در جراید چنین نقل است، شورای قیمت‌گذاری خودرو بی‌عقل است! چرا؟ برای این که زیرا، خود نوشته خبر می‌دهد از عقل درون. حالا مگر چی نوشته بود؟ هیچی، طوطیان شکر شکن قند و ادب پارسی نوشته‌اند که: "یک ماه پس از مصوبه ایران خودرو در مورد افزایش قیمت پژو دویست و شش و سمند، در مصوبه جدید این شرکت، برخی امکانات این خودروها حذف شد."

یکی نداند فکر می‌کند لابد این خودروها علاوه بر "هات‌تاپ" و "استخر" دارای هشتاد و هشت تا "کیسه‌هوا" و "هدایت کننده‌ی ماهواره‌ای" و ... صد و ده امکان جانبی دیگر هستند. چهار سال دیگر دو تا دسته میله‌ای جوش می‌دهند آخر دویست و شش، دو تا چرخ عقب و سقف و صندلی‌های جلو و عقب و کل موتور و وسایل داخل کاپوت را هم بر می‌دارند. خیرش را ببینی، "فرقون و شش مدل دوهزار و بیست" آتش زدم به مالم، فقط هشتاد و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار تومان.

البته ناگفته نماند، قسمت صندوق همچنان سر جای خود باقیست، چون به صورت کامل فناوری صندوق عقب بومی‌سازی شده است و موجب خشنودی خانواده‌های ایرانی و ایجاد اشتغال نیز می‌باشد. در همین راستا، در صورت تمایل شرکت‌های "بویینگ" یا "ایرباس" ، پیشنهاد تولید "وانت بویینگ" یا "وانت ایرباس" نیز در دستور کار قرار دارد.

پی‌نوشت:

1- در این‌جا نوشته بود: "قیمت محصولات ایران خودرو ابتدای امسال در پی افزایش نرخ بیمه شخص ثالث افزایش یافته بود." تا چند سال بعد لابد قیمت خودرو در ماه‌های حرام به میزان یک سوم نسبت به ماه‌های غیرحرام افزایش می‌یابد.

2- این شورای رقابت به صورت ویژه مسوول رقابت بین چه چیزی است؟ شاید من برعکس فهمیده بودم، شاید رقابت این آقایان و بانوان بر سر کاهش هر بیشتر امکانات خودرو و افزایش روز به روز ان از سوی دیگر باشند. این هم یک رقابتی است برای خودش!

از لباس انتخاب شده توسط کمیته ملی المپیک ندیدم خوش‌تر، یادگاری که در این گنبد دوار بماند!

پی‌نوشت:

1- بلا به دور، این لباس فرم آشپزهای بیمارستان‌های دولتی را دیده باشید، کپی همین لباس طراحی شده برای بانوان المپیکی است!

2- در رابطه با لباس آقایان، جدا از تقارن بیست محوری و رنگ‌بندی جلا بخش آن باید بگویم، شلوار دم‌پا گشاد دیده بودم، اما این همه دم‌پا تنگ قسمت نشده بود (البته در روایت است که قسمت مربوط به تنبان آقایان، تا دلتان بخواهد گشاد می‌باشد. جای حسین رضازاده فقط به لحاظ اندازه دور کمر در المپیک به صورت کامل احساس می‌شود)

  • بازدید : ۱۶۶۵
۴ موافق نظرات شما ( ۴ )

زمان: پس از مصدومیت کریستیانو رونالدو در بازی فوتبال مقابل تیم ملی فرانسه در یورو 2016

مکان: همه‌ی صفحه‌های مجازی یکی از بازیکنان تیم ملی فوتبال فرانسه در اینترنت به نام دیمیتری پایت

وجه مشترک: تغییر دسته‌جمعی عکس کاربری به عکس مرحوم عباس کیارستمی

ارتباط ماجرا: مربوط است آقا، مربوط است خانم، پس غیرت ایرانی چه می‌شود؟

شرح ماجرا: مورد عنایت قرار دادن آن بازیکن تیم ملی فرانسه به همراه تنی چند از افراد خانواده مانند مادر و خواهر.

پی‌نوشت:

1- در نظر بگیرید جمعی از اهالی ادب و فرهنگ در فرانسه به صورت هم‌زمان درگذشت این کارگردان ایرانی را در صفحات مجازی به یکدیگر و ایرانیان عزیز تسلیت عرض نمودند. انگار این جماعت آب و علف این دنیا را نمی‌خورند، دوستان دست به "اتک" لطف کرده و با شناسایی این اوباش تسلیت‌گو، دهان ایشان را کمافی‌السابق مورد عنایت قرار دهند!

2- آی آقایان، آیا شما هم از کفش بدون شاسی خسته شده‌اید؟ (با صدای این آقای موجود در تبلیغات بخوانید) کفش شاسی‌بلند مخصوص آقایان:

این که هی چپ و راست برنج باشماخلار و روغن کل‌عباس و چای گازوییل‌سوز را هر شب، هر شب به جای لاتاری اجنبی جماعت به خورد این جماعت لاتاری ندیده می‌دهید، جنایت بر بشریت است. جنایت که چه عرض کنم، یک پله بالاتر، تلویزیونیت بر بشریت است. همین فردا پس‌فردا است که فروش محصولات واهی و خیالی مثل خرید سکه برای کسب رتبه‌ی بهتر در اپ اندروید یه‌قل‌دو‌قل شروع شود.

تا وقتی که یک نفر هم به امید برآورده شدن آرزوهایش در قرعه‌کشی‌های با احتمال نزدیک به صفر بنشیند پای تلویزیون و هی شماره‌ی تلفن نفر برنده را بررسی کند، آب از آب مسوولان این تی‌لی‌فی‌زیون به اصطلاح میلی، تکان نمی‌خورد. حالا بدو و برو یک تاقار برنج پلاستیکی چین ماکارون بخر و گوشه‌ی مغزت یک شانس برنده شدن تبلت یادداشت کن. بدو دیگر، منتظر چه هستی پس. اعصاب ندارم‌ها. می‌زنم خودم را به همراه هشت شصتاد و اشکول‌مارکت، لت و پار می‌کنم.

پی‌نوشت:

1- برنامه‌های آتی صدا و سیما: مجری برنامه "دور زخمی" در حالی که با کف دستش، تبلتش را رو به دوربین دراز کرده است می‌گوید: علیل هستم، ذلیل هستم، این کد را بزنید در راه خدا، مستحقم، یک بچه‌ام مرض تبلت دارد، دو تای دیگر هم روانی کلش شده‌اند. بدهید در راه خدا ... تا در قرعه‌کشی ششصد دستگاه واحد مسکونی شرکت نمایید.

2- کمی بعد در همان صدا و سیما: به نام خدا، من کلفت کلفتیان، برنده ششصد دستگاه واحد مسکونی معروف به ششصد دستگاه و یک فروند "بویینگ هفتصد و چهل و هشت صندوق‌دار با موتور تقویت شده‌" از سری برنامه‌های "دور زخمی" هستم.

عجب دوره زمانه‌ای شده است. حالا دیگر مثل قدیم‌ها نیست که مردم برای نظافت به گرمابه‌های عمومی دارای حوض و حوض‌چه بروند و دیگر از تونتاب و دلاک و مشت‌مالچی و حمامی و پادو هم خبری نیست. حالا کم مانده با پیشرفت فناوری، یک اسمارت‌فون درست کنند که همان جا که نشسته‌ای حمامت بکند! هیچی دیگر، شما بیا بگو فردا فلانی با اسمارت‌فونش پیوند زناشویی بست و به جای نه ماه، نه ثانیه بعد دارای یک عدد بی‌بی شد. (البته بی‌بی نه به معنای قدیمی مادربزرگ، بلکه به معنای وازه‌ی جدید و بی‌ناموسی کودک)

یعنی می‌خواهم بگویم از آن قدیم تا حالا کلی چیزها توفیر کرده و رسم و رسوم‌ها بسیار عوض شده. نمونه‌اش هم کم نیست. شما نگاه کن، هر چه در قدیم ملت در دنیای واقعی بودند و چیزهای طبیعی داشتند حالا تبدیل شده به دنیای مجازی و چیزهای مصنوعی.

قدیم‌ها گرمابه‌ها دست‌کم یک خزینه و سربینه و حوض و حوض‌چه‌ای داشت. الان چه؟ یک چهارتا لوله و یک آبگرم‌کن و چهار تا شیر و یک دوش. تازه بزرگ‌ترها می‌گویند سه نصفه شب می‌رفتند حمام که جن را با چاقو چدنی تهدید کنید از خوابش پا نمی‌شود بیاید گرمابه. یعنی هر چی زودتر می‌رفتند که هم بیشتر زهره‌ترک شوند و هم زودتر از بقیه حمام کنند نمی‌شد که نمی‌شد. زهی خیال باطل. همان سه نصفه شب تا می‌رسیدند دم گرمابه می‌دیدند همه همسایه‌ها هم به همان نیت آمده بودند برای نظافت. به قول همان بزرگ‌تر ها چی بود قدیم؟ همه‌اش بدبختی و بیچارگی و سختی، برق نبود، گاز نبود، آب نبود (اشتباه شد، این یک قلم جنس از زمان حضرت آدم و حوا بود، آب بود آقا جان، آب بود) نان لواش نبود، جوش شیرین نبود، میوه‌ی گل‌خانه‌ای نبود، سم و کود و اسید، لابه‌لای مواد خوراکی پیدا نمی‌شد. سال تا سال چشمشان به شیر و ماست پالمی نمی‌افتاد. همه‌اش از این لبنیات‌هایی می‌خوردند که آدم تا وقتی سرمی‌کشید در دهانش احساس می‌کرد دارد درسته گاو و گوسفند را می‌خورد. من خودم یادم هست، یک بار شیر تازه گاو را پس از جوشاندن خوردم، تا یک هفته وقتی فین می‌کردم، احساس می‌کردم به جای چانه، پوزه‌ی گاو دارم!

پی‌نوشت:

1- آنان که ندانند پریشانی مشتاق، گویند که نالیدن بلبل به چه ماند؟ به چه چیزی می ‌خواهد بماند؟ به همین می‌ماند که هیچ جا خانه‌ی خود آدم نمی‌شود.

2- چرا رفتم؟ چرا من بی‌قرارم؟ به سر سودای بازگشت به کلنگستان را دارم؟ حالا بماند.

3- چرا پیام‌ها را به کل بستم؟ چرا تو بی‌قراری؟!!

4- چرا مطلب تکراری است؟ چرا این دفعه کسی بی‌قرار نیست؟ چون به سر سودای بازگشت به کلنگستان را داشته و این مطلب از پیش در پیش‌نویس بوده است.

5- چرا چه؟ چرا چه کسی بی‌قرار است؟ به سر سودای آغوش چه کسی را دارد؟ (تا قضیه منکراتی نشده است، بهتر است من برویم تا با پست بعدی بازگردم! تـــــــــــــــــادا)

به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان. الهی نام تو ما را شفا، مهر تو ما را دوا، ذکر تو ما را دعا، لطف تو ما را روا، فضل تو ما را لوا، کنف تو ما را ماوا،  الهی شناخت تو شعله‌های سرکش نفس ما را آتش‌نشان، یاد تو ناآرامی‌های قلب تپنده‌ی ما را اطمینان، ای که باشی بر همه حال بر ما تو پشتیبان، خداوند بزرگ یکتای منان. الهی ستمدیدگان را پشت و پناهی و درماندگان را چاره‌ی هر بلایی و نیازمندان کویت را دست‌گیر قضایی. الهی چه عزیز است او که تو او را عزیز داری و چه خار گردد آن که تو آن را از درگاه خود رانی.

سپاس ویژه‌ی خداوند یکتای جهان است. همه‌ی دنیا بنا بر سر دوستی و عشق اوست و دوستی و عشق در دوستی سر دوست که اوست. که را یاری این است که گوید چون اوست؟ الهی بی تو نه می‌توان به سر برد و نه می‌توان راه را شناخت. فردا در موقف حساب، باشد که ما را دریابی و از لطف و احسان و بخشندگی‌ات ما را نوایی. ما را ببخش و بیامرز.

...

بیش از این دردسرتان نمی‌دهم، خداوند نگه‌دار همه‌ی ما باشد.

(بیست و ششم اردیبهشت ماه سال یک‌هزار و سیصد و نود و پنج آفتابی، کلنگ همساده پسر)

پی‌نوشت:

1- جل و پلاسمان را جمع کردیم و کشاندیم بردیم آن‌جا، اگر کسی خواست در بخش دیدگاه رایانامه‌اش را قید کند تا برایش ارسال شود. (انگری‌بردهای فامیل، بای بای :)) )

2- از همه دوستانم که تا کنون به اینجا آمده بودند و مرا در تمامی لحظه‌ها همراهی کردند تشکر و قدردانی می‌نمایم. باور بفرمایید دلم می‌خواست اسم تک‌تک کسانی که به اینجا می‌آمدند را اینجا بنویسم. اما شاید که نام کسی در این میان جا بماند. پس می‌گذارم به عهده خودتان. به قول "بلدالملک" در سریال "قهوه تلخ" در بخش دیدگاه همین پست، نام، پیشه و قصدتان از ورود به کاخ را برای همیشه به یادگار بگذارید.

3- ای بیان، ای که مخ آدم را می‌گذاری لای منگنه بس که نازی، ای سرویس‌دهنده‌ی خوب در زبان پارسی، خداحافظ. با اخترام به بیان و تشکر برای خدمت‌رسانی بی مزد و منت ایشان، نام کلنگ را برای همیشه همین‌جا نگه می‌دارم و با خود به دنیای بی‌ناموسی وردپرس نمی‌برم. کلنگ تک است، شعبه ندارد، مثل غلام‌قلی قلی‌زادگان از روستای قل‌آباد ممسنی در کشور قل‌دون. یک چیز یکتایی است بی‌شرف. لازم به ذکر است که این وبلگ تا زمان حیات بیان و در صورت تمایل آن عزیز هوادار اهالی اهل قلم این‌جا باقی خواهد ماند و به دست بنیان‌گذارش منفجر نخواهد شد. نه مانند قبلی‌ها که در بلاگفا و پس از آن در پرشین‌بلاگ خودم با تی‌ان‌تی منهدم‌شان کردم. این هم به خاطر آن است که بیان عکس تبلیغ پفک نمکی و لواشک زردآلو را در گوشه وبلاگم نمایش نداد. مگر این که بیان به دلیل به روز نشدن تیشه به ریشه‌اش بزند، گفتم که فردا پس‌فردا این‌جا ترکید نگویید کار کلنگ بوده است.

4- می‌رسیم به قسمت هیجان انگیز ماجرا و معرفی کلنگ در دنیای واقعی، این که من کیستم و چیستم چه دردی از شما دوا می‌کند؟ اصلا چقدر من الکی خودم را تحویل می‌گیرم؟ به قول اجنبی جماعت Who cares !!؟ 

4- در پناه حضرت دوست خوش و خرم روزگار بگذرانید. با اجازه خواجه‌ حافظ شیرازی که چه خوش فرموده‌اند:

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست

5- پیشنهاد می‌نمایم مطالعه بفرمایید: گزارش لو رفته تیم‌های گشت نامحسوس !!

6- بفرمایید تمشک! (خدایی‌اش یک خل وضع از بیان برود، خیلی هم بهتر است)

کلنگ همساده پسر نه وزیر شهنشاه بود و نه در فضل کمالی داشت و نه در استعداد جمالی، کار و زندگی او برین دعوی سه شاهد عدل‌اند و سه حاکم راست، و نیز کلنگ پسری شوخی مذهب بود و شوخی مذهبان به غایت متنسک و متقی باشند و روا دارند که مومنی به خصمی یک جمله، نامش در وبلاگ کلنگ بماند، و خدم و حشم و انگری‌بردهای فامیل او بیشتر آن مذهب داشتندی که او داشت، و خواننده‌ای بود در این میان (که نمی‌دانم چه کسی مجبورش کرده بود؟) که چنین از ایشان، روزی کلنگ را نظر آمد:

...

لذا بنده با همان وجه تمایز فرق دو مفهوم طنز و تمسخر را به خوبی می دانم، این شما هستید که در تشخیص مصادیق دچار اشتباه شده اید. این طنز شما دقیقا از همان تمسخرها بود...
+
استعدادها و توانایی های شما بیشتر از پرداختن به این مسائل سطحی است...(لغویات)
+
منبع!

...

کلنگ را استوار نمی‌آمد، تا جوابش را ننوشتی، پس صفحه‌کلید برگرفت و بنوشت در کلنگستان:

...

بسم الله الرحمن الرحیم، ایهاالقاضی بالبیان مع کوکل‌کروم1 و قدرت تمییز بالا در تمسخریجات، چه کسی مجبور کرده شما را به خواندن این لغویات؟ و ادامه جواب را به مرحوم ایرج‌میرزا واگذار نمود!

والسلام و علیکم و الرحمه الله و البرکاته

...

و فضلا دانند و بلغا شناسند که این کلمات در باب ایجاز و فصاحت چه مرتبه دارد، لاجرم از آن روز باز، این کلنگستان همه دیدگاه‌ها را نیازمند تایید ثانویه بگرداند و تا باد چنین بادا.

پی‌نوشت:

1- کوکل‌کروم: مقصود همان گوگل‌کروم است، / Google Chrome / : یک مرورگر می‌باشد!

2- شما را به خواندن شعری بی‌ربط از ایرج میرزا دعوت می‌نمایم:

...

در سردر کاروانسرایی

تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را

از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا، خلق

روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه‌سر از درون مسجد

 تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق

می‌رفت که مؤمنین رسیدند
این آب آورد و آن یکی خاک

یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفته‌ای را

با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست

رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی

چون شیر درنده می‌جهیدند
بی پیچه زن گشاده‌رو را

پاچین عفاف می‌دریدند
لب‌های قشنگ خوشگلش را

مانند نبات می‌مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر

در بحر گناه می‌تپیدند
درهای بهشت بسته می‌شد

مردم همه می‌جهنمیدند
می‌گشت قیامت آشکارا

یکباره به صور می‌دمیدند
طیر از وَکَرات و وحش از جُحر

انجم ز سپهر می‌رمیدند
این است که پیش خالق و خلق

طلاب علوم روسفیدند
با این علما هنوز مردم

از رونق ملک ناامیدند

...

3- با تشکر از بیان که تا کنون سنگینی وزن بنده و نوشته‌های لغ و لغو بنده را تحمل نمود، سلام بر سرویس‌های وبلاگی بلاگ‌اسپات و وردپرس، سلام بر توییتر، سلام بر یک جایی که با احتمال فراوان می‌خواهم بروم آن‌جا. تا ببینیم که خدا چه می‌خواهدو نظر دوستان و انگری‌بردها چه می‌باشد.

روزی برجام هشتاد و هشت خواهد آمد

و پیامی خواهد آورد

خواهد آمد دستاوردی به اصول‌گراها خواهد داد

سوراخ قلب بقیه رآکتورها را سیمانی دیگر خواهد بخشید

آب سنگین را خواهد گفت: چه تماشا دارد آب معدنی‌های سبک غیر بهداشتی

هر چه فرزاد حسنی است از صدا و سیما بر خواهد چید

اصلاح‌طلب‌ها را خواهد گفت: فهرست آورده‌ام، فهرست امید

هر چه قفل است را پاره خواهم کرد

فقط با یک دانه کلید

من گره خواهم زد دست و بال کاترین اشتون را به دماغ آنگلا مرکل

ابروهای جان کری را با لنگ‌های بانو سوسانو

و به قول بعضی‌ها

آب‌ها را خواهم ریخت آن‌جا که دارد می‌سوزد

صندوق ذخیره ارزی را با قلوه سنگ هم که شده یک بار برای همیشه پر خواهم کرد

تا دیگر هیچ وقت خالی نشود

مگر این که مردم فلسطین دوباره سنگ کم بیاورند

برجام هشتاد و هشتم خواهد آمد و سر هر دیواری یک خبرگزاری کار خواهد گذاشت

که اعلام کنند برجام آمد که آمد، قیمت‌ها همچنان آن بالا بالاهاست و هیچ پایین نیامد!

پای هر کالا افزوده بر ارزشش مالیاتی خواهم کاشت

تا جایی که از قیمت کالا هم بیشتر شود

و شما را خواهم گفت: چه شکوهی دارد

افزایش قیمت خودرو

برجام خواهد آمد و

آشتی خواهم کرد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد1

و اگر دوباره مشکلی پیش آمد

برجام خواهم داشت!!

(کلنگ همساده پسر با کمک سهراب سپهری)

پی‌نوشت:

1- نور خواهم خورد: به عقیده کارشناسان خاورمیانه، در کشورهای حوزه خلیج همیشه فارس، تنها چیزی که در صد سال آینده خوردن آن می‌تواند رایگان بماند، نور خواهد بود، از این رو است که دانشمندان سعی در تولید سلول‌های پوستی سبزینه‌دار هستند تا انسان‌ها بتوانند در قرن آینده به وسیله‌ی فتوسنتز زندگی خویش را پیش ببرند.

2- دستاوردهای برجام تمام مشکلات کشور را حل کرده‌ است. لازم به ذکر است که این شعر هیچ ارتباطی با این لینک ندارد.

اگر چه دردسر می‌دهم، اما چه می‌توان کرد که نشخوار وبلاگ‌نویس، ارسال پست است. وبلاگ‌نویس پست هم که نفرستد دلش می‌پوسد. ما یک رفیق داریم اسمش "جمعیت غیور فارسی زبان‌های موجود در شبکه‌های بی‌ناموسی اجتماعی خارجی" است. این "جغفزمدشباخ" که همان مخفف اسم این رفیق ماست، بیشتر از چند سال است که موی دماغ ما شده است و در روزهای کنونی ول کن قضیه کپی برداری پوستر نمایشگاه کتاب نیست. می‌گویم کبلایی! تو از همه مسایل کتاب و کتاب‌خوانی نمایشگاه کتاب، فقط چسبیده‌ای به کپی بودن پوستر و کیفیت بد سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌ها در مقابل قیمت بالای آن‌ها و صف طولانی "فست‌فود"ها و دیگر هیچ!

آخر سر هم یک "حسنی می‌آیی بریم حموم" می‌خری و می‌اندازی روی زمین و می‌نشینی رویش و "کورن‌داگ" متعالی‌ات را میل می‌نمایی. عزیزمی، باز هم به قربان غیرت تو "جغفزمدشباخ" بروم که با این همه درگیری‌های روزانه که فرصت مطالعه را از شما گرفته، یک گوشه‌ی چشمی هم به پوستر نمایشگاه کتاب انداختید.

پی‌نوشت:

1- صحبت از کتاب "حسنی" پیش آمد، یاد "فرزادش" افتادم. پیشنهاد می‌شود دیدگاه‌های این لینک را مشاهده بنمایید.

2- نکته‌ای که بنده از "فیلم پشت‌صحنه‌ی تمرین فرزاد حسنی و جمشید" دریافت نموده‌ام این بود که بیایید با تمرین قبلی توهین کنیم نه به صورت بداهه و هردمبیل، با تشکر از صدا و سیمای پندآموز و مهربان که از کتاب هم یار مهربان‌تری است.

3- بدون هیچ ربطی اینجا را همین طوری مطالعه بنمایید.

محسن قرایتی: چرا حوزه علمیه سایت خنده حکیمانه ندارد که نیازی به خندوانه نداشته باشیم؟ اگر ۵۰ هزار طلبه ۵۰ هزار خنده حکیمانه ایجاد کنند دیگر نیازی به صرف این همه هزینه برای خنده مصنوعی نخواهیم داشت.

...

بسته پیشنهادی:

1- مجری برنامه خندوانه از آقای رامبد جوان به محسن قرایتی تغییر یابد.

2- نام یکی از برنامه‌های تلویزیونی محسن قرایتی به خندوانه تغییر یافته و رامبد جوان مجری برنامه ماه عسل شود.

3- اقبال واحدی مجری برنامه نود شود.

4- سحر قریشی مدرک منجق دوزی بگیرد.

5- خونتون؟ خونشون؟ اتاق تمساح‌ها؟

6- برنامه مفرح فقط پشت صحنه فرزاد حسنی با جمشید

7-

8- دشواری؟ دشواری نداریم اینجا

9- بسم الله الرحمن الرحیم، روز قدس

10- آخه سیصدهزارنفر ده درصده؟ سیصدهزار نفر از چند نفر ده درصد میشه؟ (پاسخ: هان!؟)

11- مرگ بر آمریکا، بگو مرگ بر ...

...

پی‌نوشت:

1- پاسخ احتمالی رامبد جوان: بسم الله الرحمن الرحیم، رحم الله من یقرا فاتحه مع الصلوات.!!

2- از این کوتاه‌تر بنویسم، همین چهار تا خال مویی هم که روی سرم باقی مانده است، می‌ریزد.

3- شاعر می‌فرماید:

رامبد که خنده زورکی قرایت می‌فرمودی همه عمر

دیدی که چگونه قرایتی، زورکی خندوانه گرفت؟