در کتابی حکایتی خواندم که مردی مسلمان همسایه مردی غیرمسلمان بود. آن شیر مرد مسلمان، همسایهاش را نیز مسلمان کرد و بامداد روز بعد که هنوز هوا تاریک بود به درب خانهی همسایه کوفت و او را از خواب بیدار کرد. همسایه گفت این وقت شب چرا در میکوبی؟ چه شده؟
مرد مسلمان گفت برای عبادت به مسجد میرفتم، با خود گفتم تو را نیز به مسجد ببرم تا با همدیگر به عبادت بپردازیم. رفتند و تا صبح کلی عبادت کردند و وقتی همسایه بعد از طلوع آفتاب خواست که خارج شود، مرد گفت کمی بیشتر عبادت کنیم. همسایه قبول کرد و چند ساعت دیگر هم عبادت کردند. همسایه دوباره خواست برود که مرد گفت تا اذان ظهر چیزی باقی نمانده، بمان عبادت ظهر را نیز تمام کنیم. همسایه ماند. تا پاسی از عصر نیز او را برای عبادت بیشتر در مسجد نگاه داشت و چون هنگام غروب نزدیک گشت گفت چه خوب است که .... خلاصه تا پاسی از شب عبادت کردند و به منزل بازگشتند. بامداد بعد دوباره مرد مسلمان درب خانهی همسایه را کوفت.
مرد همسایه تا درب را باز کرد گفت: ای کوفت! باز چه شده. و مرد همان جملهی بامداد قبل را به او گفت.
همسایه گفت: ای مرد مسلمان، این دین تو بسیار خوب است اما برای بیکارها. من زن و بچه دارم و باید فردا به کسب روزی بپردازم. و این گونه از دایره دین اسلام به در شد.
البته داستان بالا شاید از پیش در اینترنت همانند متن اصلی نوشته شده باشد و من فقط سعی کردم خلاصهی کلنگوارانهی آن را برای شما بنویسم تا مفهوم کار دستتان بیاید.
البته در کتابی که من خواندم تا همینجا نوشته شده بود و از ادامه ماجرا خبری نبود. اما احتمال زیاد آن مرد مسلمان بنا به ارتداد همسایهاش، باید تا جایی که میتوانسته دهان مرد تازه غیرمسلمان شده را سرویس کرده باشد.
----
لابد میپرسید که خب، این را برای چه نوشتی؟ خواستم درباره انتخابات ریاست جمهوری پیشرو یک یادداشت هفل هشتی بنگارم اما دیدم نه شما حوصلهی خواندن آن را دارید و نه آن مرد مسلمان مرا بعد از نگارش آن متن رها خواهد کرد. این شد که فقط خواستم بگویم حکایت مردمی که اسلام به آنها خیلی بد معرفی شد و بدتر از آن اجرا شد، انتهایش میشود همان سرویس شدن دهان خودشان. حال چه رای بدهند یا ندهند. چه مسلمان بمانند یا نمانند. در کتاب دیگری خواندم که ارتداد در اسلام به معنای ترک آگاهانه است، چه در گفتار و چه در کردار. بگذریم که اگر بیشتر بخوام متن را بشکافم، به احتمال زیاد توسط آن مرد مسلمان شکافته خواهم شد. فقط حیفم آمد این شعر زیبا از استاد سخن "سعدی" را نخوانید. بنویسید که حتما با رعایت آداب شعر خوانی، آرام و آهسته آن را خواندید.
یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی
رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی
نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان
این بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی
دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبود
جز در این نوبت که دشمن دوست میپنداشتی
خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنم
گر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی
همچنانت ناخن رنگین گواهی میدهد
بر سرانگشتان که در خون عزیزان داشتی
تا تو برگشتی نیامد هیچ خلق اندر نظر
کز خیالت شحنهای بر ناظرم بگماشتی
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
سر نهادن به در آن موضع که تیغ افراشتی
هر دم از شاخ زبانم میوهای تر میرسد
بوستانها رست از آن تخمم که در دل کاشتی
سعدی از عقبی و دنیا روی در دیوار کرد
تا تو در دیوار فکرش نقش خود بنگاشتی
- بازدید : ۱۰۹
تعداد نظرات این پست ۴ است ...
چی بگیم که ناگفته حرف دلمون مشخصه... هر چند نگفتنمون هم از سر علاقه به «کم گوی و گزیده گوی» نیست، از همون مسلمونه میترسیم همه مون 😐😐😐
«انتخابات»؟ :)
هر چی میکشیم از این همسایههایی میکشیم که ادعای مسلمانی دارن ول در عمل یه چیز دیگه نشون میدن
سلام کلنگ گرامی
عاقا زدی تو خال عجب حکایتی نوشتی 👌
فقط ربطش با این شعر جناب سعدی چی چی بود؟؟؟!!! اتفاقاً با رعایت آداب شعر خوانی، آرام و آهسته آن را خواندم شاید خوابم میاد نفهمیدم;)