درود. امیدوارم حال همگی شما خوب باشد. دروغ چرا، برای بنده دیگر عضوی به نام کمر باقی نمانده است. البته نه به آن دلایل بیناموسی احتمالی که نصف بیشتر شما به آن فکر میکنید. بس که توی این دو هفته آخر منتهی به سال نو، برای رفت و روب و شست و شو خم و راست شدم، دیگر به صورت کامل قراضه شدهام و احتمال برگشتنم به وضعیت عادی بسیار زمانبر خواهد بود. برای نمونه در این یک هفته اخیر وقتی صبح از خواب بیدار میشوم، باید همانند یک مار زخمی آن قدر دور خودم بلولم تا بلکه بتوانم نود درجه کمرم را تا کنم و توی رخت خوابم به حالت عمودی بنشینم.
هر چه که به آغاز بهار نزدیکتر میشویم، زخمها و پارگیهای من فلکزده هم بیشتر میشود. دیروز و پریروز و روز قبل از آن داشتم خانه را از نو، رنگ مالی مینمودم. البته بیشتر از در و دیوار، بیشتر به خودم رنگ میپاشیدم. شما حساب کن، چند بار نزدیک بود از روی نردبام چوبی کج و معوج سه متری که پایههایش هم تابهتا هستند، به پایین پرت شوم که یک طوری تلو تلوخوران خودم را میان زمین و هوا نجات دادم.
البته بعد از پایان رنگ آمیزی کلی عملیات حرف خوری داشتیم که قسمت بیشتر حرفها را مادرم تولید مینمود و من و پدرجان فقط نوش جان میکردیم. عبارات آشنای همیشگی خانهی ما: "پسرم، قربان آن قد دراز و دیلاقت بشوم این بالا را یک دستمال بکش، من دستم نمیرسد" و چند لحظه بعد از دستمال کشیدن که تبدیل میشد به این عبارت: "مگر کوری، اینجا را تازه تمیز کرده بودم، چرا هر چه گرد و خاک بود را از آن بالا ریختی پایین، ای خدا ذلیلت نکنه بچه، کاش جای قد، یک جو عقل داشتی، گم شو برو بیرون، از در خونه برو بیرون ..." و ادامه ماجرا همیشگی، پرتاب جارو دستی یا سایر اشیا دراز و استوانهای شکل به سمت من.
کمتر از نیم ساعت دیگر، "مامان فدات بشه، اون فرشها رو لوله کن ببر تو حیاط بتکون"، "نمیخواد لوله کنی، زدی همهی در و دیوار رو خط انداختی، گم شو، گم شو برو بیرون، جلو دست و پای من نباش"، میگویم: "خب، مگر قرار نیست من بعدش اینجا را از نو رنگ کنم؟ چه فرقی دارد؟"، چیزی نمیگوید و فقط به دسته جارو دستی تهدیدم میکند و درب خروج را نشانم میدهد.
این را هم بگو که وسط آن هم داد و بیداد و گرد و غبار یک تکه چوب به اندازه خلال دندادن از این طرف انگشتش رفت داخل و از آن طرفش زد بیرون، البته من در آن لحظه، آنجا حضور نداشتم اما قطع به یقین توسط همهی اعضای خانه و فامیل، بنده مقصر صد درصد شناخته شدم و مرا از طرف همهی مقصرهای خوب و شایسته کشورمان، به المپیک مقصرها راهی نمودند. (صدای بلند تشویق)
کلی آت و آشغال بود که از خانه کشیدیم بیرون، خاکشان را تکاندیم، شستیمشان، خانه را رفتیم و روبیدیم و آن آت و آشغالها را برگرداندیم سر جایشان، اسیر شدیم، آخر این هم شد کار!
این وسط گوشی موبایل اولیام که یهو وسط شارژ سوخته بود و دیگر روشن نشده بود را داده بودم تعمیرات. وسط این همه هیر و ویر، یک پایم بیرون بود و یک پایم توی خانه. آخر سر هم لامذهب درست نشد که نشد. حالا بعد از کلی خستگی شما حسابش را بکن، آخر شب شما بخواهی بروی دوش بگیری و بخاری اتاق "میم" ناگهان یادش افتاده باشد که من دیگر نمیکشم و همین نصفه شبی وسط سوز و سرما باید خراب شوم و به خواب ابدی بروم. یعنی دقیق میشود قوز بالای قوز. دوباره بخاری را توی اتاق خواب باز کنی و ببینی بس که داخلش کثیف است باید ببری توی ایوان و توی سوز سرما بقیهاش را باز کنی تا مشعلش را بیرون بکشی و ببری برای تعمیر. بعد کلی آهن خورده زنگ زده سوخته که بوی گاز میدهد بپاشد و به خواب و راهرو و در و دیوار ایوان. دوباره کلی عملیات "حرف خوری" و له و کوفته صبح هنوز که پلکهایت را نمیتوانی باز کنی و چشمانت میسوزد با تیپای پدرجان بیدار شوی و بروی دنبال تعمیر بخاری و موبایل و تلویزیون و ....
آنجایم به وضوح دیگر وجود خارجی ندارد و بنا به دلایل فشار زیادی پارگیهایش هم حالا حالاها خوب نمیشود. این پست را از هفته پیش درود نخستش را نوشته بودم و باقی متن را تازه امروز صبح وقت کردم بنگارم. این هم نوشتم تا یادم نرود که سال منحوس نود و نه را چگونه دارم به پایان میبرم. خیلی دعا میکنم سال بعد آن قدر خوب باشد که کسی حتی بدیهای نود و نه را یادش نماند. دروغ چرا، من از بدو تولد میدانستم که سال منتهی به سال هزار و چهارصد آفتابی باید یک فینالی، چیزی باشد. بله که من بر خلاف دیدگاه سایر اعضای فامیل و دوست و آشنا، عقل کل هستم. اما حیف که کسی ما را نه تحویل میگیرد و نه میخواند.
-----
جمله مقوا: سال نو پیشاپیش مبارک :)
-----
پینوشت:
1- حالا باز خوب است پارسال فرشها راشسته بودیم، وگرنه، صد و پنجاه درصد با این وضعیت کمرم، از وسط تقسیم میشدم و به دو تا کوتاهتر خودم تبدیل میشدم. یکی دو تا پا با نصفه ماتحتی پاره، دیگری یک تکه بالا تنه بیریخت، تازه آن هم تازه بدون ماتحت!
2- از امروز صبح که کاری نمانده برای نظافت، باورم نمیشود که تا لنگ ظهر میتوانم توی اتاق خودم ولو شوم و خودم را دمرو کنم و توی لپتاپ فیلم ببینم.
3- دیشب طوفانی به راه افتاد و برق ها تا چند ساعت قطع شده بود. آب هم پشت بندش قطع شد. هر چه حیاط را تمیز کرده بودیم و شیشههای اطراف خانه را پاک کرده بودیم، همهاش به آنی نابود شد. تا حالا دقت نکرده بودم که این همه نیروی الکتریسیته را دوست دارم. دیشب به صورت رسمی برای چند ساعت غار نشین شده بودیم.
4- کارت گرفیک رایانه رومیزیام سوخت و مجبور شدم یک کارت گرافیک قدیمی دست سوم را که از قبل برای روز مبادا نگه داشته بودم استفاده کنم. ضمن این که به علت نوسان شدید برق، پاور هم رفت مرخصی و یک پاور دست چندم تعمیری انداختم جایش. کسی درست در خانه ما حساب نکرده چند ساعت از سال نود و نه باقی مانده، اما به نظرم تا ثانیههای آخرش تا میتواند شلنگ تخته میاندازد.
5- راستی باتری گوشی دومم هم کلا از کار افتاد که یادم رفت این را بنویسم. میدانم رسما ذکر مصیبت شد سال نود و نه. به ویژه کاندیداهای محترم ریاست جمهوری سال آینده که آدم توی اخبار میبیند.
6- (دود کردن اسپند برای دور کردن چشم بد!)
7- بهار مبارک
- بازدید : ۱۰۷
تعداد نظرات این پست ۷ است ...
سال نو مبارک!
خسته نباشی دلاور! خدا قوت نازنین پهلوان!
سال نو مبارک :))))))))
سوز سرما ؟؟؟؟؟ کجایید ؟؟؟
سلام
سال نوتون مبارک:)
خونه تکونی هم یه سری قاعده داره
اول بالا ها بعد پایین
اول گله گوشه ها و اتاقها بعد سالن وسط خونه
اول شستنی ها بعد دستمال کشیدنی ها
...
حالا یادتون باشه سال بعدی قبل خونه تکونی بیاید پیش خودم یه مشاوره درست حسابی بهتون بدم.
گفتی کمر، یاد اون بنده خدایی افتادم که میگفت «نمیذاریم کمر مردم زیر فشار اقتصادی خم بشه» که یکی زیر خبرش کامنت گذاشته بود: کلاً ۳ حالت بیشتر نداره، یک اینکه شما نمیدونی کمر کجاست، دو اینکه با مفهوم «خم» آشنا نیستی و سه اینکه با معنای «فشار» آشنا نیستی!
من هیچ چیز خاصی ندارم که بگم فقط خوشحالم که مینویسی! صرفا میخواستم اطلاع بدم که میخونمت هر یکی دوماه یه بار و همیشه حالم بهتر میشه بعد از خوندن!
=))
وهم شما را برندارد :))
صرفا چون دیدم نظرم مقداری لوسه حس کردم ناشناس باشه بهتره! دلیل خاصی نداشت (همین بی دلیل بودنش الان فک کنم به لوس بودنش می افزاید حتی :)) )