همان طور که همه ی شما تا حالا شنیده اید، قیمت های کنونی در ایران همگی حباب دارند. از قیمت سکه گرفته، تا دلار و سایر ارزهای موجود. جالب این جاست که هر روز حبابش هم بیشتر می شود. دایی جان ناپلیون عزیز، این حباب دیگر اندازه اش از حد خارج شده و اکنون بیشتر شبیه به بادکنک است. شاید هم چند وقت دیگر به اندازه یک بالن شود.
وسط این همه بگو مگو برای دریافت ارز با قیمت پایین تر یک خبر خواندم. یک عضو فراکسیون مستقلین مجلس گفت: نمیتوانیم یک نسخه واحد برای فردی که برای تجارت یا زیارت به سفر میرود بپیچیم و یک نوع ارز در نظر بگیریم. اگر سفرها تفکیک شوند، منطقی است. راست می گوید خب. فردی که می رود حج با فردی که می رود دور برج ایفل یا در موزه لووووور خیلی فرق دارد. شما هفتاد دور هم دور ایفل بچرخی چیزی به سرزمین مادریت اضافه نمی شود. به خودت هم اضافه نمی شود. خدا را شکر که در این چند دهه مدیران لایق حواسشان به ارز و طلا بود و الان نان همان حواس جمعی را داریم می خوریم وگرنه ارزش پول ملی مان با اختلاف از ته دوم نبود.
شاعر فرموده اند:
"چه زخمی جا مونده رو دل وامونده داره دیوونه میکنه منو یه عالم خاطره
میگم نمیدونست میگم نمیتونست خدا که میتونست چرا گذاشت بره"
چرا گذاشت بره در این شعر، درباره ی همه صدق می کند. مدیران لایق، اختلاس گران فراری یا در حبس، بالا رفتن ارزش دلار، سکه و دوست دختر قدیمی بعضی ها، خانم "موگیرینی"!
حال و هوا کمی خارجی طور شد. بد نیست یادی بنماییم از تابلوی جدید به نام "کور سوی امید" اثر هنرمند بزرگ و نامی، باباشاه (در سریال قهوه تلخ). این شما و این هم تابلوی "کور سوی امید"

---
(تخم مرغ پخته از وسط بشقاب بلند شده و در حالی که دارد از خنده روده بر می شود برمی گردد داخل پوسته اش تا از نو به جوجه تبدیل شود!)
---
6- خبرگزاری فارس: در جلسه شورای نگهبان مطرح شد: تأکید آیتالله جنتی بر ساماندهی سریع اوضاع اقتصادی/ با محتکران و اخلالگران برخورد شود.
---
(همین که هنوز تاکید دانشان سالم است، خدا را شکر)
---
7- دو روز دیگر باید برگردم. توی همین یک هفته بلیط هواپیما از چند ده تا چند صد هزار تومن دیگر گران تر شده. این طوری که پیش می رود دفعه بعد باید با قاطر برگردم. همینه که هست، رای که ندادم، همین میشه دیگه. الان فرض مثال شما که رای دادی چی شد؟ بدتر شد که بهتر نشد، تازه میگه همینه که هست. به چه شور و شرری یک دم به پا کرد، ای جان جانم، ای ...
8- به نقل از سروش صحت: (این طور گفته بودند)
تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاد. کارتنخوابی آمد و به شیشه جلو دستمال کشید. شیشه تمیز بود و نیازی به دستمال نداشت، اما راننده هزار تومان به مرد داد. سر چهارراه بعدی دوباره یک نفر دستمال به دست آمد و شیشه را تمیز کرد. راننده این بار هم هزار تومان به مردی که شیشه را تمیز کرد داد، پشت چراغ قرمز سوم وقتی پسربچهای آمد که شیشه را تمیز کند، راننده گفت «نمیخواد... دو نفر تمیز کردن بهشون پول دادم، دیگه نمیخواد.» پسربچه گفت «حالا چی میشه به من هم بدی؟» راننده گفت «نمیشه که چهارراه به چهارراه هزار تومن بدم» پسربچه بیتوجه به حرف راننده به شیشه دستمال میکشید. چراغ که سبز شد راننده بدون اینکه پولی به پسربچه بدهد از چهارراه رد شد و رفت. کسی در تاکسی چیزی نگفت ولی انگار... آنطرف چهارراه راننده ایستاد و با همان یکلا پیراهن دوید وسط چهارراه یک هزار تومانی هم به پسربچه داد و برگشت. راننده وقتی سوار شد، رو به مسافرها گفت «این یکی را تو رودرواسی شماها دادم... حالا سرما نخوریم خوبه.»
- بازدید : ۲۹۰
تعداد نظرات این پست ۷ است ...
اون تخممرغ پخته رو خوب اومدی.
ادامه داستان عاشقانهتو بنویس بعد برو!!!! :/