در حالی که دارم با صفحه کلید مجازی پست را می نویسم (که لمسی هم نیست) یک پتو هم کشیده ام روی سرم. تازه چند ساعتی است که رسیده ام. بیشتر از بیست ساعت مسافرت آن هم با وضعیتی که من داشتم. از صبح دیروز که به تهران می رفتم یک مادربزرگی به صورت دقیق، صندلی پشتی من نشسته بود. در سفر بعدی از تهران هم این اتفاق دوباره تکرار شد. به گمانم دیروز روز جهانی "مادربزرگ ها در صندلی پشتی ها" بود. یاد مادربزرگ خودم افتادم که اصلا نرسیدم این دفعه به او سری بزنم. مادربزرگ اولی که همان پنج دقیقه اول مهمان دار را خورد و در طول مسیر در حال هضم آن بود.

مادربزرگ مسیر دوم یک چند تا پله در دهان داری از اولی هم سرتر بود. بگذریم که در کل مسیر داشت با همه اقوام داخل وطن خداحافظی و با تمام فک و فامیل خارج از وطن سلام احوال پرسی می کرد. به هر کس که خودش می توانست خودش خبر می داد و به هر کس هم نمی توانست به دیگران می سپرد که بهشان خبر بدهند. یک سره داشت داد و فریاد می کرد که چرا غذای من اینطوریست یا چرا صندلی اش تخت نمی شود یا این که چرا دخترهای امروزی دماغ هایشان را سر بالا عمل می کنند. یک آقایی وسطای مسیر آمد گفت مادرجان، یک مادری مثل شما از زمین و زمان ایراد می گرفت، وسط سفر مرد، به گمانم یکی از افراد امنیت سفر بود و منظورش این بود یک کلمه دیگر داد و فریاد کنی همینجا مستقیم از پنجره پرتت می کنیم بیرون!

مادربزرگ ثانیه هایی ساکت شد اما بعد از رفتن آن آقا، علاوه بر داستان سرایی های قبلی داستان تهدید شدنش از سوی مردک دراز ناشناس را به حالت مسخره و با چند عدد دهن کجی برای بقل دستی هایش تعریف می کرد. خلاصه مادربزرگ را گذاشته بودند روی حالت تصادفی و تکرار، مثل مدیاپلیر ویندوز.  یک دخترخانمی هم دو تا صندلی آن طرف تر نشسته بود هر یک ساعت از من می پرسید آقا ببخشید الان کجا هستیم؟ هیچ یادم نبود که لوگوی گوگل مپ را از پیشانی ام پاک کنم. دست آخر به او گفتم الان دیگر نزدیک های مرز منظومه شمسی هستیم. دخترخانم کناری اش هم داشت یکی یکی قیمت پرداختی بلیط مابقی مسافرها را از آن ها می پرسید. یک بچه یک ساله هم دو تا صندلی عقب تر در آغوش مادرش بود و با دوره تناوب یک دقیقه مشقول شیون و زاری بود. یک آقا پسری هم کنار خودم نشسته بود که مثل دخترها کلی آرایش و بزک دوزک داشت. چنان با قر و فر با تلفن حرف می زد که مادربزرگ هر دفعه او را می دید یک استغفرالله می گفت و به ادامه تماس های تلفنی اش می پرداخت. خلاصه جای شما خالی جا داشت تا با یک لباس آبی که آستین هایش را نیز ضربدری بسته اند مرا تحویل دیوانه خانه می دادند. بگذریم. بیرون داشتم آسمان را می نگریستم. دوربین همراهم نبود. آسمان شبیه به عکس زیر بود.

البته آسمان همه جا همین است اما دوربین خوب می خواهد و کمی شانس. این را هم بگویم که من این عکس را از نت جسته ام. قسمت زندگی من هم این طوریه که هر چی بیشتر یه جایی یا یه آدمایی رو دوست داشته باشم ازشون هی دورتر و دورتر میشم. به قول سیروان خسروی که میخونه "از آخرین بار که چشام تو رو دیدن -- فهمیدم که عشق یعنی نرسیدن". تا پست بعدی خدانگهدار همومون باشه. :)) 

---

پی نوشت:

1- سخت، تاخیری و خشن را به جای تبلیغ این افشانه های ناتوانی چسبی باید بگذارند به عنوان تبلیغ شرکت های مسافرتی ایرانی.

2- می گویند گربه فلان بازیگر دار فانی را بدرود گفت! توی این مملکت کوفتی چه خبر شده است بچه های آدمیزاد دوره گرد خیابانی به اندازه گربه مرده یک بازیگر هم در سرخط خبرگزاری هایش جا ندارند.

3- یکی این پرزیدنت "روحانی" را از برق بکشد بیرون. نه به آن روزها که از "..." بد می گفت و نه به حالا که ...

4- یک کارگر ساده بخواهد بیمه شغلی اش را به مشاغل دارای سختی تغییر دهد باید کلی جواب پس بدهد، آن وقن در این وسط مسط ها موسسه های به ظاهر اعتباری ظرف کمتر از چند وقت در کل کشور رشد می کنند و یک شبه هم فلنگ مبارک را می بندند. مسوولین هم مثل همیشه در حال پیگیری هستند. این چنین پیگیرمسوولند.

5- به قول شاعر ژست هایتان شکلاتی، (گفتم یه کم درجه پرت و پلاهام رو ببرم بالا)

6- با هر کسی از مسوولین مصاحبه میشه میگه از این که بانوان نمی تونن به ورزشگاه بروند ناراحته. مردمه داریم ما که با مسوولین این همه مخالفند؟

7- الان تو مملکت دور، دور مخالفته، شما به یکی بگو تو خوبی تا ثابت نکنه قاتل بروسلی خودشه ول کن ماجرا نیستش.

8- یک آقای Lee داریم اینجا، کره ایه. هر وقت میخواد ناراحتیشو از دست ما نشون بده مثل رییس موپالمو میشه که شمشیر ساز جومونگ بود، هر سری تیغه ی شمشیرش می شکست از خودش ادا در می کرد. اینم سر و مغزشو می کوبه تو قاب در. البته اینم بگم که حدود هفتاد سالشه!

  • بازدید : ۳۰۷
۳ موافق

تعداد نظرات این پست ۲ است ...

۱۴ آبان ۹۶ ، ۲۱:۵۴
کجایی تو
بله اسم آهنگش همینه :)
۱۵ آبان ۹۶ ، ۰۷:۳۶
گربه ی کدوم بازیگر مرده که همه ازش حرف میزنن؟!

الان شما کجایین؟!
تانیه هوسلی!!
وسط آبهای آزاد :)