پسرک با پای برهنه روی آسفالت داغ به سمت من می دوید. راننده تاکسی گفت کجا؟ گفتم مستقیم. گفت بیا بالا. سوار تاکسی شدم. پسرک به سمت پنجره تاکسی آمد. دستش را دراز کرد و گفت دمپایی ندارم. قبل از من هم به چند نفر دیگر همین را گفته بود. از کیفم مقداری خوراکی بیرون آوردم و به او دادم. خوراکی ها را با یک دست به بدنش چسباند و دست دیگرش را دوباره جلوی من گرفت. "دمپایی ندارم" این را که گفت دستش را جلوتر آورد. از کیف پولم یک اسکناس بیرون آوردم. خوشحال شد. پیش از آن که اسکناس را به او بدهم گفتم شاید تو فکر کنی که آدم های این خیابان گول تو را می خورند اما باید این حقیقت را به تو بگویم که این حق پسرک پنج یا شش ساله ای مثل تو نیست که زیر این آفتاب داغ با خواهر کوچکتر از خودش توی خیابان دنبال پول باشد. حق تو خیلی بیشتر از این هاست. پسرک بی آن که چیزی بگوید شاد و خوشحال به خواهر کوچکترش یکی از خواراکی ها را داد و گفت: این برای تو. این ها را هم میبریم خانه برای مامان. راننده تاکسی آهی کشید و گازش را گرفت.

---

پی نوشت:

1. رییس جمهور (به اصطلاح) منتخب مردم کشورم، همه ی فکرش شعارهای آرمان گرایانه ای است که به اندازه یک خوراکی هم، به درد آن کودک گرسنه نمی خورد. حاشا به تدبیرت، به امیدت، به آن کلید راه گشای مشکلت!

2. ببخشید که این همه تلخ شد این دفعه.

  • بازدید : ۲۰۹
۳ موافق

تعداد نظرات این پست ۱ است ...

۲۵ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۸
به نظرتون متوجه حرفتون شد؟
نه فکر نمکنم حتی به آن توجه کرده باشد.