انگار همین دیروز بود که صبح زود و وسط سرمای سخت زمستان که بارانی هم بود به دبستان می رفتم. آن قدیم ندیم ها مثل حالا نبود که طرح جداسازی دختر و پسر از دبستان به دانشگاه برسد. نه تنها دختر و پسر به یک مدرسه می رفتیم بلکه کلاس ها هم قاطی بود. آن وقت ها همه چیز قاطی بود به جز صف نانوایی که الان برعکس شده است! معلم ها هم کلی قاطی بودند برای خودشان. ناظم که دیگر جای خود را داشت!
آن وقت ها من فقط در حد زنگ ورزش از فوتبال سر در می آوردم اما همیشه می ترسیدم که معلم کلاس سوم یک روزی من را هم مثل پنالتی بکارد و بعد شوت کند به سمت در کلاس. یعنی اگر، همکلاسی هایم کمی سبک تر بودند، یک زیر طاقی تر و تمیز در حد "کاکرو یوگا" با آن ها می زد.
من نه تنها جزو بچه های بلند قد کلاس، بلکه تپل و مپل هم بودم. از بد روزگار هم انگاری ته کلاس حلوا خیرات می کردند. روزی نبود که چهار نفر از سر و کولمان بالا نروند. سر نشستن در ته کلاس همیشه دعوا بود. بارها خواسته بودم به ردیف اول بروم اما از شماتت معلم که مردی سبیلو و گردن کلفت و درشت هیکلی بود می ترسیدم. دست بر قضا تنها کسی که به اصرار ایشان حتما باید ته کلاس می نشست من فلک زده بودم. خلاصه مثل خیارشور وسط ساندویچ افتاده بودم بین دو نفر که از خودم هم تپل تر و درشت تر بودند. اصلا همان فشارها بود که تا مدت ها باعث شد بنده فقط به صورت عمودی رشد کنم.
میز و نیمکت هایمان هم از این مدل های تمام چوبی و جدا بود که سه قسمت مجزا در میزش تعبیه کرده بودند برای کیف و کتاب. بغل دستی هایم که اصلا کیف نداشتند، چهار تا کتاب را با دو تا دفتر و یک مداد را با کش می بستند و می آمدند مدرسه. بیشترین نمره یشان هم یازده و هفتاد و پنج صدم بود.
آن روز چنان باران می بارید که می توانستی طناب باران را بگیری و بروی به آسمان. خیلی هوا سرد بود و کلاس ما هم بخاری نداشت. فقط دفتر مدیر یک بخاری داشت. خلاصه همه زنگ تفریح هم می نشستیم سر کلاس. معلم هم که طبق معمول اعصاب نداشت.
زنگ تفریح اول بود. کسی جیک نمی زد. ناگهان رگ امتحانش گل کرد و گفت بنشینید تا بروم برگه های امتحان را بیاورم. هنوز از در کلاس بیرون نرفته بود که همه لات ها پریدند سر و کولمان. ناگهان آقا معلم برگشت و دو ردیف آخر را که طبق قاعده باید شش نفر در آن باشند را احضار کرد پای تخته. بعد ما را شمرد. ده نفر بودیم. اولی آمد حرف بزند چنان خواباند توی گوشش که به جایش نفر آخری همان جا می خواست گورش را بکند. یک لقد (لگد) هم گذاشت پشتش، بنده خدا تا دیوار آن طرف راهرو را دنده دو رفت.
دومی تا گفت آقا اجازه، معلم از دو تا گوشش بلندش کرد. فکر می کردم الان است که جفت گوش هایش از ته کنده شوند. لامذهب فکر کرده بود لیفتراک است. همین طور پسرک دیلاق را بالا می برد. خودش فقط آخ آخ می کرد اما شش نفر از ما به جایش گریه می کردیم. همین طوری که روی دو تا گوشش بلند شده بود، ناگهان پرتش کرد توی راهرو. یک خط کش چوبی پهن داشت، نزدیک به یک متر بود. با خط کش گذاشت زیر دست سومی و دستش را بالا آورد. بعد یک تابی به خط کش داد و کوبیدش کف دست سومی. هر دست را پنج تا می زد، یکی راست و یکی چپ! خلاصه عین تراکتور که زمین را شخم می زند و پیش می رود، این آقا معلم هم یک به یک بچه ها را شخم زد تا رسید به من.
صورتی کج و چشمانی تا به تا که معلوم نبود می خواهند گریه کنند یا برای مسخره کردن معلم دارند لوچ بازی در می آورند، گردنی کشیده و دماغی بزرگ و قوزدار، که از سرما سرخ بود و سرما خوردگی که باعث شده بود صدایم هم بیشتر تو دماغی بشود و موهایی که پس از برداشتن کلاه از سرم، هر کدام به صورت تصادفی به یک سمتی رفته بودند. لباسی آویزان و گشاد و خیس طوری که اگر کسی در دم مرا می چلاند یک کیلو آب از من و لباس هایم، می چلید. یعنی این قیافه من هر مادرمرده ای را هم به خنده وا می داشت. از طرفی هم نه تاب تیپا داشتم و نه گوش محکم برای به پرواز در آمدن. با آن همه وزن هم اگر کسی مرا با دو گوشم بلند می کرد، شک ندارم که گوشم از جایش کنده می شد. کف دست هایم هم که از سرما، خودش سرخ بود. یخ یخ. جلو تر که آمد، فهمید که کفش هایم را در آورده ام. پرسید چرا کفش هایت را در آورده ای؟
گفتم: آقا اجازه مگر نمی خواهید مرا فلک کنید؟ آمدم جوراب هایم را هم در بیاورم که دیدم صدای خنده چند نفر بلند شد. مدیر و ناظم که صدای به در و دیوار خوردن بچه ها را شنیده بودند، به در کلاس ما آمده بودند. بچه آماده به فلک ندیده بودند، که آن هم دیدند. بعد از خنده مدیر، بی اختیار آقا معلم هم خنده اش گرفت. حالا من و چند نفر باقیمانده داریم همدیگر را هاج و واج نگاه می کنیم. نمی دانستیم ما هم بخندیم یا کماکان به گریه ادامه بدهیم؟ اصلا یک وضع بلاتکلیفی بود که هنوز فکر می کنم منتظر بودند تا بعد از خنده مرا تنبیه کنند. دست آخر ما چند نفر بخشیده شدیم.
پریروزی ها، مدیر دوران دبستانم را پس از سال های فراوان در فصل زمستان، توی خیابان دیدم. دست بر قضا دوباره باران می بارید. قیافه اش خیلی تغییر نکرده بود اما گرد سپیدی بر روی موهایش نشسته بود. پس از یک چاق سلامتی کوتاه، گفت: چقدر تغییر کرده ای؟ گفتم: تقصیر روزگار است دیگر. گفت: چه کار می کنی با روزگار؟ گفتم: هیچ، روزگار یک چوب برداشته و هی می خواهد فلکمان کند اما تا ما کفش هایمان را در می آوریم، انگاری که دل مدیرش به رحم می آید و روزگار را از صرافت فلک کردن، باز می دارد. خندید و این بار، من نیز به همراهش خندیدم.... چند روزی هست که از این ماجرا می گذرد و این جا همچنان هوا بارانی است.
پی نوشت:
1- مدیر روزگار من بی رنگ است اما اگر رنگی داشت، دوست داشتم به رنگ خنده بود.
2- نوشته با عنوان "این جا همچنان هوا بارانی است" در قالب "خدای من چه رنگیست؟" به دعوت از وبلاگ "داستان یک مهندس خوشبخت" و با یادآوری "خانمی" از وبلاگ "همینه که هست..."
3- الان هم هیچی از فوتبال سر در نمی آورم، خیلی سر در بیاورم اندازه یک رییس فدراسیون فوتبال است!
4- بنده به صورت دقیق آخرین نفری بودم که معلم کلاس اجازه داد تا به جای مداد با خودکار مشق بنویسم. دو هفته بعدش پشیمان شد و مرا به حالت با مداد برگرداند!
5- بیشترین درسی که در دوران ابتدایی از آن بدم می آمد انشا بود. خودم هم باورم نمی شود که چرا این همه ازش بدم می آمد.
6- در زنگ ورزش مرا درسته می گذاشتند داخل دروازه "گل کوچیک"، جا نبود هوا رد شود چه رسد به توپ!
7- کمترین نمره تمام دوران تحصیلم، نمره یک بود، که آن را هم در درس شیرین انشا گرفتم.
- بازدید : ۷۴۰
تعداد نظرات این پست ۷ است ...
حس من حین خواندن این پست:لبخند،تعجب،تاثر،بغض و...
عالی نوشتی...قلمت شبیه نویسنده هاست.میتونی واسه خودت یه پا جمالزاده بشیا.
جدی میگم..البته باید قصهای کوتاه برای بچه های ریش دار این دوره زمونه بنویسی تا بشه روت فک کرد.