خدا را سر شاهد می گیرم که من حاصل یک ازدواج فامیلی نبوده ام. سر مبارک را هم تا به حال فقط یک بار به طاق در کوبیده ام، آن هم درست شب قبل از کنکور. از تولد تا الان هم نه قرص خاصی خورده ام نه دوایی، نه حبه ی انگوری، نه چیزک شنگولی!.
لابد می گویید چه دخلی دارد به شما؟ دخلش این است که بگویم خدمت متعالی انور شما سروران گرامی، یک عادتی به من ماسیده که انگار حالا حالاها هم ول کن ماجرا نیست، لابد می گویید چه عادتیست که کفری ام کرده؟ عادت زمزمه کردن یک آهنگ یا شعر یا سرود در سرم یا زیر لبم، آن هم به تعدادی که اگر برای بز هم بخوانمش، مثل بلبل فارسی حرف می زند. (مگر بلبل فارسی حرف می زند؟)
بعضی از این ترانه ها یا شعرها از دوران کودکی در سرم مانده. بینی و بین الله خودت فکر کن سر جلسه کنکور باشی و از ب بسم الله تا سوال دویستم آخرش فقط این توی کله ات باشد، چه جوری می خواهی سوال ها را حل کنی؟
"امشب شب سه شنبست، فردا شبم سه شنبست، این سه سه شب و اون سه سه شب، هر سه سه شب، سه شنبست!" و تکرار!
آخر، پدر من، مادر من، عزیز من، بامرام، دکتر، مهندس، ای ترانه سرا، ای متخصص فن بیان، ای توی آن روحت، توی حلقت با این شعر ساختنت، یعنی آدمیزاد باید چقدر بیکار باشد که بنشیند همچنین شعر جفنگی بسراید که یکی از خودش ابله تر (دور از جان شما، خود کلنگ را می گویم) مدام آن را زمزمه کند. مثل همین حالا که دارم این ها را می نویسم.
سراینده این شعر هر که بوده مجنون بوده، شب ها می رفته دارالمجانین با سر می کوبیده توی کاسه توالت. این همه سین و شین ارزانی خودت، آخر دیوانه، زنجیری، چه جوری امشب و فرداشب هر دو سه شنبه هستند، کجای عالم ریاضیات این سه سه شب با اون سه سه شب می شود در مجموع سه سه شب؟ ای ....خواب دارم ...تازه از ......
تا همین جا زورم رسید، چشمانم دارد می ترکد برای خواب! شب به خیر.
پی نوشت:
1- مابقی پست را خودتان بنویسید! من بروم سه سه شب گویان بخوا
با توجه به درز یک عدد عکس از یک جایی و این که انتخابات نزدیک است (چه کار دارید کدام انتخابات نزدیک است، توی این مملکت تا دلت بخواهد انتخابات هست) و برخی از دوستان ممکن است که علی حده بر کارهای روزایشان بخواهند یک نام نویسی ای هم بکنند، با خودم گفتم که چه کاریست! در حال حاضر با هم یک عکس ببینیم.
از قدیم و ندیم گفته اند: رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون. چه بگویم؟ به کجا بکوبم؟ آخه به کدامین گناه؟ حکایت عمر و زندگی ما مثل آن یخ فروشیست که از او پرسیدند: فروختی؟ گفت: نه خودش تمام شد!
پی نوشت:
1- دیر آمدید. نصف بیشتر مطالب پست شده حذف شد. به دلیل جلوگیری از ایجاد اغتشاشنده.
2- اگر این عکس فتوجاپ است بفرمایید تا ما هم بفرماییم به دیگران.
3- دسته جمعی بسی ما را حال شگرف رفت از دیدن این عکس و کلی به آن افتخاریدیم. از شما هم تقاضا داریم دسته جمعی به آن بیافتخارید.
ای آقا، با این گرانی کم کم باید تیر تخته هایم را جمع کنم و وبلاگ را بدهم برای اجاره که یک نفر بیاید رب گوجه انبار کند با کنسرو ماهی. الان نون توی این جور چیزاست، کی می آید وبلاگ راه بیاندازد تازه نصف خنزر پنزرهایش هم پولی باشد، یک کد آمارگیر چسکی هم نتوان انداخت رویش! تازه خیلی عزت کشیده اند به خشتکمان که تبلیغات جومونگ پخش نکرده اند آن گوشه، (کدام گوشه را نگاه می کنی، آن جا که خارج از محدوده ی مانیتور است عزیز دلم!) از دوستان اگر کسی یک جایی سراغ دارد که خدماتش خوب است و پول هم نمی خواهد معرفی بنماید (جون داداش، تو بگو دو زار، یه قرون هم ندارم خرج وبلاگ کنم). نپرسید این همه وقت کجا بودید، خوبم، خدا را شکر، زندگی ما هم یک جوری می چرخد دیگر، منتها نمی دانم چرا از وقتی یارانه ها را آزاد کردند بی ناموس دارد برعکس جهت چرخش زندگی دیگران می چرخد، این جور که این من می بینم تا چند وقت دیگر نچرخد سنگین تر است، حالا وسط این همه گرانی و کوفت و زهرمار که دلار و طلا ال شد و جیم بل شد و ریال این طور شد و آن طور شد، بزند یک وسیله برقی هم بسوزد. به ویژه که کامپیوترت هم باشد، یعنی تا دیدم این طور شده آستین هایم را خودم بالا زدم (یک لحظه فکر کن کس دیگه ای هم هست مگه که آستین بالا بزند برای آدم) و با تمام توانم افتادم به جانش، این شد که الان نصمه نیمه در خدمتتان هستم. این دست به آچار بودن من هم یک سابقه طلایی دارد که اگر خلاصه برایتان بگویم این طوری می شود:
هنوز طفلی بیش نبودم که نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای به من گفت که تو یک استعداد شگرفی در تعمیرات لوازم برقی داری، این را از همان دوران چند ماهگی به یاد دارم! بعدها یک سری آدم ها بودند که فکر می کردند کلاس اول ابتدایی را که تمام کردی، استاد دانشگاه شده ای. به ویژه آن هایی فکر می کردند در مدرسه، همه چی، به آدم یاد می دهند. از اختراع هواپیما گرفته تا کشف بمب اتم (مگر همین چند سال پیش نبود که یک بچه ابتدایی به رییس جمهور گفته بود توی زیرزمین خانه یشان انرژی هسته ای را کشف کرده است؟)
دروغ چرا، نمونه ی این همه چیز یاد دادن هم می شود معلم کلاس پنجم ابتدایی ما که به سوال هایی که بچه ها خودشان توی بیست ثانیه حل می کردند، یک روز کامل فکر می کرد و در نهایت فردا توی کلاس از بچه ها جوابش را یاد می گرفت. یک روز که آمده بود توی کلاس گفت بچه ها، چه خوب است که آدم خودش از تعمیرات سر در بیاورد. این جمله ترقه ای را در سرم منفجر کرد که نتیجه اش از دست دادن نصف بیشتر مغزم بود!
من هم که از بچگی عادت داشتم روی پاهای خودم بایستم برای خودم یک سری ابزار تهیه کردم. برای آن که ماجرا را خوب روشن کنم باید بگویم که همه ی کاسه کوزه ی تعمیراتی من یک عدد دو سو بود که آن هم از بس گنده بود نه خودش توی دست من جا می شد نه آن طرفش روی پیچ، به جز این دوسو که گاهی هم به عنوان قلم چکش ازش استفاده می شد، یک چاقوی کوچک میوه خوری هم توی بساطمان پیدا می شد.
خب لاید شنیده اید که باید پله های ترقی را یکی یکی بالا رفت، من هم از یک ماشین حساب کوچک کارم را شروع کردم، منتهای مراتب مشکل اینجا بود که ماشین حساب از اولش مشکلی نداشت و چون خرابی ای نبود که من آن را تعمیر کنم، در نتیجه از آن دوسوی جادویی در ابتدا برای ایجاد مشکل و سپس برای رفع آن استفاده می شد. خدا رفتگان شما را هم رحمت کند، یک ماشین حساب چینی که این همه "حیف شد خرابش کردی" ندارد که. فدای سرم!
کالای بعد (یا بهتر است بگویم نفر بعد، چون من به مانند یک دکتر بودم که به مشکلات بیماران بسیار اهمیتی می دادم) یک رادیو ضبط رومیزی بود که جزو اسباب و اثاثیه ی لوکس خانه به حساب نمی آمد اما تنها وسیله صوتی آن موقع های خانه یمان بود. این یکی مشکل داشت و مشکلش این بود که ضبطش خوب کار نمی کرد، بازش که کردم مشکلی پیدا نکردم، اما هر طور که بود تعمیرش کردم، مشکلی نبود ولی این دفعه واقعا رادیو ضبط را که بستم یک چندتا چیز اضافه آورده بودم. ?Who Cares یا به قول بروبچ کی اهمیت میده، "خودش خراب بود از اول، رادیوشم کار نمیکنه به درک، بندازیم بره." این هایی که نوشتم بخشی از سخنرانی نویدبخش من برای پدر و مادرم بود بعد از تعمیر رادیو ضبط! (می توانید آن ها را با چشمانی قلمبه و پر از خواهش تصور کنید که با چشمانشان می گفتند تو رو ارواح پدربزرگت بی خیال تعمیرات شو)
بعد نوبت تلویزیونمان بود. لامپ تصویرش گاهی کار می کرد گاهی هم کار نمی کرد، طبق معمول مشکل به دستان من و آن دوسوی تاریخی حل شد، تلویزیون دیگر کار نمی کرد و ما یک عدد دیگر جایش خریدیم.
یخچالمان خیلی بدجنس بود اصلا نگذاشت که من بفهمم، موتورش یکهو و در یک لحظه سوخت. این قدر با دوسو زدم به سر و کله اش تا تلافی ام را رویش در بیاورم. موتور عوضی! خب در همین دوران که یکی پس از دیگری این لوازم محترم برقی، از قبیل آب میوه گیری، اتو، هارد لپ تاپ، مانیتور کامپیوتر و ... تنشان به تن دوسوی من میخورد فهمیدم که باید جعبه ابزارم را مجهزتر کنم. به همین دلیل هم، رفتم و یک چهار سو هم خریدم. این سیر تعمیرات همین طور ادامه داشت تا که این اواخر رادیوی پدرم دکمه موجش خوب روی "اف ام" جا نمی رفت. یعنی وقتی فشارش می دادی رادیو خوب پخش می کرد وگرنه قطع و وصل می شد.
آخرش این شد که وقتی رادیو را جلوی چشمان پدرم بستم با صدای خوشحال گفتم: "بفرما، از فابریکشم بهتر شده". روشنش که کردیم اولش رادیو یک حرف بی تربیتی زد، گفت : "حاج آقا دروغ میگه، ...ه خورده، من کلا از کار افتادم"، اصلا واقعا از اولش هم بهتر شده بود، آخه دیگه داشت حرف می زد و یک سره به من فحش و ناسزا می داد اما خودش در یک حرکت خودجوش دیگر هیچی نگفت، هیچی هم پخش نمی کرد. گفتم: "بابا، این دیگه قدیمی شده، خودم یه دیجیتالشو برات می گیرم"
اگر فکر می کنید که من رادیو دیجیتال را گرفته ام باید بگویم که اشتباه می کنید، من یک بادمجان گرفتم. آن هم پای چشم چپم.! این شد که دیگر تصمیم گرفتم فقط لوازم خودم را تعمیر کنم.
پی نوشت:
1- "از فابریکش هم بهتر شده" چیست؟ یک جمله ای است که همیشه من بعد از تعمیرت به کار می برم.
2- "این که دیگه کار نمی کنه" چیست؟ یک جمله ای است که همیشه من بعد از تعمیرات آن را می شنوم.
3- "از اولش خراب بود" چیست؟ (یعنی واقعا معلوم نیست؟)
4- "تو بیجا کردی وقتی بلد نبودی گفتی بلدم" چیست؟ ...! چی بگم، کیه که قدر بدونه، والا
شما را خبر ندارم ولی من که پف آلود از خواب بیدار می شوم همه اش منتظرم که یک وقت خبر اقتصادی اختلاسی ای، ترکیدن هواپیمایی، به فنا رفتن بشکه های نفتی، چیزی از اخبار پخش نشود اما چه فایده که خیلی عزت هم که روی سرمان بگذارند روزی یکی پخش می شود. تازه لابه ای آن، آنقدر از مردم فلسطین و مصر و سوریه و گینه بیسایو و ترینیداد و توباگو و غرق شده های رود یانگ تسه می گویند که صبحانه ات را بدهی ببرند همان کشورها، بیشتر احساس خوشحالی می کنی تا این که آن را میل بفرمایید.
تازه این وسط مسط های کشتار مردمان بیگناه خارجی، هی برخی خبرهای خارج از عفت می آید که فلان کشور، فلان انگشتش را برای آن یکی کشور از جیبش بیرون آورد. حالا چه شده که این همه امروز با توپ پر آمده ام؟
من و مقامات بلند پایه خانه یمان که هیچ وقت از این آت و آشغال های فست فودی نمی خوریم. پس از بلوای آب معدنی ها و آب لیموها و شربت های انواع میوه ها دوباره آسیاب نوبت چرخیده و قرعه به نام چیزی عجیب به نام "همبرگر" رسیده است. گویا چهارده تن شنگدان فاسد پیدا کرده اند که چقدرش تا حالا ریخته شده بوده توی بازار، حسابش با کرام الکاتبین است. اصل خبر را هم در اینجا بخوانید.
در ادامه خبر به یک سری بیماری های مشترک دامی و انسانی نیز اشاره شده ولی از نام آن ها یادی نشده است. شاید منظورش یک چیزهایی تو مایه های جنون گاوی یا آنفلانزای مرغی باشد. دلمان خوش است که وزارت بهداشت داریم، استاندارد می آید می گوید آب معدنی بوق مشکل ندارد بعد وزارت بهداشت می گوید دارد بعد این یکی انگشتش را از جیبش می آورد بالای سرش، آن یکی هم با شصتش کارهای خلاف ادب و تربیت انجام می دهد، ملت هم ایستاده اند این وسط دارند بده بستان آن ها را تماشا می کنند، یک سری عناصر معلوم الحال هم که خودم باشم با خودم فکر می کردم اگر بروبچ کلاه قرمزی می رفتند اداره استاندارد و وزارت بهداشت و ....، الان وضع بهتر از این بود، در این راستا یک آینده نمایی هایی هم به حضور انورتان می رسد:
کلاه قرمزی را می گذاشتم بازرس اداره استاندارد (اِ آی مجری، ببشخیدا، آب معدنی باید مزه شوکولاد بده، یهنی چی که مزه نداره)
آقای مجری را می گذاشتیم بازرس وزارت بهداشت (نه، بچه جان، آب که نباید مزه داشته باشه، فوقش باید یک سری املاح داشته باشه)
پسرعمه زا می گذاشتیم تولید کننده آب معدنی (بیا، خودت گفتی املاح هــــــــــوی، این شوکولات هم املاح است هـــــــــــوی)
آقای مجری (نه، شکلات املاح نیست بچه جان، شکلات شیرینه، املاح که مزه نداره)
فامیل دور را می گذاشتم بازرس سیب سلامت (آی مجری، پس چرا میگن آب شیرین؟ وگرنه می گفتن آب شور دیگه)
ببعی را می گذاشتم مصرف کننده ی خاص (آی اگری، آی اگری، کن آی تل یو سامسینگ؟ بــــــــــــــع، آی ترستی، من تشنمه، هشت تا کلم خوردم، اون آبو بده من، جـــــــــون مادرت، جون مـــــــــــادرت)
آقای مجری (نمیشه بچه جان، آبش برای شما خوب نیست، پر از شکلاته، اصلا شیرکاکایو اینقدر قهوه ای نیست که این آب هست)
گابی را می گذاشتم مصرف کننده عام (آی مرجی، من گِشنمه، بده من بخورم، چه فرقی میکِنه. آی مرجی هم شوکولان داره هم آب داره هم بــــــــــــه به، گِشنمه آی مرجی)
ببعی وقتی میبیند گابی در حال گرفتن بطری آب او می باشد (بـــــــــــــــع،بــــــــــع، اکسکیوزمی، دیس ایز مای واتر، بـــــــع)
فامیل دور (سیر داغ، "همان سیت دان" است منظورش و در حالی که دارد با هیبت خود حال می کند می گوید: تولید کننده ی این آب چطوری تونسته از دست ما در بره و چون میگوید "در" بعدش میخواند: که با این در اگر در بند در مانند درمانند!)
این وسط ها بچه فامیل دور می گوید "چــــــــــی شده؟ پوستون نک، مادر کو؟" و می زند زیر گریه و ببعی می نشیند، از آن طرف هم جیگر وارد می شود.
جیگر را می گذاشتم تولید کننده ی آب آشامیدنی! (آب اونو بهش بده، آب اونــــو بهش بده، آب اونـــــــــــو بهـــــــــــــش بده)
آقای مجری (نمیشه، این آب ضرر داره براش، عجبا، بفهم دیگه)
فامیل دور (خخخ، آی مجری، این بفهمه، این خره خب، کارش اینه که نفهمه)
جیگر در حال حمله ور شدن به بقیه (جیگرم، جیــگرم، جیـــــــگرم)
در همین حین دعوا می شود و آقای مجری و پسرعمه زا و فامیل دور و ببعی دارند وسط بلبشو با کلاه قرمزی یقه همدیگر را می گیرند، که گابی آب را می خورد!
دختر همساده را هم می گذاشتم بیست و سی ( گابی آب را خورد، دست و جیغ و هــــــــــــــــــــورا)
گابی ( آخیش، خیلی تشنم بود، خیلی هم گِشنم بود، یه آبه دیگه، بیا آقای جیگر، این هم پولش، خیلی گِشنمه، دیگه آب نداریم؟)!!!
پی نوشت:
1- بلا نسبت شما و همه ی هموطنان عزیز
2- لطفا هر چه سریع تر از حالت گابی به آقای مجری تغییر وضعیت دهید
3- آشغال برگر هم نخورید، من آن چه شرط بلاغ است با تو می گویم، تو خواه از سخنم پند گیر، خواه ملال، نخواستی هم برو سر کوچه یتان بخر یک دونه بلال!
با سلام و درود به ارواح موجود در کارتن شهر ارواح، و با آرزوی تعدیل در قیمت بنزین و گازوییل و با کسب اجازه از پیشگاه رفیع رستوران گردان برج میلاد باید به اطلاع شما سروران گرامی برسانم که آب کم است، بـــــله، می دانم که این جمله تکراری است اما واقعیست.
و اما این که چرا بنده ویرم گرفته که در مورد آب بنویسم، داستانش از اینجا آغاز می شود. من چند وقت پیش، وسط گرمای بینهایت تابستان رفته بودم که نان بخرم. ناگهان یک چیزی را توی خیابان دیدم که خیلی اذیتم می کرد. یک خانم تقریبا میان سالی را دیدم که با شلنگ آب آمده بود و در حال شستشوی آسفالت جلوی پارکینگ خانه یشان بود، طوری که آب همه ی آسفالت توی خیابان را برداشته بود و همین طوری سعی داشت تک تک آشغال های کف زمین را با آب جابجا کند. اصلا اگر آشغالی بود، شاید داشت برای میکروب ها و باکتری ها دریاچه مصنوعی درست می کرد، من که چیزی نمی دیدم، شاید هم داشت گرد و خاک های آسفالت را می گرفت که به گل تبدیل کند تا ماشین ها آن را دوباره بپاشند به در پارکینگ خودشان! یعنی به این فکر می کردم که چرا نمی فهمد تا کمتر از یک ساعت دیگر همه ی آن آب ها بخار می شوند و تازه ماشین هایی که با سرعت از خیابان رد می شوند دوباره با خود گرد و خاک می آورند یا از طریق هوا تا ساعاتی بعد آن جا به صورت خودکار خاک می گیرد! اصلا چرا باید با فشار آب آن جا را تمیز کند؟ "فهم" به درک اسفل السافلین، هیچی توی آن کله لامصب بود یعنی؟ دماغی، آب کله پاچه ای، بناگوشی، آشغالی، آهنگ های حسین مشما زاده ای، چیزی؟
امروز یک خبر خواندم که یک عضو هیات علمی در اصفهان گفته "دولت، آب تولید کند". این خبر را داشتم با صدای بلند می خواندم، گوجه فرنگی زیر دست مادرم به حرف آمد، از جایش بلند شد و یکی خواباند توی گوش من!
گیرم که فرض محال در حجم انبوه و با قیمتی بسیار پایین و روشی دوستدار محیط زیست، آب تولید کردید، با رویش ناگزیر بی شعورهای آب هدر بده چه می کنید؟ آخر عقل توی کله آدمیزاد را که نمی توانند تولید کنند یا بسط و گسترش دهند. البته خبر را که تا آخر بخوانید ایشان یک جمله کلیدی می گویند که باید داد با خود طلا بنویسند بزنند بر سر در کل این مملکت، ایشان گفته اند: "چگونه میتوان در این جامعه درجه فهم موضوعات را بالا برد؟"
با استعانت از محمدعلی کِ لِـــــــی و مدد از بانو جنیفر لارنس می خواهم شیوه های "بالا بردن فهم موضوعات را" در چند گام اساسی بیان نمایم:
گام نخست:
با توجه به این که قدرت لایزال ریال در برابر دلار همیشه مانند قدرت استاد اسدی در مقابل لیونل مسی در فوتبال بازی کردن می باشد، بیایند و در تلویزیون و رادیو و روزنامه ها، بیان دارند که شهروندان و ساکنین محترم ایران، زین پس هر چقدر که پول آب برایتان آمد باید به جای ریال باید آن را به دلار پرداخت نمایید، پایان خبر هم یکی با صدای امام جمعه یک جایی بگوید، "والسلام علیکم ورحمة الله وبرکآته"
گام دوم:
مردم هم که بی وقفه با گفتن "یا ابلفضل" به سمت خانه هایشان در حال دویدن هستند، بگویند: مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسراییل، مرگ بر انگلیس و ...." و همین طوری که دارند می روند دک و دهان استکبار را گچی نمایند.
تمام شد، دیدید چه خوب حل کردم مشکل را. خب این طوری دست کم آب توی جوق خیابان نمی ریزند یا شاید هم بریزند، چون از اساس در فهمیدن مطالب مشکل وجود دارد ولی پس از اولین موعد پرداخت آب بها، همه چیز را خوب می فهمند.
پی نوشت:
1- فکر کردید حواس خودم نبود، کسی که بی وقفه "یا ابلفضل" می گوید چه طور باید "مرگ بر ..." بگوید!
2- چنانچه دوستان پیشنهادی دارند بفرمایند، می دهیم بیایند بررسی تان بنمایند!
3- خودم می دانم جوق آب غلط است، درستش هم جوخ آب هست، والسلام علیکم ورحمة الله وبرکآته
چنان با هول و ولا برداشته اند نوشته اند که "تصویر دست دادن ظریف با اوباما جعلی است+عکس" که انگاری همه مشکلات مملکت الان "یک دست دادن" است؟
آدم می ماند این همه سرعت را از کجایشان در می آورند، یعنی صداقت در تمامی لحظات زندگیمان موج می زند. از یک طرف هی اصرار داریم بهشان بفهمانیم بیایید توافق کنیم، از آن طرف اگر یکی از ما "یک دست" به یکی از آن ها بدهد، آسمان به زمین می رسد.
پی نوشت:
1- هر چند که "دست دادن" یک امر دو طرفه است و به ترتیب هیچ ربطی ندارد، اما شاید اگر یکی از آن ها "یک دست" به یکی از ما می داد، وضع الان فرق می کرد!
2- این پست این قدر ویرایش شد که پاک بشود بهتر است تا بماند!
از همان قبل از تولد هم که در صف به دنیا آمدن بودم، خیلی زور زدم که به عنوان یک بچه ی چشم آبی و بور و سفید مفید و تپلی، در یک خانواده ی پول دار و قدرتمند یک کشور جهان اول و پیشرفته به دنیا بیایم. البته همان موقع هم این عرب ها این قدر هل می دادند و خودشان را به ما می مالیدند که نزدیک بود پیش از تولدمان خفه شویم ولی خوب چون آن دنیا مردن معنی نداشت ما تا برسیم این دنیا زنده ماندیم. هل دادن ها تاثیر خودش را گذاشت و من در ایران به دنیا آمدم!
تازه این ها بعد از تولد هم که توی بیمارستان بودم به وسیله ی فرشته ها برایم پیغام پسغام می فرستادند، دو قورت و نیمشان هم باقی بود که شما ایرانی ها باعث شدید ما عرب سودان و عربستان و یمن و سوریه و قطر و.... شویم! ما می خواستیم اروپایی شویم و از این جور دری وری ها، ما هم که این قدر طفل بودیم بلد نبودیم چیزی بگوییم و می زدیم زیر گریه، مادرمان هم که حوصله جوجه اردک زشت را نداشت یک شیشه شیر خشک می چپاند توی حلقمان. از همان موقع شصت من خبردار شده بود که این عرب ها موجوداتی "به هل دادن اهمیت دهنده" می باشند. یعنی می خواهند شام و نهار هم که میل بفرمایند قاشق را هل می دهند توی حلقشان یا وقتی می خواهند فکر کنند مغزشان را هل می دهند به سمت شورتشان، یک وقت هایی هم می شود که می بینی مغزشان را توی تنبانشان ر*ده اند! این همه صغری کبری کردم که بگویم هر ملتی به یک چیزی بیشتر از چیز های دیگر اهمیت می دهد.
این هایی را که نگارنده می نگارد "ماحصل" اخبار کانال های یک و دو و چهار و شبکه خبر می باشد (نگارنده هم یعنی من دیگه، انتظار داشتین کس دیگه ای هم باشه؟ بسم الله الرحمن الرحیم، مادربزرگم همیشه این طوری تعجب می کند، یعنی یک جوری بسم الله می گوید که انگار علی دایی را برده باشند برنامه نود تا بیانیه صادر کند) به هر ترتیب اینجوری به نظر می رسه:
زاپن: بسیار اهمیت دهنده به احترام گذاردن تا کمر، کشف فناوری های بسیار پیشرفته و پرثمر، ایستادن در صف های طولانی پس از سونامی و سیل و هرگونه خطر. (آقا جان چرا ما را اینجای متن آوردید، نظم ما به هم ریخت، ما باید برویم ته صف، کاکرو جان بیا برویم ته صف، مگر نمی بینی ثوباثا اینا رفتن آخر، تو از اون ایشی زاکی احمق و موریزاکی سوراخ کمتری مگه؟ )
چین: بسیار اهمیت دهنده در امر خطیر زاد و ولد، تولید هر چی که بشه به زور تودهنی و مشت و لقد، هفته ای یک دلار حقوق با جای خوابی به اندازه ی یک سبد، نوش جان کننده ی هر گونه جانور با اشتهایی بیش از حد. ( پدر عروس:خب پسرم شما چقدر حقوق میگیرید؟ داماد: هفته ای دو دلار و پنجاه سنت. پدر عروس می گوید: والا از سر ما هم زیاد است. به خیر و سلامتی، خانم جان هشتمی را بیاور، این هم عروس شد به سلامتی، آقاجان زودتر بیا دست زنت رو بگیر و برو، نفر بعد لطفا)
آلمان: بسیار اهمیت دهنده به تفکیک پناهنده های متقاضی، در فناوری های صنعتی بسیار از خود راضی، دارای یک عدد "آنگلا مرکل" کار بلد در فیزیک و ریاضی (آن دو هزارتا پناه جوی ایرانی را بیاورید با این دو تا اشغال گر فلسطین هم خانه کنید، خودشان انصراف می دهند و بر می گردند کشورشان)
آمریکا: بسیار اهمیت دهنده به اعمال زور، مدیر چرخاننده ی همه دنیا از راه دور، دارای بازیگران و استارهای لخت و عور، داف های فراوانی هر ساله می گذارند به منصه ی ظهور، دور و بری ها برایشان همانند چهار تا ستور. ( ما آمریکایی ها یک ملت بدبخت هستیم، ما در چه فکر جفنگی هستیم؟ ایران پر از بسیجی می باشد، ما چه غلطی می کنیم وسط این متن؟ اصلا چه کاری از دست ما آمریکایی ها بر می آید؟)
سوریه: بسیار اهمیت دهنده به حفظ نوعی موجود گردن دراز، به غیر از ایران به هیچ کشوری تا کنون نداشته نیاز، پر از شورشی های هیچی ندار بی شعور و دراز، انقلاب همه جا خوب است جز آن جا که همیشه اخ و پیف است چون بوی پیاز. ( زنگ بزنید ایران بگویید ما همچنان اداره مملکت را در دست داریم نگران نباشند، فقط بسپارید یک استان دیگر هم به فنا رفت، پس پول چرا نرسید؟)
عراق: بسیار اهمیت دهنده به واردات پراید و سمند، به جنگ های داخلی و بگیر و ببند، تولید بیشترین آسیب و گزند ( هم وطنان عراقی عزیز، داعش دیگر جواب نمی دهد، دوستان یک فکری بکنید یک جور دیگری با اعصاب و روان خاورمیانه بازی کنیم)
.... زیادی حال و حوصله ندارم برویم سر اصل مطلب!
ایران: بسیار اهمیت دهنده به اقتصاد مقاومتی، کشف اختلاس های رقابتی، کسب رتبه ی برتر تهیه و تدارک بیانیه های حمایتی، و همچنین بسیار اهمیت دهنده به کمک های مالی به سوریه و لبنان، طرح پزشک خانواده چون کشک بادمجان، کسب رتبه ی یک صادرات پول به افغانستان، دارا بودن بهترین مدیران بلند پایه در جهان. ( حرفی هم مانده که نشنیده باشید مگر؟ توی این پرانتز دنبال چه می گردید؟ در جاده های بی سرانجامی؟ یک عمر گشتم تا که فهمیدم !! ببینید چه کردید؟ پرانتز را هم به موسیقی غنا دار آلوده نموده اید، اصلا همه اش کار این استکبار جهانیست، تکـــــبیر، الله و اکبر، الله و اکبر ..... و خیل خودجوش جمعیت است که دارند تکبیر گویان به یک سمتی می روند )
یعنی اخبار را که هر روز نگاه می کنی همین ها از تویش در می آید، به جان البرادعی، مادرم در کودکی مرا برده پیش روان شناس، تست هم داده ام. سالم هم هستم. باور نمی کنیـــــــــــد؟
پی نوشت:
1- (هشدار: این پی نوشت ها بعد تر اضافه شدند) مانند جومونگ که در آخر هر قسمت، یک سری آینده نمایی هایی را نشان می داد، خدمتان عرض نمایم که ان شالله اگر مسدودمان ننمایند، مهمان ویژه ی ما محصولات آقای ده نمکی و برگزیده ی آثار شهرام شپ پره خواهد بود. خیلی هم به هم می آیند!
2- همین جا از همه خوانندگانی که "سیتیزن" کشورهای یاد شده در متن هستد، پوزش می طلبم، "ساری گایز"
در دهکده ی ما مجری های تلویزیونی حالا دیگر برای خودشان جایی دست و پا کرده اند. هر کدامشان یک سبک و سیاقی دارند برای خودشان، راستش بدم نمی آید که کمی از صابون کلنگی یمان را بمالانیم بر اعضای جانشان تا ببینیم کف می کند یا که قرار است طبق معمول دهن ما کف کند. زیاد سرتان را درد نمی آورم، تنها اولین جمله هایی را که به ذهنم برسد می نویسم. هیچ قصد و غرضی در کار نیست. پیشاپیش از این عزیزان زحمتکش عذرخواهی می نمایم که از دیدگاه من این گونه به نظر می رسند، فهرست زیر به ترتیب الف و ب می باشد!
وبلاگ نویسی یک چیز باحالیست از نظر من، دست کمش باید این طوری باشد، یعنی وقتی من دارم می نویسم می دانم ته تهش یک چیزی از من در می آید، به قول مادربزرگم که همیشه می گوید: "خدا را چه دیدی، شاید یک وقتی گراز تخم گذاشت". یعنی ایشان توانایی های بنده را در همین حد می دانند. شاید از این سبب که سایر اعضای بلند پایه ی خانه ی ما نیز (شامل پدر و مادرم) کمی سوراخ های دماغ بنده را به گراز شبیه می دانند!
یعنی به نظر من اگر خدا می خواست طوری گراز را دچار جهش ژنتیکی کند که تخم بگذارد، خیلی راحت تر از این است که شما حرف های کارشناسان شبکه ی خبر را درباره علت حادثه منا بفهمید. بگذریم، باز من آمدم درباره یک چیز دیگری بنویسم، مطالبی که دارند توی کله ام وول می خورند، همین طور می ریزند بیرون.
آنجا بودیم که قرار بود یک چیزی از من در بیاید، اگر نویسنده در نیامد مهم نیست، یک منتقد امور فرهنگی و سیاسی هم در نیامد، باز هم مهم نیست، یک روزمره نویس امور روزمره هم در نیامد، آن هم مهم نیست، یک آدم بسیار بسیار معمولی با یک سری نوشته های بسیار معمولی تر هم نشد، باز هم مهم نیست، ته تهش این است که یک زندانی از تویش در می آید دیگر!
از دیدگاه من کلنگ، وبلاگ نویس های پارسی به دسته های زیر تقسیم می گردند:
1- دسته ی اول کسانی هستند که پس از دکمه ثبت نام و تایید رایانامه (ایمیل) دیگر نوشتن را می گذارند به عهده خود وب سرور! این ها همان هایی هستند که با همان یکی دو پست آزمایشی، خاک وبلاگ نویسی را می بوسند و زمین را در حالی که در دوران اوج هستند، ترک می نمایند. یعنی این دسته اگر از دستشان بر بیاید عملیات ایجاد و فعال سازی را هم می سپارند به یکی از دوستان یا اعضای فامیل! اصلا نمی دانم چه اصراری دارند این بزرگواران؟
2- دسته دوم همان دسته ی اول هستند فقط با این تفاوت که یکی دو پست می گذارند و بعد زمین را ترک می کنند. قبل از ترک زمین هم با چند تا وبلاگ نویس دیگر در کامنت ها دعوایشان می شود و کار به فحش و فحش کاری می رسد. این دسته امروز در این سایت وبلاگ می سازند، فردا در سایت دیگر و طوری که مشخص است این قشر محترم در حال توسعه روز افزون صفحات تکراری و بی محتوا می باشند، یعنی یک طوری که خزنده های گوگل هم با "بسم الله" از اینان یاد می نمایند!
3- دسته سوم، شبیه به دسته دوم هستند، اما به قالب وبلاگشان هم یکی دو تا کد جاوا اضافه می نمایند. این دسته هر دفعه که یک کد آهنگ جدید گیر آوردند می چپانند توی حلقوم وبلاگ بدبخت. یک وقت می روی می بینی محسن یگانه و رضا یزدانی و فریدون و یک چند تا بر و بچ موسیقی های زیر زمینی و زیردریایی هم با هم دارند برایت می خوانند. یعنی اگر بلندگوها هم تنبان داشتند با این حجم انبوه نت موسیقی، می گ*زیدند به تنبانشان. اینان عاشق "زانیار خسروی" و "یاس" و "تاس" و "تتلو" و "حسین بی مخ" و " هیچکس" و "اوری بادی" و ....هر چی که زیر زمین تولید می شود، می باشند.
4- دسته چهارم شبیه دسته هیچی نیستند! چیه عادت کردی همین طوری شبیه به دسته قبلی باشند! نه خیر آقـــــــــــــــــــــا، این چــــــــــه طرز برخورد کردن با یک خانـــــــــــومه محترمه آقــــــــــــــا، دسته چهارم کلی فعال هستند و شش هفت ماه می نویسند و بعدش یک هو طوری از صحنه ی دنیای بلاگی ها محو می شوند که گویی با یک پرواز به کرات دیگر منظومه ی شمسی کوچ نموده اند. این دسته به صورت عام در حال "کپی" و "پیست" کردن مطالب همدیگر هستند. بیشتر یک سری جمله که منتصب به جناب آقای مرحوم دکتر " علی شریعتی" می باشد را نشر و گسترش می دهند!
5- دسته پنجم همان عاشق های دنیای وبلاگی هستند، نه معلوم است خودشان از خودشان چه چیزی می خواهند، نه می دانند از جان شما چه می خواهند؟ فقط این را می دانند که یا زن می خواهند یا به دنبال شوهر هستند. یک قالب با کلی شکلک قلب، و "آی لاو یو" و ستاره و بارش شهاب سنگ و عکس کله یوز پلنگ زیمباوه و هف هشت تا از این نقاشی های ژاپنی دختر و پسر ریخته اند توی وبلاگشان، بعد یک مرورگر وقتی می خواهد وبلاگشان را "لود" کند، انگار گلاب به رویتان مرورگر "شکم روش" گرفته است. از داخل "کیس کامپیوتر" هم صداهایی به گوش می رسد که انگار به خودش "ر*ده" است! حالا سر و ته پست ها را که نگاه می کنی یک عکس قلب است که وسطش تیر خورده و یک قطره اشک از آن گوشه ی تصویر دارد می چکد. این دسته نصف بیشترشان عاشق "احسان علیخانی" هستند، مابقی هم عاشق خسته دل به ترتیب آقایان "علی ضیا" و "محمد موسوی" و "سعید معروف" و "شهرام محمودی" و دو سه درصد آخرشان هم به زور دگنک عاشق "کامران نجف زاده" می گردند (خب لابد مجبورند دیگر)!
6- دسته ششم که همه چیزشان سر جای خودش است، قلم خوب، هدف خوب، خوانندگان خوب، قالب خوب، ..... فقط ییهویی در یک حرکت "دیگرجوش" می آیند، خودشان را به همراه وبلاگشان می برند برای مسدود سازی، این دسته یا به حالت اعتصاب غذا از دنیا می روند، یا با یک چیزی که به یک جایشان فرو رفته است! (شایان ذکر است بنا بر اطلاعات رسیده امروزه به جای استفاده از شیوه ی منسوخ "شیشه نوشابه"، از تکنیک جدید "تخم مرغ آپ بز داغ" استفاده می گردد)
7- این دسته چند سال بی حاشیه می نویسند بعد ناگهان در افق محو می شوند، من خیلی حس می کنم باید از این دسته باشم، اما نمی دانم چرا یک سری تمایلات بی ناموس وارانه ای می خواهد مرا بکشاند به دسته ی قبلی!
این ها که نوشتم همه اش شوخی بود، البته مقدار زیادی از این شوخی ها را با چشمان خودم هم دیده ام، جدای از شوخی، بیایید فرهنگ وبلاگ نویسی را درست پیاده کنیم، یعنی اول بنویسیم بعد برویم سراغ جنگولک بازی های آن، یک سری اصلا به دنیا آمده اند برای جنگولک بازی های آن. به عنوان نمونه یک شعر بود در کلاس اول همکلاسی هایم به من یاد دادند و هر وقت دعوا می شد در وصف هم دیگر می خواندند که به این شرح می باشد:
"فلانی" خر است، گاو نر است، سه سال کلاس اول است.
بعد همین ها می خواستند "بابا آب داد" را یاد بگیرند، کوفتشان می گرفت. همین ها هستند که موقع اسم و فامیل در قسمت شغل با حرف "شین" می نویسند "شاه" . خب این عناصر معلوم الحال را باید گرفت و با تکنیک های نوین دوهزار و شانزده ملتفتشان نمود!
پی نوشت:
1- شما هم از این شعرها بلد بودید؟
2- جزو کدام دسته از وبلاگ نویس ها هستید؟
3- (این بند بعدتر اضافه شد) یک سری گفته اند که چرا از آقایان "امیر غفور" و "میلاد عبادی پور" و "علیرضا حقیقی" نام نبرده اید. این ها را که می گویم یک سری افراد عصبانی فامیل ما هستند که هنوز جوهر پست ما خشک نشده می آیند یقه ما را می گیرند. من به آن ها می گویم، "انگری" مجردهای فامیل
فکر کنید رفته اید پای سخنرانی کلنگ همساده (مگر کلنگ همساده چه کم از جعفر و اصغر دارد)، که برایتان در راستای مبارزه با استکبار جهانی یک ایراداتی را بیان دارند. (چقدر خودم را تحویل می گیرم، نه غلام؟) شما را به خواندن گوشه ای از آن ایرادات مهیج دعوت می نمایم:
.....اصولا استکبار بوی گند می دهد. دهنش یک جور بوی بدی می دهد. انگار که هر روز در سه وعده غذایی سیر و پیاز می خورند و خبری هم از مسواک زدن نیست. حالا شما تا جون داری با مشت و لقد بزن توی دهنش. بو که از بین نمی رود آقا جان!
در غرب تست بازیگری می گیرند برای بازی در فیلم گرگ و میش به جای جنیفر لارنس می روند کریستن استوارت را انتخاب می کنند! خب دیوانه اند دیگر. خداییش این بازیگران درجه هشتم و نهم ما از استوارت که بیشتر قیافه دارند. همین مهران رجبی خودمان. طرف سراغ داریم بلندپایه در مجلس سنا رفته داده دکترش دماغش را مثل مهران رجبی کند. یا مثلا استیو جابز مرده است، می آیند برایش کلی مراسم سوگواری میگیرند و نصف ملت هم آیفون دستشان است و در حال اشک ریختن هستند، آخر یکی نیست بگوید برادر من، خواهر من، این که مرده است برو بچسب به همین سیاوش قمیشی خودمان. لااقل زنده که هست. خب این ها جز دیوانگی و جنون نشانه چه چیز می تواند باشد؟
طرف بچه است و پشت لبش هنوز به دماغش وصل است رفته با دوست دخترش صاحب فرزند شده باز می آیند آمار دروغ و دبنگ می دهند که فلان کشورک رشد جمعیتش منفیست. خب اگر این ها بوی گند نیست، پس چیست؟ حتماً طرف باید نخود و لوبیا خورده باشد تا با فلان کار بی شرمانه اش بوی گند متصاعد کند؟
خب عزیزان من دقت کنید به این چیزها، گول تبلیغات دشمن را نخورید. خصوصا اگر گفتند جنیفر لارنس به درد نمی خورد.
البته ما منکر این نیستیم که ما هم کمی مشکل داریم. مثلا خانمی در سریالی دنبال تخم شترمرغ است. خب این ها نشانه زیاده خواهیست. خانم ها باید به کم قانع شوند. مثلا تخم کفتر. خانمی که در سریال تخم شتر مرغ میخواهد لابد فردا شوهرش کلی پول هم برای اختلاس می خواهد. پس فردایش هم می رود کانادا. قدیم ها می رفتند سوییس اما الان ها مثل این که کانادا بهتر است. یا رشد نرخ بیکاری زیاد است یا مثلا تورم هر سال بالاست یا آمار مرگ و میر زیاد شده. نگران نباشید ما گفته ایم پیگیری کنند.
این مشکلات هم در مقابل بوی گند استکبار که چیزی نیست. خودش رفع می شود. این بوی گند است که با مشت و لقد و چارواداری درست نمی شود. ......
پی نوشت:
1- خانم لارنس را باید می آوردند سریال ستایش را بازی می کرد، آن وقت فروش فصل صدم آن هم قطعی می شد، آن هم سه بعدی.