دوباره هوا بارانی شد و مثل رد شدن آب از آبکش دارد از آسمان باران میبارد. دوباره پشت میز رایانهام که در کنار تخت و پنجره اتاقم قرار دارد لم دادهام و دارم مینویسم. راستی هیچ حواستان هست بیرون چقدر سبز شده؟
به هر حال، برویم سر داستان خودم. یعنی هیچ کسی هم در دنیا وجود دارد که نصف من هم خواب ببیند و یادش بماند؟! شما فکر کن اگر میشد خواب را پسانداز کرد من الان "زاکربرگ" خوابدارها بودم. تازه کلکسیون خوابهایم هم تکمیل است، از فرو رفتن در نقش باباسفنجی و سوپرمن و بتمن و اسپایدرمن گرفته تا سفر بین سیارهای و فرو رفتن در جلد یک قاتل سریالی و جنگیدن وسط بتلفیلد سه و چهار و فرار از دست زامبیهای واکینگدد و نجات سرجوخه رایان و نقش باجناق بهرام رادان در بیپولی با همان چاله در چونه.
هیچ میدانستید الان چند وقتی است که موضوع خواب قحطی آمده است؟ یعنی چه؟ یعنی چه که هر شب هر شب، آدم در رویا ببیند که، گلاب به رویتان تنگش گرفته است و شماره یک دارد؟ آن هم از وقتی که خواب شروع میشود تا خود صبح یکسره در جستجوی "دابلیو سی" بگردد.
دیشب نه پریشب یک لیوان آب چپانده بودم درون حلقم، آقا بگو این کار را نکن. از همان ابتدای خواب مانند "اینسپشن" معلوم بود که آخر و عاقبت خوشی در انتظار شخصیت اصلی داستان نیست. همان طور که حدس میزنید به صورت کلیشهوار و مقوایی بدون درنگ از فتادن در محیط محترم رویا، بنده به "دست به آب" مراجعه کردم، در داستان را که باز کردم دیدم که بهبه، لامپ روشن نمیشود، ناچار از "دست به آب" بیرون جهیده و با آن هم استرس شماره یکی در خانه به دنبال لامپ میگشتم، لامپ اول را امتحان کردم، فکر میکنید پاسخ چه بود؟ خب معلوم است دیگر، کار نمیکرد، یعنی خواب از این هم مقواتر؟ کلیشهتر؟ مشما پارهتر؟ لامپ دوم و سوم و چهارم و "n ام" را هم امتحان کردم، روشن نشد که نشد، بابا لامذهب از یک تعداد به بعد مجبور بودم برای تهیه لامپ به بازار بروم و برگردم. آخر آدم چند بار پیش میآید لامپ نو رشتهای، کممصرف، ال ایی دی خریداری کند و لامپش در همه جای خانه کار کند به جز آنجا؟؟؟ یکی هم نبود در خواب بزند پس مغز من بگوید خب نادان، اگر لامپ خراب است، چه ربطی به "بیزنس" تو دارد؟ تازه حالا که فکر میکنم "دابلیو سی" به قدری روشن بود که من میتوانستم سرپیچ لامپ و کاشیها و سنگهای به کار رفته در محیط بیناموسی "دست به آب" را به خوبی ببینم، نمی دانم چرا نمیتوانستم شماره یک را به اجرا بگذارم؟ یک آن به خوم آمدم دیدم بالای سرم بیشتر از تعداد لامپهای استادیوم آزادی لامپ بستهام! یکی نبود بگوید د لامذهب مگر استادیوم آزادی است؟ یک وضع قاراش میشی بود که نگو، یعنی آن همه لامپ را اگر یک جا از فاصله چند متری روشن کنند، فولاد تاب برمیدارد، کلنگ جماعت که دیگر جای خود را دارد.
حالا نمیدانم به کدام دلیل ناموسی یا بیناموسیوارانهای یکی دو تا از بچههای فامیل هم بالای در و دیوار "دست به آب" راه میرفتند و با پا و چوب و عصا افتاده بودند به جان مزرعه لامپها. هی من لامپ میبستم به سرپیچ، هی آن ها با عصبانیت آن بالا میچرخیدند و لامپ میترکاندند. ضمیر ناخودآگاه است دیگر، اسمش رویش است، مدرسه نرفته، سواد مواد هم که ندارد، برای همین ناخودآگاه است، ناآگاه است دیگر، نادان است. بی شعور است بیهمهچیز است! شما کوتاه بیا. عقلش نمیرسد. بابا شماره یک به درک، کمر اقتصاد خانوار شکست، شونصدهزار و خوردهای لامپ بیست سیهزار تومانی را زدند تخته کردند رفت پی کارش.
فکر میکنید چه شد آخرش؟ من ماندم و شماره یک و ساعت سه نصفه شب که از خواب پریدم؟ نه بالام جان، مگر فیلم هالیوودی بود که به همین زودیها تمام شود. برای خودش یک سریال "کیمیا"یی "معما شاه"یی "یوزارسیف"ی چیزی بود برای خودش در حد برادر صدا و سیما ملی. تا خود هفت صبح مشغول مراسم لامپزنی بودیم. یعنی مراسم جوجه خواری "ارسطو در سریال پایتخت" باید جلویش لنگ بیاندازد.
حالا بماند فردا شبش چه خوابی دیدم. همین بگویم که من بودم و دایی جان ناپلیون و مادر جان بودند و تنها امید ناسا برای پرتاب آن دو نفر برای کشف سیارهای که جان بشریت را از خطر انقراض نجات دهد و دعواهای مادرم با ناسا سر لباس فضایی. یعنی مدیونید اگر فکر کنید مادرم گذاشت تا خودش به همراه داییجان ناپلیون به فضا پرتاب شوند، دست آخر هم که لباس فضایی را باب میل ایشان دوختند، لباس برایش تنگ بود، مادرجان هم زنگ زد به داییجان ناپلیون و گفت پروژه لغو شد! به همین راحتی، به جایشان یک ربات فرستادند و بقیه داستان که فکر نمیکنم فرصت داشته باشم تا اینجا در همین پست بتابانمش. مهمان داریم، قرار است پنج تا از همین انگری بردهای فامیل با پدر و مادرهایشان تشریف بیاورند اینجا. باقی بقایتان، عوامل اجرایی دوخت و دوز لباس فضایی ناسا فدایتان.
پینوشت:
0- سال نو مبارک، فرا رسیدن نوروز باستانی و آغاز سال یکهزار و سیصد و نود و پنج آفتاب بر همه شما عزیزان مبارک باد. (متن کلیشه هم از این مشماپارهتر برای تبریک سال نو هست؟)
1- یک نوشته با رعایت نیمفاصله. رعایت نکردن نیمفاصله برای من حکم عبور از چراغ قرمز را پیدا کرده است. کلنگ که بودم، روانی شدم رفت!
2- بوی قرمهسبزی همه جا را پر کرده، من بروم مسوولیت خرابیهای آشپزخانه را گردن بگیرم، آخر پریروزیها دو تا از همین انگریبردهای فامیل داشتند از خنده پای فرمایشات کلنگی من از خنده میترکیدند که مادرم پا شد و مسوولیت انفجارهای بلژیک و ترکیه را هم انداخت گردن من! بیا و ملت را شاد کن، این هم دستمزدش.
- بازدید : ۶۵۰
تعداد نظرات این پست ۲۳ است ...
تاریخ انتشارتون رو عرض میکنم برای پارساله:|
من برم تو جلد تبعیض ِ جنسیتی؟
دختر نیستین که خواب ببینین بخاطر بدهی پدرتون زن ِ یه پیرمرد 70ساله شدین :///
خواباتونو بذارین پخش کنن از فیلمای تلویزیون بهترن :|
سال نو و میلاد با سعادت حضرت فاطمه زهرا (س) مبارک
و همچنین تبریک می گم از اینکه به عنوان یکی از صد وبلاگ برتر بیان در سال 94 انتخاب شدید.
منتظر دیدار شما در محجبه هستیم
http://mohajabe.blog.ir/
چه خوابهایی میبینین !
البته بگما!منم از این خوابا زیاد میبینم ..
+بازی وبلاگی چی شد الان ؟ :||
منم خیلی میبینم ...
+والا کلنگ بلاگفا بعض شما نباشه یه پسر خوب و با جنبه و کول بود تا اینکه نمیدونم چی شد دیگه انگار تو بلاگفا ننوشت!اصن نمیدونم باز نوشت یا نه! و خب من ادرس شمارو تو سایت جیم دیدم!فک کردم اونید!بعد اومدم دیدم نوشته هام شبیهن!ایشونم شوخ بودن آخ:))))) بعد پرسیدم که گفتید نه:دی البته بهتر چون من با ایشون اون اواخر بحثم شده بود:دی خوبید خودتون؟مادر خوبن؟ اینجا شکلک نداره ؟:))
بله دیگه تا شما بخاید کلنگ باشید یکی قبل شما بوده بعدشم استعفا داده انگار:دی
نوشته هاتون دوست داشتنیه از اونا که آدم دوست داره با یه لیوان!!چای بخورتشون!:دی
راستی چای خوردنی یه قلپم به نیت شما میخورم عب نداره : )
ناموسا ، باید خدا را شکر کنید که شرایط "دست به آب " برایتان مهیا نشده است !!!!
× مثلا کسی که خواب هایش را قدر ارزنی به یاد ندارد ؛ مریضی چیزی است ؟؟ # بغض
آنقدر با جزئیات نوشته بودید که خیال کردم دارید فیلمی را شرح می دهید . # حسودی حتی :((