از وقتی به وطن برگشته ام، ذوق و قریحه ام نیز کم کمک دارد بر می گردد. مدت بسیار مدیدی بود که از کتاب خاطرات مان دور مانده بودیم. جا دارد ابتدا، از تمامی مدیران بحران تشکر ویژه کنم که بازگشت اینجانب را با باران رحمت الهی هماهنگ نمودند طوری که از سی روز پیش تا حالا از سرمای سخت زمستان در وسط بهار داریم سگ لرز می زنیم. حاضرم قسم بخورم، "حسن" یکی از دوستانم، بس که زیر آب رفت و آمد کرد، نیم متری از متراژ قدش کم شده و آب رفته. مثل کاموایی که من سه سال پیش در کمد رها کرده بودم و وقتی برگشتم دیدم دیگر برای من اندازه نیست! البته به اتفاق آرای خانواده این شکم بنده است که مثل شکم حامله ها، بیست سانتیمتر پیش روی کرده است. درست مثل آب دریاچه ارومیه که دوباره دارد جلو می آید.

پیش از همه چیز باید بگویم که چند سال پیش من همین جا تحت عنوان یک پستی به اسم "این قسمت، پیامد" پدیده ی سیل را با دقت بسیاری موشکافانه بررسی کرده بودم و وضعیت حال امروز را بسیار دقیق پیش بینی کرده بودم. چنین خرس خردمندی هستم من. در حدی که بچه های مدرسه همیشه مرا "فت الله" صدا می زدند، "فت" که یعنی چاق، "الله" هم که یعنی خدا، یعنی "چاق خدا"، چه ربطی داشت؟ من چه می دانم! چه توقعاتی دارید از آدم. خلاصه من که همه چیز را نمی دانم (از نشانه های فروتنی بنده)

جای شما خالی، امسال خانه تکانی من رسیدیم خانه. بله، طوری خانه را به تنم مالاندند که تا برف سال بعد، خانه بوی تن مرا می دهد. همین بود که توی این سه سال مادرم از پشت تلفن می گفت: "پسرم، عزیزم، در و دیوار خانه، همیشه بوی تو را می دهد" دلیل آن هم به طور واضح حضور بنده در خانه تکانی سه سال پیش بوده است به قطع یقین.

یک چند تا عکس خداحافظی هم با عزیزان خارجی انداختیم که اینجا برایتان بگذارم اما چون از تامین امنیت جانی خودم خیالم هنوز راحت نشده، شاید بعدها.

آخرین نفری که با من به تهران بازگشت "یو" بود که الان تقریبا سی روز است ازش بی خبرم. به احتمال زیاد الان در شانگهای به سر می برد. بس که نودل می خورد، رنگش هر روز زردتر می شد. تا چند روز دیگر باید برگردم. خلاصه ببخشید. خواستم در این مدت که هستم بیشتر بنویسیم. برمی گردم، امیدوارم :)

---

1- از خودم ممنونم که برای خودم کامنت می گذارم!

2- از آن یکی خودم هم ممنونم که جواب کامنتم را می دهد.

3- از خودم کلا راضی هستم.

4- از خود راضی که می گویند، احتمالا من نیستم؟!!

  • بازدید : ۱۹۱
۱ موافق

تعداد نظرات این پست ۵ است ...

۰۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۰:۵۴
جای بهتری نبود، جای ما را خالی کنید؟ خانه تکانی؟!!!
بروید بسلامت ان شالله و بازهم به ما سر بزنید، خوشحال میشویم :)
جای شما را خالی کردم چون بسیار در آن حال و هوا خندیدیم. وگرنه بلا کش خانه ها که مردها هستند. تنتان سلامت. :) به روی چشم. ممنون.
۰۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۰۳
خیلی ممنون برای اشتراک حال و هوای خنده، دلشاد باشید :)
 البته تو خونه ما بلاکش خانم ها هستن. آقایون کمک که نمیکنن هیچ، فقط غر میزنن که خونه تکونی چیه، الکی وقت تلف نکنین! اصلا عید چیه!
ممنون، چشمتون سلامت :)
متشکرم. شاد باشید. :)
۰۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۲۵
ایشالا به سلامتی برین و بیاین.
+ما عکس میخوایم یالا‍!
ا وا. عکس؟! آقای فتا میاد میبرتم ددر. خوبیت نداره. یه وقت عکس منو بچه ها میبینن همشون از ترس زبونشون بند میاد. شما منو به شکل یک گلابی چاق تصور کن که برگ کوچکی هم به دسته اش وصله! اون هم نماد این چهار تا دونه شویدی هستش که روی کله ام باقی مونده!!!
۰۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۹:۱۴
الان رفتم درباره کلنگ رو خوندم.. اون توصیفاتی که کردینو تو ذهنم سرهم کردم :))


من هر وقع اینجا میام شما دارین از خاطرات خونه تکونی میگین :)))

ینی برین نمینویسین؟؟
خونه تکونی ما کلا با بقیه فرق داره. مادرم علاوه بر وسواس شدید نظافت، وسواس تقارن و چیزی به نام DIY دارد. یعنی همه کارها را خودش باید انجام دهد! خدا همه مادرها را حفظ کند :)
۱۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۳:۴۲
درود مهندس. خوشا به سعادتتون که امکان خروج از وطن را دارید 
درود بر شما. امیدوارم روز به روز به اهدافتون نزدیک تر بشوید.