد دانا اندکی تامل و اندیشه نمود.

این داستان در متون تاریخی متفاوت به صورت های بسیار متفاوتی نقل شده است، ادامه داستان که از منابع گوناگون شرح داده شده، بدین صورت می باشد:

منبع ژاپنی: مرد دانا گفت که ما خیلی مخ در مملکت داریم و بسیار کشور پیشرفته ای هستیم. در نتیجه رفتند و از بچه آزمایش تست دی ان ای گرفتند و در حین همین ماجراها بودند که ده بیست تا اختراع جدید هم به دنیای فناوری ارایه نمودند. در ضمن هر روز صبح و ظهر و شب از این برنج گلوله ای ها می خوردند با طرب و ترشی و پای هشت پا!

منبع افغانستانی: مرد دانا در حالی که خود اهل بخیه بود و داشت مواد مخدر مصرف می نمود (خلاصه همه را که قاچاق نمی کنند برای ایران، یک مقدار هم مصرف شخصی دارند)، گفت که هر کسی موفق شود دست کودک را طوری بکشد که دیگری نتواند آن را نگه دارد، او مادر واقعی کودک است. دو مادر هنوز به کشیدن کودک مشغول نشده بودند که طی یک عملیات تروریستی توسط طالبان به شصت قسمت نامساوی تقسیم شدند. یک سند هم روی خانه مرد دانا گذاشتند تا داعش دیگه نتونه مسوولیت این کار رو به عهده بگیره. اینا اعصاب معصاب ندارند، گفته باشم.

منبع چینی: مرد دانا گفت ما از این دعواها توی مملکتمان نداریم. اینجا تنها چیزی که فت و فراوان وجود دارد آدمیزاد است!

منبع عراقی: کار به گفته های مرد دانا نرسید، خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.

منبع گروه پنج بعلاوه یک: مرد دانا از دو مادر و کودک خواست که دویست سسیصد صفحه تعهدنامه امضا کنند، سپس رو به دو مادر کرد و گفت فعلا شما بروید، ده سال دیگر برگردید ببینیم تکلیف کودک چه می شود.

منبع ایرانی: مرد دانا گفت که هر کسی موفق شود دست کودک را طوری بکشد که دیگری نتواند آن را نگه دارد، او مادر واقعی کودک است. دو مادر (ضمن گفتن کلمه غودا مانند بوروس لی) آن چنان دست کودک را کشیدند که کودک از وسط به دو قسمت مساوی تقسیم شد. سپس به مرد دانا یک نگاه سفیه اندر سفیه انداختند. مرد دانا گفت: بر حسب قاعده نباید این طوری می شد، اشکالی ندارد، کاری است که پیش آمده، بچه را با چند ساعت تاخیر در حالی که بیمارستان در همسایگیشان بود، به بیمارستان رساندند و پس از بخیه کردن کودک منتظر بهبود حال او شدند. پس از این که هیچ یک از دو مادر حاضر نشدند هزینه های درمانی را پرداخت کنند، دکتر و پرستار مربوطه گفتند بی خیال، این دفعه بگذار، رایگان باشد!

پی نوشت:

1- می گویند "ا ف" استاد پایان باز است، هر فیلمی را هم که ته دارد، تا آخرش نگاه نمی کند. یعنی مدیاپلیر سیستم عامل رایانه اش، خودکار ده دقیقه مانده فیلم تمام شود، فیلم را Shift+Delete می نماید.

2- ناسا طوری برنامه ریزی کرده تا توی مریخ سیب زمینی پرورش دهد، آن وقت ایران ما روی کره زمین مشکل برنامه ریزی در مورد مدیریت کاشت و مصرف سیب زمینی دارد.

3- می گویند کسانی که در چند سال اخیر به ایران سفر نمایند هنگام ورود به ینگه دنیا دچار مشکل می شوند، بعد مدیران داخلی هی حرص و جوشش را می زنند، نه این که تا همین دیروز می رفتند قلب تهران از سفارت خانه ی آن ها روادید می گرفتند! خیلی آسان بود، مسوولین نگران هستند سخت تر هم بشود.

4- خدا نکند بخواهی به یک دهه شصتی دلداری بدهی، تا تو را به چیز خوردن وادار نکند، ول کن ماجرا نخواهد شد، انگاری متولدین مابقی دهه ها با چند کیلو شمش طلا به دنیا می آیند!

5- مهران مدیری دید نمی تواند از پس اقشار دکتر و مهندس برآید، زورش به زندانی جماعت رسیده، خدا آخر و عاقبت "در حاشیه 2" را به خیر بگذراند.

  • بازدید : ۸۰۴
۴ موافق

تعداد نظرات این پست ۲۱ است ...

۰۶ دی ۹۴ ، ۱۲:۰۴
نمیدونم حکمتش چیه من متنای طولانی شمارو میخونما ولی جونم درمیاد خخخخخخخ
زیبا بود
شما لطف داری، دیگه خودم هم فهمیدم مطلب که می خوام پست کنم به صورت خودکار با نظرات شما پست میشه! :))
جدا از شوخی شما خیلی محبت دارید. {گل} تقدیم به شما.
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۳:۳۸
عالی بود! عالی!
مخصوصا اون پنج به علاوه یک و عراقی و ایرانی!
چند وقت پیش داشتم فیلم اینتراستلار همون بین ستاره ای نولان رو میدیدم، از بس فیلم های این ا ف رو دیده بودم، ده دقیقه آخر فیلم هی میگفتم تو رو خدا تموم شو! تو رو خدا پایان داشته باش! من نمیتونم حدس بزنم پایانش رو! تو رو جوون کریستوفر پایان باز نباش!
خدا رو شکر که ته داشت اون فیلم!
بله اون که سه چهار ساعت فیلم بود هم سر داشت هم یه عالمه وسط داشت هم یک ته داشت اما باز آخرش ما نفهمیدیم باباهه گذاشت با سفینه کجا رفت. رفته نزدیکای گارگانجوآ !
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۳۶

دهه شصتیها انگار س جنگ دارند به ولله!

به قولِ شما مگر ما میانِ شمش طلا بزرگ شده ایم؟!

یا در وسطِ هال پذیراییِ ِ کاخِ سعد آباد ؟!

نه تا اون حد. بندگان خدا رو چه کار دارید؟ حالا من یک پی نوشتی زدم !!
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۵۷
:))
:))
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۷:۵۱
اول پی نوشت هارو خوندم...بعد منبع ایران و...
اینجوری یکم تحمل خوندن متنهای طولانیم بالا رفت :دی

شاید دهه شصتی ها در برخورداری از امکانات و موقعیتها واقعا دهه shast هستن...از بس که کم نیستن...
گناه دارند این دهه شصت!
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۸:۲۳
دلم بسی پر بود آخر
هی روزگار!
۰۶ دی ۹۴ ، ۱۹:۴۱
گارگانجوآ کجاس؟؟ خخخ!
والا من که کلا از بحث های علمیش سر در نیاوردم. کلا فیمای نولان رو باید چند بار دید تا بفهمی چی میگه!
اسم اون سیاه چاله بزرگه همین بود. یه بار دیگه فیلم رو ببین!
۰۶ دی ۹۴ ، ۲۰:۰۹
با مورد چهار موافقم...ولی خوب قطعا همشون اینجوری نیستن...اون عده در جواب صحبتهاشون هی باید بگی:اوهوم٬میدونم٬اره٬دقیقا٬همین طوریه که میگی٬چه میشه کرد :))
++
اوهوم. دقیقا همین طوریه که میگی!!!!!!!!
۰۶ دی ۹۴ ، ۲۳:۵۶
ای بابا! اون متن پایین رو چرا به متن اول که فوق‌العاده بود ادیت کردید؟ هرکدام خوش به تنهایی قابلیت خودش را داشت و ضمنا ربطی هم بین آن‌ها نبود.
درود و دو صد بدرود. ادیت ها با فشار از جانب گروه فشار صورت می پذیرد! بنده یک خاندان کلنگی دارم با تک و طایفه بسیار فراوان، شب و روز ولشان کنی اینجا دارند وول می خورند و هی ایراد می گیرند! کم بود، زیاد بود، ال بود، جیم بل بود! خلاصه دردسرتان ندهم، انگری هستند آقا، انگری!

دقیق متوجه نشدم. متن همین پست یا پست قبلی؟ حالا خوب است شما پس از انتشارش را می بینید، این هایی که من می نویسم، خواندن هر کدامش یک کیلو از وزن خواننده را کم می کند، بس که بیراهه می رود مغزم! اگر مغزی داشته باشم اصلا!!!
۰۷ دی ۹۴ ، ۰۰:۵۶
مرسی بابت گلی که تقدیم شد
قابل شما را ندارد، وسع وبلاگ نویس جماعت همین چهار تا پرانتز است!
۰۷ دی ۹۴ ، ۰۸:۴۵
آفرین ، خوشمان آمد ، داری به دوران اوج خود باز میگردی ، این است کلنگ نمونه :)))
کل روایت ها عالی بود ، اما روایت عراق و ایران حرف نداشت
با بند 1 خیلی خندیدم :)))) آخه Shift+Del ???
بعد شیف دلیت یک کشیده آبدار هم می زند به "الف ف" تا حساب کار دستش بیاید! پایان نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
۰۷ دی ۹۴ ، ۱۱:۱۵
این چهارتا  پرانتز هم خودش کلی ارزش داره
قابل شما را ندارد. بفرمایید آکولاد :}}
۰۷ دی ۹۴ ، ۱۶:۵۰
عاقای کلنگ محترم عزیز دل خواهر؟؟؟
پستت را بنویس مای برادر
به دهه ی شصتی ها چکار داری آخر؟؟؟
این دهه قصه ها و غصه ها دارد!
الا ای کلنگ منافق کافر:)
خوب بید؟؟
شعرش بداهه بودا
عفت کلام داشته باشید! دست کم عفت نشد، زینت، زینت نشد، حشمت، عصمت، معصومه، کلثوم، یک چیزی خب! بله شعرش بد آهه بود، بد !
۰۷ دی ۹۴ ، ۱۸:۲۳
کلنگگگگگگگگگگگ خیلی باحال بود.
فقط کاش منبع سوریه ولبنان و آمریکای جهانخوار رو هم مینوشتی که مرد دانای اونا چیکار کردو چی گفت.
خخخخخخخخ
پی نوشت:دهه شصتی ها نسل سوخته هستن...اما دهه های بعدی جزغاله مچاله و...شدن.
بنازم به این دهه که این همه خاطر خواه دارد اما باز هم شاکیست!
۰۷ دی ۹۴ ، ۱۸:۲۴
ممنونم مرسی موتوشکرم
یور ول کام!
۰۷ دی ۹۴ ، ۲۰:۰۱
خخخخخخخخخخ
حشمت کلام و پسندیدم
بزن قدش....آهاااااااااااااا....ای بابا جنم این کار رو هم نداری
حقا که کلنگی
ولی جدا از شوخی پست زیبایی بود...پست های قبلی هم زیبا بودن..خلاصه کردم دراین نظرگاه
خداقوت کلنگ گلی
سمت ما هم بیا
آپی کرده ایم کلاس اولی
گودنایت
گود وری نایت!
۰۷ دی ۹۴ ، ۲۳:۳۳
با ما روانشناسها باید شوخی کنن، ته با جنبه ایم :| :))
هولدن جان دکتر نیما افشار هستم :))
۰۸ دی ۹۴ ، ۱۷:۳۹
سلام
یعنی ایران فقط یک روایت داشت؟ عجیب نیست؟ اگر یک روایت داشتن هم عجیب نباشد، رایگان بودن را نمیشود قبول کرد.
بقیه هم روایت دارند اما ایران یک چیز دیگریست!
۰۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۴۶
هر چی فکر کردم چی بنویسم دیدم همه بانوان عزیز مخلص کلام رو درآوردن گذاشتن وسط. دیدم بهتره فقط سلام کنم 
سلام....
وای ببین کی آمده، ففر جان شما هان ففر قدیمی هستید؟
۰۹ دی ۹۴ ، ۰۳:۲۵
بله داداش ، از سیبیلم معلوم نیست ؟!
الان که خوب دقت کردم، معلومه !! :))
۰۹ دی ۹۴ ، ۲۰:۴۸
بسیار باحال & گوگولی :)
این مرد دانا هم که ی پا زبل خان بود :))
:))
به خاطرِ این خنده ها مرسی"))
نوش جان. قابل شما را ندارند این خنده ها.