در خبرها آمده است که در فضای مجازی، ایرانیها، کارتن یخچال و تلویزیون خارجی خود را بین دویست تا چهارصد هزار تومان میفروشند تا بخشی از هزینه خرید آن را به دست بیاورند. وقتی کشوری تحریم میشود و کالای غیر اصل بخواهد به فروش برسد، این کارتنها ارزش پیدا میکنند. البته که روزهای خوب در راه هستند و یک روزی نسل آینده به امروز ما و کارتن فروشی ما خواهند خندید اما حالا که هنوز فردا نیامده، احتمال دارد با ادامه تحریمها وضعیت از این هم بدتر شود.
1 - با افزایش قیمت کارتن، کارتن خوابی دیگر جزو امکانات لاکچری در پارکها و گوشه کنار خیابانها به حساب میآید و مردم بیخانمان، باید روی زمین لخت بخوابند.
2 - بعد از مدتی یک آدمی پیدا میشود و بیشتر کارتنها را میخرد و احتکار میکند. چند سال طول خواهد کشید تا ایشان را بازداشت نموده و از ایشان یک مستند به نام "سلطان کارتن" بسازند و در صدا و سیمای میلی نشان دهند.
3 - چند وقت بعد صدا و سیما نشان میدهد که در قرچک، یک کارخانه کارتنسازی داخلی برای برندهای تحریمی با کمک بیست تا شرکت دانش بنیان به وجود آمده که پنجاه درصد نیاز کارتنهای بازار را تامین میکند.
4 - چند وقت بعد از آن بعد قبلی هم یک سامانه درست میکنند برای ثبتنام در قرعهکشی کارتن، هر کسی هم که در چهار سال اخیر کارتن خریده باشد، حق شرکت در ان را نخواهد داشت.
5 - چند وقت بعد هم یارانه کارتن به ملت شریف اهدا میشود، ضمن این که قانونی تصویب میشود که کسی حق ندارد در آگهی فروش اینترنتی، قیمت کارتن را نمایش دهد!
6 - چند وقت بعد، آموزشهای تهیه کارتن یخچال و تلویزیون توسط جعبههای تخممرغ در اینستاگرام پخش میشود.
7 - یک سال بعد، دولت یک سامانه متشکل کارتنی درست میکند و همه وارد کنندهها باید بلافاصله بعد از ترخیص کالا از گمرک، کارتن را به دولت پس بدهند!
8 - ...
------
پینوشت:
1- کدام مملکت دنیا این همه سوژه دارد؟
2- زیر بار این فشار اقتصادی وحشتناک، من که یک پسر مجرد هستم دارم بدون ازدواج، میزایم، والا به خدا ماندهام ملت با چهار پنج سر عایله، از کجا میآورند توی تهران درندشت اجاره خانه میدهند و پول مدرسه و دانشگاه و خورد و خوراک را تامین میکنند.
3- کسی پدرزن سراغ ندارد که یک جوان یک لاقبا را به غلامی بپذیرد؟
4- یک چالش برای خودم درست کردم به این ترتیب که اگر تعداد دیدگاههای این پست برسد به ده عدد، یک خاطره خندهدار از سربازیام مینویسم، اگر به بیست برسد ماجرای فوق خندهدار خواستگاری رفتنمان را در دوران دانشجویی خواهم نگاشت، اگر به سی عدد برسد ماجرای مثبت هجده و طنزی فوقالعاده از دوره کاریام در پالایشگاه را خواهم نوشت و اگر برسد به چهل عدد، که ابدا نخواهد رسید، ماجرای طنز به شدت خندهدار کلاس ادبیات دانشگاهم را برای شما بازگو خواهم کرد. در پایان اگر و تنها اگر پنجاه عدد را رد کند، مطلب طنزی از معرفی نامه حقیقی خودم را منتشر خواهم کرد تا پس از سال ها خودم را برای خوانندگانم کشف نمایم.
5- تبصره یک: از یک شخص، بیشتر از یک دیدگاه قبول نمیشود.
6- تبصره دو: مدت انجام این چالش، تا ارسال پست بعدی است. که از یک هفته تا یک ماه میتواند متغیر باشد.
7- تبصره سه: میدانم، توی دلتان با خودتان میگویید، این کلنگ چقدر خودش را تحویل میگیرد! نه بابا، از این خبرها هم نیست، دوست دارم کمی سر به سر خودم بگذارم :))
در پاسخ به اداعای الیوت آبرامز نماینده ویژه آمریکا در امور ایران که اعلام کرد؛ "آمریکا، میلیونها بشکه بنزین مصادرهشده ایرانی را فروخت" یکی از منابع آگاه بلندپایه که خواست نامش فاش نشود گفت:
"چرا همیشه خبرهای بنزینی را صبح جمعه به ما میدهید؟"
---
پینوشت:
1- یک مقام بلندپایه دیگر فرمودند که، "بابت خودروهای بیکیفیت شرمنده هستیم"، اُغُر به خیر برادر، صبح شما هم به خیر. وقت خواب!
2- یک مقام خیلی پایهدار و پایهبلند دیگر فرمودند که، "تحریم مردم را اذیت کرده اما نتوانسته ما را بشکند"، فکرش را بکن، دیگر جایی برای شکستن باقی نمانده که، همه قبل از شکستن به اندازه کافی، جر پاره شدهاند.
3- یک مقام کمتر بلند پایه نیز فرمودند که، "برای کاهش قیمتها دعا کنید"، یعنی مسوول این همه بیمسوولیت و بیخود نوبر است والا، قرار بود با دعا پایین بیاید، پس دولت میخواستند ملت چه کار؟
4- تا مابقی مقامها در افشانی نفرمودند من بروم کلنگم را بزنم!
آن شیخ چشم قشنگ نظیف، آن سپید موی پاکدامن و عفیف، آن کس که باشد همه را یک تنه حریف، آن که دارد زبان مشترک با ظریف، آن که رحتمی برایش همچنان پیف پیف، سیستم فوتبالی اش جلوی دروازه ی خودی به ردیف، شیخنا، مولانا، جنتلمن، کیروش نحیف، قاتلی بود و کفاشیان جلویش مرد آتلی بود و تیم ملی برایش مانند خری در گلی بود و سیستم یازده صفر صفرش، روی اعصاب هر املی بود و خلاصهی ماجرا برای خودش یک آدم جالبی بود.
در خانهی ما هر کسی از یک ویژگی خاصی برخوردار هست. پدرم ویژگیهای منحصر به فرد زیادی دارد، برای نمونه، هر چه آهنآلات و فلزیجات در پرامون ما باشد، جذب پدرم میشود. یک جور آهنربای درون دارد لامذهب. کافیست یک سری به حیاط پشتی منزل ما بزنید. بازار آهنآلات دست دوم فروشی شهرداری تهران باید بیاید جلوی حیاط پشتی ما لنگ پهن کند. یعنی اگر راه داشت، مثل سایت فردو یا نطنز، پدرم رادیواکتیو هم میچپاند پشت حیاط خانه. خواهرم، بسیار کمحرف و خوش خنده است و اما اصل داستان، یعنی مادرم. مادرم خیلی خیلی وسواس است. یعنی از آن وسواسهای نظافت و تمیزکاری که باید در هر ثانیه، خانهاش، شوهرش و فرزندانش، عین تختهای یک پادگان نظامی آنکادر باشند و از تمیزی برق بزنند. در این حد بگویم که به یاد ندارم، یک بار خواسته باشیم، جایی برویم و مادرم به سر و وضع و لباسمان گیر ندهد، یا "فیالمثل" وقتی به حمام بروم، باید آنقدر سرم را بشورم تا صدای قیز قیز از کف سرم بلند شود. در این حد یعنی.
از ویژگیهای مشهود و بارز بنده هم، توهم زدن است. دیگری، اعتماد به نفس ستودنی بنده در زمینه تعمیرات وسایل خانه است. یعنی از نظر من، چیزی در این دنیا وجود ندارد که من نتوانم تعمیرش کنم. حتی اگر شاتل فضایی هم اشتباهی و به دلیل نقص فنی بیفتد حیاط پشتی خانهی ما، من میتوانم با یک چهارسوی متوسط و یک عدد فازمتر، تعمیرش کنم. به همین سادگی.
سابقه دار هم هستم، برای نمونه، از کودکی دلم میخواست ماشینحساب جیبی پدرم را باز کنم و ببینم توی آن یک کف دست که به ضخمامت ده صفحه از دفتر مشقم هم نبود، چی هست که تا 34 را ضرب در 365 میکنی، مثل بنز جوابش را تقدیمت میکند. خلاصه یک روزی که پدرم نبود، تنها گیرش انداختم و با سنگ کوبیدم روی ملاجش. سالها طول کشید تا فهمیدم، باید ابتدا پیچهایش را باز میکردم و بعد با سنگ میکوبیدم رویش.
سرتان را درد ندهم، این مرض سالهای سال در من میلولید تا چند روز پیش که کولر گازی پنجرهای و قدیمی خانه خراب شد. اگر این گونه کولرها را دیده باشید، باید حدس بزنید که کلی سنگین و بدبار هستند. خلاصه، با یک جمله "پدرجان، اینا توش چیزی نداره که، جز یک کمپرسور و چند تا لوله، الان برات بازش میکنم و ردیفش میکنم برات"، ابتدا فیوزش را قطع کردم، بعد مثل پلنگ پریدم جلویش تا یقهاش را بچسبم و بکشمش بیرون، اما مگر لعنتی را میشد تنهایی تکان داد. بعد از ده دقیقه که از "شصتاد" جهت جغرافیایی مورد عنایت قرارش دادم، خودش زد روی شونهام و گفت داداش، داری اشتباه میزنی، زور الکی نزن، میترسم اگه بیشتر از این زور بزنی، مابقی جونت از ماتحتت بزنه بیرون و بمیری. این شد که دست به دامن پدر شدم. پدر اسطوره دوران کودکی، پدر قهرمان من در تمامی رشتههای المپیک، پدر ... خب، حالا دیگه، هی نمیخواد از پدر بگی، برو سر اصل مطلب.
آها، داشتم مینوشتم، صدا زدم: بابا، بـــــــــابی، بـــــابـــدون، بعد از چند لحظه گفت بله؟ گفتم یه دست برسون اینو با هم، از جاش دربیاریم. او هم مثل داداش کایکو که در کارتن میتیکومون، کوه را با بستن یک دستمال زپرتی، جابجا میکرد، با چند تا پارچهی کهنه تارعنکبوت بسته اومد و گفت: اول ایمنی، بعد کار.
گفتم این پارچهها به نظر زیاد بهداشتی نیستند. پدر گفت: "نترس، اینا رنگشون این شکلی شده، وگرنه از دوره عهد تیرکمون افتاده بودن حیاط پشتی، برای نظافت دوچرخه"، گفتم باشه پس. دستمال را به سان داداش کایکو بستیم دور دستمان و پدرم گفت با شمارش من، یک، دو، سه. و ما با یک فریاد که داشت ک*ن فلک را پاره میکرد، کولر را از قابش کشیدیم بیرون، البته تنها تا لحظهای که کولر به قابش تکیه داشت، وقتی کل کولر آمد توی دستان ما، در کل چند صدم ثانیه هم روی دستان ما نبود و چون داشتیم زیر فشار وزن آن به مقام رفیع شهادت، نایل میآمدیم، زمانی نگذشت که کولر را رها نموده و آن ستاره نوترونی فوق سنگین افتاد روی فرش و غبار بزرگی از لاشهی بیجانش بلند شد. یک گرد و غباری که از ده پونزه سال پیش روی هم جمع شده بود، در صدم ثانیهای زد بیرون و پلاستیکهای قاب جلویش بودند که مانند ترکش پرت میشدند توی در و دیوار.
حالا کولر خانه ما کجا نصب شده بود؟ توی اتاق پذیرایی، توی اتاق پذیرایی چه خبر بود؟ هر چیز شیک و تر و تمیزی که مادرجان اجازه میداد تا از صافی سلیقه ایشان رد شود، در اتاق پذیرایی قرار میگرفت. بهترین فرشها، بهترین مبلها، بهترین پردهها، بهترین دکوراسیون خانه، در پذیرایی بودند. همین اندازه بگویم اهمیت پذیرایی در خانه ما اینچنین است که برای مثل، اگر ما مهمان نداشتیم، کسی حق نداشت حتی از کنار پذیرایی خانه رد شود، چه برسد به این که وارد آن بشود. روزی یک بار فقط خودش میرفت برای گردگیری و تمیزکاری. خیلی هم سفارش میکرد که وقتی خودش رفته خرید یا خانهی اقوام، ما دست به سیاه و سفید خانه نزنیم و همیشه نظرش این بود که ما (یعنی من و پدرم)، مانند پت و مت، در حال ولو کردن و پخش و پلا کردن و خرابکاری هستیم. البته حالا که فکر میکنم، همچین هم، پر بیراه نمیگفت.
حالا شانس ما، خود مادرجان کجا بود؟ رفته بود پیش خالهام که از قدیم همسایه ما بود تا سری به خواهرش بزند. کاری ندارم که من چند ثانیه بیشتر از پدرم، کولر را در هوا نگه داشتم و تمام تلاشم را کردم که خودم زیر بار وزن زیاد آن، هر طور هم که شده تاب بیاورم، حتی به قیمت پاره شدن چند قسمت انتهایی بدنم، کاری هم به این ندارم که دود و غبار کل پذیرایی را برداشته بود و چشم، چشم را نمیدید. کاری هم ندارم به این که باید میجنبیدیم تا مادر برنگشته بود، باید پذیرایی را مثل روز اولش تمیز میکردیم، مصیبت اصلی این بود که آن ستاره نوترونی چندصدهزار میلیارد تنی را چطور باید دوباره بلندش میکردیم؟ آن هم دست تنها و اندک زمانی که من و پدرم در اختیار داشتیم تا مادر دوباره برگردد خانه. خدایا خودت به دادمان برس. خدایا خودت به اسرافیل بگو توی شیپورش بدمد. اگر این آخرالزمان نیست، پس دیگر چه زمانی برای آن مناسب خواهد بود؟
----
خلاصه به هر زحمتی که بود کولر را کشان کشان روی فرش سر دادیم و به یک مصیبتی بلندش کردیم و انداختیمش روی فرقون. بعدش هم مثل تیری که از چله در رفته باشد، از این سوی پذیرایی، میرفتیم آن سوی پذیرایی و همهی گرد و خاکها را پاک مینمودیم. فکر کنم، "تام کروز" در "میشن ایمپاسیبل" این همه استرس نداشت که ما آن روز داشتیم. این وسط، انگشتان من هم ماندند زیر سنگینی کولر و تازه نوک چندتایشان از بیحسی دارد در میآید. تا من و پدرم، کولر را برسانیم پای صندوق عقب ماشین، کولر از صد و پنجاه نقطهی دیگر نیز آسیب دید. آخرهای کار تقریبا دیگر چیزی از خود کولر سالم باقی نمانده بود و کمکم داشتیم از رساندنش به تعمیرکار منصرف میشدیم.
----
پینوشت:
0- مادرم خیلی مهربان است اما خب، روی پذیرایی خیلی خیلی حساس است به اضافه بقیه خانه!
1- خدا را شکر مادرم اینجا را نمیخواند. (خدا همه پدر و مادرها را سلامت نگه دارد)
2- خدا به ما رحم کرد. روزی که این لکنته را از تعمیرگاه برگرداندیم، تا دوباره آن کافر را از پلهها ببریم بالا و هلش بدهیم توی قابش، یک المشنگهای به پا شد که نگو. تمام بدنم بوی کولر گرفته بود. یعنی وسطهای کار، حاضر بودم بروم داخل قاب کولر دراز بکشم و دهانم را باز کنم و به جای کولر، باد سرد از دهن من بیاید بیرون. آخر سر هم کولر خودش به حرف آمد، گفت ولم کنید، خودم میروم میتمرگم سر جایم. آره ارواح روح نداشتهاش. مهرههای ستون فقراتمان چند میلیمتر به هم فشردهتر شدند تا آن تن لش را برگردانیم سرجایش.
3- هود آشپزخانهیمان هم موتورهایش افتادهاند به سر و صدا. روشنش که میکنی، آنقدر ناله میزند که مغزت میخواهد بترکد. انگاری تند و تند دارد میگوید، "نمیکشم، نمیکشم، نمیکشم، ..."، قصد دارم چند روز آینده، وقتی مادر رفت بیرون، یک دستی به سر و رویش بکشم. امیدوارم تا آن موقع انگشتانم به حالت طبیعی برگردند!
4-
آن سرو که گویند به بالای تو ماند
هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند
دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست
با غمزه بگو تا دل مردم نستاند
زنهار که چون میگذری بر سر مجروح
وز وی خبرت نیست که چون میگذراند
بخت آن نکند با من سرگشته که یک روز
همخانه من باشی و همسایه نداند
هر کاو سر پیوند تو دارد به حقیقت
دست از همه چیز و همه کس درگسلاند
امروز چه دانی تو که در آتش و آبم
چون خاک شوم باد به گوشت برساند
آنان که ندانند پریشانی مشتاق
گویند که نالیدن بلبل به چه ماند
گل را همه کس دست گرفتند و نخوانند
بلبل نتوانست که فریاد نخواند
هر ساعتی این فتنه نوخاسته از جای
برخیزد و خلقی متحیر بنشاند
در حسرت آنم که سر و مال به یک بار
در دامنش افشانم و دامن نفشاند
سعدی تو در این بند بمیری و نداند
فریاد بکن یا بکشد یا برهاند
5- داریوش رفیعی » گلنار ۲ » آن سرو که گویند (دشتی)، پیشنهاد من برای گوش جان سپردن
شاد و خندان باشید، آبان ماه 1399 آفتابی
* (هشدار: با این که هنوز خاطره را ننوشتهام باید بگویم شاید این پست کمی بیش از حد عادی طولانی شده یا این که برخی سطرهایش نوشتهی به علاوه هجده داشته باشد)
----
* وقتی داشتم این پست را مینوشتم آهنگ "غوطهور" از آلبوم "مونولوگ" روی دور تکرار بینهایت در حال پخش شدن بود. برای هنگام خواندن هم پیشنهاد میگردد.
----
* دوستانی که اینجا را از پیش میخوانند باید با هماتاقی مظلوم قزوینیمان تا حدودی آشنا شده باشند. همان پست معروف "آن شلوار بیناموس" را میگویم. اگر که نه، پیشنهاد میکنم نخست آنجا را بخوانند.
----
* به نام پروردگار خوبیها، اوهوم، صدا میرسه؟ یک، دو، سه ...
----
همانطور که گفته بودم، ترم نخست دوره کارشناسی بودیم. بعد از حدود یک ماه دوندگی برای دریافت سهمیه خوابگاه، بالاخره آن اتاق کوچک و محقر در خوابگاه خارج از شهر، به ما چهار نفر همکلاسی رسیده بود و دو دوست ترم بالاییمان را که از قبل در آن اتاق میزیستند، مثل کپک، پرتاب نمودند بیرون. آن هم وسط برف و بوران، زمهریری بود پاییز آن سال. خوابگاه ما کیلومترها با آبادانی فاصله داشت، تو در توی ما هم فاقد امکانات بهداشتی و جعبهی کمکهای اولیه بود. در آشپزخانه فقط یک سطل آشغال بزرگ ول داده بودند و یک سینک ظرف شویی خیلی قدیمی کج و معوج. توی اتاقمان هم دو تا تخت دو طبقه وا رفته و دو تا کمد بزرگ فلزی درب و داغان بود که حتی درهایش هم به زور بسته میشد. دو تا صندلی فکستنی و یک میز گرد قدیمی و زهوار در رفته هم وسط اتاق بود. چون وسیله پخت و پز هم نداشتیم، چهار نفری، نفری دوزار گذاشتیم وسط و یک هیتر برقی خریده بودیم برای روز مبادا.
ترکیب اتاق ما هم اینطوری بود، یکی از تهران، دیگری از گیلان، دوست خجالتیمان از قزوین به اضافهی شخص شخیص اینجانب در کنار هم، در آن چهاردیواری میلولیدیم، تازه داشتیم با هم بیشتر آشنا میشدیم. تنها چیزی که فهمیده بودیم این بود که این همکلاسی قزوینیمان، کتفش به یک اشاره در میرود و در ضمن جلوی ما هم نمیتواند لباس عوض کند و این که خوراکش کلید کردن و قفل کردن روی کارهای دیگران است. انگار فقط در مساله تعویض لباس خجالتی بود و در سایر همه موارد، همیشه دستی بر آتش داشت. برای مثل من اگر میخواستم روی صندلی فکستنی وسط اتاق بشینم، "اصغر"جان با یک لحنی مثل دکترهای ارتوپدی میگفت، نه فلانی، آن طور لم نده، قوزک پایت میرود توی معدهات، صد و ده درجه بشین، یا به آن یکی گیر میداد که ماشین ریشتراش را عمودی بگیر روی صورتت وگرنه عقیم میشوی و اگر هم نشوی، بچهات لوچ به دنیا میآید و از این دست گیر دادنهای روی اعصاب. هر چه هم جلوتر میرفتیم، بیماری این "اصغر"جان، وخیم و وخیمتر میشد تا آن شب کذایی که رفیق گیلانیمان "محمود" خسته و کوفته و یخ زده، از بیرون برگشت.
آن شب "محمود" خیلی دیروقت برگشته بود به اتاق و غذایی هم نبود که بخورد، با علم به همین موضوع، خودش توی یک مشمای معمولی (از این کیسه فریزرها) دو تا تخم مرغ خریده بود تا پس از جا آمدن حالش یک نیمرویی بزند بر بدن. حالا تا آن وقت شب، خسته و تشنه و گشنه و یخ زده کجا بود و چه میکرد به ما ربطی نداشت. به "ما" که میگویم، یعنی من و آن رفیق تهرانیام "صادق". از قضا به این "اصغر"جان خیلی ربط داشت و هی "محمود" را سین جیم میکرد. "محمود" هم با بیحوصلگی زیادی آرام آرام جوابش را میداد. بیرون خیلی سرد بود و برف همچنان میبارید. چند روزی بود که سگ را با چوب میزدی، بیرون نمیرفت. حدود یک متری برف نشسته بود توی محوطه. قبل از رسیدن "محمود" هم، من کتری آب را گذاشته بودم روی هیتر تا چای درست کنم. تا "محمود" لباسش را عوض کرد و دست و رویش را شست، من هم چای را آماده کردم. "محمود" نشست کنج اتاق و هیتر را به برق زد. کمی روغن ریخت توی ماهیتابه تا داغ شود. من و آن یکی هماتاقیام "صادق" روی تخت ولو بودیم. "صادق" با اشاره به من فهماند که "اصغر" را نگاه کنم. نشسته بود روی صندلی به بهانه پاکنویس جزوه روی میز، داشت "محمود" را ورنداز میکرد. هی سرش را میکرد به "محمود" که پشتش به او بود و میخواست درباره درست کردن نیمرو به "محمود" توضیح بدهد و هی جلوی خودش را میگرفت.به قول این خارجی جماعت "really? are u kidding me? No way" یعنی واقعا نیمرو درست کردن هم توضیح میخواهد؟
"صادق" سقلمهای به من زد و آرام و بدون صدا با حرکت لب و چشم و ابرویش به من گفت: "نمیتونه گیر نده" و لبخندی ریزی زد. من هم با چشمانم تایید کرم که همینطور است. "اصغر" هی سر میچرخاند و دید میزد و هی برمیگشت سر پاکنویس کردنش. خلاصه سی ثانیه نگذشته بود که "اصغر"جان روزهی سکوتش را شکست و افاضات فرمودند که: "محمود، قاشق را چهل و پنج درجه نگه دار وگرنه..."
"محمود" هم ناگهان از کوره در رفت و با عصبانیت گفت: "بیا بابا، خودت درست کن" و با همان قاشق روغنی برگشت که قاشق را با عصبانیت تحویل "اصغر" بدهد، لابد فکر میکنید روغن خیلی داغ بود و ریخت روی صورت "اصغر"، البته روغن به احتمال زیاد داغ بود، اما مساله پاشش روغن نبود. مساله خود قاشق بود. نوک قاشق خورد به لیوانهای چای که روی میز بودند و چند لیوان چای ریخت روی خشتک "اصغر" مادرمرده. آب تازه جوش آمده بود و من همین یک دقیقه قبل چای ریخته بودم توی لیوانها و گذاشتم وسط میز تا کمی خنک شوند.
در حالت "slow motion" یا همان تصویر آهسته خودمان، چهار جفت چشم رفت سمت خشتک "اصغر" و برگشت به سمت لیوانهای چای، بدون غلو، قشنگ دو تا لیوان چای داغ ریخت روی ناحیهی بحرانی "اصغر" و سومی هم داشت از بالای میز آرام آرام میریخت روی موکت. "اصغر" مانند فشنگی که بعد از شلیک از جا در میرود، از روی صندلی پرید و چون پشتش شوفاژ بود و پنجره، با کمر رفت توی شیشه و وسط شیشه شکست. من و "صادق" پریدیم پایین تخت، "محمود" هی میگفت: "به خدا من چای را اصلا ندیدم"، "صادق" ضمن این که میگفت: "فقط خفه شو" پرید و رفت از توی کمدش یک پماد درآورد داد دست "اصغر"، من هم نمیدانستم، شلوار "اصغر" مادرمرده را پایین بکشم یا نه؟ اگر پایین نمیکشیدم تا فسناق میسوخت. میکشیدم پایین، تا آخر عمرش مرا نمیبخشید که چرا جلوی همه لختش کردهام. تازه داشت ماجرای در رفتن کتفش فراموش میشد که این طوری شد. "صادق" گفت: "اصغر سریع برو دستشویی و اصلا آب سرد هم نزن، فقط از این پماد من قشنگ بزن وسط پاهات طوری که خوب روی پوست باقی بمونه". زیر کتف "اصغر" را هم نمیشد گرفت و کمکش کرد، خلاصه یه وضع گشاد گشاد سریع با پماد رفت توی همان دستشویی کذا که قبل از این کتفش آنجا در رفته بود.
دو دقیقهای میشد که "اصغر" رفته بود تو و هیچ صدایی هم ازش در نمیآمد، "محمود" با بیتابی و یک حالت عذاب وجدان پشت درب دستشویی رژه میرفت و به "صادق میگفت: "حالا پماد سوختگیات به درد میخوره یا من برم دفتر حاجی، خبر بدم؟" بعد "صادق" بهش گفت: "نمیدونم، اینو مادرم گذاشته بود توی کیفم بعدش هم بری حاجی چی رو خبر بدی؟ همین مونده فردا تو روزنامه بزرگ بنویسن ناموس اصغر توسط محمود به باد چخ رفت". من گفتم: :خب پماد چی بود حالا؟: وسط همین هیر و ویر، ناگهان دیدیم "اصغر" با شورت از دسشتویی پرید بیرون و در حالی که جفت پا میپرد بالا، درب تودرتو را باز کرد و در میان یک متر برف، همان طور که مثل کانگرو بالا و پایین میپرید به سمت دفتر حاجی میرفت. در همین حین، "صادق" گفت: "این کجا رفت؟" و "محمود" پماد را که توی دستشویی افتاده بود آورد بیرون و رویش را خواندیم، یه چیزهایی انگلیسی بود که آن موقع ما زیاد اشراف اطلاعاتی نداشتیم، فقط یادم هست، وقتی بویی شبیه به ویکس را احساس کردیم و عکس یک فلفل قرمز کوچک را روی پماد دیدیم، سه تایی دهانمان پر از باد شد و گفتیم "اووووف"، این لابد بد جور داغ میکنه.
"اصغر" دیگر از پنجره هم مشخص نبود، همانطور کانگرو وار خودش را رسانده بود دفتر حاجی. تا ما شلوارش را برداریم ببریم، حاجی که هنوز دفعه قبلی را یادش نرفته بود، "اصغر" را تپانده بود توی پیکان آبی رنگ قراضهاش و زده بود به جاده تا "اصغر" بینوا را برای بار دوم برساند درمانگاه حومه شهر.
در راه برگشت از دفتر حاجی تو محوطه بودیم و برف هم هنوز میبارید که "صادق" گفت: "خب چرا از همون اول، شلوارش را نکشیدی پایین؟"
من هم گفتم: "ببین جرات داری؟ من نشسته بودم زیر پاش، میخواستم بکشم پایین، اما همش فکر میکردم بعدش دوباره میخوره تو پنجره و این دفعه باید زنگ بزنیم آتشنشانی بیاد، داستان میشد، فردا هم لابد تو جراید درشت مینوشتند، حادثه در دانشگاه، ناموس اصغر در آتش فتنهی هماتاقیهایش سوخت"
"صادق" گفت: "چه غلطی کردم پماد رو دادم بهش، یعنی الان اصغر چه حسی داره؟"
گفتم: "چه حسی میخواد داشته باشه، حس این که یه اژدها در حالی که از دهنش داره آتیش بیرون میاد، همزمان جهاز اصغر جان را گاز گرفته"
""محمود" هیچی نمیگفت، فقط پماد فلفل را نگاه میکرد و هنوز داشت میگفت: "اوووووووف" چه گ*هی بود من خوردم. یک فحشهای ناجوری هم حواله زندگانی میکرد.
بعدها خود "اصغر" برایمان تعریف میکرد که بعد از آن همه سال آبروداری و عوض نکردن شلوار در جلوی دیده همگان، رفته بود درمانگاه و جهازش را گذاشته بود روی میز دکتر و بهش گفته بود، دستم به دامنت، این را یک جوری خنک کن، دارم الو میگیرم دکتر.
----
پینوشت:
00- حاجی سرپرست خوابگاه ما بود. یعنی همه او را حاجی صدا میزدند.
0- الو. [ اَ ل َ / لُو ] (اِ) در تداول عامه، بمعنی شعلهی آتش ، و مخفف الاو است.
1- "اصغر" دیگر تا پایان ترم نه کتفش در رفت، نه ناموسش سوخت، اما به طرز شگفت آوری بلاهای دیگری در راه بود.
2- بعد از آن قضیه هیچ وقت نفهمیدم، "اصغر" چرا آن شب، جفت پا میپرید؟ یعنی نمیشد گشاد گشاد راه رفت؟ هیچ وقت هم رویم نشد ازش بپرسم.
3- تمامی نامها شبیه به نام واقعی افراد انتخاب شدهاند ولی نام اصلی آنها نیستند.
4- حاجی با این که سیر تا پیاز قضیه را خوب میدانست اما همیشه میپرسید، راستش را بگو "اصغر"، تو دستشویی با پماد میخواستی چه کار کنی؟
5- برگشتیم اتاق، بوی گند نیمروی سوخته همه اتاق را برداشته بود که با بوی ویکس مخلوط شده بود. بوی ویکس که احساس کنم، بیاختیار یاد آن شب بزرگ و آن "اصغر" بزرگوار میافتم.
6- این هم برگی از خاطرات سیصد صفحهای مثبت هجده من که قولش را داده بودم :)
7- آن وقتها هنوز موبایل تازه آمده بود تهران و هر خط 0911 کلی پولش بود. بعدها تهران شد 0912
+
نمیدانم چرا خیلیها در بخش خصوصی از حال و احوال "اصغر" جان جویا شدهاند. برای این که تک تک به همه توضیح ندهم اینجا اضافه مینمایم: نگران نباشید اصغر جان قصه ما الان فرزند هم دارد و چند باری هم از کشور خارج شده است. یعنی آن قدر سالم است که تا خود خارجه رفته بی آن که جفت پا بپرد.
درود بر همه دوستان عزیز، به ویژه خودم. خب، من کمی خود درگیری مزمن دارم، شما راحت باشید. تو شش و هفت این بودم که این چند روز که وقت آزاد دارم چه کنم، که به وسیله "خانمی" به این "چالش کشتی ناخدا" دعوت شدم. حالا نه اون طور که کارت دعوت بفرستن، همین که نشونی پست چالش رو تو قسمت دیدگاه نوشتند، من خودم رو با کله انداختم تو چالش.
---
1- تارنماهای ایرانی فیلم، به دلیل فیلتر نشدن، فیلمهای خارجی رو سانسور میکنند اما نمیگویند، از کجا میتونید یک فیلم خارجی رو کامل دانلود کنید؟
خب البته در بلاد کفر، دانلود نمیکنند، خریداری میفرمایند. در ایران خب اینها پخش نمیشود، هماکنون را نمیدانم اما به جهت این که تبلیغ نشود فقط نام برخی از آنها را بدون پیوند مینویسم، مانند "diba" یا تارنمای "dream" یا "tiny" و شبیه به اینها. البته این تارنماها، همگی ف.ی.ل.ت.ر بودند. الان نمیدانم هنوز هستند یا خیر. اما شبکه سه هم هست، یقه برایت رنگ میکند، خودت با "paint" داخل ویندوز رنگ کنی، بهتر در میآید.
2- دکتر فاطمی (وزیر امور خارجه مصدق) رو چه کسی ترور کرد؟ دار و دستهی نواب صفوی. خب حالا حق با چه کسی بود و پرسش مهم دیگر این که چرا در تهران به نام هر دوی آنها خیابانی وجود دارد؟
بنا به چیزهایی که پیش از این خواندهام و به آنها فکر کردم، متوجه شدم، در یک حکومت دیکتاتوری، مخالف زیاد وجود دارد اما هر کسی از دیدگاه خودش مخالفتی دارد و این دلیل نمیشود که همهی مخالفین یک حکومت، با یکدیگر نیز در شیوه اداره حکومت همجهت باشند. کوتاه این که خیلیها شاه را نمیخواستند، اما تنها یک گروهی از آنان، جمهوری اسلامی را به این صورت که هست میخواستند. بیشتر وارد این بحث نمیشویم چون بعدش به سان "مهران مدیری" وقتی بادمجان را در دست بازپرس دیدیم، باید با صدای بلند بگوییم "مــــــادر جـــــــان".
حالا چرا این که هر دو در تهران خیابان دارند را باید از شهرداری تهران بپرسید. اما یک دلیلش میتواند این باشد که در نهایت همگی آنها درک خوبی از یکدیگر و آینده نداشتند و فقط داشتند به قول معروف "مبارزه" در راه آزادی مینمودند. به قول "مولانا" هرکسی از ظن خود شد یار من.
3- آیا از فعالیتهای بعد از بازنشستگی و بشردوستانه بیل گیتس و بنیاد خیریهاش خبر دارید؟ چند جمله بنویسیند. (امیدوارم درگیر شایعههای اخیر نشده باشید و دقیقتر باشید)
من چند سال پیش یک همکار هندی داشتم، خوراکش جمع کردن این پروندههای PDF توهمی بود که فلان دارو را ساختند تا ملت را عقیم کنند و بهمان واکسن را اگر بزنی، یک ویروسی میفرستند توی هوا تا مغزت را کنترل کنند. آن بزرگوار که یکی از میلیونها نفر خاندان "Patell" بود، یک دیدگاه مشکوکی به این جناب "گیتس" داشت. از این که در هند به کلی آدم کمک کرده و هیچ پولی هم در ظاهر نگرفته، به کل شاکی بود! این قضیه برای خیلی سال پیش از کوید نوزده است. راستش، با خواندن آن پروندهها من هم دیگر باور نمیکنم، کشورهای خیلی توسعه یافته حلوای مجانی به کشورهای در حال توسعه یا فقیرتر بدهند. رک بخواهم بگویم، اداره کردن کلی نهادهای بشر دوستانه و کمک به آب رسانی، بهداشت دفع فاضلاب، بهداشت محیط، واکسیناسیون رایگان، ارسال جیره غذایی و ... را همین "بنیاد بیل و ملیندا گیتس" با کمک بزرگ "وارن بافت" تا به حال انجام داده است. اما به قول دوست هندیام، یکی از دلایل بزرگ فقر در آفریقا و آسیا و اروپای شرقی، استعمار و استکبار و جنگهایی است که از گذشته تا کنون به دلیل دخالت کشورهای قدرتمند در مدیریت کشورهای ضعیفتر وجود داشته است. رسما این پاسخ شد قصه "حسین کرد شبستری". مستر "پاتل"، دمت گرم، از ده سال پیش دیگر تراریخته نمیخورم. ربطی نداشت به جواب، اما گفتم یک تشکری بکنم از جناب "پاتل". به نظر من همه مردم باید مانند "پاتل" شب و روز هنگام بیکاری، مطالعه کنند. حتی به غلط.
4- این فیلم ناراحت کنندهای که در پتروشیمی آبادان پخش شد که در آن به دختری با صورت خونین حمله شده بود و ...، آیا واقعا آن دختر باردار بود یا نه؟ اگر شما در آن لحظه، آنجا حاضر بودید، چه کار میکردید؟
من هی میخواهم پایم به کلانتری باز نشود، اما مگر ناخدا میگذارد. البته که راست و دروغ چنین ماجراهایی را فقط خدا میداند و آن چند تن که درگیر خود آن ماجرا هستند. چه کسی به جز خدا و آنها میتواند بگوید اصل داستان چه بوده است؟ حتی بازپرسهای پرونده هم هرگز از صد در صد هیچ ماجرایی آگاه نخواهند شد. اگر من آنجا بودم، تلاش میکردم تا جلوی درگیری فیزیکی را بگیرم اما نه که فکر کنید میپریدم وسط خودم شروع بکنم به ضرب و شتم. نه، من در کل زندگیام همیشه سعی میکنم یک مرحله جلوتر از شکل گیری دعوای کلامی ماجرا را با کلام ختم به خیر کنم. وقتی درگیری فیزیکی شروع شود، دیگر خیلی دیر است. یادتان باشد، هم ابلیس از فرمان خدا سرپیچی کرد و هم آدم و حوا. ابلیش هیچ گاه ابراز پشیمانی نکرد، اما حضرت آدم، عذرخواهی کرد. آن کسی که آدمیزاد واقیعیست، همیشه عذر خواهی خواهد کرد و از کار بدش ناراحت و پشیمان خواهد شد. حالا وقت کافی برای آسمان ریسمان بافتن را، ندارم، وگرنه یک کتاب چار جلدی میتافتم از همین یک خط.
5- نسخه pdf این کتاب را به صورت رایگان پیدا کرده و دانلود نمایید.
- USP DI (Drug Information for the Healthcare Professional)
من فقط یکی شبیه به این یافتم که نوشته جلد اول، چاپ بیست و ششم. آن هم برای خرید، هم دست دومش موجود هست و هم نو. اما پی دی اف رایگانش را نیافتم. شاید اهل دل بتوانند.
6- فیلم های زیر رو پیدا کنید برای دانلود:
- The Sinister Urge (1960)
- Hollywood Starlet (1974)
یک چیزهایی از هر دو در یوتوب هست اما خود فیلم نیست. اگر باشد و اگر IDM هم داشته باشید، افزونهاش هم روی فایرفاکس یا گوگل کروم نصب باشد، لینک دانلودش همان بالای تصویر برایتان میآید. خیلی زرنگم؟ نه غلام؟
7- نژادپرستی در دنیا، الان در کدوم کشورها بیشتر رواج داره؟
خب، پیدا کردن یک آزمون جهانی معتبر که در همه کشورها با یک استاندارد و یک پروتکل واحد و همزمان برگزار شده باشه، برای من غیرممکن هستش. نمیدونم چنین آزمونی هست یا نه، ولی اگر چالش روی مورد نحوه جستجوی منابع سایبری هست، من این عکس رو پیدا کردم. از روی این عکس والا ما ایرانیها در کسب رتبهی اول با هندوستان چندان اختلافی هم نداریم.
8- مردم کشورهای دنیا بطور میانگین، چند درصد از حکومتهاشون راضی هستند؟
خب سه گروه بزرگ داریم. نخستین گروه شامل کشورهایی میشه که 99.99 درصد مردمشون از حکومت راضی هستند، مانند: ونزوئلا، ایران، کره شمالی، چون اگر راضی نباشند صد و پنجاه درصد دشمن هستند.
دومین گروه شامل کشورهایی میشه که حدود پنجاه درصد مردمشون از حکومت راضی هستند، مانند: همه کشورها به جز کشورهای بخش نخست و بخش سوم.
سومین گروه شامل کشورهایی میشه که حدود کمتر از یک صدم درصد مردمشون از حکومت راضی هستند، مانند: آمریکا، باز هم آمریکا، برای بار سوم هم امریکا
و این تصویر هم هست که به نظر خیلی معتبر نیست چون کشور دوست و برادر چین توش اول شده. اما همونطور که میبینید در ایران ملت ترکوندهاند (البته خوشون رو)
9- یادتونه چند وقت پیش نتانیاهو در سازمان ملل، عکس درب یک گاوداری رو نشون داد و گفت آنجا تورقوزآباد روستایی در ایران است که محل مخفی نگهداری تاسیسات هستهای ایرانیان میباشد؟ بعد چه شد؟ نظرتون درمورد این سیاسیهای کله گنده چیه؟
البته تا جایی که یادم هست، یک قالیشویی بود. اینجا در "یورونیوز" به نقل از "رویترز" نوشته که: "درحالی که نزدیک به یک سال از ادعای بنیامین نتانیاهو درباره یک «انبار اتمی مخفی» در تورقوزآباد میگذرد، رویترز در گزارشی به نقل از دو دیپلمات نزدیک به آژانس انرژی اتمی، اعلام کرد که در نمونهگیریهای این نهاد ردی از اورانیوم در این مکان پیدا شده که تهران تا کنون درباره آن توضیح نداده است."
کره شمالی موشک قارهپیمای 21 متری را یک جوری مخفی میکند که خود رهبر کره شمالی هم نمیداند دقیق جایش کجاست؟ حیف اون پلویی که شما میخورید. عرضه پنهان کردن چند تن مواد رادیواکتیو را هم ندارید. حالا بماند ملت چه گناهی دارند که باید نزدیک تشعشع باشند.
10- چرا پایان کتاب هری پاتر عوض شد؟
مگه تهش چی بود که عوض شد؟ نکند یک وقت "هری" با "ستایش سه" ازدواج کرده و به من نمیگویید؟ فقط سمت "جنیفر لارنس" نرود، بقیه به درک!
11- ماجرای عاشورا چرا معتبر است؟ شنیدید که میگویند چند تا شبهه دارد؟ کدام مواردش شبهه دارد؟ و بقیهاش بر چه مستنداتی اثبات شده؟
وقتی نوجوان بودم و تازه داشت پشت لبم یک سری پشم و فیل میرویید پدرم زد پس سرم و گفت بیا پسر، این کتاب "حماسهی حسینی" نوشته "مرتضی مطهری" را بخوان. کتابش سه جلدی بود و جلد قرمز. البته الان نمیدانم چه شکلی شده و چند جلد است. شما اگر تحریفات واقعه کربلا را بخواهی داخل آن زیاد نقل شده است. البته در مورد همه وقایع تاریخی، هیچ وقت آیندگان حقیقت محض را نخواهند فهمید، چون حتی همین حالا با این همه فناوری و ارتباط، باز هم درست وقایع جاری به دست مردم دنیا نمیرسد، چه برسد به سالهای خیلی دور. یادم هست یک جای کتاب نوشته بود که روضهخوانی بر روی منبر میگفت، قربان شترها و اسبهایی بروم که در روز عاشورا روی یخ سر میخوردند. یک همچین چیزهایی یادم هست هنوز. روایاتی که برخی روی منبر میگویند و حتی با عقل هم جور در نمیآید.
12- همین مورد قبل، در مورد وجود و فلسفه امام زمان (عج) چی؟
اعتقاد به منجی فقط مخصوص شیعه نیست. بنده در زمینه منجی تا کنون مطالعه نداشتهام. فقط سهگانه "ماتریکس" را به همراه پشت صحنهاش دیدهام.
13- به نظرتون در موضوع مالکیت قرهباغ، حق با کیست؟ درباره کشمیر چطور؟
خب، خاکها در طول تاریخ بارها بین کشورها این دست و آن دست میشدهاند. من هیچ وقت نفهمیدم در دنیای قدیم وقتی اسکندر آمد و ایران را مثل چنگیز شخم زد کسی نگفت آی خاک مملکتمان را به یغما بردند. اما در دنیای مدرن، اگر خاک کشوری با جنگ یا هر دلیل دیگری جدا شود، ملت هی توی بوق و کرنا میکنند. قرهباغ در طول تاریخ جزیی از ایران هم بوده. کشمیر که هیچ، خود پاکستان هم زمانی جزیی از هندوستان بوده. حتی گاهی جزیی از ایران قدیم هم بوده. حق با کسی نیست. مردم آن منطقه خودشان باید انتخاب کنند که چطور زندگی کنند. برای من همیشه پرسش هست که چرا تا قبل از این که انگلیس بخشی از فلسطین را به یهودیان ببخشد، و بخشی را به اعراب بدهد، کسی جلوی انگلیس را نگرفت. همین انگلیس پدر صاحاب هندوستان را درآورد. افغانستان به پارسی میگوید دری، تاجیکستان هم میگوید تاجیکی. ما هم میگوییم فارسی. مردم هندوستان، زبانشان هندی است (البته تعدد زبان در هند بسیار زیاد است) و پاکستان به همان میگوید اردو. اینها همه از کم عقلی بشر است که احساس مالکیت بیش از حد دارد. تا وقتی هم بمیرد اگر نخواهد بفهمد، هرگز نمیفهمد.
14- کودتای ۲۸ مرداد تقصیر چه کسانی بود؟ چه کسی حرفش را زد؟ و چه کسی آنها را به آتش کشید؟ و چه کسانی هیزم به آتش انداختند؟
نمیدانم چطور میشود تشخیص داد که مقصر چه کسانی بودند. چون منابع متعدد وجود دارد. اما این متن را یافتم:
"از سوی آمریکا و از پولهای در اختیار کرمیت روزولت برای انجام کودتا یک میلیون دلار، بودجه در نظر گرفته شده بود. اما تنها هفتاد هزار دلار از این پول توسط کرمیت روزولت در ان زمان هزینه شد که بیشتر آن به روحانیون و پهلوانهای زورخانهها برای شوراندان مردم استفاده شد. مطابق با اسناد موجود که اردشیر زاهدی به مؤسسه هوور دانشگاه استنفورد دادهاست هزینههای پرداختی در این کودتا به بهبهانی و کاشانی برابر با ۸۰۰ هزار ریال و «شعبان و دستجات او» ۲۰۰ هزار ریال و دریافتی «وعاظ مختلف» ۵۰۰ هزار ریال بودهاست بنا به این نوشتار حزب سومکا، حزب آریا بیست هزار تومان و برخی از مطبوعات تا ۱۵ تن کاغذ روزنامه دریافت کردند. مجموع این پرداختی برای کودتا تا رقم سیصد و ده هزار تومان از سوی اردشیر زاهدی اعلام شده است."
15- "رفیق حریری" چطوری و به دست چه کسی کشته شد؟ به نظرتون نفع و ضررش برای چه کسانی بود؟
فقط همین رو میتونم بنویسم: "وی در ۱۴ فوریه ۲۰۰۵ بر اثر انفجار بر سر راه کاروان موتوریاش در بیروت به قتل رسید." به دست قاتلش به قتل رسید و نفعش برای دشمنانش بود و ضررش برای طرفدارهایش.
16- با در نظر گرفتن تمام جوانب منفی و موارد بسیار کم مثبت، بنظرتون مملکت ما طی چه مدت میتونه به یه شرایط نسبتا خوب و پایدار اقتصادی-اجتماعی برگرده؟
کلمه "برگرده" مشکل داره. با توجه به صورت پرسش و کلمه"برگرده"، یعنی پیش از این در یک تاریخی "نسبتا خوب و پایدار" بوده است. بنده کلنگ معتقد هستم ما هیچ وقت "نسبتا خوب و پایدار" نبودیم. چون اگر قرار بود دولتمردان این حکومت همانجا بمانند، خب هیچ سیاسی کاری جدیدی نمیداشتند و همانجا میماندیم. تنها راه نجات ما پیشرفت تولید در داخل است. نخست باید علم تولید شود بعد کالا. متاسفانه علم را در مملکت ما با پول میخرند، البته علم که نه، چیزی به نام "توهم علم"، که همانا مدرکی است بسا بیارزش. حتی اگر دانشگاهش ملی باشد و در پایتخت. مملکتی که برای آموزش کودکان سرزمین خودش قاعده درست ندارد، مانند جسمی است که استخوانی در بدن ندارد و میخواهد سر پا بایستد.
-----------
پــــــــــایـــــــــــــــــان، اصلا باور نمیکنم کسی تا این پایین صفحه تشریف فرما شود.
پینوشت:
1- واقعا "مـــــــــــــــــادر جــــــــــــــــــــان"، کتفم از جا در آمد، بس که نوشتم!
2- راستی همه دعوت هستید به این چالش کمر شکن ناخدا
+ بعد اضافه شد
3- "رفیق" بعد از ترور روحش رفت بالای جسد قاتلش و گفت، خیلی "نارفیق" بودی تو. بینمک هم خودتونید.
4- اما جدا از شوخی امکان دارد کسی که "رفیق حریری" را ترور کرده "نارفیق سمبادهای" بوده باشد، میدانم الان دارید با گفتن ی ی ی (علامت دهنکجی) مرا مسخره میکنید، من جلوی نمایشگر صفحه شما هم چشم دارم. لوچ هستم نافرم.
5-پاسخ به پرسش شماره 8 رو خیلی توپ پیچوندم. مثل که این که یکی بپرسه ادب از که آموختی؟ بگم از "فحاشقلی فحشیان"
6- نظرم در مورد سیاسیهای کله گنده، همان قسمت حیف پلویی که شما میخورید بود (برای کسانی که مخفیانه پرسیده بودند) و این که "خدایی چند درصد از شما سر پینوشت قبلی اسکرول کردید رو به بالا تا ببینید شماره 8 کدوم پرسش بود؟"
7- بله، دوستان در دیدگاه خصوصی عرض فرمودند چرا پرسش شماره 11 و 12 را پیچاندی؟ کی؟ من؟ پیچ؟ پیچاندم؟ مگر پیچ بود؟ من فقط خیلی تیز و نرم از جاده خاکی کنارش گاز دادم رد شدم.
8- فرمودهاند چرا در مورد پاسخ به پرسش شماره 13 چرند نوشتهای. در پاسخ باید بگویم، من یک پرسش دارم، فرض کنید از حدود دویست کشور، بخواهند همه با هم صلح کنند و در کل دنیا دو کشور تنها باقی بمانند (وات د ف*ک)، برای مثال فقط ایران بماند و مابقی دنیا. حالا شما میخواهید به زور به بقیه بگویید که نخیر، شما بیجا کردی اسمتان را گذاشتید "آدمیزادستان"، همه باید برگردید به تقسیمات قبلی.
9- فرمودهاند که چرا در پاسخ به آخرین پرسش، این همه خوشبینانه نگاه کردهاید؟ من متوجه نشدم دارید دستم میاندازید یا جدی میگویید؟
10- آنجایی هست که "طرف" به "علی ضیا" میگوید: "موی انسان ذاتا سفید رنگ هستش آقای ضیا" بعد "علی ضیا" ابرو میاندازد بالا که یعنی من خنگترین موجود عالم هستی هستم و نمیدانستم این مورد را. دلم میخواهد در زمان سفر کنم و بپرم وسط استودیو و در حالی که مثل "راکی" عربده میکشم، با اسلحه کمری بزنم توی پای هر دوتایشان، جوری که "طرف" بگوید" "خون انسان هم ذاتا زرد رنگ است آقای ضیا" و بعد هم "علی ضیا" با پسگردنی بزند پس کله "طرف". ربطی به پست نداشت اما چون من یک حالت مالیخولیایی دارم، این را تپاندم اینجا. مشکلی هستش دادا؟ سی؟ (با حالت لاتی)
11- الان خودم هم فکر کردم نفهمیدم دقیقا "پسگردنی" کدام عضو بدن است که "علی ضیا" با آن باید ضربه بزند.
12- باقی، بقایتان
13- دوستان تبلیغی چیزی ندارید اینجا من آگهی کنم، کفگیرمان به ته دیگ خورده!
کاش میشد ما ایرانیها در انتخابات ریاست جمهوری، آمریکا، روسیه و چین هم شرکت کنیم. به نظر این بندهی کلنگ، تاثیری که آنها روی اقتصاد مملکت ما دارند، از تاثیر ریاست جمهوری خودمان هم بیشتر است.
---
پینوشت:
0- پیرو پیشنهاد بالا، پیشنهاد میشود، انتخابات ریاست جمهوری ایران را بروند در سوریه و لبنان و یمن و عراق برگزار نمایند.
1- آوردهاند که قیمت گوشت گوسفندی در بازار رکورد زد. در همین باب قیمت گوشت سایر جانداران به جز آدمیزاد نیز کشید بالا.
2- شما را آشنا مینمایم با "پرزیدنت"، بچهها پرزیدنت، پرزیدنت، بچهها
3- هر جور حساب میکنم، انگاری روی بند، رخت پهن کرده باشند. من دیگه رد دادم.
4- خب، از مصیبتش گفتیم، حالا نوبت امیدش است. بچهها به چشم خواهری نگاه کنید، نبینم کسی سود استفاده را ببرد (خودم میدانم سود نیست، وبلاگ خودم هست، دلم میخواهد وسطش لواشک پهن کنم)
خب آدم ایشان را میبیند، روحش تازه میشود. چشم حسود کور، پسر بردار آن اسپند و اسپند دانه را بیاور. این شما و این هم امید پایانی متن:
5- یک جمله خواندم در وبلاگ همراز، "انگار پاییز، بهار آدمهاست"، بزن دست قشنگ رو.
6- البته کور سوی امید داخلی هم داریم، مانند "پژمان جمشیدی"، آنقدری که این بشر در فیلمها نقش خود واقعی "پزمان جمشیدی" را بازی کرد، در زندگی واقعیاش "پژمان جمشیدی" نبود. دیگر دارد PP اش را در میآورد. میترسم یک فیلم درباره نوح پیامبر بسازند، ایشان در آن فیلم هم نقش "پژمان جمشیدی" را بازی کند.
اما امید کارش با پژمان جان تمام نمیشود، ته مانده امید هم داریم، "علی انصاریان"، آن وقتی که مجری برنامه ورزشی بود و از عمو حسن میخواند.
7- و در آخر برای شادی روحیه، این شما و این هم عشق من، جناب دیوی:
به قول دیوی جان برای همهی شما یه کم پول آرزو میکنم.
با درود خدمت همین انگشت شمار خوانندگانی که هنوز گاهی از سر مرحمت به این بندهی بینوای کوچک و کلنگ سری میزنند. دیشب که دراز به دراز یه وری لم داده بودم روی تخت و لا لوی خبرها میچرخیدم، ب کمپلکس و ب دوازده بدنم دوباره بالا زد. (این که یعنی چی، خودم هم نمیدانم، یک چرت و پرتهای هست که از سرانگشتان مبارکم همینطوری وول میخورد روی صفحه کلید)
1- نوشته بود جناب "روحانی"، ریاست جمهور کنونی فرمودهاند: ما دو تا دست بیشتر نداریم، یکی برای مبارزه با تحریم، یکی برای مبارزه با کرونا. خب پس، مبرهن است که ایشان مملکت را با عضوی دیگر از بدنشان مدیریت مینمایند. حالا من نمینویسم کدام عضو، ولی شما از وضعیت جاری امور ملت، میتوانید هر عضوی را که دوست دارید، تجسم بفرمایید. (اگر دست مبارک بر صفحه کلید افتاد و زحمتی نبود، کامنت بفرمایید که کجایش را تجسم فرمودهاید.)
2- نوشته بود از امروز قیمت شویندهها بالا میرود. خوب زحمت میکشند، خبر مینویسند، دیگر چرا بدیهیجات را به آدم میگویند، این بالا رفتن قیمت بیصاحاب را که همه میدانند، همه! یک چیزی بنویسند که جدید باشد.
3- یک جایی نوشته بود، پول قرارداد ویلموتس از جیب همه ایران میرود، از این دست معجزهها زیاد است. جیب ما ملت برای خودمان خالیست، اما عجب که از توی همین خالی دیگران پول برمیدارند. عجب.
4- نوشته بود برخی کارمندان بانک، به ازای هر تن آدمیزاد، (نه آن تن که هزار کیلو است، آن تن که واحد شمارش آدم است)، مبلغ دو میلیون و پانصد هزار تومان میگیرد، وام ازدواج بیست و پنج میلیونی شما را ردیف میکند. باز هم دمش گرم، برای بیست و پنج میلیون، فقط دو و نیم میگیرد. سالها پیش دوستم ازدواج کرد، چند سال بعد طلاق گرفت، هنوز در نوبت وام ازدواجش هست. البته، او دیگر سراغی از بانک نگرفت، آنها هم لطف کردند در این چند سال سراغی از ایشان نگرفتند.
5- نوشته بود چرا باید چرم به صورت خام به ایتالیا صادر شود تا هر روز تعداد کارگر بیشتری، از کار بیکار شود، یادم افتاد اولین باری که کف کفشم باز شده بود. چسب زدم. دوباره باز شد، بردم دوختم، دوبار دیروز باز شد، میخواهم ببرم بدهم کف آن را ایزوگام کنند. به نظر شما پارهترین قسمت این دنیا کجاست؟ البته با اختلاف فراوان ما ایرانیها از این منظر از مابقی دنیا به طرز وحشتناکی جلوتریم.
6- نوشته بود آمار تکان دهنده از وضعیت کرونا در ایران، تعداد جانباختگان اصلی حدود چهار برابر تعداد اعلامی است. خب چرا همان تعداد اصلی را اعلام نمیکنند و برای نمونه هر روز میگویند سیصد تن، بعد زیرش مینویسند ضرب در چهار؟ مگر دور موتور ماشین است که کنارش نوشته ضرب در هزار؟ درک نمیکنم. این را هیچ کسی نمیتواند درک کند، جز خود عضو شورای عالی نظام پزشکی.
7- نوشته انسولین سخت پیدا میشود، بنابراین مراجعان جدید به بیمارستان بیشتر از پیش شده و سرایت کرونا نیز بیشتر از بیشتر میشود. در نتیجه تعداد فوتیها هم بیشتر میشوند. نتیجه میگیریم که نه میخواهند صلح کنند و مذاکره، نه میخواهند جنگ کنند و مبارزه. فقط نشستهاند که فلسفه درست کنند و مغالطه!
8- نوشته بود هتک حرمت رییس جمهور غلط بود، اما ننوشته بود کدام حرمتش، هتک شد که دست کم دوباره تکرار نشود.
9- نوشته بود مجلس هیچ اطلاعی از تقسیمات دریای خزر و قرارداد با چین ندارد، خب مگر نماینده هم باید از این چیزها خبر داشته باشد؟ چه توقعات بیجایی مد شده این دوره زمونه. والا
10- نوشته بود جناب "روحانی" فرموده بودند که ملت ایران باید آزاد باشد که اسلحه بخرد و یا بفروشد. ملت؟ ملت ایران؟ اجازه خرید و فروش اسلحه؟ اگر منظورشان دولت است که هیچ، اما برای خرید اسلحه، شما در هر شهری از ایران هستید، یک بازاری زیرزمینی همیشه هست که تویش هر اسلحهای که بخواهید پیدا میشود. ملت ایران در این زمینه و در زمینه پرتاب آشغال از داخل خودرو به کف خیابان، همیشهی تاریخ از هفت دولت آزاد بوده است.
11- نوشته بود یک دختر بیحجاب سوار دوچرخه شد. بعد از آن هم یک طوری شد که نباید میشد. این شد که اصلا از اولش هم نباید یک طوری میشد که حالا این طور شد. خدایش رحمت کند.
12-
لنگه راست کفش نازم
مثل یک قاطر تشنه وسط تابستان
دهنش باز شده،
آخر جیب کت و شلوارم
چه هماهنگ و قشنگ
باز سوراخ شده،
سر زانوی دو جفت شلوارم
از وسط باز شده
چند وقتیست همه میگویند
آن به درک،
خشتکت را دریاب
که به سان ازون لایه شده دور زمین
گرد سوراخ شده
به یمن عبور تعداد بازدیدکنندههای کلنگستان از مرز عدد صد هزار، تصمیم گرفتم تا در چالش "ده پرسش وبلاگی" شرکت کنم و از آنجا که کسی برای من کلنگ بادمجان هم حلقه نمیکند که بخواهد مرا دعوت کند، خودم، خودم را دعوت مینمایم. باشد که رستگار شوید.
۱- چی شد که به دنیای وبلاگها اومدی؟
در سال نخست دانشگاه، پس از نوشتن نخستین گزارش کار آزمایشگاه فیزیک به این نتیجه رسیدم که نوشتههام میتونه بقیه رو بخندونه، البته تاریخ نشون داده که اشتباه فکر میکردم و بیشتر نوشتههایم مانند ذکر مصیبت خواندن برخی مداحان وطنی میشه. اونجاست که به احتمال زیاد آقای "بوترابی" مدیر سالهای پیش در "پرشینبلاگ" باید جوابگوی بقیه خلق خدا باشه که چرا ملت دچار "کلنگی" مانند من باید میشدند.
۲- هدفت از نوشتن وبلاگ چه بود و چه هست؟
خب، خیلی پیشآمدها از همون سرآغازشون توی ذهن من مانند یک داستان فکاهی مرور میشن، طوری که گاهی با صدای بلند به فکرهای توی سرم میخندم و این باعث شده که با خودم فکر کنم شاید اگه اونها رو بنویسم، بقیه هم شاد شوند. اما به دلیل مسایل بیناموسی و مثبت هجده نمیتونم همهی تصوراتم یا خاطراتم رو بنویسم، این میشه که بیشتر وبلاگم شده محل تولید "آب غوره"، پس نتیجه میگیرم که هدفم از نوشتن وبلاگ، طرح ناموسوارانهای از روزمرگیهایم هست اما خودم هم که میدونم، شما هم که غریبه نیستید، از وقتی "احمدینژاد" رفت، برکت هم از وبلاگ نویسی من رفت!
۳- به نظرت چرا باید وبلاگ نوشت؟
راه رفتنی رو باید رفت. در بستنی رو هم باید لیسید، به ویژه تو مملکتی که هر روز قیمت بستنی توش گرونتر میشه! ببخشید اشتباه شد، منظورم این بود که راه رفتنی رو باید رفت به ویژه توی مملکتی که بزرگانی مثل، فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا و ... توی تاریخش، به زبان شیرین پارسی نوشتهاند. آدم دلش میخواد وقتی مرد، بره پیش سعدی و بهش بگه، داداش، هر چقدر شما استادانه غزل عاشقانه گفتی، همون قدر هم من جفنگ غیر شاعرانه گفتم، اونم یه بشکن بزنه و یک نر غولی ظاهر بشه و بیفته دنبالت. این خودش کلی افتخار هست برای یک در پیت نویس. یعنی تن هر چه نویسنده پارسی زبان بود توی گور لرزید وقتی من اولین نوشتهام را ول دادم وسط فضای مجازی. به نظر من، خوب نوشتن، مثل خود عاشق شدن هست (سخن کلنگیان).
۴- به نظرت یه وبلاگ ایده آل چه مشخصاتی باید داشته باشه؟ اصلا مشخصاتی باید داشته باشه؟
یه وبلاگ ایدهآل، یه وبلاگنویس میخواد که: روان بنویسه (که من نمیتونم)، کوتاه بنویسه (که صد البته من نمیتونم)، فقط بنویسه (شکل و عکس و فیلم و تبلیغات و اینها رو تا جایی که میتونه نتپونه وسط نوشته، که من ابدا نمیتونم)، با نوشتنش یه چیزی به این دنیا اضافه کنه، مثل یه حس کوتاه خوب، یا یک اندیشه نیکو (تنها چیزی که من اضافه میکنم، یه سری صفر و یک اضافه هست که میره داخل پایگاه داده سرورهای بیان)، بخوام خلاصه بگم، به نظرم یکی مثل استاد "رایفیپور" یا دکتر "احمدینژاد" یا بانو "چرخنده" و مانند آنها، معیار یک وبلاگنویس ایدهآل میتونن باشند.
۵- بیشتر کدوم موضوع رو در وبلاگ ها دوست داری؟ یعنی بیشتر چه وبلاگ هایی رو دنبال میکنی؟
طنز، خنده، خاطرات از کودکی تا حالا به اضافهی مروری بر رهنمودهای استاد، دکتر و بانو.
۶- نظرت راجع به سرویس های وبلاگدهی چیه؟ و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری؟
نخستین بار من در "پرشین بلاگ" مینوشتم، بعد "بلاگفا" بعد "بلاگ اسکای" بعد "میهن بلاگ" بعد "بلاگر یا بلاگ اسپات" بعد دوباره "پرشین بلاگ" و بعد "بیان" بعد "ورد پرس" و بعد دوباره "بیان". در کل میتونم بگم، به جز "بلاگر"، "ورد پرس" و "بیان" بقیه زیاد چنگی به دل نمیزدند، فقط مشت و لقد به پک و پهلو میزدند. "بیان" بد نیست اما اگر کل تارنماهایش "واکنشگرا" بود، بهتر میشد. سرویس وبلاگدهی باید باشد. برای زنده نگاه داشتن یک زبان در دنیای مجازی بسیار لازم است. برای تبادل فکر، آموزش و رهنمود. حالا میخواهد رهنمودهای بانو "سوسانو" باشد یا بانو "سویا" و یا حتی بانو "گوشت چرخکرده" یا "مدوری زاده". برای بهتر شدنش هم پیشنهاد میکنیم نوشتن را راحتتر کنند، مثل "اپلیکیشن"های معروف آن ور آبی.
۷- نظرت راجع به محیط وبلاگ نویسی (افراد) چیه؟ و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری؟
خب به شدت بستگی داره که این افراد چه کسانی هستند. شما وبلاگدهی بزن، بده دست داعش، خب منفجر میکنه، در کل اون فکر میکنه وسط نون ساندویچ هم باید بمب بزاره جای خیارشور. برای بهتر شدن سایر افراد هم پیشنهاد دارم بیشتر مطالعه کنند. به ویژه متنهای ادبی خودشون رو در هر ملیت و زبانی که هستند بخوانند و مانند من نباشند که با چهار کلاس "اکابر" بخواهند بنویسند.
۸- ویژگیای از بلاگری دیگه که دوست داشتین اون ویژگی رو داشت باشین.
بنده به ویژه خدمت آقایان و بانوانی که دل خلق را شاد مینمایند ارادتمندم. حالا تصویری، کلامی یا نوشتنی. دوست دارم یک روزی یک تن از انسانهای روی کرهی خاکی را برای یک ثانیه هم که شده، کمی دلشاد نمایم. سالهای گذشته خیلی از دوستان وبلاگ نویسم یا رفتند کنج هلفدونی، یا مجبور شدند به دلیل نرفتن به کنج هلفدونی وبلاگشان را از بیخ و بن ببندند. این شد که من ماندهام تنهای تنها، من ماندهام تنها و ...
۹- چندتا از لبخند هایی که در بلاگ بیان (و سرویس های دیگه) داشتید رو با ما در میان بذارید.
خب، یک جا نوشتهی خودم را داشتم مینوشتم، بس که مثبت هجده بود و خندهدار، هیچ وقت رویم نشد منتشرش کنم و همین چند هفته پیش حذفش کردم. وبلاگهایی که دیگر نیستند اما با خواندنشان لبخند به لب داشتم مانند: "ابر آبی"، "یادداشتهای یک دختر ترشیده"، "اسپایدر مرد" و .... یادشان گرامی و روحشان شاد باد !!!
۱۰- بدون تعارف ترین حرفتون با وبلاگنویس ها چیه؟ چیزی هست که بخواید بگید و ما بهش اشاره نکرده باشیم؟
آخه قربون اون دست خطت بشم، فدات بشه دایی جان ناپلیون، فرهنگ و ادبیات پارسی پر هست از نویسندهها، فیلسوفها و شاعرهایی که در کرهی خاکی کمنظیر هستند. یک پرسش هم میپرسیدی، تا نام چند تن از بزرگان ادبیات پارسی رو مینگاشتیم. از قدیم تا جدید. دیگر این که فوتبال که فقط "کریستیانو رونالدو" نمیخواد، "بهزاد غلامپور" و "استاد اسدی" هم میخواد. گاهی حتی "مسعود شصتچی" هم برای نوشتن لازم هستش. یا حتی "کلنگ". پس همین الان از هر جای دنیا به احترام همهی نویسندههای دنیا، هر چه که هست، میایستیم و آرزو میکنیم که دنیا جای بهتری باشد برای همه.
----
پینوشت:
1- ذکر مصیبتی بود جهت تغییر نشانی به منزل قبلی که از حالا شده منزل فعلی!
2- هر کسی این متن را خواند دعوت است به همین چالش، این شما و این چالـــــــــــــــــش.
3- در هوس خیال او همچو خیال گشتهام، وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم،
3- کجا رفتی که دیگر در دنیای مجازی هم نمیتوانم پیدایت کنم؟ گویا به مریخ عزیمت کردهای؟ (شماره 3 که مربوط میشود به شماره 3)!
4- با تشکر ویژه از "محمد صالحعلاء" که به من آموخت حتی "هوینجوری" هم میشود کتاب نوشت، مانند کتاب عجیب «تمامی آنچه که مردان در باب زنان میدانند».
درود و دوصد بدرود. من برگشتم به خانهی قبلی. راستش هر چه خواستم اسم دیگری پیدا کنم، پیدا نشد که نشد. از وقتی فهمیدم "گفت و چای" نام وبلاگ دیگری بوده، هی میخواستم اسمم را تغییر دهم، اما به مغز یک آدم کلنگی مانند من چیز جدید و باحالی نمیرسد جز همان "کلنگ". این شد که بعد از چهل روز نماز مسلمبنعقیل خواندن و سالها غسل جمعه، همان منزل کهن قدیمی برایمان مهیا شد. راستی، شما هم اگر خانه و کاشانه ندارید، خوب این بند را مطالعه نمایید.
چندی پیش، کارشناسی در صدا و سیمای میلی پیشنهاد داد، برای خانه دار شدن به مدت ۴۰ روز، دو رکعت نماز به نیت مسلم بن عقیل خوانده و ۱۱۰ صلوات نثار روح ایشان کنید. پس از چهل روز صد و پنجاه و هشت درصد خانه دار خواهید شد، اگر هم نمیتوانید، به مدت یک سال، غسل جمعه را امتحان کنید. این یکی صد و پنجاه و نه درصد شما را خانهدار خواهد کرد.
پینوشت:
1- آخـــــــیش، هیچ جا خونهی آدم نمیشه.
2- پیشنهاد من این است که نام وزارت مسکن را به وزارت "غسل جمعه" و نام بانک مسکن را هم به بانک "مسلم" تغییر دهند.
3- این کارشناس زبده نفرموند در هنگام غسل اگر چشم غسل شونده به صابون گلنار بیفتد آیا آن غسل را باید تکرار کرد یا خیر.
4- در مورد PH آب غسل هم توضیح ندادند.
5- اگر شخصی مجرد بود و نیاز به غسل جمعه نداشت، میتواند به جایش صبح جمعه، دستشویی نرود تا صبح شنبه؟
6- "مسلم" این همه نماز را میخواهد چه کند؟
7- آیا برای فرشتگان سمت راست و چپ مسلم در هنگام افزودن نمازهای جدید، اضافه کاری رد میگردد یا خیر؟
8- میگویند بعد از کشف فرمول جدید خانهدار شدن، بسیاری پی به این سخن بزرگان بردند که میگفت: "هرگز از موتوری جنس نگیرید، حتی شما دوست عزیز"