1- جوان بودیم و جاهل.

7- عصر راه افتاده بودیم. ساعاتی بعد، شب هنگام به طبیعت رسیدیم.

8- بس که زباله و پس آب ول داده بودند آنجا، بیشتر به شرت طبیعت شبیه بود تا دل طبیعت.

11- هنوز یک ساعت از اقامت ماجراجویانه ما نگذشته بود که طوفان شروع شد.

26- سه نصفه شب به خوابگاه رسیدیم.

33- ... ادامه ندارد. بروید سر کار و زندگیتان.

---

پی نوشت:

1- چند وقت پیش داشتم بایگانی وبلاگ کلنگی ام را زیر و رو می کردم رسیدم به پستی که در آن دیگران را به یک بازی وبلاگی دعوت کرده بودم. البته به جز یک نفر کسی در آن شرکت نکرد. بعد از این چند وقت هم برگشتم و روی پست لینک شده همان یک نفر کلیک کردم، متوجه شدم که همان یک مطلب هم وجود ندارد.

2- حال و روز الان من: یک جلسه بسیار سخت در پیش رو دارم تا ساعتی دیگر. خدا به خیر بگذراند.

  • بازدید : ۲۷۴
۱ موافق

تعداد نظرات این پست ۴ است ...

۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۵:۰۷
سارانگ هاو میداااااا
sa rong hab ni da
۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۰:۵۹
چه نتیجه اخلاقی از داستان بگیریم؟ نریم تو دل طبیعت؟ اشغال نریزیم؟ خونه بمونیم بهتره؟
موفق باشید :)
All Of Them
:)
۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۵۵
داشت کم کم شبیه ماه عسل میشداا :))))
:))))))))
۱۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۳۸
فقط سه نصف شب رسیدن به خابگاه 😑😑😑
خوابگاه نبود که؛ ابو غریبی بود برای خودش!