کاندیدای عزیز ناشناس آینده، کلید نخواستیم، بابا یک قفل بردارید بزنید به این چهار تا درب، اقلکن همینی هم که مانده، سر جایش بماند!!! هر چی بود که برداشتند با خودشان بردند کانادا و تاجیکستان و مالزی!!
پی نوشت:
1- معمولا می گویند یک لیوان آب هم رویش، اما اخیرا می گویند، یک دکل نفتی و چند تا کانتینر با مقدار متنابهی طلا هم تویش!
2- این ها از عوارض تماشای جلسات دادگاه مفاسد نفتی است، مراقب باشید نفتی نشوید.
نمی دانم در اینترنت دنبال چه می گشتم، شاید دنبال یه طرح تازه، یه تبسم خیالی، می گشتم اما ناگهان دیدم که می گویند یک دکل نفتی گم شده. چی شده؟ گم شده؟ دوستان نگران هستند که مگر می شود دکل به آن بزرگی گم شده باشد؟ بنده نگران آن هستم که آن بنده ی خدا، یک وقتی از این بیماری های بادی نگرفته باشند. اسم بیماری اش کمی بی ناموسی است، اجازه بدهید آن را "باد فتح" بنامیم. خلاصه یک چنین آدمی خیلی باید آدم "فاتحی" باشد که از یک مملکت دکل بدزد. شیر دزد که تو باشی!
مثلا یک هو از خواب پا میشدی بعد خبرگزاری بوق می نوشت: آفتاب را دزدیدند! ماه را هم گم کردیم، اما نگران نباشید، اگر گرگ و شغال در رفتند، "بــــ ــــــز" همچنان در زندان است و فردا بیست و پنج هزار و سیصد و چهل و هفتمین جلسه ی دادگاه آن بزرگوار نفتی، برگزار خواهد شد. (بـــ ــــــز: به خدا غلط کردم. چیز خوردم، پول نمی خواهم، بشکه نمی خواهم، نفت نمی خواهم، همه اش مال خودتان، کاش هف هش تا نارنج می دزدیدم، دست کم یک سال حبس می کشیدم! یک چل پنجاه تا هم شلاق می خوردم، این چه گرفتاری ای بود من برای خودم ساختم؟)
آقایی هم در جایی فرمایش فرموده اند که ازدواج باید در دبیرستان ها صورت بپذیرد. ضمن خسته نباشید فراوان به این برادر دینی، باید بگویم، بله، مساله نرخ پایین ازدواج در جوانان است. (یک وقت بنده را در قالب پرویز پرستویی در فیلم مارمولک تصور نکنید، گفتم که گمراهان دچار لغزش نشوند) ایشان هم لابد نشسته با خودش فکر کرده که:
آن هایی که تا کنون ازدواج کرده اند، که هیچ. لابد می گویید چرا هیچ؟ مگر آن ها چه تاثیر بیشتری می توانند در امر ازدواج داشته باشند؟ هر چند که ضریب تاثیرشان می تواند از یک به چهار افزایش یابد، ولی با مشکلات عدیده ای که پیش پای این گونه از جانداران وجود دارد، آن هم در این دوره زمانه ای که دکل نفت را روی دریا از شما طوری می زنند که چهار سال بعد تازه خبرش می رسد، خداییش همان اولی را باید سفت سفت بچسبی که کلاهت پس معرکه نباشد.
خب جوانان دم بخت هم که تمایلی ندارند، اگر داشتند که ایشان این همه به مخیله ی مبارکشان فشار وارد نمی نمودند! می ماند اقشار موجود در دبیرستان، با توجه به این که بعید به نظر می رسد این طیف گسترده هم تمایلی برای ازدواج داشته باشند، در آینده ای نزدیک به انتظار پیشنهاد جدید ایشان به طیف گسترده ای از جانداران دم بخت اعم از دوران دبستان، طفولیت و پیش از تولد، می نشینیم. خلاصه این که ما به صورت عمیقی اعتقاد داریم به جای این که به زور شلوار جوانان را بکشید پایین، باید سن ازدواج را بکشید پایین!
همین طوری که نشسته ایم، قربان دستت، بزن کانال یک، همین الان بیست و پنج هزار و سیصد و چهل و هفتمین جلسه دادگاه تمام شد، الان دارند نشانش می دهند. نه سریال "غلام قلی" رو بعدتر می بینیم! فعلا سرمان به این بیشتر گرم است.!
پی نوشت:
1- محض رضای خدا، این همه سر و کله یتان توی اینترنت بود، چی دشت نموده اید؟ خب به ما هم بگویید. شاید سوژه ی بعدیمان پیدا شود!
2- یکی رفته درآورده نمی دانم چه کاره ی مهم توییتر یک آدمی است که تک و تبارش به ایران می رسد. عزیز من تا کی می خواهی دماغت را توی زندگی مردم فرو کنی؟ آخر این "کیم" چه دارد که همه ی سایت های زرد و بنفش و صورتی عکس های ایشان را ولو می کنند توی اینترنت! والا من یک "کیم" می شناسم، آن هم خوردنیست! (بی ادب بی تربیت، بستنی کیم را می گویم!)
3- برادر صدا و سیما، این سوریه ته ندارد؟ آخر هر شب داری نشان می دهی مسلمانان جان بر کف سوری و ایرانی و عراقی هی پیشروی می کنند ولی الان چهار پنج سال است به انتهای آن نمی رسند، بابا این اگر "کال آو دیوتی" هشتادم و هشتم هم بود تا حالا باید تمام می شد!
4- آقایی هم گفته "آمریکا به هر کجا خواسته وارد شود، از راه ساندویچ وارد شده!" خب برادر گرامی چه نشسته ای که وقت کم است. شما هم از راه میرزا قاسمی یا اشکنه وارد شو. هم سالم است و هم ارزان تر از مک دونالد در می آید. (قربان دستت آقای ساندویچ فروش نفوذی آمریکایی استکبار زده، حساب ما چقدر شد؟ دو تا هسته ای داشتم با دو دانه سس موشکی یکی با کلاهک ساده و یکی هم "شهاب سه")
5- قربان دستت آقای راوی، یک دقیقه بزن آن کانال، دادگاه رفت توی وقت استراحت فنی، ببینیم "غلام قلی" جان نشست پای سفره ی عقد یا نه؟ ایش. آی بدم میاد از این دختره ی قرتی "وندا". این قدر این در و آن در زد تا خلاصه مخ "غلام قلی" رو زد. بیچاره دختر همسایشون، ام کلثوم. رفته بود روستا به مردم فقیر سواد یاد بدهد وسط هیر و ویری! تازه خجالت هم نمی کشد "وندا" خانم، شب عقدکنان شام عروسی می فرستد خانه ی "ام کلثوم" اینا !!
قدیم ندیم ها یادش به خیر. اولین روز سال نو بوی عیدی می داد. روز اول سال نو را در خانه ی پدربزرگ و مادربزرگ جمع می شدیم. البته عید دیدنی از خانه ی فامیل های پدری شروع می شد و در ادامه با همتایان فامیل مادری به اتمام می رسد. آن موقع ها مثل حالا ها نبود که هر یک دقیقه یک بار یک خانواده های فامیل و آشنا مانند ربات بیاید و آجیل و چای و شیرینیشان را نوش جان کنند و یک سری احوال پرسی های از پیش تعیین شده بفرمایند و از همان دری که دقایقی پیش دنده جلو وارد شده بودند، دقایقی بعد دنده معکوس خارج گردند و با احتمال فراوان در حین خروج توسط مهمان بعدی خفت شده و سیر پایان ناپذیر احوال پرسی را دوباره از نو، از سر بگیرند.
خانه ی پدری مادرم توی یک باغ بزرگ بود. پر از گل های رنگارنگ. روزها بوی عطر یاس و شب ها بوی گل شب بو می داد. آن موقع ها اول آدم بزرگ های فامیل و آشنا، اول عیدی بچه ها را می گذاشتند کف دستشان. هر چند، من و خواهرم در دریافت عیدی نسبت به همه ی بچه های فامیل همیشه در انتهای فهرست رنکینک قرار داشتیم. فرقی نمی کرد که توی رده بندی طایفه ی پدری قرار بگیریم یا خاندان مادری، هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم! با این که همیشه کمترین عیدی را داشتم دم به دقیقه آن ها را می شمردم تا کم نشود. یک بار حتی کم هم شده بود! و من هنوز هم فکر می کنم که از بس زیاد عیدی هایم را شمرده بودم، عیدی ام کم شده بود. عیدی هایم بیشتر سکه بود. سکه های پنج تومانی و دو تومانی و یک تومانی، که اگر الان به بچه ها نشانش بدهی کمترین چیزی که نصیبت می شود، چهارتا فحش آبدار انگلیسی است! عیدی هایم را می انداختم توی قلک کوزه ای شکلی که آقاجان برایم خریده بود.
آن موقع ها هنوز دنیای تکنولوژی اینقدر آداب و رسوم ایرانی ها را تحت تاثیر قرار نداده بود. سال ها بعد تازه موبایل آمده بود ولی یک چیز گوشت کوبی بود فقط یکی از شوهرخاله هایم داشت آن هم بازاری بود و کاسب و مایه دار. یک دانه آنتن داشت قد خودکار بیک آبی. در عوض همه چیز با آرامش و آسایش کامل و به دور از گوشی ها و تبلت های هوشمند امروزی بود. اولین کاری که ملت پس از ورود انجام می دادند احوال پرسی بود نه جستجوی نام شبکه ی وای فای صاحب خانه یا به احتمال زیاد وای فای همسایه ها! آدم ها کله یشان موقع حرف زدن توی یک قاب فسقلی نبود و به یکدیگر نگاه می کردند. آب و هوا بهتر بود، بهار که می آمد، انگاری هوا را داده باشند خشک شویی! تمیز بود. خنک و دلنشین و با بوی شکوفه های درختان و انگاری که همه چیز بهتر بود. ترسم از انجام تکالیف شب عید بود که همیشه آن را می گذاشتم برای شب "سیزده بدر" به بعد!
احوال پرسی ها چه کوتاه بود و چه بلند، دلنشین می نمود. دلم برای حال و هوای کودکی ام تنگ شده. بچه های الان چه می فهمند که بازی های دورهمی با پسرخاله ها و دخترخاله ها و پسرعموها و دخترعموها وسط حیاط خانه ی پدربزرگ و مادربزرگ چه کیفی داشت. از وسطی گرفته تا فوتبال و قایم باشک، از لی لی تا هفت سنگ و ... الان یک انگشت می کشند، جومونگ می زند کمر تسو و یک عدد هنوداونه را از وسط شصتاد شقه می کند اسمش را هم گذاشته اند نینجای برادران تاچیبانا با سبزیجات! چند وقت پیش یکی از کوچولوهای فامیل را دیدم داشت می گفت: "دوژ، دوژ ..." گفتم این الان صدای تیراندازی ات است؟ برگشته گفته نه، من الان "بن تن" بودم حالا شدم موجود چهار دست حالا هم میکرو، حالا هم ایکس ال هفتاد و هشت و یک دفعه چهارتا صدای دری وری دیگر درآورد و گذاشت وسط مکالمه رفت لقد انداخت به در و دیوار!! .... والا ما بچه بودیم الفبای پارسی را هم توی بازی هایمان به زور به کار می بردیم، ایکس ال هفتاد و هشت؟!! جــــــــــان؟
داشته چه می گفتم! آهان، امان از دست دید و بازدید های رباتی و بی روح این دوره زمانه که در آن ترتیب و اهمیت خانواده ها جایش را به درجه تفریح و دارندگی و چه می دانم کلاس و پرستیژ (پرستیج!) داده و دیدبازدید ها هم تبدیل شده به مسافرت با تور عید نوروز به آمریکا و استرالیا و اروپا و ترکیه و شمال و جنوب و ... .
احوال پرسی ها هم دیگر آن احوال پرسی های قدیم نیست. همه اش شده یک سری حرف های تند تند که باید از دهان دو طرف دربیاید و مانند توافق لوزان سوییس فقط به اتمام برسد. نتیجه اش به درد جرز لای دیوار هم نمی خورد! یعنی گاهی اوقات فکر می کنم گوگل باید پروژه ی ریکاپچای شناسایی رباتش را به صورت مکانیکی درآورد تا هر خانواده ی ایرانی، یکی یک دانه بخرد بگذارد دم در ورودی، تا هر خانواده ای خواست وارد بشود، اول از ربات نبودن ایشان، اطمینان حاصل شود! در غیر این صورت با یک رفرش دوباره آزمون تشخیص ربات را از سر بگیرند!
می گویید نه؟ ما خودم به غایت از این جور ربات ها داریم توی فامیل! گل سرسبدشان هم یکی از دختر*****هایم است. یعنی یک جوری می رود توی فاز احوال پرسی که گاهی شوهرش هم نمی تواند پریزش را از برق بکشد. لامذهب لب و دهانش دارای قدرت آتش ششصد و شصت و شش واژه در دقیقه است. به نمونه ای از احوال پرسی ایشان دقت فرمایید، جواب های بنده که در ذهنم شکل می گیرند در لابه لای متن در پرانتز ذکر شده است!! اصلا به این فکر نکنید که وسط صحبت های ایشان مجالی برای پاسخ به شما داده خواهد شد. ابدا. به هیچ وجه!
"سلام، خوب هستید؟ (بله..)
خانواده خوبن؟(بله..)
بابا و مامان خوبن؟(خب اجازه بده لامصب، بله...)
بابا چطوره؟ (الان داشتم می گفتم اگه بگذارید، خوبن ...)
مامان خوبه؟(نمی گذاری که..)
آبجی کجاست؟(همینجا...)
خودت خوبی؟(گفتم که! بله...)
آبجی چطوره؟ (بله...)
عید شما مبارک! (یک نفسی بکش الان خفه می شوی ها...)
ایشالا سال خوبی داشته باشین. (تشکر، وجدانی داری قرمز می شوی از کمبود اکسیژن....)
برای شما، برای بابا، برای مامان، برای آبجی.(گفتی دیگه یه بار کوتاه بیا..)
سلامتین؟ (بله!)
بابا سلامته؟(بابا همین جاست مگه نمی بینی؟..)
مامان سلامته؟ (ای ربات احوال پرسی، وا کن اون چشما رو، پس الان داشتی با کی احوال پرسی می کردی؟ از خودش مگه نپرسیدی؟!!..)
خب خدا رو شکر! خودتم سلامتی؟(ده دفعه که نمی پرسند؟!!...به جان خودم داری کبود می شوی...)
آبجی چطوره؟ آبجی خوبه؟ (کر شدی ایشالا؟ نمی شنوی؟ کبود شدی ها، داری می میری! بنده ی خدا ...)
خب خدا رو شکر! (خدا را شکر که تو هنوز نفس داری...!)
ایشالا همیشه به سلامتی. (به سلامتی چی؟ این که تو هنوز عمرت به دنیاست؟..)
چه خبر خودت؟ (هیچی؟... فعلا که نمی تونم واسه جواب دادن جا خالی پیدا کنم...!!)
بابا چه خبر؟ (بابا چی رو چه خبر؟!..)
مامان چه خبرا؟ (مامان چه خبرها باید باشه!!؟؟ ...)
خودت خبر مبری نیست؟ (اگه همین طور پیش بره، احتمال آخرین خبر مربوط به خفگی خودت میشه...)
آبجی چی؟ خبری هست؟ (جان من، برنامه نویست کی بوده؟ خدا تو کله ات به جای ویندوز، ام اس داس نصب کرده؟ وجدانی؟...)
خب خدا رو شکر! ...."
بعد یک نفس بلند می کشد و می رود سراغ نفر بعد! جالب این که بچه های زیر هفت سال را نیم بها محاسبه می کنند. یعنی تا آن قسمت ایشالا سال خوبی داشته باشین جلو می رود. !!
ایشان دقیقا قبل از بیان این جملات به بنده عین همین ها را به آقاجان می گوید. بعد رو به مادر جان کرده و عینهون جنگنده ی "اف بیست و دو" آن ها را برای ایشان دکلمه می کنند. بعدش نوبت من است! بعد می روند سراغ آبجی! تازه شانس بیاوریم موقعی که ایشان با شوهر و بچه اش وارد می شود، شخص دیگری حضور نداشته باشد، چون ایشان توسط یک الگوریتم بسیار سنتی کد نویسی شده اند و پس از مرتب سازی افراد حاضر در جمع به ترتیب سن از "زیاد به کم" مانند یک "روتر چرخشی" سیکل های مربوط به احوال پرسی را به جای می آورند!
یک بار همین طور که داشت مثل جمبوجت این ها را از من می پرسید برگشتم گفتم: "آقاجان همین جا حضور دارند می توانید از خودش بپرسی!" باور نمی کنید! اصلا نفهمید که من چی میگم! شوهرش که بدتر از خودش، مانند این عروسک های کله حبابی که روی داشبورد ماشین ها است، فقط سر می جنباند! انگاری بنده ی خدا کلهم اجمعین روی دست انداز است! یعنی خودم داشتم می ترکیدم از خنده!
خلاصه این که هیچی مثل دوران کودکی نمی شود. هر چه جلو می روم، زندگی سخت تر می شود. تنها با یادآوری بعضی از این خاطره هاست که حالم بهتر می شود یا به قولی با اینا خستگیمو در می کنم.
پی نوشت:
1- دیروز تولد "گارگانجوآ"ی عزیز بود. تولدت مبارک.
2- هنگامی که من و خواهرم همه ی عیدی هایمان را می گرفتیم تنها تلاشمان مانند بچه های توی فیلم "بچه های آسمان" بر این بود که دست کم توی رنکینک بچه های فامیل دو نفری با هم، سوم بشویم. اما هر چه می دویدیم انگاری زور پارتی بازی ها همان موقع ها هم بیشتر از زور دو تا بچه ی فسقلی بود.
3- پیشنهاد می کنم هنگام خواندن این پست، به آهنگ بوی عیدی از فرهاد گوش بسپارید.
نوشته قبلی را که پست کردم، یک چند روزی را رفته بودم جایی. انگار در مابقی وقت های سال می آیم جایی!!
خب آدمیزاد زنده به آن است که آرام نگیرد.
توی همین چند روزی که پای وبلاگم تشریف نداشتم، کلی محبت شما دوستان شامل حال من کلنگ شده، پیش تر ها که می نوشتم شاید یک نفر یا دو نفر خواننده داشت اما حالا خوشحالم که دوستان وبلاگی ام بیشتر از آن تعدادی شده که حتی شاید فکرش را هم می نمودم. البته این آمارگیر وبلاگ کلنگ همساده پسر قاطی کرده، خب انتظار دیگری هم از یک وبلاگ کلنگی نمی رود! همین طور که دقیقه و ثانیه می گذرد دارد برای خودش کنتور می اندازد! بعد از چند روز آمده ام می بینم آمار بازدید کننده هایم کن فیکون شده! یک سری هم به قسمت آمار زدم و عجایبی دیدم در این دشت، که "اینترانت" و "دانشگاه صنعتی شریف" از پس قسمت "شهرهای بازدیدکننده" می گذشت!
موسیو بیان جــــــــــــان، نکند شما یک سامانه جغرافیایی جدید کفش کرده باشید؟! نکن، این کارها آخر عاقبت ندارد، می آیند به جرم شهرخواری می اندازندند توی حصر خانگی ها! البته زیاد هم توفیری ندارد، نمونه اش هم دادگاه همین آقای "بــــــــــــــ ــــــــــــز" چه شد؟ هیچی. آخر جلسه های دادگاه آمده گفته: کلا چند؟ حساب کنید، ما هم واریز می کنیم!
موسیو بیان گرامی، به خدا آمار بازدیدکننده های رباتی برای من از آب بینی شتر آبی هم بی ارزش تر است! به پیوند مقدس جومونگ و بانو سویا سوگند اگر رتبه ی یک الکسا را در دستان راست و ابر سرورهای گوگل را در دستان چپ من قرار دهید، آن ها را به سرعت با این وبلاگ تعویض می نمایم! پس چی فکر کردید؟ گذشت دیگر آن زمان، که تو حیاط یا تو وان، می شستیم با پودر و آب، خشک می کردیم تو آفتاب!!! (خب آفتاب مسافرت، آهن را تاب می دهد، چه برسد به سر و کله ی من کلنگ!)
جدا از شوخی، یک تار موی این وبلاگ را چه؟ الان دنبال چی می گردی؟! وبلاگ مگر مو دارد؟ والا صاحب این وبلاگ هم به سختی روی کله اش مو دارد چه برسد به وبلاگ! آقا جان، خانم جان، اینجا را می خواهیم معاملات ملکی باز کنیم! صرف نمی کند، یک تبلیغی، معرفی ای، چیزی. این طور که نمی شود! بازار کساد است، زن و بچه ی نداشته یمان فردا نمی گویند این وبلاگ را به دو جو و ارزن بفروش، بزنیم به یک زخمی؟ آب می شود یا نان! باور کنید یک عدد "مای بی بی" هم نمی شود برای فرزند نداشته ام. پس قربان دستتان، یک عدد یا دو عدد آستین بالا بزنید، برویم برایم خواستگاری؟؟ نه خانم، نه آقا جان، چه دل خجسته ای داری ها، برویم یک خواننده گیر بیاوریم. فیسبوکی، اینستا گرامی، تلگرامی، هر چی... آ ماشاالله. آره کلیک کن. نه اون دکمه ی قرمزه نه، اون می بنده!
دیگر این که باز ما دو روز نبودیم، یکی ضربتی زده و آن یکی ضرتبی برگردانده تا این یکی نوش کند! سرکار خانم گردان، چرخشی، مدوری زاده، پیچ پیچکیان، حول محور عمودی به شدت گردنده، فرفره و مخلص کلام، ای به شدت ضرباننده، آن چادری را که پر کمرت بسته ای کاش به تک زبانت می پیچیدی که شیخ ما چنین گفت:
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کانرا که خبر شد، خبری باز نیامد
نه این که هر چند مدتی خبرهایی از این دست بیاید، که میلیارد درغاز دادند گفتند بیا برای ما یک خواننده زن معروف بشو، اما من قبول نکردم! یک جور می گوید انگاری این ها را آن ور آب ریخته اند کف آسفالت، فقط باید خم شوی و یکی خوبش را برداری! آدم خوب است اگر دیگران را برای پوشیدن لباس نامریی مسخره می کند، حواسش به اخلاق لخت و پتی خودش باشد، اعصاب هم خوب چیزیست ای کسی که از بس دیگران برایت ارزش ندارند اسمشان را بلد نیستی اما عکس های لخت و عورشان را دید زده ای یا فیلم هایشان را دنبال می نمایی! (ما که ندیدیم، ایشان تعریف کرده اند، ما هم نقل قول می نماییم)
ای به میکاپ آنجلی جان اهمیت دهنده، ای در سخنرانی ها ضربت وارد کننده، ای پیشنهادهای میلیاردی را رد کننده، ای ما که اسم شما را بلد نیستیم شرمنده! مادام میس ایز ال...........نده! کمی اعصاب و روان داشته باش! با مادر ملت هم کاری نداشته باش.
آدم این سریال معمای شاه را که می بیند، فکر می کند کدام ملت این همه گذشته ی چندگانه داشته؟ به خودش امیدوار می شود. ماشاالله هر که فیلم تاریخی می سازد، تاریخ را هم می سازد!!
سریال کیمیا، ستایش، باران، سوسن، گل پری، و .... که دستشان درد نکند، برادر صدا و سیما، یک سریال "غلام قلی" ای "شاپور" بی مخی و از این قسم سریال ها هم بفرستید روی آنتن، به خدا دعا گویتان خواهیم شد!
شاید یک روز مراتب سریال سازی در بلادهای دیگر این دنیا از جمله ایادی کفر و سرزمین های دیگر و ایران عزیز را برایتان مفصل شرح دادم!
پی نوشت:
1- آدم خوب است اخلاقش مانند عکس های افتر بی فورش نباشد!
2- اینجا و اینجا برای کسانی است که می خواهند بیشتر ابعاد قضیه را کش مالی نمایند!
3- برادر صدا و سیما، اگر تلگرام این همه بد است، چرا بعد از هر بخش خبری، تلگرامتان را می چپانید توی چش و چال بیننده ی بی گناه!
4- خداوند عالم خوب می دانسته به بعضی ها، چه فامیلی ای بدهد!
5- تمام اعضای تن و جانم فدایت موسیو بیان، دست این ربات را از سر وبلاگ ما کوتاه بنما، بیا واقع بین باش، باشه؟ باشد؟ کن یو اسپیک اربیک!!
6- تجربه ثابت کرده، الف، علیخانی سلطان برنامه "نشسته زار بزنیم" است، اما در هفته های کنونی "دکتر محمود" با اعلام خبر کاندیداتوری مجددشان، گوی سبقت را از جناب الف.عین ربوده اند! الهم الغوث ! خلصنا یا رب، یا رب هستی؟ الو؟ صدا میاد؟
7- آدمیزاد مفید باشد و مشهور نباشد بهتر از این است که مشهور باشد و مفید نباشد.
8- اگر وضع مالی جومونگ کمی بهتر بود به جای بانو سویا با بانو "گوشت چرخ کرده" ازدواج می کرد. این ها از عواقب وبلاگ نویسی است! گفتم که گفته باشم.
هر لحظه امکان دارد "بری" از درب این بوستان وارد شود! لابد می گویید باز این قاطی کرد! شاید هم فکر می کنید "بری" اشتباه نوشتاری است و قرار بوده کلمه ی "پری" را نگارش نمایم؟ برای این که وقت خودمان و خودتان و سرکار "پری" خانم و اتاق تمساح ها را بیشتر نگیریم، باید به خدمت شما سروران گران مایه عارض شوم که آن جمله ی ابتدایی، ساده شده ی (یا شاید هم سخت شده ی) این ضرب المثل است که می گوید:
هر دم از این باغ بری می رسد.
اینجا یک آقای نیمه فوتبالیستی ذکر نموده اند که "پذیرش دانشجویان ایرانی توسط آمریکا، نشانه ضعف نظام آموزشی این کشور است."
از آن جایی که بنده که هیچی ذهن ندارم (کلنگ اگر ذهن داشت که بهش نمی گفتند کلنگ!) باقی ماجرا را حواله می دهم به "ذهن زیبا"ی خودتان! اگر خوب دقت کنید، می بینید که این آقای رسایی یک شباهت هایی هم به آقای "جان نش" دارند اما به چه صورتی، آن را دیگر نمی شود اینجا بیان کرد! این جور مقایسه ها قباحت دارد. آدم هی سرخ و سفید می شود جلوی مانیتور، یک لحظه فکر کردم نیروی انتظامی یا برادران پنیر سفید فتا سر رسیده اند که هی نور قرمز و سفید می افتد روی صفحه ی نمایشگر. علت این همه نجابت من هم این بوده که خداوند عالم بنده را مانند ایشان برای ایراد جمله های دندان شکن طراحی ننموده اند! من توی صف سهام عقل و شعور ایستاده بودم که گفتند تمام شد، بروید یک سال دیگر بیایید، و از آن جا که مهلت انقضای بنده در نه ماه کاری تمام شده بود، بی بهره از عقل و شعور، پای بر این کره ی خاکی نهادم! بگذریم چون من اگر بخواهم همین طور ادامه دهم، یک عالمه آسمان ریسمان می بافم به یکدیگر، من هیچی، شما چه گناهی کرده اید؟
در راستای گل به خودی این مدیر محترم (که در واقع ترکیبی از نام"مسی" و تکنیک "استاد اسدی" و سماجت "علی دایی" در زمینه ی فوتبال می باشند) در طی سخنرانی بسیار گیرا و جذابی که ارایه فرمودند، توصیه می شود تا سایر ممالک اجنبی نیز چاله چوله های نظامشان را هر چه سریع تر مرتفع نموده و مزاحم این مملکت و ملت عزیزش نشوند. از این رو بندهای زیر برای شفاف سازی اذهان اجنبی جماعت بیان می گردد:
1- آمریکا: از ارسال دانش آموز و دانشجو و دانشمند به آمریکا به صورت شدید خودداری می گردد. بروید خودتان برای خودتان دانشمند تربیت کنید.
2- آلمان: از این به بعد صادرات خودروی لوکس و سلطنتی "پراید" به آلمان ممنوع خواهد بود، یک کمی زحمت بکشید برای خودتان صنعت خودرو سازی درست کنید، عجب گیری کرده ایم ها.
3- فرانسه: باز خوب است شما پژو دارید، اصرار الکی فایده ای ندارد، خودروی "پیکان" را به هیچ وجه به فرانسه صادر نخواهیم کرد، چی؟ خودروی چندمنظوره ی "سمند" را می خواهید؟ بروید ببینیم بابا، خیلی عزت بگذاریم روی سرتان فیلم پرتاب "سمند" به مریخ را یک بار در جشنواره فیلم فرانسه شرکت می دهیم.
4- استرالیا: نبینیم دیگر از ایران تقاضای مهاجر داشته باشید، بروید از عربستان، هندوستان و افغانستان و سومالی تقاضای مهاجر نمایید. عراق؟ نه فکر نمی کنیم عراق مهاجر اضافه داشته باشد، هر چه دارد توی بمب باران به آن دنیا مهاجرت نموده اند.
5- برزیل: اصلا چه معنی دارد هی ما گاو و گوسفند بپرورانیم، منجمد بنماییم و بعد زرتی بفرستیم آن جا که شما تناول نمایید، میرزا، مشتی دیگر گذشت آن زمان، که می شستیم پشت بام، پهن می کردیم روی بام، !! ببخشید، امواج قاطی شده، گرفت به کانال کناری! به گیرنده هایتان دست نزنید لفطا! (به جان کلنگ بلدم، ببین: لطفا)
6- هندوستان: ارسال هر گونه مواد خوراکی از قبیل برنج، برنج نما، برنج پلاستیکی و چای و سایر محصولات به هندوستان در حکم همکاری با مفاسد اقتصادی از جمله"ب.ز" و "ر.ز" و "ژ.ز" و "انی سینگ.ز" می باشد.
7- مالزی: اخوی به مسول لبنیاتتان بگویید دیگر از صادرات پالم به مالزی خبری نیست، کمی هم شیر و ماست سالم بدهید ملتتان بخورند بد نیست ها، خدا را خوش نمی آید هی پالم را رنگ می کنید جای لبنیات می اندازید به مردم.
8- روسیه: خودتان را بکشید هم امکان ندارد، خیلی عزت بگذاریم سرتان، یک بدنه موشک شهاب یک و نیم هست، ماله یه آقای دکتر پادگان بوده، صبح به صبح می رفته آموزش نظام جمع، یکی دو باری هم بدنه ی موشکش را بیست و سی نشان داده. بی رنگ، بدون موتور و کلاهک. همینی که هست.
9- اسپانیا: فوتبالیست نداریم، برتر که هیچی، دسته یک هم هیچی، شاید زیر گروه استان های محروم یک چند تا باشند به کارتان بیاید. به الکلاسیکوی امشب که نرسیدند ، اگر خدا بخواهد برای فصل بعدی، چه کار کنیم دیگر، دلمان نمی آید مردم اسپانیا بدون فوتبالیست بمانند.
10- کشور تنبل و بیکار و همسایه، چین: دیگر شور هر چی واردات از ایران است را در آورده اید، از در بیرونتان می کنیم از پنجره می آیید داخل، داداش من شما چشمانت تنگ است توقف مطلقا ممنوع را شبیه پاک یادت نره می بینی، ایراد از خودت نیست که، ذات طبیعتت این است، اما این ها دلیل نمی شود که، هر چی جنس توی مملکتتان است مال ایران است، استفاده هم می کنید و بعد می آیید می گویید جنس ایرانی بد است!
11- این بند به درخواست کار گروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه رایانه ای حذف شد !!
کشورهایی که در بالا فهرست شده اند که حساب کار دستشان آمد، بقیه که اصلا عددی نیستند که بخواهند توی فهرست باشند، روابط عمومی تهیه فهرست خط و نشان
پی نوشت:
1- بری جان یک دقیقه آمده بودیم خودت را ببینیم، همش توی بوستان مشغول رسیدن بودید.
2- یکی بیاید مرا صادرات کند به کشور دچار ضعف سامانه آموزشی تا عبرتی شود برای سایر کشورها!
3- کشورهای فلسطین و سوریه و عراق و یمن، هیچ نگران نباشند، کما فی السابق صادرات خرده سنگ، قلوه سنگ و انواع دیگر سنگ ها همچنان پابرجاست، سی و یک دقیقه از نیم ساعت اخبار در همه ی کانال ها نیز کماکان به شما تعلق دارد!!!
4- برادر واحد مرکزی خبر، خدا قوت، ما که بیننده هستیم ترکیدیم بس که اخبار متنوع دیدیم، شما که هر روز تهیه می نمایید چه می کشید!
5- پارسال گفتم، امسال باید بیشتر بگویم، توبه، توبه، مرا از دست این کلنگ نجات دهید!
دورتان بگردم، خب چرا تا وقتی می شود مساله را با بیل و کلنگ حل کرد، به خیر و خوشی بنشینیم و گفتگو کنیم؟ (چشم، کوتاه تر می نویسم، نمی خواهد از همین الان توی دلتان به من بد و بیراه بگویید، حالا یک پرانتز این ور و آن ور که دیگر چانه زدن ندارد. باشد چرا می زنید، بیا بستم این پرانتز را)
به نام خدا، سلام (به قول بعضی از این مجری های تازه به دوربین رسیده !! )
لابد می گویید باز چه شده؟ می گویم مملکت پر از سوژه است، می گویید کدام سوژه؟ روایت داریم "به تعداد مدیران مشغول به کار یا مستعفی یا بازنسشته، سوژه وجود دارد برای رسیدن به خدا" می گویید نه؟ امتحانش شاید به قیمت بیرون ریختن محتویات دل و روده یتان تمام شود.
"جناب آقای اسماعیل نجار: مردم در سه استان سیل زده(ایلام،لرستان و کرمانشاه) که آسیب دیدند ابراز خوشحالی می کردند."
متانفتامین؟ آمفتامین؟ ب کمپلکس ب دوازده؟ چی ؟ اسپکتورانت با دیفن هیدرامین کمپاند؟ خدایا مگر خودت نمی بینی؟ تو یه کاری بکن!
"جناب آقای اسماعیل نجار: ممکن است یک روستایی علوفه خود را در این سیل و باران از دست داده باشد ولی در سال آینده با این رشدی که قطعا با این بارندگی،علوفه خواهد داشت در مناطق چرای گوسفندان،خوب این اقتصاد را متحول می کند."
یک، دو، سه، همه بگویند:
مدیر مدیره، خود مدیره، مدیر مدیره، خود مدیره، .... و ادامه تا آخر برنامه، همین جوری به سبک بچه های خنده بازار.
اخوی، برادر، قارداش، "brother"، هرمانو، ادیوس! سیل برد، هیچی ندارند، برد، فوت بکش کف دستان را! بــــــــرد. سیـــــــــــــــل. سیل. همان که آب دارد تویش. سیل، آب گل آلود و لجن مانند، یک بخشه، سیل!
این مردم تنها مردمی در طول تاریخ بودند که خود خدا هم پس از شنیدن این مصاحبه، دلش می خواست دکمه ی "Undo" را برایشان فشار دهد اما "BackUP" نداشت، بی خیالش شد. خوب شد این بندگان خدا بیشترشان زنده هستند، وگرنه امکان داشت بقیه دنیا فکر کنند از خوشحالی مردند!
راستی، شما چطورید؟ علوفه در چه سطحی انبار شده؟ سیل؟ نه، نشنیده ام. سیل آمده؟ کجا؟ ایلام؟ ایــــــــــــــــلام خودمان؟ پس خدا را شکر، بگویم بچه ها واردات کاه و علوفه را لغو کنند، آخر امسال قرار است به خودکفایی علف برسیم، آن هم چه علفی، درجه یک، میدهی دام و طویور بزنند بروند فضا، علف با قوت سیل.
(اینجا، فیلم فلاش بک می خورد و یکی با صدای بهمن هاشمی لطفا بگوید: حدود پنج ســــــــــــال قبل)
"جناب آقای اسماعیل نجار: مردم منطقه زلزله زده از ایمان و اعتقاد بسیار بالایی برخوردار بودند به عنوان مثال در بازرسی های ما یک منزلی مشاهده شد که سه دیوار آن در اثر زلزله فرو ریخته و یک دیوار که عکس دکتر احمدی نژاد بر آن نصب شده بود خود مردم با اعتقاد راسخ و محکم خود اذعان داشتند که رییس جمهور محبوب و دلسوز ما خدمات فراوانی برای مردم به ویژه روستاییان انجام داده و می دهد و اعتقاد آنها بر این بود که لطف و نظر خداوند بوده که این دیوار فرو نریخته است."
یعنی عصات توی حلقم، مهندس، دکتر، حالا هر شغلی، کله پز، آمپول زن و ...
تنها چیزی که اکنون به خاطرم می آید متن یک موسیقی بند تنبانی است از خواننده محبوب دل ها، واویلا، واویلا !!
آفتاب نشوید باز بروید زیر ابرها
مروارید نشوید بروید ته دریا
رودخانه نشوید بروید قاطی سیل ها
اگه این جوری بشود، واویلا
واویلا، واویلا ....!! (البته این موسیقی کمی روان تر خوانده شده، چون ما عصا توی حلقمان گیر کرده، به این سر و شکل در آمده)
پی نوشت:
1- خانم، از این کوتاه تر که دیگر نمی شود. (خانم یا آقا چه فرقی دارد؟، آقایان هم باید حجاب را رعایت کنند، چی می گویم من؟! والا اگر خودم هم بدانم!، منظورم طول نوشته بود، چه کسی به لباس شما کار دارد، اصلا "پشتیبانی" بپوش آن هم بدن نما! )
2- دوستان از بلایای طبیعی نترسید، هر چه باشد، از خود ستاد بحران که بیشتر رحم و مروت نشان می دهند.
3- عزیزانی که مزارعاشان بیشتر سیل نوش جان کرده، لطفا بیایند پیش پیش مالیات بر ارزش افزوده پول سیلاب مزارعشان را حساب کنند.
4- جناب آقای اسماعیل نجار کیست؟ شخص خاصی نیستند، در مقطع کنونی، ریاست محترم سازمان مدیریت بحران کشور هستند !
5- داشتیم نیمرو می خوردیم، اخبار این ها را نشان داد، مدیونی اگر فکر کنی، نیمرو، زنده شد، آنقدر خندید تا دوباره به نیمرو تبدیل شد و مرد!
6- یک نفر رفته بود توی تعزیه و شمر الکی را گرفته بود زیر مشت و لقد، ایشان هم باید یک ربطی به ستاد بحران داشته باشند؟ نه غلام؟! آن قدر خندیدم که سوسپانسیون نیمرو با آب از دماغم زد بیرون!
هر چقدر فکر می کنم که به چه طریقی این شعرهای دوران کودکی را فرا گرفته بودم، هیچ فایده ای ندارد. با این شفته ها و خل و چل هایی که در دوران کودکی من با آن ها می رفتم مدرسه، شانس آوردم که تا حالا سر از تیمارستان در نیاوردم، البته این را هم بگویم که مدرسه ی ابتدایی ما خودش از یک تیمارستان کامل چیزی کم نداشت. توش پر بود از آدم های عجیب و غریب. بعضی ها که اصلا انگار آدم فضایی بودند.
نمونه اش هم کم نبود، برای مثل یک هم کلاسی داشتم هر وقت می نشست روی نیمکت باید میز روبروی نیمکت را بغل می کرد. یعنی دو تا پایش را حلقه می کرد دور یکی از پایه های میز و آن را می چسباند به خودش، با دستانش هم بالای میز را محکم می چسباند به سینه اش! اصولا اگر با میز ها و نیمکت های قدیمی آشنا باشید باید یک صحنه ی عجیبی توی ذهنتان شکل گرفته باشد، از قضا من هم با این بنده ی خدا همیشه هم میز بودم، یعنی گرفتار بودم از دستش، میز ما در کل دوران پایه ی ابتدایی همیشه کج بود توی کلاس. هیچ کس هم هیچ توجهی به این حرکات ایشان نداشت. من را هم که می شناسید (واقعا می شناسید؟ !!) هم کم رو بودم و هم خجالتی، تا کلاس پنجم این رفیق ما هر سازی زد من با آن می رقصیدم. تا این که یک روز معلم کلاس پنجم ما که خدا خیرش دهد این موضوع را خودش فهمید.!! (یعنی با آن آی کیو ایی که من از ایشان سراغ دارم، همین که فهمید باید به ایشان نوبل صلح را اهدا می نمودند)
این رفیق ما که ذکر خیرش بود، کمی هم عجیب و غریب بود. مثلا زیر گلویش یک عالمه مو داشت. شبیه به ریش دکتر بزی توی "پسر شجاع". اصلا چون هیچ کس حاضر نبود با او هم میز شود و از آن جا که من هم شامل این قضیه می شدم، ما دو تا همیشه می افتادیم گَل هم. تا یادم نرفته بگویم که موهای سر این دوست ما هم شبیه به برادران "تاچیبانا" در "فوتبالیست ها" بود.
بگذریم! از کجا به کجا رسیدم، داشتم می گفتم که هیچ یادم نمی آید منبع و منشا این شعرها چه کسی بود، اما هر کسی که بود، متعلق به همان مدرسه بود. چند وقت پیش که داشتم از خیابان رد می شدم به صورت اتفاقی یکی از آن شعرها را که در ابتدای بازی برای تعیین "گرگ" به کار می بردیم، شنیدم.
حالا شعرش چه بود؟ سوال خوبیست. این بود:
ده، بیست، سه، پونزده !!
(یعنی چی؟ چرا از ده شروع می شود، خب به درک، بعدی اش بیست است، پس باید بعدی اش هم سی باشد، اما به طرز حیرت آوری می شود سه !! چرا سه؟ هر که این شعر را سروده تا اکابر بیشتر سواد نداشته، رد پای معلم پنجم ابتدایی ام به چشم می خورد، خلاصه هر طوری بوده سی را تقسیم بر ده اول می کنیم می شود سه، پونزده را کجای دلم بگذارم؟ تا اینجا که خوب است، ادامه اش را نمی دانید چه جفنگی می شود)
هزار و شصت و شونزده !!!
(اصلا اینی که این بالا نوشته شده عدد هست؟ خب مرد حسابی شصت را با شانزده جمع می زدی می شد هفتاد و شش، غلط نکنم شاعر این شعر به موهایش شامپو پرژک را با گلرنگ قاطی می زده، ریشه های موهایش کلفت شده بودند رفته بودند توی مخش، کلا از مخ به عنوان منبع تغذیه موی سر استفاده می نمودند این بزرگوار)
هر کی میگه شونزده نیست، هفده، هجده، نوزده، بیست !!!!
(بنده ی خدا روانی را هم رد کرده بوده، یک چیزی ماورای علوم ریاضیات بوده، نیوتن و لایپ نیتس و اویلر نوکرش هم نمی شدند، نه تنها ریاضی دان بوده بلکه مهربان هم بوده، شاعر هیچ اجباری را در پذیرفتن عدد یاد شده به عهده شنونده نمی گذارد، با زبان روشن بیان می کند که هم خودش مجنون است و هم ما که دور هم آن را می خوانده ایم، یعنی ما از ده شروع می کردیم، بعد از کلی قر و قمیش می رسیدیم به بیست)
(هشدار: از این قسمت به بعد داستان سیاسی اقتصادی می شود، یعنی این بقیه شعرش مرده را در قبر می خنداند، چه برسد به مرغ پخته توی دیس با کلی رب انار و آلو)
خاله پیرزن خونه نیست !
(جـــــــــــــــان؟ خاله پیرزن کیست دیگر؟ این وسط علوم ریاضیات چه غلطی، ببخشید چه کاری می کنند این عزیز دل؟ خونه نیست که نیست، به ما چه ربطی داشت، شاید رفته بود توی کدو تا قل بخورد! اصلا این که آدم توی کدو جا می شود یا نه، پیشکشتان، پیرزن که توان راه رفتن ندارد، چه طوری آن همه قل خورد و نمرد؟ بعد می آیند به ما می گویند جوان دوره ی روغن نباتی، خب عزیز من شما اصل احترام به بزرگتر را کردی توی کدو همین جوری قلش دادی تا خانه ی بچه اش، بعد می خواهی جوان دوره زمانه ما چی باشد؟)
او رفته به انگلیس "یا به روایتی دیگر" آخه رفته انگلیس
(پیرزن است دیگر، شاید هوس کرده برود اروپا را آخر عمری بگردد، به ما چه؟ مگر ما فضول مردمیم؟)
تا بخره خودنویس
(خیالتان راحت شد؟ سبک شدید؟ این هم دلیلش، فقط به خاطر خریدن یک خودنویس که آدم راهی سفر فرنگ نمی شود؟ همین کارها را کردید الان مملکت دچار بحران واردات و مصرف گرایی شده است دیگر، پیرزن را فرستاده بودند انگلیس تا یک خودنویس بخرد، آخی، طفلک قانع هم بوده، خودنویس این ور قحط بود ایشان را یکه و تنها فرستادید آن ور دنیا؟)
خودنویسش گرونه، دونه ای یه قرونه "یا به روایتی دیگر" خودنویسش گرونه، قد یه زعفرونه !!
(نخست باید بگویم که بنده به صورت رسمی با خواندن این شعر فهمیدم که ما مشکل تورم را از همان زمان واردات خودنویس به ایران تا کنون داشته ایم، ببین یه قرون چه ارج و قربی داشته برای خودش. دوم این که زعفران از همان قدیم ها یک کالای لوکس حساب می شده است، نشانه مرفه بی درد بودن، بوده است. مرفه اش را کلمه گران نشان می دهد، اما بی درد بودنش را خودم فهمیدم! سوم این که کجای دنیا گران بودن را با قد می سنجند؟ به جان عزیزش، شاعر این شعر هر چی بوده، سالم نبوده)
تمام شد دیگر، اینجای کار کلمه ی "قرونه" یا "زعفرونه" به هر کی می افتاد ایشان "گرگ" تشریف داشتند. بقیه اسم نداشتند، به صورت رندوم ما می دویدیم تا این "گرگ" بدبخت بی نوا دستش به یکی دیگر بخورد، از آن به بعد آن شخص جدید "گرگ" بود. گاهی در یک کشاکش تنگاتنگ ده بیست بار "گرگ" بین دو نفر عوض می شد، یعنی یکی این می زد تا بیاید در برود یکی می خورد، باز یکی می زد، یکی دیگر می خورد. مصداق کامل این شعر بود که می گفت: زدی ضربتی، ضربتی نوش کن !!
خداییش دیگر نای نوشتن ندارم. وگرنه قرار بود سایر اشعار را هم پیاده سازی بنمایم برای شما عزیزان. همین جا از محبت سرشار همه ی شما که تقریبا دو برابر پیام های پست قبلی، پیام خصوصی ارسال فرمودید پیشاپیش تشکر می نمایم! آدم نمی داند باید با خصوصی هایش بیشتر حال کند یا عمومی هاش.
پی نوشت:
1- الوعده وفا، این هم یک پست ناب سرشار از اشعار زیبا و معانی آن!
2- دوستان اگر نسخه ی دیگری از این شعر را به تصحیحی علامه قزوینی یا عبدالحسین زرین کوب دارند ارسال کنند!
3- همان طور که همیشه گفته ام و می گویم: مادرم مرا در کودکی پیش روانشناس برده و تست کرده، بنده سالم هستم!!
4- عزیزانی که تقاضای بررسی و تحلیل "گاو حسن" را دارند، جلسه بعد حتما حضور داشته باشند.
5- گاهی فکر می کردم که کنج میز، حکم ناموس هم کلاسی ام را دارد، یک جوری بغلش می زد، گویی همسرش را در آغوش گرفته!
از آن جایی که چند وقتیست باران همین طور مدام می بارد و یک اپسیلون هم از شدت خودش کم نمی کند، احتمال بروز سیل می رود. خدا را شکر این ابرها از سمت اروپا می آیند، یک کم می بارند، کم آبی جبران می شود. شانسی که آوردیم این بود که چین اون ور ما نیست که ازش ابر بیاید، این ور ماست!
لابد می گویید چرا مزخرف می گویی؟ نه شما خودت فکر کن اگر این ابرها از چین می آمدند از دور که نگاهشان می کردی بسیار شبیه ابرهای اروپایی بودند. چند دقیقه اول هم می باریدند اما بعد از چند دقیقه به پت پت می افتادند و زرتی خراب می شدند. تازه شاکی هم نمی توانستی بشوی، چون اگر ساخت ایران بودند که:
یک، اصلا نا نداشتند تا آن بالا هم بروند. تازه اگر هم به زور دگنک می رفتند آن بالا، اصلا معلوم نبود ببارند یا نبارند.
دو، اگر تولید می شدند این طوری بود که می رفتند یک مدل ارزانش را از کره وارد می کردند و هر دفعه فقط قسمت عقبش را عوض می کردند و بابت هر ابر هم خدا تومن پول می گرفتند از ملت!
سه، بعد از سی سال به این نتیجه می رسیدند که همان چین تولید کند هم با کیفیت تر است و هم ارزان تر در می آید.
مشیتت را شکر خدا. بگذریم. داشتم می گفتم که این قدر می بارد که نزدیک است سیل راه بیافتد. با توجه به این که یک پیش زمینه در مورد آمادگی سیل را لازم می بینم، از این رو به بررسی سیل در کشورهای مختلف می پردازیم.
ژاپن: از دو هفته قبل دولت دقیق اعلام می کند که در چه مناطقی سیل می آید. مردم منطقه هم با خونسردی کامل به کارهای روزمره یشان می رسند. سیل می آید و یک عالمه خسارت می زند. اخبار نشان می دهد که بیست تا ماشین و سه تا خانه دارد روی آب مثل قایق بادی سر می خورند. هیچ کسی نمرده است. همه توی صف ایستاده اند تا غذا و کمک دریافت کنند. دو ماه بعد هم که اخبار آن جا را نشان می دهد انگار تا حالا توی مملکتشان هیچ حادثه ای رخ نداده است.
امارات: سیل می آید، (مسخره کردی ما را با این فرضت؟ امارات؟ سیل؟ شیب؟ بام؟ جنگل سرمایه ی ملیست یعنی چه !!) به تریج قبای شیوخ امارات بر می خورد. خدا میلیون پول می دهند به یک سری مهندس کاربلد تا در کشورشان سیل بیاید، در راستای این کار به فیفا و ای اف سی هم رشوه می دهند. در رسانه ها هم اعلام می کنند که سیل ربطی به جام جهانی ندارد. سیل می آید و کلی بنای ویران بر جای می گذارد. بعد اماراتی ها آن را تبدیل به یک مکان گردشگری می کنند و ایرانی ها می روند آن جا و املاک 99 ساله می خرند و پول خرج می کنند و جام جهانی هم برگزار می شود.
آمریکا: سیل می آید. سیل را که اخبار نشان می دهد فکر می کنی کل قاره ی آمریکا به زیر اقیانوس آرام و اطلس فرو رفته است اما به طرز باور نکردنی ای همه سر جای خودشان هستند فقط دو تا سیاه پوست سرما خورده اند. اخبار روزی بیست دفعه در هر کدام از کانال ها آن دو نفر را نشان می دهد و نسبت به تبعیض نژادی و بی توجهی مسوولان آمریکایی نسبت به رعایت حقوق بشر دولتمردان آن ها را به خاک و خون می کشد. از اوباما و بوش و کلینتون شروع می شود تا به خود کریستوف کلمب که آن جا را کشف کرده می رسد. در نهایت هم از سرخ پوستان یک یادی می شود. از آن طرف هم آمریکا سیل را به گردن تروریست ها در خاور میانه نسبت می دهد و پنج شش تا کشور را به جان هم می اندازد.
روسیه: سیل می آید، پوتین هم که اعصاب معصاب ندارد، بیست سی تا تانک و هواپیما می فرستد تا سیل را منفجر کنند. سیل هم تا اوضاع را خیط می بیند بساطش را جمع می کند می رود یک جای دیگر ولو می شود (سیل: آقای پوتین ما داشتیم همینطوری رد می شدیم، به جان مادرتان به شما کاری نداشتیم)
هند: سیل می آید. سیصد میلیون نفر می میرند اما جمعیت هند کم نمی شود، بلکه به دلیل تولد نوزادان جدید به تعداد دو میلیون نفر هم به جمعیت کل کشور نسبت به قبل از وقوع سیل افزوده می شود. رییس جمهور هند هم ضمن تشکر از مردم در کنترل جمعیت از ایران می خواهد تا وصول چک بدهی های قبلی را به دلیل وقوع سیل سه ماه دیگر هم عقب بیاندازد.
چین: سیل می آید، شصت میلیون کار ایجاد می شود بعد سیل را بر می دارند خیلی شیک و مجلسی بسته بندی می کنند و می فروشند به ایران و ونزویلا و گینه ی بیسایو. وزیر اقتصاد چین از بازماندگان خواهش می کند که هنگام وقوع سیل بعدی مردم بیشتر تلاش کنند تا بمیرند تا بقیه بیشتر کار پیدا کنند.
کلمبیا: سیل می آید، همه به جز بیست و هفت نفر می میرند، بیست و شش نفر هم توسط یک نوجوان که به کمرش نارنجک بسته منفجر می شوند می روند روی هوا، خود آن نوجوان هم می رود روی هوا. دیگر منتظر کی هستید، مردند رفت پی کارش!
آفریقای جنوبی: سیل می آید، مردم اینقدر توی ووزلا فوت می کنند که گوش سیل کر می شود. قبل از این که جاری شود می رود دکتر تا پرده ی گوشش را درست کند. بعد پشت دستش را داغ می کند که دیگر در آفریقای جنوبی نیاید. از آن جا می رود سودان، بعد دکترهای سودان به سیل خبر می دهند که تو علاوه بر ناشنوایی، سل، وبا، حصبه و سیاه سرفه هم گرفته ای و قبل از این که شنواییت برگردد دار فانی را وداع می گویی، بعد همین طور که روی ایوان بیمارستان نشسته است تا در اثر بیماری هایش بمیرد، نظامیان مخالفت دولت می آیند و سیل بدبخت را می بندند به رگبار و کل بیمارستان را می فرستند سینه ی قبرستان!
فلسطین: سیل می آید، چون همه ی راه ها برای ورود به فلسطین بسته است، سیل مجبور می شود از تونل زیر زمینی برود. بعد بالا که می آید می بیند اینجا کسی خانه زندگی ندارد که بخواهد از دست بدهد. چون خانمانی در کار نیست. چهار نفر سنگ می اندازند توی سیل. بقیه هم برای آن چهار نفر دعا می کنند. سیل همین طور مانده که کجا بیاید و در این حین اخبار ایران هم مدام رژیم صهیونیستی را مسوول حادثه اعلام می کند. از صد و هشتاد کشور هم کمک جمع می کنند با کشتی می فرستند آن جا، اما کشتی را وسط راه دزد می زند، بعد کامران نجف زاده یک بیست وسی مکش مرگ ما می فرستد روی آنتن. مادربزرگ من با آن چشم های کم سو و دهان بی داندانش می گوید: این نجف زاده خسته نشد بس که تریپ خاله خرسه ی مهربان برداشت، حالم به هم خورد بابا، زنگ بزنند جبارسینگ از هند بیاید برای بیست وسی گزارش بسازد بهتر از این در می آید..... (بابا خسته شدم، این فلسطین تا فردا هم جا دارد برای نوشتن، یعنی ته سوژه است لامصب. تمامی ندارد که !!)
فرانسه: سیل می خواهد بیاید. یک خانمی شال و کلاه می کند و با یک پلاکارد که سیل غلط می کند بیاید می رود توی خیابان. همین طوری یک نفر یک نفر به ایشان افزوده می شود. آن قدر اعتراض می کنند که سیل با دولت فرانسه یک تفاهم نامه امضا می کند که تا نابودی کره زمین دیگر در فرانسه سیل نیاید. بعد متن قرار داد وارد شبکه های اجتماعی می شود. بعد همان خانم یک کمپین توییتر راه می اندازد و می گوید که سیل سرشان کلاه گذاشته و اصلا چرا فرانسه باید با نابودی کره زمین از بین برود و اعتراض ها همچنان ادامه پیدا می کند، خدا یکی از فرشتگانش را می فرستد تا توی توییتر اکانت باز کند و با رییس اعتراض گران وارد مذاکره شود و .....
عراق: سیل می آید، داعش مسوولیت سیل را به عهده می گیرد. از آن طرف کوه های افغانستان هم، طالبان مسوولیتش را می پذیرد. بعد شورشیان سوریه مسوولیت آن را بر عهده می گیرد، بعد نوری مالکی زنگ می زند سازمان حقوق بشر برای این همه آدم مسوولیت پذیر از آقای آمانو تشکر می کند و .... سیل می بیند که دیر آمده و تقریبا عراق خالی از سکنه است. بعد همان طوری می رود تا در افق محو شود.
ونزویلا: سیل می آید، فقط ایران در اخبار نشان می دهد. رییس های ایرانی برای رییس های ونزویلایی دسته گل، آب، غذا و پول خانه، بویینگ 747، اورانیوم غنی شده و چهار تا راکتور آب سنگین اراک می فرستند. اخبار پشت سر هم از مظلومیت مردم ونزویلا می گوید. مسوولیت بیشتر گزارش ها بر عهده ی آقایان مرآتی از تهران و معصومی نژاد از ایتالیا است.
اسپانیا: سیل می آید، مردم اهمیت نمی دهند و می روند گاو بازی، بعد از گاو بازی هم جشنواره پرتاپ کردن گوجه فرنگی می گیرند. نصف مردم آفریقا با آن گوجه فرنگی ها از گرسنگی نجات پیدا می کردند اما چه فایده که دیگر دیر شده است. اینقدر جشنواره دارند این ها که خودم هم نفهمیدم تکلیف سیل چی شد این وسط!
ایران: سیل می آید. یک سری می روند برای جمع آوری باز ماندگان. یک سری های بیشتری هم می روند برای جمع آوری اموال درگذشتگان. دولت فعلی یک سری آمار و ارقام نشان می دهد که نسبت به دولت های قبلی چقدر مرده کم تر داشته و چقدر خدمات بیشتر داده است. بعد یک سری تحلیل گر مخالف آمار ها را جعلی می خوانند. بعد آقای مرتضی حیدری مناظره می گذارد تا ده نفر دو به دو گلوی یک دیگر را جر بدهند و آخر سر در یک نتیجه گیری اخلاقی و ده سر برد، مسوولیت آمدن سیل می افتد گردن سیاست های غلط آمریکا و گروه پنج بعلاوه یک. بعد آقای وزیر امور خارجه را می فرستند تا برای امضای توافق نامه ای برود خارج. بعد ایشان تشریف می برند خارج. مذاکرات هشت سال طول می کشد. ریاست جمهوری مدت زمانش تمام می شود. بعد آقای وزیر همان جا که در خارج است برکنار شده و نفر بعدی در ایران جایگزین می گردند و .... (خدا وکیلی این بیشتر از سیل فلسطین سوژه دارد .....)
پی نوشت:
1- پست بعدی در باره اشعار و معانی آن ها خواهد بود.
2- سوال: خوانندگان وبلاگ: شما (یعنی کلنگ همساده) پیش از این هم وعده ی پست بعدی را داده بودی اما دروغ از آب در آمد.
3- من: نویسنده ی وبلاگ: شما (یعنی شما !!) نگران نباشید. در حال پیگیری هستیم. امیدواریم که موضوع با گفتگو حل شود. !!
4- سوال: خوانندگان وبلاگ: چه ربطی داشت؟
5- من: نویسنده ی وبلاگ: الان دنبال چی می گردید؟ من چی بگم؟ بیام اون وسط شما بزنید من برقصم؟ خوبه؟ آخه یه خورده هم صبور باشید عزیزان من.
6- غلام حسین حمیدی نژاد، صدا و سیمای وبلاگ کلنگ، رم، ایتالیا (با لهجه ی ایتالیایی فرانسوی خوانده شود لطفا)
دو ماه قبل از آموزشی فقط به دنبال این بودم که بدنم را به سرما خوردگی و آنفولانزا مقاوم کنم، هفته اول آموزشی هم به کل به دنبال فرار از دست کسانی بودم که سرما خورده اند.
تا این جای کار سخت بود، اما از هفته اول به بعد دیگر راحت بود، چون این بقیه گردان بودند که داشتند از من فرار می کردند. آن طور که بعدها نگاشته شد (یعنی همین الان دیگه، میخواستی کی باشه پس؟) من در کل، همه ی دو ماه آموزشی را، با بدترین نوع سرماخوردگی همراه با آنفلانزای نوع A و چند تا دیگر از آن ویروس ها و باکتری ها و میکروب های با مرامش به اتمام رسانده بودم.
خلاصه ما اول دی رفته بودیم روی یکی از ارتفاعات سردسیرترین نقطه ی کشور، توقع داشتی برویم جزایر قناری؟ چی؟ می توانی نروی؟ یعنی آن قدر نروی که بعدش پول بدهی؟ نه خواهر من،برادر من، اشتباه به عرض شما رسانده اند. آن زمان ها اول می گذاشتند خودت با سلام و صلوات بروی سربازی، یکی دو هفته که این ور و آن ور می شد حسابت با دسته بیل بود نه کرام الکاتبین! کرام الکاتبین مشغول کتابت برای مابقی بنده هایش بود، یعنی آن وقت ها از چوب سرباز می تراشیدند، آدمیزاد که جای خودش را دارد.
سه ساعت روی دو پا به حالت پا مرغی آن هم بعد از دوازده ساعت مسافرت با یک اتوبوس بنز قراضه که هر آن امکان داشت، کفش به سقفش پنالتی بزند، آن هم سه نصفه شب که سگ را با چوب بزنی از لانه اش بیرون نمی رود زیر برف و بوران بایستی تا نفر مسوول پذیرش برسد به دژبانی.
یعنی تا آن وقت هیچ وقت احساس نکرده بودم که می شود از این هم بدتر شود. از سه تا چهار صبح پیاده برویم تا برسیم به قسمت اصلی پادگان. بس که باد شدید بود، صورت همه قرمز شده بود و به سختی رو به جلو حرکت می کردیم. وقتی رسیدیم تا از محوطه اصلی وارد آسایشگاه شویم یک ساعت برایمان در بوران سخنرانی کردند. بعد نزدیک ساعت پنج بود خوابیدیم. ساعت شش بیدارمان کردند و ....
خلاصه که بخواهم بگویم، نود کیلو گوشت و پوست و مو رفتم، چهل کیلو پاره استخوان به جای بنده برگشت. ریش هایم هم شده بود قد سردسته ی طالبان.
چنان که نقل بود، یک بار مست و ملنگ غرق تب بودم که یک بابایی آمد داد کشید که این وقت روز چه وقت خوابیدن است؟ از قرار چند تا چارواداری هم بار من کرده بود. بعد دو سه تا محکم زده بود توی کمرم. تنها چیزی که از ان صحنه در خاطرم هست یک آقایی را دیدم که خیلی تار بود، اصلا صورتش کیفیت نداشت! انگار مادرش بنده خدا را به جای فول اچ دی، در دو کیلو بایت پیکسل به دنیا آورده بود. البته بعدها فهمیدم که مشکل از گیرنده ام بوده و فرستنده مقصر نبوده، بر عکس صدا و سیما که همیشه ی خدا خودش مقصر بوده که ملت یک چیز دیگر را نگاه می کنند.
هفته آخر هم که ما را برده بودند اردو! چه اردویی، زیر برف و کولاک روی زمین خالی می خوابیدیم با یک پتوی یک لای زوار در رفته، چادر بوی تند گازوییل می داد و ده پونزده جایش سوراخ بود. زیر گوشمان شب ها بلا استثنا توپ 106 در می کردند، طوری که فکر می کردی یک سره تا سال 1900 شمسی هم همه با هم تحویل شده است.بعد با ماسک در دل سیاه شب باید می زدی بیرون و به دشمن فرضی تیر و ترقه در می کردیم. بعد از پشت سرمان آر پی جی می کوبیدند توی کوه روبرویی که دشمن ما بود، از آن بالا به جای کفتر خرده سنگ می آمد! دختر پیشکش!
وسط همان هیر و ویر بود که یکی از بچه ها فهمید موقعی که از چادر بیرون زده اسلحه اش را جا گذاشته و مثل چی التماس می کرد که هر کی برداشته یا دیده به او بگوید، جالب اینجاست که اسلحه را انداخته بود روی دوشش و با این که می دوید خودش نمی فهمید! یکی دیگر بد دویده بود پایش گیر کرده بود و افتاده بود و دستش شکسته بود، هی داد می زد امدادگر، فکر می کردی کنار دست شهید افتاده روی خاک منتظر است آمبولاس بیاید سینه کش کوه. کوه که نبود مادر فلان شده یک خط بود با زاویه ی شصت درجه. وضعمان خیلی خوب بود، برف که می بارید هیچی، ماسک هم عرق می کرد، کم کور بودیم، هوا هم سیاه سیاه بود، یعنی اگر جنگ واقعی بود از قبل از خفگی بر اثر شیمیایی یا خوردن گلوله، به علت پرت شدن از کوه به علت نابینایی موقت و گیجی ناشی از سرما خوردگی، دار فانی را وداع می گفتم. همه ی گلوله ها را داشتم روی دشمن فرضی خالی می کردم که دیدم یک آفتابه پشت سنگی پنهان شده است، انگار یکی آن را جاسازی کرده بود. آخر ما توی آن یک هفته آخر باید دست شویی صحرایی می رفتیم و به هر گروهان چهار تا آفتابه رسیده بود. لامذهب انگار که در دل سیاهی شب یک گنج پیدا کرده باشیم. آخر در هر روز به زور یک بار به ما آفتابه می رسید و کلا چه باورتان بشود یا نه نگه داشتن یک آفتابه در هر چادری از نان شب هم برایمان واجب تر بود. دویدم سمت آفتابه، شیب تند بود، حسین لاغرتر بود، گفتم حسین آفتابه اما بعدش یادم افتاد حسین که در چادر ما نیست! داد زدم نـــــــــــــــــه، اونو خودم پیداش کردم، احسان که جلوتر از من بود گفت چیه؟ گفتم آفتابه. نشان دادم آن آفتابه حیاتی را. احسان دوید طوری که با حسین با هم به آفتابه رسیدند. آفتابه را که به زور از دست حسین گرفت گفت بگیر، انداخت سمت من، منم بردم پایین انداختم برای علی. خلاصه دست به دست کردیم و رساندیم پای چادر. بعد از عملیات فرضی (یک اسم دیگری داشت، کسی اگر می داند بگوید، یک چیز تو مایه های رزمایش، یک همچین اسمی گذاشته بودند برایش) مثل لشگر شکست خورده برگشتیم اما خوشحال از این که قرار است یک دل سیر از آفتابه در بیاوریم اما چه فایده که آفتابه را دزدیده بودند. اگر فکر می کنید که آفتابه دزد یک دزد کوچک است باید به عرض برسانم که از قضا یکی از بزرگترین جنایت کاران تاریخ، همین آفتابه دزد است. یک نوع حس بی وجدانی و بی ناموسی خاصی در دزدیدن آفتابه وجود دارد. دوازده تا چشم خسته بودیم زل زده بودیم گوشه ی سوراخ چادر، بعد از آن همه تقلا یکی دیگر باید حالش را می برد! "هیچی ندارهای آفتابه دار"، احسان رفته بود بیرون و داد زده بود! و ما کلی خندیدیم تا آن جا که آفتابه واجب شدیم!
پی نوشت:
1- اصولا جای آفتابه در دستشویی است اما چادر ما را که ندیده بودید اگر می دیدید می فهمیدید که برای نگه داری یک فروند آفتابه کاملا اوکازیون بوده است.
2- ما دوازده نفر آدم هر کدام دارای حول و حوش دو متر قد بودیم که به جای این که در کنار هم بخوابیم، تقریبا روی هم دیگر می خوابیدیم و با این حال که جا هم نبود خودمان بخوابیم، خیلی دلمان می خواست یک وسیله گرمایشی هم داشته باشیم.
3- به جان طغرل تا دو سال گلو درد داشتم، یعنی تا آخر سربازی می رفتم مطب، کلکسیونر قرص و دوا شده بودم.
4- یک بار یکی از بچه ها زده بود به سمت پادگان و یک آب میوه یک لیتری خریده بود، چون احتمال می داد که بگیرندش، نصف آب میوه یک لیتری را خورده بود و مابقی اش را توسط خودش پر کرده بود! (یک راه که بیشتر ندارد، دارد؟) بعد همان طور تابلو اورده بود توی اردوگاه تا بگیرندش، اول آب میوه اش را گرفتند بعد خودش را،! تا اخر دوره هم هر شب پست نگهبانی داشت یکسره، ولی شنیده بودیم ان آب میوه را همان شب خورده بودند. نوش جانشان. یعنی با آشغالی که ما می خوردیم فرقی هم داشت؟
5- بعد تر اضافه شد: "امیدتان به خدا باشد، آفتابه را بردند به درک، بطری آب چادر که هست. همینی که روزی یک بار می بریم پرش می کنیم برای شام و نهار. از قمقمه ی پر کمرمان که راه دست بیشتری دارد..." بخشی از سخنان گهـــــر بار جناب مستدام، هم چادری گرام، موسیو پرهام
آدمیزاد هر چه قدر هم که تلاش کند، باز هم این مسایل بی ناموسی را نمی تواند به سرعت سایر مسایل پاک کند، قضایای بی ناموسی یک جورهایی مانند جدول ضرب است. می رود بیخ و بن ریشه مغز، دیگر در هم نمی آید. تازه اگر دوره مد نظر از دوران دانشجویی باشد. طبق تحقیقات دیرینه شناسان این دوران یک دورانی از زندگی هست که تازه آدمیزاد می خواهد ناموس خودش را بنیان گذاری نماید!
دانشکده های ما تشکیل شده بود از دو عدد ساختمان به نام های ساختمان شماره شش و شماره هفت. لامصب این ساختمان شماره هفت پر بود از حاشیه. ما که تازه هم رفته بودیم هیچی از هیچی هم سر در نمی آوردیم. این ساختمان شماره هفت با همه ی کنده کاری ها و خرابی هایش یک حسن خوب داشت. دستشویی داشت به چه بزرگی. درهای ورودی دستشویی آقایان و بانوان هم بسیار به هم نزدیک بودند. جالب اینجا بود که آن زمان فقط روی دستشویی بانوان تابلو زده بودن برای بانوان. برای آقایان انگاری مشاع بود! یک وقت هایی فکر می کردی هر دو تایش شده برای بانوان!
اگر فکر می کنید این قسمت بد ماجرا بوده است باید بگویم که هنوز قسمت جالبش مانده. هر سرویس بهداشتی شامل چند باب توالت بود که هر کدام بسیار جادار و دراز بودند. دراز یعنی این که وقتی می رفتی توی هر کدام تا به قسمت اصلی ماجرا (کاسه ی توالت) برسی باید چند قدم بر می داشتی. اصلا با خودت فکر می کردی چه خوب که این همه دلباز است. اما باورتان بشود یا نه، درهایش قفلی یا دستگیره ای، چیزی نداشت که بتوان با آن ها در را بست. اگر فکر می کنید مشکل اینجا بود باید بگویم که تا اینجای کار هم می شد با یک فداکاری و دراز کردن دست و پا یک طوری در را که داشت باز می شد، بست اما مشکل اینجا بود که درها رو به بیرون باز می شدند. یعنی مانده بودم کدام مغز متفکری سرویس های بهداشتی دانشکده را این طوری ساخته بود.
پدرجان، به خدا نیم متر هم جا می گذاشتید کافی بود، اصلا سه متر جا نمی خواهد که. کلهم اجمعین یک کاسه ی نیم در نیم است دیگر، این همه عرض و طول نمی خواهد. بابا دست کم یه سطل آشغالی، یک وسیله ی نظافتی ای، یک کاسه گل می گذاشتید که بریزیم توی سرمان. مگر می شود دست شویی بی قفل، در هم رو به بیرون، بدون تابلو. آخر توی ترینیداد و توباگو هم این ها را دارند. این داد و فریاد ها هیچ وقت به هیچ جایی نمی رسید.
تنها راه کاری که ما در آن دوران با هم فکری جمعی از دوستان خردورزمان به آن رسیدیم این بود که هر کس در را باز کرد، خیلی آرام و بی سر و صدا تعارف کنیم تا بنده ی خدا بیاید داخل، خب اگر جیغ می کشید با فریاد می رفت بیرون که ناموس آدم بین یک دانشکده می رود روی هوا. سال آخر که بودیم، ریاست محترم دانشکده دادند تا قفل زدند به درهای توالت ها. خدا می داند در آن چند سال و سال های قبل از آن چه ناموس هایی که بر باد رفته بودند. خدا همه ی بر باد دادگانش را با قفل دیجیتال محشور سازد.
گوشه ای از خاطرات بچه های کلاس ما:
----------
باقر: صبح پیش الیاس دو تا چایی و بعد کلاسم یک دلستر زده بودم. رفتم تو توالت، اصلا حواسم نبود، دیدم رضا و فرید با هم اومدن تو دارن می خندن!
----------
پویا: قمر رو امروز دیدم.
من: قمر؟ کدوم قمر؟
فرزین: فلانی رو میگه، از وقتی صبح اومده تو دستشویی دیدتش اسمش شده قمر!
من: حالا چرا قمر؟
فرزین: مگه نشنیدی؟ من غلام قمرم ....
----------
بعضی هایشان هم با سر و صدا همراه بود:
علیرضا: فرید در رو ببند.
فرید: نه، شایان داره فیلم میگیره.
فرید: بوق، بــــــــــــــــــــوق، بوق شده ی بوق بوق پدر بوق!
شایان: انقدر تکون نخور علیرضا، این دوربینه وی جی ای هستش. بد می افتی ها.
----------
مانی چرا این قدر هنگی؟
ساسان: رفته دستشویی، حدس بزن کیو دیده؟
من: کیو؟
ساسان: دکتر .....، مدیر گروه .....
صدای انفجار بچه ها از خنده، حتی خانم ها، حتی الیاس، یادش به خیر. الیاس
پی نوشت:
1- خب، در که رو به بیرون باز می شد، مگر چند متر هستم من، خب از دست می رفت دیگر!
2- بله، عقل خودمان هم می رسید برویم ساختمان شماره ده و هشت. خب کار است دیگر، یهو می بینی وقت تنگ است.
3- هشدار: اسم ها غیرواقعیست، اتفاقات اما واقعی است.