حالا چند روزی مانده تا به خانه برگردم. خدا را شکر، بلیط هواپیما، فقط قیمتش سه برابر شده. الان می فهمم که وقتی پرزیدنت گفت دستمزد کارگران هم سه برابر شده یعنی چه! یحتمل منظور ایشان کارگرهای خطوط هوایی بوده.

ذوق و شوق خاصی مرا فرا گرفته است. البته نه به خاطر هشت برابر نشدن قیمت بلیط. بلکه به خاطر برگشتن بعد از چند ماه به خانه. چند روز کاری بسیار سخت در پیش دارم و بعدش اگر هواپیما نیفتد و "پرزیدنت" بگذارد قیمت ها همین قدر بمانند، می توانم به سوی خانه پر بگشایم. شاید فکر کنید که رفتن من مانند این فیلم هاست که تا به خانه می رسم یک قطره اشک در چشم های من و خانواده تشکیل شده و به صورت تصویر آهسته به سمت هم نزدیک می شویم و تا می خواهیم یکدیگر را در آغوش بگیریم یا دوربین رو به آسمان خدا می چرخد یا درختی، بوته ای، اتوبوسی و چیزی شبیه به این ها بین ما و دوربین قرار می گیرد.

سکانس یکم "من آمدم، خوش آمدم، آیا؟"

نه، از این خبرها نیست. همین که پایم به حیاط خانه برسد اول از همه مادرم مرا از نوک پا تا فرق سر خوب برانداز می کند. "سلام مادر". نگاهم می کند. لبخند بر لب دارد، ناگهان لبخند محو می شود. "اه، اه، این چه سر و وضع و لباسیت؟ چرا این قدر سیاه شدی؟ چرک از سر و کولت داره میره بالا، وسایلت رو، همون جا بنداز و برو اول حموم". تا می آیم اعتراض بکنم که اول بگذار بیایم داخل، دو سه تا دست، مرا مثل گوسفندی که می اندازند پشت وانت، پرتم می کنند داخل حمام. بعدش هم که کل وسایلم را باید هفت بار غسلشان بدهند.

سکانس دوم "اعصاب نداری که نداشته باش"

چند باری تلاش می کنم که بعد از ده دقیقه حمام به بیرون بجهم اما با پس گردنی و لقد و مشت برم می گردانند داخل حمام. "گربه شور هم بلد نیستی، ...". بعد از پایان ماراتن حمام، نوبت به جمله "خب، دیگه چه خبر؟" همه اعضای خانواده می رسد. هر چه هم که خبر بعدی را بدهم، مهم نیست، تا نگویم "هیچ خبر" ول کن ماجرا نیستند. "... این طور شد که آقای سانگ این هدیه ها را انتخاب کرد" ... "خب دیگه چه خبر؟" ..."...در شیفت شب همکارم داشت از پله ها پایین می آمد که آب ریخت رویش و تا صبح بدون امکانات گرمایشی، سرمای بدی خورد..." ..."خب دیگه چه خبر؟" ..."... هواپیما دو باری روی باند چرخید و به زحمت روی باند نشست" ..."خب دیگه چه خبر؟" "... پسر فلانی را موقع بازگشت دیدم ..." ..."خب دیگه چه خبر؟" ...، می خواهید چه خبر باشد، من در این دو ساعت آنقدر خبر گفتم که مرحوم "افشار" هم اینفدر خبر در دو ساعت نخوانده بود. ... واکنش مادرم: "اعصاب نداری که نداشته باش، این چه طرز حرف زدن با بزرگتره، خیلی ناراحتی، برگرد همون خراب شده پهلوی همان اجنبی جماعت... مردم پسر دارند، من هم پسر بزرگ کردم، بفرما آقا، تحویل بگیر، اینم دست گلت، بفرما..." و قس علی هذا (دهان من سه وجب از تعجب باز است و انواع و اقسام حشرات است که فرصت را مغتنم شمرده و وارد آن شده و از آن خارج می شوند.

سکانس سوم ".... ادامه دارد!


  • بازدید : ۲۶۱
۲ موافق

تعداد نظرات این پست ۸ است ...

۰۹ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۰۳
فیلما همیشه از واقعیت دور بودن! مخصوصا در رابطه با خانواده و رفتارشون!
به به، درود یلدا خانم، شب شما به خیر. در حال ویرایش پست بودم. چقدر سریع؟ :)
برای همین هم هست که بهش می گویند فیلم.
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۱۲
ارادت داریم! شب شما هم به خیر. والا موقعی که من کامنت گذاشتم 30 دقیقه از انتشار مطلب گذشته بود (طبق چیزی که بیان میگه البته!)
آره... ولی حتی تو مستندها هم خانواده‌ها یه جور دیگه‌ان!
شاید فقط تو فیلم و سریالای طنزه که واقعی‌تر نشون داده میشن!
شاید به دلیل نداشتن صفحه کلید فارسی زمان برای من کندتر می گذرد. :))
به وبژه در سریال "خانه به دوش"
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۰
هر چه گشتم چیزی مربوط به عشق در متن پیدا نکردم:))
خارجه تشریف می برید برای کار؟ ایول الله. موفق باشید. دست ما را هم بگیرید:))))
چون هنوز ادامه داشت که از فرط خستگی خوابم می آمد. :)
دستتان را بدهید تا بگیرم (شکلک گرفتن دست تا بیخ)
به پدر و مادر خود نیکی کنید!
قدر خانواده‌های خود را بدانید.
به روی چشم :))
۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۴۳
چه باحال! خارج بودی؟! :)
درود فراوان، بله، تازه الان که این پاسخ را مینگارم چند ساعت است که رسیده ام خانه. تازه از حمام آمدم بیرون! 
۱۲ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۰۹
عافیت باشه :)
منتظر خاطرات خارجکیتونم هستیم ^__^
سلامت باشید گندم بانو. باور کنید تا همین ظهر از خستگی خوابیده بودم. اما حالا کلی سرحالم. قرار است دلی از عزا در بیاوریم. :))
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۴۶
سپاس از متن پر احساس شما

بانک طب
!
۰۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۸:۵۸
کل پست یه طرف، اون ورود و خروج حشرات به دهن یه طرف :))))))))))))
واقعا میگم خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم.. درواقع مدت مدیدی هست که خنده هام کمتر شده.. امیدوارم با خوندن مجدد شما بیشتر بشه

پدر مادر منم اینجورین :)) بعد من دوس ندارم کسی ازم بپرسه چه خبر، اونجوری میرم تو خودم بدتر.. باید به حال خودم گذاشت منو، به موقعش خودم شروع میکنم به تعریف کردن
ممنون از شما. نمی دانم چرا بعضی از نظرات از دستم در می روند و چند ماه بعد بیان آن ها را نشانم می دهد!!!