نخود، لوبیا، خربزه، کلهپاچه، بویینگ، پوشک بچه، شیرخشک میفروشیم. بیا این ور بازار، جانم؟ اینها؟ اینها جنسینگ است با نمک بویو. کیلویی چندرغاز. چه شده؟ چه خبر است؟ گفتم اینجا دیگر مشتری ندارد یک دکان ماده فروشی در آن راه بیاندازم.
چند وقتی است که میخواهم بنویسم، یا وقت نمیشود یا تا وقت سر و کلهاش پیدا میشود سایر عوامل مزاحم همچون ارتش جولبون جدید و چوسان قدیم پشت هم ردیف میشوند تا نگذارند که کلنگ چهار خط بنویسد. خب، حالا که هم وقت پیش آمده و هم گوش شیطان کر، سرمان خلوت شده است، هیچ یادم نمیآید قرار بود از چه بنویسم؟
ای خرچنگ مقدس خودت کمی این حافظه تخته شدهی کلنگ وبلاگنویس را یاری بکن. حالا که بحثش پیش آمد باید از شما بپرسم که به نظر شما میشود کلنگ را یک وبلاگنویس دانست؟ در روایت هست که اگر چهل تا وبلاگنویس شهادت خوبی یک وبلاگنویس دیگر را بدهند، آن وبلاگنویس یک وبلاگنویس است!
راستی شما قبل از وبلاگنویسی قورباغه خود را قورت دادهاید؟ من "بز" خودم را قورت دادهام. مشکل اینجاست که بز هم شاخ دارد و هم جفتک میپراند، برای همین توصیه میکنم شما چیز زنده قورت ندهید. بهتر نیست به جای آن از "گوشت گوسفندی" استفاده کنید؟ یعنی البته اگر وسعتان میرسد. وگرنه همان "سویا" هم قورت دهید قبول است. اسکلت مرغ هم هست، چه فرقی دارد، همان مرغ است دیگر، همان خاصیت مرغ را هم دارد. آن طرفترش هم پای مرغ میفروشند. شیر ارزان هم هست، صد و بیست تومنیاش هم هست، تازه دو تا هم میدهند!! (به کل متن از دستمان در رفت و وارد داستان فیلم بیپولی شدیم!)
با این نوشتههای پرت و پلا به سوی همین خورشید قسم که خودم هم فهمیدم که لازم به شهادت وبلاگنویسهای دیگر ندارم. ناگفته معلوم است که "بز" درونم کار خودش را کرده با شاخ زدنها و جفتکپراکنیهایش، همین یک چس مثقال عقلم را زایل کرده است.
راستش از همان اولش میدانستم که هیچ موضوعی برای نوشتن ندارم و شاید خیلی زود این پیشنویس را به مانند آن مطالب هرگز منتشر نشدهام حذف کنم اما با خودم گفتم یک بار هم که شده بگذارم هر چی که در لحظه نوشتن به ذهنم رسید را بنگارم. واقعا نمیدانم ته این نوشته قرار است به کجا بکشد یا چه باشد، انتظار هم ندارم کسی آن را بخواند، فقط حسب الامر جناب "بز" درون دارم این کار را انجام میدهم. حالا که خوب فکر میکنم میبینم که با این اوصاف کنونی من، شاید هم من یک "خر" به جایش قورت داده باشم.
به قول خارجی جماعت "لت سی"، الان از چی بنویسم؟ آهان، جایی خوانده بودم که وجه مشترک همه دولتهای بعد انقلاب در ایران بر سر داشتن بدهیهای میلیاردیشان به زمین و زمان است.
خوب باز هم بیایید و بگویید که "دکتر" با "دکتر" فرق دارد. بله "دکتر" با "دکتر" فرق دارد مثل گوجه فرنگی که با گوجه فرنگی فرق دارد، بعضیهایشان یک دستهی دینگالایی بالای سرشان دارند و بعضیهایشان ندارند اما سر و ته آنها یک چیز ثابت است، گوجه فرنگی!
تازه چه معنی میدهد با اقتصاد مقاومتی ما گوجهی فرنگ را باید بخوریم، همین گوجه باید ایرانیزه شود، فرهنگی شود، بشود گوجه فرهنگی. هم مشکل فرهنگ این آب و خاک حل میگردد و هم یک مقداری اقتصاد مقاومتیاش بیشتر میشود. چه شده؟ چرا چرند مینویسم؟ والا اگر بدانم؟ بگذارید پای "بز" درونم، "بز" است دیگر، شعور ندارد.
بگذریم، اصولا در این مملکت وقتی یک دولتی بخواهد مملکت را تحویل یک دولت دیگر دهد، این طوری میگویند که این مملکت بی خط و خش، بدون رنگ، در حد نو، در دست یک "دکتر" بوده، صبح به صبح میبرده میزده به زمین و زمان بدهکارش میکرده، شب به شب هم صحیح و سالم میآورده در پارکینگ، پارکش مینموده. هفت هشت تا پالایشگاه نفتی هم دارد که سر پا هم هستند اما محصولاتش خریدار ندارد. وضع بازار را که میدانید، بد جوری راکد است، فعلا فقط پول بشکه درمیآید. آن هم اگر دربیاید، یا به فرض مثال یا محال، اگر درآمد، سر از مالزی و تاجیکستان و بورکینافاسو در نیاورد!
...
به زمین و زمان بدهکاریم
هم به این، هم به آن بدهکاریم
به رضا قهوهچى که ریزد چاى
دو عدد استکان بدهکاریم
به علىساربان که معروف است
شترِ کاروان بدهکاریم
شاخى از شاخهاى دیو سفید
به یلِ سیستان بدهکاریم
مثل فرّخلقا که دارد خال
به امیر ارسلان بدهکاریم
نیست ما را ستارهاى، اى دوست
که به هفت آسمان بدهکاریم
مبلغى هم به بانکِ کارگران
شعبۀ طالقان بدهکاریم
این دوتا دیگ را و قالى را
به فلان و فلان بدهکاریم
دو عدد برگ خشک و خالى هم
ما به فصل خزان بدهکاریم
هم به تبریز و مشهد و اهواز
هم قم و اصفهان بدهکاریم
به مجلات هفتگى، چندین
مطلب و داستان بدهکاریم
قلّک بچهها به یغما رفت
ما به این کودکان بدهکاریم
مبلغى هم کرایهخانه به این
موجرِ بدزبان بدهکاریم
پیروى کردهایم از دولت
به تمام جهان بدهکاریم
...
با یادی از روانشاد، عمران صلاحی که خدایش بیامرزد، روحش شاد.
...
...
پینوشت:
1- در ادامه شعر:
یک دو تا، پست وبلاگی خوب
به همه دوستان بدهکاریم
...
2- اتاق من علاوه بر تخت و میز و صندلی و قفسه کتاب، یک جای منحصر به فرد هم دارد که به آن میگوییم "جا میمی". یک وقتهایی "میم"، پس از ورود به اتاق من به سمت "جا میمی" رفته و طوری به صورت صاف صاف و به پهلو راه میرود تا در جایش قرار بگیرد که انگاری دارد کامیون را دنده عقب پارک دوبل مینماید. یک فندوق عقل داشت، آن هم با جفتک "خر" درونش زایل گشت. فقط دو تا پرتقال توی کلهاش مانده که مثل سنگ چش دار از "جا میمی" دارد من را میپاید. یک طوری به من نگاه میکند انگاری ایرباس سیصدوسیاش را دزدیدهام آوردم داخل کمد اتاقم پنهان کردهام!
3- این قدر این مدت سر و صورت من جوش زد که دارم به "کلنگ بِیگُم" تبدیل میشوم.
4- کاش اتاق من یک جا "جنیفری" هم داشت، بعضیها که فکر پلیدشان به سمت "لوپز" رفته است لطف کرده و آن را به سمت و سوی خانم "لارنس" تغییر مسیر دهند. اگر این شانس من کلنگ است، دست بالایش اتاق من یک جا "دکتری" گیرش میآید یا ته ته آن، یک جا "جومونگی"!
5- بچه که بودم شنواییام چندان تعریفی نداشت، حالا هم چندان تعریفی ندارد، به قول مادرم که میگوید تو فقط مثل نردبام قد کردهای بروی آسمان آش بیاوری. هم کوری، هم کری، هم شلی، هم همیشه خدا بوی "بز" میدهی، خدا به داد آن بیچارهای بیافتد که میخواهد زن تو بشود، پرسشی که پیش میآید این است که مگر در آسمان آش میپزند؟ مگر یکی از وظایف نردبام آوردن آش از آسمان است؟ لابد دیگر. خلاصه، یک آقایی داخل خیابان با ماشینش میرفت و هی داد میزد: "حسن، حسنِ، حَـــــــسن" . مدتها فکر میکردم بندهی خدا به دنبال پسرش میگردد. چند سال بعد فهمیدم طرف خربزه فروش بوده و داده میزده: "عَسل، عَسلِ، عَـــــــــسل" !!
مخدوم مهربان من، وزیر محترم امور یک چیزی و یک چیزهایی
...
از آن زمان که رشتهی مراودت حضوری گسسته و شیشه شکیبایی از سنگ فیش حقوقی میلیونی برخی کارمندان بیمه مرکزی شکسته، اکنون که مدت چند سال افزون است در وانفسای بیکاری جوانان و نوجوانان و خردسالان، که نه از طرف امتیازات مادی دوبرابری، بخش غیردولتی بریدی و سلامی و نه از جانب رسانهها و جراید قاصدی و پیامی، طایر مکاتبات را پر بسته و کلبه مراودات را در بسته.
...
ای وای بر مدیری کز یاد رفته باشد
فریاد در دهانش، چون باد رفته باشد
...
آه از حقوق نصفه، در سازمان بیمه
چون از نهاد ایشان، فریاد رفته باشد
...
مخلصان را امشب استعفایی نهاده و اسباب نامهای ترتیب داده، دلم پیاله، مطربم ناله، اشکم سراب، جگرم کباب. اگر شما را هوس چنین قبول استعفایی افتی و به چشم یاری به مدیران کویت نظری!
ماییم و چند تا کارمند با حقوق میلیانی
بسمالله اگر حریف اینهایی
پینوشت:
1- متن استعفای رییس کل بیمه مرکزی
2- انگاری دور، دور استعفا است. رییس سازمان صدا و سیما نیز چندی پیش استعفا داده بودند. امان از دست بعضی برنامهها، که مانند زرشک مزه دارند!
3- از سایر مدیران محترم، دعوت به عمل میآید که در راستای هر چه با شکوهتر برگزار کردن هفتهی استعفا، پیشاپیش متن استعفای خود را نوشته و ضمن پیوستن به صف استعفا، از هل دادن سایر مدیران به شدت پرهیز نمایید.!
بعدتر اضافه شد:
همان طور که میدانید هوا نقش به سزایی را در شکلگیری حیات داشته است. همچنین باید به عرض برسانم که علاوه به نقش هوا در زندگی روزمره موجودات و گیاهان موجود در کره زمین، هوا نقش عمدهای را در تولیدات داخلی نیز داشته است. در حمایت از کالای داخلی همین بس که در دوران کنونی خوشبختانه به یک برههای از تولیدات چیپس و پفک رسیدهایم که میزان هوای موجود در این محصولات و مقاومت بستهبندی آنها تا نود درصد کیسه هوای خودروی ملی پراید رسیده است. پرسشی که پیش میآید این است که عزیزان دل برادر در کارخانه چیپس و پفک از روی دست سازندگان پراید کپیبرداری نمودهاند یا کیسه هوای پراید را از روی بستهبندیهای چیپس و پفک الگو برداری کردهاند؟
برادر کارخانهدار، یک مقدار ماده هم داخل بستهبندی چیپس و پفک قرار دهید متشکر میشویم! هر چند جفتش به کل ضرر دارد. همان هوایش را آنقدر زیاد کنید تا سهم صد در صدی داخل بستهبندی به هوا تعلق گیرد. خلاصه این که تولیدات ملی خیلی هم بهتر از تولیدات چین است، اگر این چینیها یک دقیقه استراحت بکنند.!
پینوشت:
1- این طوری که در چین روایت شده است انگاری اول خداوند زمین را خلق کرد و بعد، ساخت بقیه چیزها را به چینیها واگذار نمود!
2- گفتیم دوره، دورهی هواداری است، ما هم هوادار یک چیزی باشیم، این شد که هوادار، هوادارها شدیم.
یکی از ویژگیهای طبیعی بودن در این دوره زمانه چنین است که وقتی با اجتماعی هر چند کوچک در صف انتظار دریافت خدمت میباشد، مانند هایپرمارکتها و سوپرمارکتهای شلوغ، مطب دکتر، مکان دریافت معاینه فنی خودرو، صف نانوایی، مکان تمدید بیمهنامه شخص ثالث و خلاصه از این دست مکانها به سرعت محاسبه نمایید که فرد مورد نظر روزی چقدر کاسب است، خودمانیترش این که روزانه چقدر پول درمیآورد وگرنه لطف کنید و خودتان را به همان مطب دکتری که پیشتر ذکر شد، تحویل دهید. با تشکر، ستاد رفع نگرانی نسبت به کارمندان کم درآمد!
پینوشت:
1- جوانهای روعن پالمی این دوره را نبین که تا از خانه قهر میکنند در لاتاری دریافت گرین کارت ثبتنام مینمایند، بنده به عنوان یک جوان روغن نباتی خور و با همهی سرمایهی در گردش خودم، بزرگترین بختآزمایی تمام طول دوران عمر ارجمندم همین تصویر زیر بوده است و بس.
2- با توجه به شانس قلی بنده هم همیشه کوچکترین بادکنک موجود قسمت اینجانب میشده است. باشد که شما خریداران برنج و چای خارجی با وعده خودرو پرهیزگار شوید.
3- به چه کسی قسم که من گناه دارم، آخر هر روز از بنده به عنوان کارشناس داوری قد "میم" استفاده میشود، در پایان هر سری هم کاشف به عمل میآید که بنده نه تنها مادرزاد کور بودهام بلکه هر روز نیز بر میزان کوریام افزوده میگردد، آخر چطور میشود یکی که مادرزاد کور است، بیشتر کور بشود؟
4- شنیده شده آقای فرزاد حسنی نسبت به دیدگاههای توهین آمیزی که دریافت کرده، ناراحت شدهاند. لابد ایشان با خودشان فکر میکنند که سناریو توهین به ایشان نیز مانند سناریو توهین ایشان به جناب آقای "نورگلدی" همه از پیش تعیین شده بوده و هیچ عمدی در کار نبوده است! به قول ایشان زرشک چه دارد؟ لابد مزه دارد!
با توجه به این که روابط اندر میان دو دولت فخیمه روس و انگلیس به ما ربطی ندارد بهتر است ما برگردیم و به همان روابط ناموسی میان ایران و کرهی جنوبی بپردازیم. فکر کردهاید که سریال "کیف انگلیسی" است مگر؟ به ما چه که دولت انگلیس یا روس فخیمه است یا فهیمه؟ اصلا چه معنی میدهد دولت فخیمه باشد یا فهیمه؟ دولت باید یک چیزی در مایههای "هوشنگ سگ سبیل" باشد یا "ستار سگ دست"، کم کمش باید یک "غلامقلیخانی" باشد برای خودش. مثل دولت "شاپور اصغری" کرهی شمالی و از این دست دولتهای قدر و خفن و همیشه در صحنه.
البته نه آن صحنه که بیتربیتی دارد. از همین صحنهها، که برادر صدا و سیما همیشه یک تکه رنگی میگذارد روی یقه و برخی نقاط لباس "دمی مور" و "جنیفر لارنس" و امثالهم. بقیه بازیگران را نمیدانم اما بنده نظرم به نظر خانم "لارنس" نزدیکتر است. نبینم کسی به خانم "لارنس" چپ نگاه کند ها، گفتم که از اول حد و مرز شما را به عنوان یک بیننده عام مشخص کنم. به ویژه برای خبرنگارهای ول و پلاس این تارنمای مجعول و بیهویت و خالهزنکی "تی وی پلاس".
طرف تا دیروز فرق "تاسکباب" را با "کچلکباب" نمیدانسته و سر کوچهیشان از فرط بیکاری با تناوب زمانی ده ثانیه تسبیح میچرخانده، حالا با دویست گرم میکروفون و یک کیلو جلیقهی خبرنگاری خودش را حمل و نقل کرده آن ور آبهای نیلگون خلیج بمبیی، برگشته به خانم کنار دست "محمدرضا گلزار" که نمیدانم اسمش چیست گفته: "تو رو خدا بگویید شما ازدواج کردهاید یا نه، بلکه خیال بینندههای ما راحت شود"!!!!
اول از همه بگویم: بنده که این مصاحبه را میدیدم هیچ مشکلی با مسایل ناموسی آن بازیگر خانم کنار دست "محمدرضا گلزار" نداشتهام و هیچ خیالی هم ناراحت نکرده بودم. اما "رییلی؟ وات ایز رانگ ویت یو؟" این همه راه را کوبیدی رفتی برای فیلم "سلام بمبیی" که این را بپرسی؟! خب این را همینجا در تهران ضبط میکردی و چهار تا لیچار و دری و وری هم به ناف آن خانم بازیگر میبستی و یک چهار تا بچهی پا به ماه هم مینوشتی به پای بعضیها. دیگر این همه راه رفتی که بگویی آقای "محمدرضا گلزار" یک "پارتنر" حرفهای است یا خیر؟
حالا انگلیسی پرسیدنش در حلق "غلامقلی". پا شده رفته هندوستان، از آبدارچی تدارکات گروه فیلمبرداری و رفتگر محله که در صحنه فیلمبرداری حاضر بوده گرفته تا سر دسته شورشیان چچن در کوههای قفقاز پرسیده "به نظر شما محمدرضا گلزار به عنوان یک پارتنر چطور است؟ حرفهای است؟ بگویید تعارف نکنند!" چطور میخواهد باشد؟ الان بیایند بگویند صد نفر را عقد موقت نموده است راضی میشوید؟ اصلا "گلزار" به درد نمیخورد برای بازیگری، راحت شدی؟ الان شب خوابت میبرد؟!(به قول دکتر، مشکل جوانان ما الان این است؟ تعداد بچههای محمدرضا گلزار است؟ یا چه میدانم، شلوار جین و لباس چسبان است؟)
یک مقدار از "نجفزاده" یاد بگیرید. یک کمی ادای دایه مهربانتر از مادر در بیاورید و یک عکس دلغشه مکشمرگما را با پرچم آمریکا نشان دهید و هر چی بدبختی در ایران هست را بیاندازید گردن نقض حقوق بشر در ینگه دنیا.
چی؟ خیلی خیلی سخت است؟ خب دست کم بشوید شبیه همین آقای "مرآتی" خودمان که همیشه سرش یک کلاه جنگی است و وسط رزمایش و جنگ با دشمن فرضی همیشه دست به یقه است. چی؟ خطر دارد؟ امکان دارد هنگام جنگ به دلیل داشتن ریشهای بسیار بلندتان با داعش شما را اشتباه بگیرند؟
در این صورت شبیه همین آقای "حسینی بای" خودمان باشید. آن هم نمیتوانید؟ حال و حوصله جمع کردن مردم به دور خودتان به سبک مسابقه محله را ندارید.
خب دست کم یک مقدار شبیه آقای "اقبال واحدی" باشید. صبح به صبح مستقیم به یک آبادی بروید و در حالی که دارید با گفتن سلام و صبح خیر، خودتان را طی یک عملیات انتحاری منهدم میکنید و با یک نفس چهل کیلو ریزگرد سمی را در تهران قورت میدهید فریاد بزنید: "مردم پنجرهها را باز کنید و ببینید هوا چه عالیست، سلام تهران، سلام شهر بدون آلودگی هوا، سلام مستقیم، سلام راست، سلام آبادی" چی؟ آن هم سخت است؟
جان هر کسی دوست دارید دست کم شبیه آقای "حمید معصومینژاد" باشید. این طوری دیگر مهم نیست چه میگویید، فقط وقتی چهار تا کسبه مشغول اعتراض به دیر آمدن ماشن جمعآوری زباله هستند با دوربین بپرید بیرون و یک جملاتی بر ضد سیاستهای اتحادیه اروپا عنوان فرموده و آخرش هم خودتان را خیلی شیک و مجلسی معرفی کنید و یک "رم، ایتالیا" هم ببندید تنگش. چی شده؟ هزینه رفت و برگشت به اروپا را هم ندارید.
خب همینجا در تهران لابهلای شمشادها پنهان بشوید. شبیه آقای "محسن حاجیلو" بودن که دیگر کاری ندارد. یک چهار بار از توی شمشادهای پارک ناگهانی میپرید بیرون و در مورد پول قبض آب و برق ملت را سین جیم مینمایید. چی؟ این هم نمیشود.
حالا که پایتان را کردهاید درون یک کفش که الا و للا باید یک توهینی، توپی، تشری در کار باشد، خب بروید کنار دست مجری محبوب تلویزیونی جناب آقای "فرزاد حسنی". دست کم اگر ایشان به کسی در تلویزیون ملی جلوی چشم همه بینندهها توهین میکند به یک ایرانی توهین میکند، دیگر هنوز این قدر وضعش خراب نشده که پا بشود برود فرنگستان به بازیگر زن سینمای بالیوود گوشه کنایه بزند به این صورت که "تو که این همه میخندی، چرا فیلم طنز بازی نمیکنی" تازه خود مترجم برگشته به ایشان گفته بنده این سوال را ترجمه نمیکنم، خوبیت ندارد! چی؟ قبول افتاد؟ خب، خدا را شکر، میدانستم در همین مملکت هم جایگاه مناسبی برای شما وجود دارد. این همه پتانسیل توهین حیف است یک گوشهای هرز برود. خب نهادینه کردن را گذاشتهاند برای همین وقتها دیگر.
پینوشت:
1- روزی از آقای "فرزاد حسنی" پرسیدند ادب مجریگری را از که آموختی؟ گفت: خطای 404، صفحه مورد نظر پیدا نشد!
2- جناب قاضی به همین قرآن قسم مقوای این عکس رو در آوردهاند دوستان در اینترنت:
در فضیلت گریه و زاری در حصول فالوور
دختری را شنیدم که در پیشه مدلینگ، فشن، دماغ سر بالا، مو همچون سیمافشان، خلاصه با کمالاتی چند و جمالاتی بسیار، چندین صوت و تصویر از گریه و زاری جدید بگرفتی و در اینستاگرام منتشر نمودی، گفتی اگر آن ساسی مرا بگرفتی که بقیت عمر به گوشه بنشینم وگرنه که باید سایر اعضای جانم را که هنوز نتتوییدم، تتلویی بتتویم تا شاید تتلو را دریابم که واجآرایی نیز بسیار دارد و ورا نیز تتو فراوان است. اگر این نیز نگرفت دستکم دنبالکنندههای اینستاگرامم را فزونی بخشم که این نیز خود گوهری باشد،
انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای کلنگ تو هم سخنی بگوی از آنها که دیدهای و شنیدهای، گفتم:
آن شنیدستى که در اینستای1 دور
دختری از عشق ساسی بود کور
گفت عقل دخت ساسی دوست را
یا دیازپام خوب کند یا خاک گور !!
ای به دوستپسر اهمیتدهنده، ای در اقصی نقاط بدن، تتو کننده، ای ستاره جدید جماعتی بیکار در اینستاگرام سرکار خانم چرخنده! ببخشید اشتباه شد، از بس که این خانم چرخنده همه جا حضور معنوی دارند. خلاصه این که خداوند بزرگ شفای عاجلی عنایت فرماید مسلمین را به ویژه این چند میلیون دنبال کننده را که هر روز به یک سمتی ولایمتمداریشان را هدایت مینمایند. به قول "رضا مارمولک" در فیلم "مارمولک" خدا که فقط متعلق به آدم های خوب نیست.خدا، خدای آدم های خلافکار هم هست، ...
در فواید خاموشی
تنی چند از بانوان را در جاخندهای ببردندی و از ایشان بخواستند تا به زور اندر هم که شده، چهل و پنج دقیقه خندیدنی. تا مردمی را خندان نمایی. سخنوری رنگ دندان این بانوان بدید و هیچ تاب نیاورد. در جمله فرمود تا جاسخنرانیاش را بیاوردند و نطقی رسا ارایه نمود تا باشد که دامن اسلام و مسلمین بیش از این در خطر نیافتندی. سالار تیلیفیزیون را هنوز ندایی برنیامده، چون برآید ببینیم این قایله به کجا ختم شدندی. گفتا کلنگ خموش که این وسط تو را جامه برکنند و به دست "فتا" سپارند.
امیدوار بود کلنگ به خیر کسان
تیلیفیزیون جان، به خیر تو امید نیست، شر مرسان
خلاصه تیلیفیزیون جان از این برنامهها پخش نکن، همین فردا پسفردا همین بیست تا کانال دیجیتال را هم تعطیل میکنند ها، از کلنگ گفتن بود!
پینوشت:
1- اینستای: مراد از اینستای در این مصرع، شبکه بیناموسی "اینستاگرام" میباشد.
2- خوبی پیراهنهای جدید تیم ملی فوتبال این است که پس از فرسوده شدن میتوان از آنها نیز به عنوان دمکنی برای دور قابلمههای فدراسیون یا دستمال سفره برای مسافرتهای تیم ملی استفاده نمود.
3- شب مبعث مجری یکی از برنامههای تیلیفیزیون جان مفرح فرمودند در ادامه با ما با ویژه برنامه بسیار بسیار شاد شب عید همراه ما باشید، یک حاج آقایی داشت به مدت دو ساعت حرف میزد. دو دقیقه آخر هم که ما خوابمان گرفته بود، یک مولودی خوان آمد خواست یه مقداری بخواند که وقت برنامه تمام شد. نصاب آشنا سراغ ندارید؟ به قول "بهرام رادان" در فیلم "بیپولی" برای خودم نمیخواهم که، برای بچههای شرکت برمیدارم.!!
دولتمردانی را حکایت کنند، که سالی پنجاه چهل سفر برفتند و تا آخر مجلس وعظ گلو بترکاندند و سخنانی بلند ختم بکردند. صاحب کلنگی خالیمقام شنید و گفت: اگر نصف این هم سفر نکردی و دست دزدان کوتاه نمودی بسیار از این فاضلتر بودی! (خالیمقامنامه، جلد اول، بخش اول)
پینوشت:
1- پینوشتم کجا بود، پینوشت ندارد، بروید سر خانه زندگیتان! انگاری ما بر سر پینوشتدانی نشستهایم، والا با این سرورهایشان در بیان، دیروز برقشان قطع شد، فردا آبشان، پسفردا هم ناتوانیهای چسبی پیدا میکنند. همین فرمان جلو برود باید جل و پلاسمان را برگردانیم پرشینبلاگ!
کلنگی که خرقهی گدایان بر تن و لنگ حمام بر دوش و جام اسپند و گلپر به دستش بود، دندان به دندان میخواید و همی زیر لب میژکید. پسر کلنگترش را فراخواند و با او چنین ماجرا میکرد که توی الدنگ هیچ نمیکنی و تا لنگ ظهر در خوابی و مرا به وقت نصیحت اطوار بپرانی. چند یاسین به گوش تو خوانم که اسپند گرداندن و شیشهی ماشین پاک کردن و آوازخواندن تعلم کن تا تو هم سکهای به کف آری و لختی زندگانی را فهم کنی. اگر از من هیچ به گوش نگیری و سر نافرمانی با من قرار کنی، به خدای احد و واحد تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگشور شدهی آنان بیاموزی و به دانشگاه اندر شوی و با کارشناسان ارشد بیکار و دکتران بیمایه تیله، همنشین گردی و تا زنده باشی، در جستجوی کار بمانی و اندر مذلت و ادبار و فلاکت و سرکوفت اهالی پارتیداران زندگی گذرانی و یک جو از مال دنیا حاصل نکنی!
پینوشت:
1- با درود بر روح بلند بزرگمرد، خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی معروف به "عبید زاکانی" و کسب اجازت از ایشان
2- به روزگاری رسیدهام که تعداد کسانی که متن را "کپی" مینمایند بیش از تعداد کسانی رسیده است که متن را "پیست" مینمایند. برای اهل خرد در این پینوشت نشانههایی است!!
یک هایکو؟، هانیکو؟، اوشین، ... هر چی که اسمش را دوست دارید بگذارید!! برای حال و احوال این روزهای ما:
ترسم که پول نفت در غم ما پردهدر شود
هفتاد و هشت صفحه برجام، به کل بیاثر شود
گویند که نقد شوند یک روز نفت و گاز
آری شود، ولیک به خون جگر شود
خواهد شدن به سازمان ملل، نمایندهای
کز پول مردم وطنم، یکی را خبر شود
در هر سرا تو ببینی، هشت فوق لیسانس
باشد کزان میانه، یکی کارگر شود!
با این همه قول قشنگ، پر شد ذهن ما
آری به لطف حرفهای شما، عقل خر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ، چو حالا کلنگ به دست توست
دم درکش ار نه باد "فتا" را خبر شود!
پینوشت:
1-
تو هم دیدی که آن کاخ برومند
چه دید اندر خم این چاه رنگین؟
به جای دادن پول و حسابش
ببرد از هر چه بوده آب سنگین
دو روز دیگر از فردا تو خود گو
همینطور که ویلان و سیلان در دنیای مجازی بودم، به چشم خویشتن دیدم که چه؟ که جانم میرود؟! نه برادر من، نه خواهر من، جانم کجا میرود؟ جایی ندارد برود، دلتان خوش استها. همین خود من هم به زور جا دادهاند اینجا. خلاصه دیدم که یک چیزهایی در وبلاگها مد شده، و مدت بسیار مدیدی است که کلنگ همساده پسر از آن غافل است.
آقا کجا میروی؟ بله، شما، شما که همین الان داشتی صفحه وبلاگ را میبستی. یک مقدار تحمل داشته باش برادر من، ببین این خانم چقدر آهسته دارد متن را دنبال میکند. این همه عجله برای چیـست؟ ای وای، خواهر شما کجا؟ چی؟ بچه شماره یک دارد؟ ای بابا، تا همهی خوانندههای این کلنگستان ریزش نکردهاند، بهتر است برویم سر اصل مطلب.
داشتم میگفتم، حالا هر کسی میخواهد خودش را معرفی کند به سبک دوهزار و شونصد معرفی مینماید و دیگر گذشت آن زمان که تو حموم یا تو وان، مینشستند و خودشان را معرفی مینمودند. یعنی کسی این کار را میکرده؟ به هر حال، امروزه روز، دور، دور جملهی "اگر یک غازقلنگ بودم" است. یعنی چی؟ یعنی چیاش را شما باید بهتر بدانید والا. من که از این سوسول بازیها بلد نبودم.!
.....
بسمالله کلنگ، موضوع انشا: اگر شما به جای، تابستان خود را چگونه علم بهتر از ثروت نشد هیچ وقت!! گذرانده بودید، چه تقاضایی داشتید؟
.....
اگر شخصیت خیالی مرتبط به یک سخنرانی خاص میبودم: آن لولویی که ممه را برد! (چی؟ بیناموسی شد؟ چطور آقای رییس جمهور پیش از این، بگوید خوب است، به کلنگ که برسد بد است؟ فتا جان داشتیم؟)
.....
اگر ریاست مجلس هشتم و نهم ایران میبودم: تصویب آن قانونی که ریاست دولت نهم و دهم ایران را به صورت مستقیم به سیاره نپتون میفرستد.
.....
اگر ریاست دولت نهم و دهم در ایران بودم: کل مدیریت دنیا بودم به انضمام قانونی که پروژه پرتاب به فضایم را لغو کند، گفتم تکتک را بخواهم بشمارم، تا سال بعد هم تمام نمیشود!
.....
اگر درب یخچال خانهیمان بودم: تقاضای تعویض با درب طویله گاو مش حسن را داشتم!؟؟ چی شده؟
.....
اگر اعتماد به نفس بودم: بسامد نت هشتم کوچک شماییزاده در اوج گام دوازدهم دستگاه ماهور.
.....
اگر شوارای قیمتگذاری خودرو بودم: درصد افزایش قیمت پراید و سمند به ازای کاهش کیفیت سالانهی آنها.
.....
اگر یک نوعی از الهام بودم: یک موجود به چرخیدن اهمیتدهنده!!
.....
اگر باکلاس بودم: کل برنامه "نکستپرشیناستار" به ویژه دو تا مجری آقای آن.
.....
اگر دکتر بودم: مورتون؟ کورتون؟ هورمون؟ مظاهری، این آقایی که کرم کرگدن و دمبه گوسفند میفروشد!
.....
اگر لنز دوربین بودم: لنز دوربین روبروی سیامک انصاری در سریالهای مهران مدیری.
.....
اگر عینک بودم: عینک دودی معین.
.....
اگر کلیدواژه جستجوی موتور جستجوی گوگل بودم: راههای ازدواج با احسان علیخانی!
.....
بس است دیگر، اگر، اگر ،اگر، چه هست این همه اگر؟ اگر این اگر را در خاک بکارید، رشد هم میکند؟! شما خانه زندگی نداری برادر؟ خانم بچه خودش را کشت، شماره یک به دو و سه و چهار رسید. به قول این خانمی که در تبلیغ یک فیلم سینمایی فریاد میزند: بروید سر خانه و زندگییتان، سر جدتان ول کنید ما را. یک همچنین چیزهایی میگوید و بعد میزند زیر گریه. بروید دیگر، بروید.
پینوشت:
1- فیلم جدید اصغر فرهادی به نام ..... (تقصیر خودتان است آقای فرهادی، خودتان مبحث پایان باز را باز کردید!)
2- روی دیوارهای محلهی تروریستهای "داعش" نوشته "لعنت بر کسی که اینجا بمب بگذارد"، برای همین هم هیچ وقت کسی در آن مکان آشغال نمیریزد. به این میگویند فرهنگ صحیح دفع زباله! مگر این که ما هم به همین روش متوسل گردیم. خدایا توبه.