با استعانت از جناب "سهراب سپهری":
یارانهام کو؟
چه کسی بود صدا زد قطع شد؟
آشنا بود صدا مثل صدای "حیاتی" یا "افشار،
شاید هم "بابان" داشت میخواند خبر
پدرم در خواب است
و یعقوب و مراد و قلی و جعفر هم
و شاید همهی مردم شهر در خوابند
نصف شب مگر موقع پخش اخبار است؟
و نسیمی خنک
از حاشیه گلمنگلی ملافه خوابم را کتک میزند
بوی هجرت میآید
بالش من پر از یارانههای واریز شده است
صبح خواهد شد
و به این سوی چراغ
من با آنها صد و پنجاه تا دکل نفتی خواهم خرید!!
و بعد از آن
نه تنها وام ازدواج بیشتر نخواهد شد
مالیات بر ارزش افزوده هم قرار است به عرش اعلا برسد
قیمت خودرو هم که بسی در زندان بود
روزی آزاد خواهد شد
و صدا در خواهد داد
آهای
من پرایدم،
اندازه پنجاه تا چسفیل پنیری قدرت موتور دارم
ولی به کوری چشم استکبار، قیمتم دارد میرسد به بوگاتی ویرون
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
واژهای در قفس است!
پینوشت:
1- کلنگ همساده پسر با یاری "حکیم عمرخیام"
یک چند به یارانه خود شاد شدند
صد چند ز شادیاش بر باد شدند
پایان سخن شنو که اکنون قطع است
2- کلنگ همساده پسر با کاپیبرداری از ابوالنجماحمدبنقوصبناحمددامغانی معروف به "منوچهری"
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است بیپولی دولت، ز تهران چه وزان است
هر سال که باشد سنهی رشد تورم کو دولت تدبیر که گفتی نگران است؟
3- دیس ایز رییلی بلانگ تو می!
گر تو با احمق نمایی جر و بحث
جان خود را طی نمودی در عبث
الان اوایل بامداد است و من باز خوابم نمیبرد. سر جدتان شما درست بخوابید، آخر چه معنی دارد آدم شبها را تا دم دمای بیرون زدن آفتاب بیدار بماند و در حالی که نصف فردایش بر باد رفته از خواب بیدار شود؟ آخر این هم شد خانه زندگی؟
خونخوارم، پس چاقم
به هر ترتیب، هنوز تابستان نیامده، حشره جماعت دارند برای خودشان وسط خانهی ما شلنگ تخته میاندازند. من نمیدانم با این وضعی که اینها خون میمکند اگر اندازه گاو خلق میشدند، تکلیف نسل بشر چه میشد؟ با این حال فکر میکنم قبل از وجود انواع استکبار، مردم توسط همین حشره جماعت قلع وقمع شوند. البته اگر به دلایل مقاومتی زودتر منقرض نشویم! دوباره از نان لواش رسیدم به مربای بهلیمو.
آخرین دستاورد دانشمندان نانوایی
گفتم نان لواش، یاد آخرین دستاورد نانوای محلهیمان افتادم، نان لواش ایشان هم کمکم دارد روند تکنولوژی کاغذ آ،چهارهای چینی را طی میکند که روز به روز سبکتر و نازکتر میشوند. هزارم بزنم به تخته، در هیچ چی پیشرفت نداشته بودیم، در این فقره داریم با سرعت نور حرکت میکنیم، تا چند سال بعد اندازه نان لواشها به اندازه یکی از پفهای نان لواشهای امروزی میرسد. به جای نان لواش هم اسمش را میگذارند "نانو لواش"،
آزمایشهای موشکی پوشکی!
این رهبر کرهشمالی هم در کودکی پاره آجر به مخش خورده است، یا این که از کودکی، همیشه"پوشک" را با "موشک" قاطی میکرده. یا این که به جای "پوشک" به ماتحت ایشان "موشک" میبستهاند. بعد هم فتیلهاش را روشن میکردند و د برو که رفتی. آخر این چه دلبستگیای است ایشان به موشک و آزمایش موشکی دارند، من نمیدانم؟! بدبختی موشکهایشان هنوز بالا نرفته کمانه میکند، میخورد به در و دیوار و دک و دهان خودشان، بعد در اخبار سراسری خودشان یک طوری خبر پخش میکنند، که انگاری از "پیونگیانگ" موشک زدهاند وسط سیاره "نپتون" را ترکاندهاند. پس چی؟ فکر کردهاید مثل رسانههای داخلی ما هستند که هی برای همدیگر خط و نشان و نقاشی و شکلک بکشند؟ نه عزیز من، آنجا آقای "کیم" یک پخ بنمایند، کل "پیونگ" "یانگ" و "پیونگ" "اولد" با هم برایش بندری میرقصند. بابا، شوخی نیست که، طرف در حد "جومونگ" آنجاست. تازه کلی غشی و ضعفی هم دارد برای خودش.
آهای آقای آمریکا، حالا شما هی بیانیه بده و پول ایران را بتپان توی حلقت، جهانخوار، مقواخوار، استکبارخوار، زمینخوار، دریاخوار، بیا برو جلوی این آقای "کیم" را بگیر اگر خیلی مردی، برو دستت را فرو کن داخل دهان و دندان عاملین اصلی حادثه "یازده سپتامبر". یه مشت کاغذ پاره پوره و قرض و قوله داشتیم، همش چشمت دنبال آنها بود. الان بر و بچههای آمریکا ناراحت میشوند، "ساری گایز"، اینجا رسم است که صد و پنجاه تا که به نعل زدیم، یکی هم باید به میخ بزنیم. البته اگر دوباره به نعل نخورد!
ماکانی (ماکارونی) داشتیم، قاشق نداشتیم
صحبت از اسناد قرضه ایران شد که امریکا آنها را برای خودش بالا کشید، به یاد اقتصاد مقاومتی افتادم. مردم از بس ریاضت کشیدهاند کمکم دارند برای خودشان یک پا مرتاض یا عارف میشوند. برای نمونه همین جناب "شمسالدینمحمدبنعلیبنملکداد تبریزی" مدت بسیاری را به ریاضت و سیر و سفر گذارند. دست آخر هم شد "شمس تبریزی"، با این اوضاع اقتصادی من فقط میتوانم ریاضتش را بکشم، سیر و سفر را شما جبران نمایید. بس که اوضاع اقتصاد مقاومتی است. چی؟ مگر الان چه مرگش است؟
هیچی، فقط "مقاومتدانمان" دارد پاره میشود، شما را نمیدانم، بنده همینجا از "برجام" و "زیرجام" و "رویجام" و "درونجام" و آنجای دیگر "جام" هم که چون به خلوت میرود، آن کار دیگر میکند هم، حمایت خود را اعلام میفرمایم.
این اسم اسناد قرضه آدم را به یاد قرض و بدهی و سفته و چک برگشتی و اجاره مسکن و قسط وام خودروی پراید با سود بیست واندی درصد و هزار جور کوفت و بدبختی میاندازد. همان بهتر که اسنادش را برداشتند برای خودشان.
حالا خوبی ماجرا اینجاست که همین میشود یک عامل ورزش ملی و باعث کاهش وزن و فشار و قند و چربی خون میشود. ضمن این که مساله پاسکاری و "تیم ورک" که خیلی هم آقای "کیروش" روی آن تاکید داشتند، تقویت میگردد. به این صورت که مسوول مربوطه این توپ را شوت مینماید در زمین دولت قبلی و آنها هم شوت میکنند توی زمین دولت فعلی و خلاصه این که شوتبالی میشود که از بازی "برزیل و آلمان" هم بیشتر دیدنی میشود.
از طرفی هم از این به بعد باید به جای خوردن نانو لواش، خودم بنشینم وسط قابلمه خالی و ضرب بگیرم و در حالی که "میم" دارد قابلمه را میچرخاند، بزنم زیر آواز و بگویم: "ماکانی داشتیم، قاشق نداشتیم و ..." اقتصاد بود داشتیم ما؟ خدا؟
آب آنجا، نان آنجا، افشای اسناد هم آنجا، کجا بهتر از آنجا؟
بهشت مالیاتی دنیا، عزیز جان دوستداران ثروت نامشروع در دنیا، تکه خاکی به نام پاناما، تا یادم نرفته بگویم من از بچگی اسم "پاناما" و "باهاما" و "یاماها" و "یوکوهاما" را با یکدیگر اشتباه میگرفتم. مثل همینهایی که همیشه بین "ابوالفضل پورعرب" و "فریبرز عربنیا" دنبال "جمشید هاشمپور" و ""فرامرز قریبیان" میگشتند. یک بازیکن فوتبال هم داشت در تیم ملی عربستان اگر اشتباه نکنم، اسمش یک چیزی توی مایههای "نواف التمیاط" بود، وقتی جناب "جواد خیابانی" ایشان را نام میبردند، من همیشه فکر میکردم ایشان میگویند: نهفته میآد، هر چه میگشتم ببینم کدام انسان وارستهای نهفته میآید، هیچ موفق نمیگشتمی!
ابری با احتمال بارش میوههای قاچاقاق
چه شده؟ همیشه که آدمها قاچاقی از مرز رد نمیشوند، مثل برادر "ستایش"، یک وقتهایی هم میوهها میخواهند قاچاقی رد شوند. یک جوری عنوان این قسمت را مطالعه مینمایید انگاری برایتان تازگی دارد. عجبها، این همه شب و روز در اخبار میگویند میوه قاچاق رسید، میوه قاچاق آمد، پس برای چه کسی میگویند؟
شیوه شناسایی گشت نامحسوس ارشاد
پس از برخورد با عوامل نامحسوس هر چه سریعتر فرار را بر قرار ترجیح دهید، اگر هیچ اتفاقی برای شما رخ نداد، پس درست حدس زده بودهاید اما اگر تیری، موشکی، آر پی جی هفتی به سمت شما شلیک شد، همانا که شما از زیانکاران خواهید بود!
پینوشت:
1- آدمیزاد به امید زنده است. امیدتان را از دست ندهید. هیچ وقت.
2- از گفتگو درباره مسایل هشتکدار میپرهیزیم، همین هشتکها در طول زمان خشتکها دریده است!
3- "شمسالدینمحمدبنعلیبنملکداد تبریزی" مشهور به "شمس تبریزی"، اگر یک مقدار دیگر اسم و فامیلش را کش میداد میرسید به جدهی بزرگش، حضرت آدم. یاد اسم "عنصرالمعالی کیکاووسبن اسکندربن قابوسبن وشمگیربن زیار " افتادم. این قدیمیها فقط سه تا "تایم اوت" وسط حضور غیاب در مکتبخانه میگرفتند بندگان خدا. به گمانم "شمس" برای همین قیل و قال را ول کرد و رفت به دنبال عشق و حال.
4- با اجازه از روح جناب "شمس تبریزی":
پادشاهی را پسری بود، مودب و بلند همت. پادشاه از غیرت، مرد فیلمساز رستم صفتی بجست، او را قرین و رفیق این پسر کرد تا شب و روز او را فیلم نمودی و سلحشوری و بازیگری میآموختی. این برادر، بیست سال شب و روز با این پسر میگفت سیرت بازیگران و فیلم برهمیگرفتندی. بعد بیست سال که پادشاه خواست که بیاید فیلم جشن تولد دوران کودکی فرزند خویش را ببیند، همانا در فیلم مردی را غریبه یافت. مرد فیلمساز را پرسید که این شخص کیست؟ فیلمساز از غایت عجز مقتعهای کرد دستار را، مرد غریبه را صدا کرد و گفت: این شخص که میبینی، چه بسیار باشد در کادر هر دوربینی، از فیلمهای تولد دوران کودکی، تا فیلمهای مجالس ختم و عروسی، کسی نباشد ایشان به جز مهران رجبی!!
هزار و پانصد سال بعد، پس از اتمام سلسله جنگهای هستهای بلوک غرب و بلوک شرق و پانصد سال بعد از حمله ساکنین منظومه آلفا سنتوری به زمین، ایران، تهران، ورزشگاه آشغالی (در دورههای بین قرن 14 و 15 هجری شمسی این ورزشگاه را آزادی نیز مینامیدند)
شنیده شده بعضیها گفتهاند سطل زباله موجود نبوده است. در همین راستا این هم یک عکس از جمع آوری زباله توسط تماشاگران کرهای در ورزشگاه آشغالی!
پی نوشت:
1- این همه تمدن و فرهنگ آریاییات ما را کشت، ای استادان سلفی و مسایل اقتصادی و مدیریت
خب، سال هزار و سیصد و نود و چهار هجری آفتابی هم به پایان رسید. میرویم که با هم داشته باشیم تیرتپرترینهای یک هزار و سیصد و نود و چهار:
در حاشیهترین سریال سال: به لحاظ مخارج به سریال "گیم آف ترونز" گفته روسیاه، به لحاظ تاریخی ندارد ابدا هیچ اشتباه، عشق است فقط سریال وزین "معمای شاه".
کیمیاترین مجری تلویزیونی سال: مشماترین مجری تمامی اداور این سالها، جناب متخصص در امور کلاهگیسهای توی هوا، دبیر انجمن مداحی با کف و هورا، مجری محترم، جناب آقای "علی ضیـــــــــــــا".
کاپیترین برنامه تیلیفیزیونی سال: دارنده داورهای دراز و کوتاه، یکی با کلهای گنده، یکی با گردن کوتاه، پخش آهنگ "آدما با هم و تنهای" امیرتاجیک در آن ندارد انتها، تنها کاپی دوستداشتنی صدا و سیما، برنامه "شب کوک" باربد اینا.
کاندیداترین بازیگر سینمایی سال: از پوشیدن پیراهنهای بدون یقه دارد به شدت فوبیا، دارنده نشان درجه یک شباهت به بعضیها، کاندیدای حضور در فیلم سینمایی الویس و بادبادکها، در گونه یقهداران ندارد همتا، شیخنا، مولانا، "حسام نواب صفوی" با جلو موهای رو به هوا.
سیاهه نارگیلترین خواننده سال: امید جهانترین خواننده تلویزیونی، بسته دستهای حامد پهلان را از پشت به تنهایی، ثابت ایستاده همیشه پشت مبل و میز و صندلی، پاریسنژرمن ندارد از دستانش رهایی، جناب "خان" عروسک لبو فروش استثنایی.
مقواترین شخصیتهای سریالی سال: خبره در نشان دادن هر شخصیت داستانی به عنوان حق به جانبترین آدم دنیا، طلبکار همیشگی از آرش و حسن و تقی و ثریا، به تنهایی شش هفت تا کانال را پر میکنند با خانواده و بر و بچهها، بدون نیاز به هیچ یک از انواع گریم مرسوم در دنیا، خاندان محترم همیشه در صحنه، عالیجنابان "شریفینیا".
سینهچاکدارترین ورزشکار سال: بدتر از "عادل غلامی" نا ندارد بزند یک سرویس ساده، دارنده فوق سنگین هشتاد و هشت کیلو ریش فوقالعاده، در زدن سرویس با استاد "محمد موسوی" دارند یک اختلاف بسیار ساده، جناب آقای "سعید معروف" پرآوازه.
خرس مهربانترین آهنگساز سال: هر وقت موسیقی گوش میهد انگاری دارد دستشویی، با همه شرکتکنندههای تیم خودش همیشه دارد یک نسبتهای بلبشویی، از "مهران" و "امین" گرفته تا "پانیدا" و خدابیامرز "ناصر عبدالهی"، تو چی کار کردی با من گفتنهایش ندارد هیچ انتهایی، جناب آقای "بابک سعیدی" خرس مهربانترین داور اروپایی.
حیف که وقت کم است، به اندازه یک کامیون اسم در فهرستم وجود دارد، کو وقت! حالا فرض محال من وقت داشتم، شما چه گناهی کردهاید آخر. راستی تا یادم رفته بگویم که:
فرزاد حسنیترین شخصیت سال هم احسان علیخانی
جغدوارانهترین نگاه کننده سال هم سیامک انصاری
اژدها باز میگرددترین سال هم محمود احمدینژاد
اژدها ولکن قضیه نیستترین سال هم تحریمهای پسا برجام
بزن بهادرترین کارکنان سال هم کارمندان شهرداری تهران
لب و لوچهترین مربی سال هم اسلوبودن کواچ
و در پایان، کلنگترین وبلاگنویس سال هم کلنگ پسر همساده میباشد. بس است دیگر تمام شد، دنبال چی میگردید!؟ بروید سر خانه زندگییتان.
پینوشت:
1- اگر نصف نصف نصف مقدار گیری که صدا و سیما به تظاهرات مردم انگلیس به خاطر فاش شدن اسناد پاناما داده است به برنامههای مفرح نوروز یک هزار و سیصد و نود و پنج آفتابی توجه نشان میداد، مهران مدیری هم مجبور نبود برای جذب مخاطب مثل گشت ارشاد دوره بیافتد در تلویزیون و با یک ماشین اصلاح، دنبال تکاندن موی سر و ریش و سیبیل ملت باشد.
2- (اگر همین الان جناب "مدیری" هم اینجا حضور داشت چه میگفت؟) نه، هیچکی هیچی نگه، نه، نگو یه دقیقه، نه، چی؟ الان از سر عقده، اول اومدی منو، من که "دکتر سهراب کاشف" هستم رو، هم قد خودت کردی و بعد هر چی دلت خواست به من گفتی؟ جـــــــــــــــــــــــان؟ عقدهای، کوچک، حقیر، نادان، جاهل، عنکبوت، کلنگ، ای نامفهوم در هنر، ای طنز تو گلوت مثل دستهی بیل، ای که سر جادههای روستاهای کهکیلویه و بویراحمد تا گاومیش میبینی مثل انیمیشن "کرودز" خام خام حیوون خدا رو به دندون میکشی، ای وجترین... (پلاس یک حرکت گردن پلاس یک کلمه آره پلاس یک پوزخند در حالی که دارد به افق نگاه میکند).
2- برای آن دسته از خوانندگانی که بیست سی سال بعد به دنیا میآیند باید بگویم که "دکتر سهراب کاشف" یک شخصیت سریالی تلویزیونی در سریال "در حاشیه" است که وجود خارجی ندارد!
هی دست روزگار، هی. افتادهایم این گوشهی دنیا کسی هم نیست بگوید بابا لامذهب، خالو خرت چند؟ تازه بیاید و بگوید، خرم به چند، من که خر ندارم. حالا بعضیها کودک درون دارند، بعضیها هم مثل "میم" مهدکودک درون دارند، برخی دیگر سگ درون دارند، انگاری نوشتهیشان سگ دارد، اگر این شانس قلیوار من است، نوشتههای من در نهایت کامل یک الاغ جفتکپران دارد. بعد قرنی هم یک بار یک جا مسابقه وبلاگی راه انداخته بودند یه کم دیگر مانده بود که از آخر، اول شوم. شانس بود، داشتم من؟
برایتان بگویم که اینجا همچنان باران میبارد، یکی نداند ایران در چه وضعیتی است و اینجا را بخواند با خودش میگوید، ای بابا، هر وقت که نوشتهاید، داشت باران میبارید، ما را مچل کردهاید؟ در ادامه هم با خودش میگوید خود توک قلهی دماوند هم این قدری که در خانه شما باران بارید، بارش صورت نگرفته است. حق دارد، من چه بگویم؟ به چه قسم که اگر کسی بود میگفت این شلوار وبلاگنویسیات را بفروش، به اندک غازی میفروختمش. چی؟ شما خریداری؟ خجالت بکش، حالا یک بار هم که ما خواستیم یک تعارفی بزنیم، شما یک مقداری جنبه از خودتان نشان بدهید. همان یک پست که در مورد پایین کشیدن شلوار ملت بود برای هفت پشتم بس است. همینم مانده که اول سالی یک استریپتیز بنمایم. شما مگر شلوار خودت خواهر و مادر ندارد که میخواهی شلوار وبلاگنویسی ملت را از تنبانش در بیاوری؟ چیه هنوز مثل سنگ چشمدار زل زدهاید به تنبان من؟ همین پریروزیها کش تنبانم را محکم کردم، به همین قلی چراغ قسم. بلا نسبت شما که خواننده باتربیتی باشید بعضیها فکرشان خراب است.
آخر نمیدانم که چرا بعضیها پس از جستجوی واژههای بیتربیتی سر از اینجا در میآورند؟ برای مثل، یک عدهای از خوانندهها، از طریق ادوات و تجهیزاتی مانند گوگل به وبلاگ من میرسند، نمیدانم چرا بین این همه نوشته در دنیای نیمه محترم وب، گوگل ماسیده به این کلنگستان و ول کن ماجرا هم نیست. یک سری درشتهایش را سوا کردهام که برایتان بنویسم.
دو بازدید با جستجوی "چه کسانی به کره ی مریخ رفته اند و برگشتند" به اینجا آمدهاند. بله همین طور که میدانید دو تا از همسایههای فامیل ما به نام شمسالله و فتحالله اولین کسانی بودهاند که به مریخ رفتهاند و همین هفته پیش بعد از کلی گشت و گذار و خرید و گشتن در شهربازی آنتالیای مریخ به وطن خویش بازگشتهاند. آخر جناب دکتر، مهندس جان، فیلسوف، پروفسور، اینیشتین زمانه، یا خودمانیتر بگویم کلنگ جان، هنوز توی رفتن و بازگشتن انسان به کره "ماه" هم کلی حرف و حدیث وجود دارد و یک دعوای چندین ساله بر سر عبور از کمربند "ون آلن" و کلی چیزهای دیگر وجود دارد. چه برسد به مریخ رفتن. از اینها که بگذریم، من ماندهام بنده چه زمانی در مورد رفت و برگشت به مریخ اعلامیه صادر کردهام که خودم خبر ندارم؟ مگر مریخ رفتن به راحتی خواننده شدن به وسیله تور "هدف صانات پروداکشن" فلان کانال آنور آبی است که با اعضای دار و دستهی "استیک" نفس به نفس برایتان کنسرت برگزار کنند؟ چی؟ متوجه ماجرا نشدهاید؟ همان بهتر. درود بر آن شیری که پالم داشت و تو آن را نخوردی. یه مشت دستگاه کاپی هم مگر گوش دادن دارد؟ یک جوری میگوید "نفس به نفس" که هر کی نداند فکر میکند قرار است دستهجمعی در مسابقه نگه داشتن امدادی نفس زیر تالاب انزلی با تیم ملی "جزایر آلند" به رقابت بپردازند. دست آخر هم یک آقایی "ق" گویان اول شد. بقیه هم رفتند سر خانه و کاشانهیشان، ملت هم دلشان به چه چیزهایی خوش است؟ یعنی خودم ماندم از چی به چی رسیدم!؟!
جمله دیگر که نزدیک به دو و نیم درصد نمایش بخش موتورهای جستجو را به خودش اختصاص داد چیزی نیست جز "داستان طنز درباره ی ننه صغری وننه کبری" که دارد آن بالاهای فهرست برای خودش خوش رقصی میکند. من هنوز تا جایی که مشایرم یاری میکند، چنین چیزی ننوشتهام، مگر این که گوگل، کلهم اجمعین نوشتههای بنده را "چیت چتهای" ننه کبری و ننه صغری تشخیص داده باشد. خب از یک موتور اجنبی چه توقعی دارید. اجنبی است دیگر، همیشه چشمش به موتورهای ایرانی مانند یوز بوده است. همه نتایج جستجویش هم "کاپی" یوز است. حیف آن همه بودجهی گوگل. حیف. تقصیر گوگل نیست، دور زمانه عوض شده. بد دورهای شده است. نمیشود کاربرها را شناخت. چرا؟
زمان ما، از آن شلوار دمپا گشادها مد بود و از آن مانتو اپلدارها و این روسریها که یک خروار پارچه در بالا و پایینش اضافه داشت، نه مثل حالا که فحش نوشتن در اینستاگرام مد باشد یا حمله در دنیای مجازی به خاندان "شکیرا"، شاید بعضیها هم فکر کنند که ما بلد نیستیم درست تلفظ کنیم و درستش "شکیلا" است. چه فرقی میکند میخواهد صفحه "شکیرا" باشد یا "شکیلا" یا "رضا روحانی"، چرا این همه فحش؟ این صدا و سیما هم یک چیزیاش میشود، والیبال، فوتبال، الاغبال و خلاصه هر چی توی آن بال است را یک جوری سانسور میکند که داد بیننده در میآید دیگر،میرود و به عامل ایجاد سانسور، حمله مجازی میکند. یک بار این گزارشگر بازی والیبال داشت تصاویر آهستهای که صد دفعه گزارش کرده بود را گزارش میکرد که خودش هم خسته شد و هنگام سانسورهای بعدی فقط در و دیوار را نگاه میکرد. ای بابا، دوباره از فریبا شروع کردیم و از فرقون سر در آوردیم!
جمله بعدی در جستجو میرسد به "اکسکیوزمی عای وازانگری". نمیدانم که چطور است است که تا کنون تنها سی و هشت درصد بینندههای این وبلاگ از ایران هستند. موتور جستجوی عزیز، حالا نمیشود فرض محال یکی را با جستجوی "جنیفر لارنس" به اینجا بیاوری؟ دست کم "برد پیت"ی یا "وودی آلن"ی، آخر به من چه که میگویی "اکسکیوزمی"؟ اصلا کدام آدم عاقلی جمله معذرتخواهی انگلیسی را، آن هم با املای عجیب فارسیاش در گوگل "سرچ" میکند و در نهایت هم برسد به وبلاگ من. "اکسکیوزمی، بات، رییلی؟ آر یو فا*ینگ کیدینگ می؟"، "ساری گایز" یک لحظه کنترلم را ز دست دادم.
بعضیها هم انگاری تنشان میخارد، آخر "داستان کردن فامیل" هم را باید از موتور جستجو بپرسی؟ گوگل هم تاب برداشته، آخر به اینجا چه که طرف میخواد فامیلش را داستان کند؟ یعنی چه اصلا؟ میخواهی کتاب داستان از زندگی فامیل بنویسی؟ این قدر جستجوهای فارسی سنگین است که الگوریتمهای گوگل در حد گاگول پایین آمده است. در ضمن با آن بیتربیتهایی هستم که این جمله را یک جور دیگر خواندند، بروید خودتان را اصلاح کنید. واقعا که!
از همه این موارد ناموسی که بگذریم آخر این را کجای دلم بگذارم؟ طرف قصدش از جستجوی "سورا* پسر دایی" در اینترنت چه بوده؟ به خدا اینجا خانواده میرود و میآید، نزدیک به شصت و اندی درصد خواننده خارجکی دارد. کم الکی نیست که، همهاش الکی است. من هنوز متوجه نمیشوم چطور یک بازدید کننده از "جمهوری دومینیکن" یا "جزایر آلند" داشتهام، اصلا نمیدانم "بیان" اینها را از خودش در میکند یا گوگل آنها را با خودش میآورد!؟ شما اگر سر درآوردید، به من هم بگویید. یکی بیاید مرا روشن کند "آلند" کجا هست؟ روی کره زمین است؟!
دو نیم درصد از جستجوها هم میرسد به "چه ترقه ای بهتر از همه است" که فکر میکنم بیشترش برای قبل از چهارشنبه سوری باید بوده باشد. عزیزن من، همین کارها را میکنید که "دایس" و "الکترونیک آرتز" جلد پیشنمایشهای بازیهای سری "بتلفیلد" بعدی را از روی چهارشنبه سوری ما ایرانیها برمیدارند. یعنی چهارشنبه سوری، دارد به رزمایش نیروی زمینی ارتش تبدیل میشود.
حالا اگر بخواهم سه صفحه جستجوهای عجیب و غریب را برایتان ردیف کنم، که نمیشود. آدم رویش نمیشود. هر چه جستجوی خوب بود، بقیه برداشتند، به ما فقط همین چند تا کلیدواژه بیتربیتی و بیناموسی رسیده است. هی روزگار بیرحم.
داشتم توی فهرست کشورها وول میخوردم که دیدم یکی از کشورهایی که در فهرست بیان قرار دارد "سرویس دهندهی ماهوارهای" است. خوب کشوری است آقا، خــــــــــــــــوب، خوش به حالشان، لابد توی کشورشان تلویزیون قدغن است، چون آن جور که از اسمشان معلوم است، آنجا ماهواره باید آزاد باشد. در عوض کسی که آنتن هفتی تلویزیون شهاب دوهزار بفروشد، زندانی میشود.
چی؟ خسته شدید؟ خب حق دارید. یکی هم نیست بگوید، ول کن، ماسیدهای به کلید وازههای ملت در گوگل که چه؟ آخر هیچ دقت کردهاید، وقتی به یه چیز میماسی، ول کردن خیلی سختتر میشود. مثل شما فرض کن دو دوره ماسیده باشی به ریاست یک چیزی، خب هر جوری هست، دوست داری دوباره بماسی به آن.
البته بعضیها کارشان در کل عمر ماسیدن است. برای مثل همین تیم انتخاباتی جناب پرزیدنت قبل از این خودمان، چنان قافیه را سفت ماسیده که نگو. بچه، پس این نیمروی ما چی شد؟ زودتر بیاور، کار داریم، کسی صدای مرا میشنود؟ هوی!
لابد الان میگویید این عکس از کجا آمد؟ گفتم فضا عوض شود، چی؟ زیادی عوض شد؟ ای بابا، خب چه کار کنم؟ عکس "جنیفر لارنس" و "شکیرا" هم که نمیتوانم بگذارم، ناگهان همین فردا پسفردا میآیند اول به جای عکسهای مربوطه، تصویر آهسته به تور کوبیدن "امیر غفور" و در رفتن لنگ "سعید معروف" از خط زیر تور را برای بار هزار و شونصدم نشان میدهند، بعدش هم حضوری خدمت بنده میرسند و باقی ماجرا که خوبیت ندارد اینجا نوشته شود. این همه کمپین مجازی قبل از عید زدند برای جلوگیری از ترقه زدن و نخریدن ماهی قرمز و سبز نکردن گندم و ... نشان ندادن کوبیدن به تور "امیر غفور" در مقابل "کوبیاک" و .... چه شد؟ هیچی، دست کم از این دنیای مجازی یک استفاده مثبت ببرید، مالیات ندارد که. کاش یک بار هم که شده حال و هوای دل تو در دنیای مجازی عوض میشد. خلاصهاش این که :
یکی از گردش ایام، خرسند
یکی در حسرت یک جرعه لبخند
عجب آشفته بازاری است دنیا
نمیپرسد کسی: خالو خرت چند؟
پینوشت:
1- شانس آوردیم زمان جنگ ایران و عراق توییتر و اینستاگرام و فیسبوک نبود. اگر بود چه میشد؟ هیچی، هشتک "جانم فدای ایران" هشتاد میلیون لایک میخود اما الان ایران دست عراق بود!
2- همین طوری رانندههای تاکسی بخواهند به تحلیل مسایل سیاسی هنگام مسافرکشی ادامه دهند تا چند وقت دیگر در دانشگاه تهران، یک گرایش به گرایشهای رشته علوم سیاسی اضافه میشود به نام گرایش "تاکسی". یعنی از کارشناس مسایل خاورمیانه گرفته تا گینه بیسایو در این صنف محترم وجود دارد.
3- من که سریال "در حاشیه" رو در کل به میزان نیم ساعت بیشتر ندیدم، اما حدس میزنم زل زن گروه دوباره "سیامک انصاری" بوده. اون قدری که "سیامک انصاری" تو کل عمرش به لنز دوربین زل زده، "حیاتی" و "افشار" و "بابان" سه نفری با هم زل نزدند.
4- نسبت تخمه ژاپنی به تخمه سفید تو ظرف آجیل مثل نسبت گارد آهنین هستش به زوار در رفتههای چوسان قدیم. انگاری قسم خوردن تا دندون رو از ریشه در نیاوردن مقاومت کنند. لامذهب اسم ژاپن رو هر چی بیاد خود به خود با کیفیت میشه، شنیدم شبها هم که ما خوابیدیم، تخمه ژاپنیها از خودشون به صورت خود به خودی برق هم تولید میکنند، آخه پیشرفت تا کجا؟!!
5- تنتان سلامت و دلتان خوش و لبتان پر از لبخند.
6- راستش صدا و سیما خیلی دلش میخواست هنگام پخش مجدد تصاویر آهسته برای سانسور از تصویر آهسته سرویس زدن "محمد موسوی" هم چند صحنه بگذارد، اما بعدش ترسیدند هنگام پخش مجدد همان چند تا سرویس سالم هم به تور بخورند یا از ارتفاع پنجاه هزار متری لایه مزوسفر به بیرون بروند، این شد که کلا بیخیال ماجرا شدند.
دوباره هوا بارانی شد و مثل رد شدن آب از آبکش دارد از آسمان باران میبارد. دوباره پشت میز رایانهام که در کنار تخت و پنجره اتاقم قرار دارد لم دادهام و دارم مینویسم. راستی هیچ حواستان هست بیرون چقدر سبز شده؟
به هر حال، برویم سر داستان خودم. یعنی هیچ کسی هم در دنیا وجود دارد که نصف من هم خواب ببیند و یادش بماند؟! شما فکر کن اگر میشد خواب را پسانداز کرد من الان "زاکربرگ" خوابدارها بودم. تازه کلکسیون خوابهایم هم تکمیل است، از فرو رفتن در نقش باباسفنجی و سوپرمن و بتمن و اسپایدرمن گرفته تا سفر بین سیارهای و فرو رفتن در جلد یک قاتل سریالی و جنگیدن وسط بتلفیلد سه و چهار و فرار از دست زامبیهای واکینگدد و نجات سرجوخه رایان و نقش باجناق بهرام رادان در بیپولی با همان چاله در چونه.
هیچ میدانستید الان چند وقتی است که موضوع خواب قحطی آمده است؟ یعنی چه؟ یعنی چه که هر شب هر شب، آدم در رویا ببیند که، گلاب به رویتان تنگش گرفته است و شماره یک دارد؟ آن هم از وقتی که خواب شروع میشود تا خود صبح یکسره در جستجوی "دابلیو سی" بگردد.
دیشب نه پریشب یک لیوان آب چپانده بودم درون حلقم، آقا بگو این کار را نکن. از همان ابتدای خواب مانند "اینسپشن" معلوم بود که آخر و عاقبت خوشی در انتظار شخصیت اصلی داستان نیست. همان طور که حدس میزنید به صورت کلیشهوار و مقوایی بدون درنگ از فتادن در محیط محترم رویا، بنده به "دست به آب" مراجعه کردم، در داستان را که باز کردم دیدم که بهبه، لامپ روشن نمیشود، ناچار از "دست به آب" بیرون جهیده و با آن هم استرس شماره یکی در خانه به دنبال لامپ میگشتم، لامپ اول را امتحان کردم، فکر میکنید پاسخ چه بود؟ خب معلوم است دیگر، کار نمیکرد، یعنی خواب از این هم مقواتر؟ کلیشهتر؟ مشما پارهتر؟ لامپ دوم و سوم و چهارم و "n ام" را هم امتحان کردم، روشن نشد که نشد، بابا لامذهب از یک تعداد به بعد مجبور بودم برای تهیه لامپ به بازار بروم و برگردم. آخر آدم چند بار پیش میآید لامپ نو رشتهای، کممصرف، ال ایی دی خریداری کند و لامپش در همه جای خانه کار کند به جز آنجا؟؟؟ یکی هم نبود در خواب بزند پس مغز من بگوید خب نادان، اگر لامپ خراب است، چه ربطی به "بیزنس" تو دارد؟ تازه حالا که فکر میکنم "دابلیو سی" به قدری روشن بود که من میتوانستم سرپیچ لامپ و کاشیها و سنگهای به کار رفته در محیط بیناموسی "دست به آب" را به خوبی ببینم، نمی دانم چرا نمیتوانستم شماره یک را به اجرا بگذارم؟ یک آن به خوم آمدم دیدم بالای سرم بیشتر از تعداد لامپهای استادیوم آزادی لامپ بستهام! یکی نبود بگوید د لامذهب مگر استادیوم آزادی است؟ یک وضع قاراش میشی بود که نگو، یعنی آن همه لامپ را اگر یک جا از فاصله چند متری روشن کنند، فولاد تاب برمیدارد، کلنگ جماعت که دیگر جای خود را دارد.
حالا نمیدانم به کدام دلیل ناموسی یا بیناموسیوارانهای یکی دو تا از بچههای فامیل هم بالای در و دیوار "دست به آب" راه میرفتند و با پا و چوب و عصا افتاده بودند به جان مزرعه لامپها. هی من لامپ میبستم به سرپیچ، هی آن ها با عصبانیت آن بالا میچرخیدند و لامپ میترکاندند. ضمیر ناخودآگاه است دیگر، اسمش رویش است، مدرسه نرفته، سواد مواد هم که ندارد، برای همین ناخودآگاه است، ناآگاه است دیگر، نادان است. بی شعور است بیهمهچیز است! شما کوتاه بیا. عقلش نمیرسد. بابا شماره یک به درک، کمر اقتصاد خانوار شکست، شونصدهزار و خوردهای لامپ بیست سیهزار تومانی را زدند تخته کردند رفت پی کارش.
فکر میکنید چه شد آخرش؟ من ماندم و شماره یک و ساعت سه نصفه شب که از خواب پریدم؟ نه بالام جان، مگر فیلم هالیوودی بود که به همین زودیها تمام شود. برای خودش یک سریال "کیمیا"یی "معما شاه"یی "یوزارسیف"ی چیزی بود برای خودش در حد برادر صدا و سیما ملی. تا خود هفت صبح مشغول مراسم لامپزنی بودیم. یعنی مراسم جوجه خواری "ارسطو در سریال پایتخت" باید جلویش لنگ بیاندازد.
حالا بماند فردا شبش چه خوابی دیدم. همین بگویم که من بودم و دایی جان ناپلیون و مادر جان بودند و تنها امید ناسا برای پرتاب آن دو نفر برای کشف سیارهای که جان بشریت را از خطر انقراض نجات دهد و دعواهای مادرم با ناسا سر لباس فضایی. یعنی مدیونید اگر فکر کنید مادرم گذاشت تا خودش به همراه داییجان ناپلیون به فضا پرتاب شوند، دست آخر هم که لباس فضایی را باب میل ایشان دوختند، لباس برایش تنگ بود، مادرجان هم زنگ زد به داییجان ناپلیون و گفت پروژه لغو شد! به همین راحتی، به جایشان یک ربات فرستادند و بقیه داستان که فکر نمیکنم فرصت داشته باشم تا اینجا در همین پست بتابانمش. مهمان داریم، قرار است پنج تا از همین انگری بردهای فامیل با پدر و مادرهایشان تشریف بیاورند اینجا. باقی بقایتان، عوامل اجرایی دوخت و دوز لباس فضایی ناسا فدایتان.
پینوشت:
0- سال نو مبارک، فرا رسیدن نوروز باستانی و آغاز سال یکهزار و سیصد و نود و پنج آفتاب بر همه شما عزیزان مبارک باد. (متن کلیشه هم از این مشماپارهتر برای تبریک سال نو هست؟)
1- یک نوشته با رعایت نیمفاصله. رعایت نکردن نیمفاصله برای من حکم عبور از چراغ قرمز را پیدا کرده است. کلنگ که بودم، روانی شدم رفت!
2- بوی قرمهسبزی همه جا را پر کرده، من بروم مسوولیت خرابیهای آشپزخانه را گردن بگیرم، آخر پریروزیها دو تا از همین انگریبردهای فامیل داشتند از خنده پای فرمایشات کلنگی من از خنده میترکیدند که مادرم پا شد و مسوولیت انفجارهای بلژیک و ترکیه را هم انداخت گردن من! بیا و ملت را شاد کن، این هم دستمزدش.
یعنی شما هم از این کانالها نگاه میکنید که در آن برنامه "استیک" پخش میشود؟ برای عزیزانی که مانند من از این کانالها ندارند باید بگویم که برنامه "استیک" یک برنامهای است که از روی برنامه "روز کوک" کاپی (کپی، رونوشت) شده است و اصلا و ابدا برنامه "روز کوک" هیچ ربطی به آن برنامه ندارد. تو بگو یه قرون اگر شباهت داشته باشد. ندارد دیگر.
برای ان که ابعاد ماجرا را بیشتر روشن کنیم باید پروژکتور روشن کنیم؟ مگر ورزشگاه آزادی است؟ ورزشگاه آزادی که هنوز قسمت بالاییاش صندلی ندارد یا این که دارد؟ پروژکتور را در حال حاضر بگذارید کنار. بگذریم. داشتم با این ذهن درگیرم فکر میکردم اگر شرکت کنندههای این برنامه "استیک" در "روز کوک" شرکت میکردند چه برنامهای تولید میشد:
ابتدا مجری برنامه جناب "بارخوب" در حالی که کف میزند وارد صحنه میشود. وقتی کف میزند بیننده فکر میکند که یک پلیکان دارد برای بلند شدن از زمین بال میزند، من نمیدانم به هر حال قصد ایشان بال زدن است یا تشویق، اما هر چه هست تا آخر برنامه همین طوری پیش برود از زمین بلند میشود و میتواند به عنوان نخستین انسان پرنده که با کف زدن پرواز کرد، نامش را در کتاب "گینس" ثبت کند.
"بارخوب": شرکت کننده نفر اول، این شما و این هم رضا.
ناگهان یک نیسان مو وارد صحنه میشود. وسط مسطهای آهنگ یک چند دفعه دماغش از مو بیرون میآید و دوباره به زیر مو میرود. تمام خاک صحنه را با خودش جارو میکند و مدام مثل "رضا یزدانی" داد و فریاد میکند، تو گویی یکی با دسته بیل دارد انگشت کوچک پای راستش را له میکند.
پس از اتمام آهنگ، مجری برنامه دوباره بالزنان وارد صحنه میشود.
داور شماره یک، "فرهاد بگندمان": در حالی که دارد با دندانهایش یک هویج میجود میگوید: شما هشتم کوچک را خوردی، قورت دادی و یک هشت بزرگ به جایش بالا آوردی. آخر آدم "آفتامات" موتور گازی را میبندد روی نیسان آبی؟ "آفتامات" نمیدانید چیست؟ "آفتامات" یک چیزی است مثل "سگ دست" پیکان پنجاه و هفت. رو به "مهدی غمناکی" میکند و یک گاز هویج هم به "مهدی غمناکی" میدهد.
داور شماره دو، "پوریا صفدری": ببین رضا جان، شما اجرای صحنهایت یک مقوا بیشتر نبود. حیف مقوا، اجرای صحنهی شما یک مشما بیشتر نبود، نه مشما هم زیاده، از این کیسه فریزرها بود. تازه سوراخ هم بود. دماغتم چند بار از موهات زد بیرون، تازه اون هم پر از مو بود، در کل من اجرای شما رو دوست نداشتم و در همین حالت رو به "مهدی غمناکی" میکند و میگوید رضا جان تو خیلی پیشرفت کنی تازه میشوی مثل این گندهبک و بعد با دست طوری اشاره میکند که دارد داور کناری خودش "فریدون سرپایی" را کور میکند. بعدش "پوریا صفدری" و "مهدی غمناکی" هی به سر و صورت یکدیگر و "فریدون سرپایی" میکوبند.
مجری برنامه دو سه تا بال میزند و میگوید نظر داور سوم، آقای "فریدون سرپایی" چیست؟
داور شماره سه، "فریدون سرپایی": من هیچ احساسی در اجرای شما ندیدم رضا جان، شما به دنیا هم که اومدی بیاحساس بودی، من اون روز تو بیمارستان بودم، تو اول یک کپه مو بودی بعد یه دماغی هم بهت آویزون شده بود. همین، بچه باید یه کم احساس داشته باشه، بعد از اون هم باید بگم اصلا چه کسی گفته که ما باید داور باشیم؟ چرا شما نباید داور باشی؟ چرا "بارخوب" جان نباید پرنده باشه؟ بعد در حالی که بغض کرده میگوید: یه کم احساس داشته باش، ظالم، بیاحساس، سنگدل، برو سلمونی بگو صفر بتراشه موهاتو. چهارشنبه سوری هم نزدیکه، ترقه مرقه میگیره به کله و موهات، یه هو خاکستر میشیها، از من گفتن بود. بعد یک دستمال میگیرد جلوی صورتش و یک دل سیر گریه میکند.
داور شماره چهار، "مهدی غمناکی": دوستان الان مدل ابروهای من مدل "نا امیدی" هست؟ "پوریا صفدری": نه، یه کم بیشتر، باز هم یه کم بیشتر، آها، حالا خوب شد. در حالی که ابروهای "مهدی غمناکی" از حالت افقی به حالت عمودی درآمده میگوید: من زنگ صدای شما رو دوست داشتم. شبیه زنگ خونه پدربزرگم اینا تو "دارآباد" بود. وقتی زنگ میزدیم، یه بلبل میاومد بیرون، یه سره بندری میزد. اصلا هم به حرفهای بقیه گوش نکن، من خودم انقدر پشت صحنه گریه زاری میکنم تا شما بیایی بالا.
بعد مجری برنامه در حالی که نیم متری از سطح صحنه فاصله گرفته و به صورت پرواز در آمده است میگوید برویم و برگردیم، شرکت کننده بعدی!....
البته برای کسانی که نمیدونند رضا چه شکلی هستش، یک تصویر اینجا هست از این که سایرین رضا را چگونه میبینند، از نظر بقیه ایشان جناب رضا هستند:
البته چیزی که من از ایشون می بینم کمی با دید سایرین متفاوته:
پینوشت:
0- از همه پوزش میطلبم، اینجا فقط قصد شوخی است.
1- خلاصه امروز صبح بعد از کلی نذر و نیاز و شرکت در ختم انعام مادر حشمت خانم اینا و چپاندن دو تا صد تومنی پاره پوره که به عنوان مابقی پولم از یک نانوا دریافت کرده بودم در صنندوق صدقاتی که درش از قبل باز بود و به شدت مشکوک میزد، بعد از ساعت ده صبح مه تمام شد و آفتاب خودش را نشان داد. به قول این اجنبی جماعت خواستیم برای ادامه خانه تکانی بگوییم "here we go" که دیدیم وقتی تا ظهر باقی نمانده. این شد که گفتیم اول نهار بخوریم. بعدش دیگر حساب ما با کرام الکاتبین است.
2- سر صبحی خواب بودم، صدای زنگ تلفن داشت تختم را از پنجره اتاق میانداخت بیرون. با چشمانی ترک خورده و تصادفی از خواب پریدم. تا بیدار شدم صدای تلفن قطع شد. هیچ میدانستید من بچه که بودم قرار بود اسمم را بگذارند شانسقلی.
3- حالا نزدیکهای ظهر است، باز هم طبق معمول غذا آن قدر کف کرد که از قابلمه زد بیرون، بیخودی دنبال مقصر نگردید، قرار است که من و پدرم طی یک مراسم باشکوه به دار آویخته شویم. چرا؟ آخر مادرم هر سال دم عیدی زنگ میزند یک کامیون دنده عقب میآید توی حیاط خانه، ده یازده تن تقصیر خالی میکند توی باغچه که هشت و نیم تنش به نام من میباشد و باید تا آخر سال بعد یک به یک آنها را گردن بگیرم!
...بعدتر اضافه شد:
4- وسط همان "هیر وی گو" هستیم. تازه فهمیدم که امروز روز بانوان است. بانوان و نسوان و لیدیز محترم، روزتان مبارک. روزگار به کام باشد و تندرست باشید.
5- میخواهم دم عیدی یک بازی وبلاگی راه بیاندازیم. موافقید؟
دیروز صبح هوا مه آلود بود. پا رو که از در بیرون میگذاشتی فکر میکردی داری توی ابرها وول میخوری. هر چه که از صبح گذشت از شدت مه کاسته میشد. الان دو سه روز است که فرش را انداختهایم توی حیاط تا خشک شود. آفتاب را گویی شده ستاره سهیل. عدل روزگار از وقتی ما این فرش بیصاحبشده را شستهایم، از ترس بوی نا و رطوبت فرش دو سه روزی است که سر و کلهاش این ورها پیدا نشده. بوی گربه مرده همه منطقه را برداشته است. حوالی ساعت ده صبح دیروز بود، رفتم توی ایوان، دیدم آفتاب از پشت ابرها کمکم دارد دست میکشد روی باغچه. از توی حیاط بلند گفتم: مامان، آفتاب دارد درمیآید. از توی خانه مادرم با یک صدای خیلی جدی و محکم گفت: کاریش نداشته باش. بزار بیاد بیرون! یعنی خدا شاهد است این یکی را من اگر هم بخواهم نمیتوانم گردن بگیرم. بابا داعش از آن سوی مرزها به حرف آمد. قوانین بنیادی فیزیک به فنا رفت. اگر همین فرمان جلو برویم، همین فردا پسفردا است که وقتی ناسا اعلام کند فلان سیاهچاله بهمان ستاره را بلعید مادرم یک جوری به من نگاه کند که یعنی، آره، باز هم گند زدی به کاینات خدا. سرتان را درد نیاورم، ده دقیقه نشد، آفتاب دوباره پیچاند و تا غروب دیروز هم دیگر رنگ و رویش را ندیدیم. تا شب مادرم میگفت: چند بار بهت گفتم کاری با آفتاب نداشته باش!
الان بعد از دو سه روز آفتاب گردن کشیده روی این یک وجب جایی که ما اسمش را گذاشتهایم خانه. از اتاق "میم" شروع کردهایم به درآوردن خنزر پنزرها و من هم افتادهام به جان شیشههای اتاق. حالا وسط هیر و ویر آمدم دارم وسط اتاق خودم این لاطایلات را مینگارم. ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید؟ خانهتکانی همینجاست، بیایید، بیایید. نمیدانم چرا هر وقت من داخل اتاق پا مینهم، با اردنگی و فحش و ناسزا روبرو میشوم. تا آفتاب نرفته بروم بشور و بساب. قربان دستتان، اگر جا دارد یک امروزی یک مقداری به ما آفتاب قرض دهید. فردا که رفتیم برای خودمان یک مقداری از بازار آفتاب خریدیم، مال شما را پس میدهیم. ای آفتاب، یک امروزی میخواستیمت، میخواستیمت، میخواستیمت، ولی تو نموندی، ولی نموندی!
پینوشت:
1- صدای جاروبرقی مرا میخواند!
2- درختهای آلوچه همه شکوفه دادهاند. حیاط کمکم دارد سبزتر میشود.
3- به درخواست کارگروه محتوای نامربوط فامیل حذف شد !!!!
... بعدتر اضافه شد
4- الان داشتیم فرش اتاق "میم" را برمیگرداندیم داخل اتاق، دو ساعت طول کشید که اجلاس سران بفهمند که فرش را کدام طرفی باید برگردانیم توی اتاق. حالا تا اینجایش هیچ مشکلی نبود، وقتی میخواستم فرش را داخل اتاق پهن کنم مادرم گفت: این طوری نه! از وسط لبه بزرگتر فرش یک طوری فرش را بلند کن که همه سه مترش با هم در دستانت باشد! یک نگاهی از روی تعجب به میم انداختم، همزمان او هم یک نگاه به من انداخت. آخر مگر من بابادست درازم؟! مگر میشود؟! روی فرش پا نگذار، پا نگذار، پرواز کن برو بیرون، تو اصلا عرضه نداری، گم بشو برو بیرون خودم درستش میکنم! کسی دوربین ندارد من زل بزنم تویش!؟
... خیلی بعدتر اضافه شد:
5- نوبت به اتاق خودم رسیده است یعنی میخواهیم اتاقم را بترکانم ببخشید، بتکانم، ارتباط فرط.
... خیلی خیلی بعدتر بدون هیچ رمقی اضافه شد:
6- یعنی آن قدری اتفاق افتاد که دیگه هیچ نایی برای نوشتن ندارم!
این چه وضعیتی میباشد؟ همیشه که نباید من برایتان شش و هشت و بندری بزنم. بعدش هم خودم با یک لنگ بیایم وسط و مجلس را بگیرم دستم و هی قر و کرشمه و از این حرکات خارج از عفت عمومی بیایم که چه؟ بابا چرا نمیفهمیدید، از کمر افتادم، لامذهبها، این کمر است، مثل مال شما نیست که فنر باشد. یک بار هم که شده شما بیایید وسط، از کت و کول افتادیم، از آن طرف هم هی بشور و هی بساب راه انداختهاند در خانه!
یعنی فرش اتاق من یک تهدید جهانی علیه بشریت است. باور نمیکنید؟ همین دیروزیها "میم" داشت یک ساعت به حجم خاکی که از فرش اتاق من تکاندیم میخندید. لامصب هر چی خاک در هوای اهواز بود، بعد از عبور از احما (اعما) و اغشای ملت شریف خوزستان، میآمد خیلی با نظم و ترتیب مینشست لا به لای گرههای فرش اتاق من که مثل موهای محمدصالح اعلا هر گرهای به یک سمتی رفته است.
همیشه که قرار نیست محمدصالح اعلا موهایش را شانه بزند، یک بار هم که شده دلش میخواهد ژولیده بیاید شبکه چهار. بعدش هم چه کسی گفته که برنامههای شبکه چهار فقط برای قشر فرهیختگان است؟ گسیختگان، گریختگان و خلاصه شلختگان عزیز هم میتوانند پا به پای سایر اقشار جامعه از این شبکه فرهیخته لذت ببرند. خب محمدصالح اعلا هم دلش میخواهد یک بار با قالب آلبرت اینشتین بیاید و یک بار هم با قالب لیدی گاگا، به کسی هم ربطی ندارد.
من خودم به شخصه هر وقت این عکس از ایشان را میبینم به یاد خستگی بعد از خانه تکانی میافتم. انگار که بعد از صد سال تنهایی که خوابم نمیگرفته، حالا به اندازه صد سال خواب دارم.
دیروز مادرم داشت کابینتهای آشپزخانه را با عملیات تکانی برای سال بعد آماده میکرد. هی گردن میکشید لا و لو این کابینتها، نمیدانم آن همه پارچه و روزنامه و مشما را از کجای قفسهها کشیده بود بیرون. خلاصه هر چه جک و جهاز از قدیمهایش داشت یک دل سیر ریخت بیرون و برق سه فاز الهی بود که من یا پدرم را میگرفت اگر به سمتش میرفتیم.
دست نزن، به اون دست نزن، به این دست نزن، گم بشو از آشپزخانه من برو بیرون، من کمک شما را نمیخواهم. (سه ثانیه بعد) مادر قربونت بره، بیا اینو از این بالا بردار. برداشتی؟ دستت درد نکنه. (خب حالا چی کار کنم؟) باز هم که اومدی تو آشپزخونه؟ مگه نگفتم گم بشوی بروی بیرون!!
سرتان را درد نیاورم، یک جوری بوی عید و عیدی را از همین حالا کرده توی چشم و چال خانواده که بیا و ببین. تازه شانس آوردیم دیروز و پریروز هوا بارانی بود، باز نمیدانم چی شد از یک چیز دیگر پریدم آمدم در مورد یک چیز دیگر نوشتن! باور کنید من سالم هستم، مادرم مرا کودک که بودم برده بود برای آزمایش.
یک عدد با چوب گذاشتم پشت فرش اتاقم، دو تا پس گردنی و سه تا کشیده بهم پس داد! بیشرف را میشد با خاکش، هفت هشت ده تا کوزه گلی درست کرد. در حال حاضر هیات دولت خانه ما به این نکته پی برده که با این طرحهای چرتکی چوب تکانی و قیرپاشی دشتهای عراق، این گرد و خاک را نمیتوان مهار کرد. قرار شد فرش را بیاندازیم به آب، آن هم که صبح به صبح ناشتا آدم این دکتر پرویز کردوانی را میبیند هی در مورد خشکیدن هشت هزارمتری عمق تهران و کرمان و مازندران صحبت میکند، دل غشه میگیرد. به هر ترتیب گفتیم تا تشکیل کامل مجلس جدید دست نگه داریم.
رفتیم در فاز عید و خانهتکانی و فرش و دکتر، گفتیم بد نیست یادی هم بکنیم از دکتر خودمان، پزشک خانواده را میگویم؟ نه بابا، نه از آن دکترها که هر چه قرص و دوا و ادویه هندی است میبندند به ناف آدمیزاد، از آن دکتر دکترها، از آن دکتر عینکیهای دکتر. در ادامه شما را به خواندن سخنان گهربار دکتر که در طول سالیان متمادی از ایشان گردآوری شده است، دعوت مینمایم.
از پیشبینیهای مهم دکتر: بهای کنونی نفت (150دلار در سال86) بسیار پایین است و من پیش بینی می کنم که نفت به 200 دلار هم برسد.
از پیشبینیهای مهم دیگر دکتر: درست است که بهای نفت دارد کاهش پیدا می کند (130دلار اوایل در سال87)، ولی بطور قاطع می گویم زیر 100 دلار نخواهد رسید.
از پیشبینیهای مهم سیاسی دکتر: هرگز نمی گذارند که اوباما رئیس جمهور آمریکا شود.
از پیشبینیهای مهم فلسفی دکتر: روشنفکران، به اندازه ی بزغاله هم نمی فهمند.
از راههای دور زدن برجام در روزهای سخت مانند حالا که اجازه غنیسازی را مانند گذشته نداریم: یک دختر 15 ساله توانسته است در زیرزمین خانه شان، اورانیوم را غنی کند.
بچهها این هم خود دکتر، دکتـــــــــــــــــر، بچهها، بچهها، دکتــــــــــــر.
در انتها تشکر میکنم از خانوادههای خانه تکان و سخت کوش این مرز و بوم، نمی دانم والا این پست اصلا قرار بود درباره چه باشد؟ اگر شما سر درآوردید به من هم بگویید که دست کم خودم هم بفهمم که فازم چه بوده است؟ تک فاز بوده؟ سه فاز بوده؟ از پشت کنتور بوده؟ در پایان هم شما را دعوت مینمایم به این چند بیت بسیار زیبا. لطفا در حالی که زیر دوش حمام قرار دارید اینها را در دستگاه شور، چهچه بزنید. مواظب باشید که آن قدر شور نشود که فشار خون سایر اعضا خانواده بالا برود. باقی، بقاییتان. (buss)
باغبان مژده ی گل میشنوم از چمنت
قاصدک کو که سلامی برساند ز منت؟
وقت آن است که با نغمهی مرغان سحر
پر و بالی بگشایی به هوای وطنت
خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند؟
دگر ای غنچه برون آر سر از پیرهنت
پینوشت:
1- مادرم بسیار دوستداشتنی و عزیز است. خودم دربست نوکرش هستم. بنا بر آن چه که من شنیدهام همه مادرها واقعا دوستداشتنی هستند. سر سلامتی همه پدر و مادرها از جمله پدر و مادر خودتان، برای همه پدر و مادرها یک دعای خیر بنمایید.
2- همان طور که در متن متوجه شدید در تقسیمبندی جدید کشوری خانهی ما، آشپزخانه از آن مادرم است. باقی نقاط خانه هم، هر کجایش در مالکیت قطعی یکی از اعضای خانه است. به من از کل دارایی خانه یک فروند آفتابه رسیده و نیم کیلو عدس که دست بر قضا امروز صبح نیم کیلو عدسه گم شده بود! تا کنون که در حضور شما مینویسم، بنده مسوولیت خرابی شیرهای حمام، قفل درب دابلیو سی و ریخته شدن مقداری خرده نان در اطراف یخچال را بر عهده گرفتهام. آخر بنده در خانه به صورتی نسبی نقش داعش را بر عهده دارم. هر کجای خانه بترکد، مادرم با یک صدایی به حالت انفجاری به دنبال مدیر مسوول آن حادثه میگردد. از آن جایی که بنده عضو جوان و یوقوری محسوب میشوم و نفهمی جزو شرح وظایف روزانهام میباشد، چه بخواهم، چه نخواهم مسوول آن خودم خواهم بود. پس چه بهتر که همیشه داوطلب باشم. این اواخر دیگر اهمیت نمیدهم داستان سر چیست، تا کسی با صدای بلند چیزی میپرسد میگویم، من بودم!
3- آقای اعلا برایم من یک شخصیت بسیار جالبی دارد. نظر ایشان به نظر بنده در زمینه ژولیدگی بسیار نزدیک است.
4- به جان عزیزان باراک اوباما خودم هم ربط کل متن به یکدیگر و و عنوان متن را به ماتحت متن نمیدانم. من بروم بچه را از روی گاز بردارم. الان بچه کف میکند. میخواهیم فرش بشوییم! تا بعد.
..... بعدتر اضافه شد:
5- همین الان سر پارو هنگام شستن فرش شکست. مادرم فریادی زد که من الان این بالا کنار کلاغها دارم پر میزنم. من چهار متری با پدرم فاصله داشتم اما نمیدانم به جرم کدامین پاروی نشکسته، کماکان مقصر من هستم. "میم" هم الان داره میاد کمک! خدا آخر و عاقبت مرا امسال به خیر بگذراند!
... آخرین به روز رسانی:
6- افتادم از کت و کول. الان یک حبه قند انداختم بالا، دوازده متر فرش کافر را بعد از دو ساعت شستن، لوله کرده، انداخته جلوی پای من و پدرم میگوید لنگش کن! د لامذهب، این الان هزار لیتر آب به خوردش رفته، میگویم بگذار بعد از لول کردن رویش چند دوری فشار وارد کنیم آبش بچلد، میدانید مادرم به من چه گفت؟ هیچی نگفت با تیربرق افتاده دنبالم! برگشتیم فرش را با هزار متر مکعب آب بلند کنیم، خب مگر من یک نفری بیل مکانیکی هستم. میگویم با شماره سه، یک، دو، سه، به زور چهل سانتیمتر یک طرف فرش را آویزان آویزان آوردهام بالا، پدرم که در کل نیم سانتیمتر فرش را در جهت افقی تکان داد. حالا فرض کنید من در ارتفاع چهل سانتیمتری یک دقیقه به حالت شهادت یا مفقودالاثر شدن قرار گرفتهام، میگوید خب درسته بلندش کن بردار ببر آن بالا !! میدانید چه شد؟ فرش خودش به حرف آمد، گفت حاج خانم این طفلک زورش نمیرسد، اجازه بدهید من خودم بروم هر بالایی که شما امر میفرمایید. بعد خیلی شیک و مجلسی رفت آن بالا. آره ارواح عمه آن فرش! دیسک هفتم کمرم از جا در آمد تا فرش را انداختیم بالای ایوان. من بروم حمام، سر تا پایم بوی فرش میدهد. شاید هم سر تا پای فرش بوی من را بدهد!
ما: آقای رجبی قرار است اینجا آقای جوان را نشان دهیم،
ایشان: خب همین طور که در این عکس مشاهده مینمایید من هم جوان هستم دیگر، این عکس را نبین من الان کلی فرق کردهام. یه عکس از الانهایم بزارم؟
ما: نه آقا، همین یکی هم که زورتپانی چپاندی وسط آقای جوان، ببخشید وسط عکسهای آقای جوان، برای هفت پشتمان کافیست.
ایشان: خیلی خب، به هر حال تعارف نکنیدا، من همین گوشه کنارا ایستادم.
ما: بله، خبر از کار و بار شما داریم، آقا، برویم عکس بعدی، دست بجنبانید، یک وقت دیدید، پورمخبری، شریفی نیایی، کسی آمد.
پینوشت:
1- رامبد جوات !!