چندی پیش ریخته بودیم خانه ی یکی از فامیل ها برای مراسم شیرینی خوران. آن طوری که از اسم این مراسم بر می آید بر حسب قاعده باید یک یا چند عدد شیرینی به شما بخورانند و ما از وقتی رفتیم تا وقتی که برگشتیم بیشتر در تکاپوی این بودیم که کمتر به ما شیرینی بخورانند! توی تمام این سال ها این اولین مراسم یکی از پسرهای هم سن و سالم توی فامیل است و جالبش اینجاست یک شب قبلش هم رفته بودند خواستگاری و صبحش هم رفته بودند آزمایش و بعدش هم نشسته اند سر سفره عقد. به همین راحتی. باور بفرمایید من و خانواده ام هم، همین هایی را که نوشتم را یک ساعت پیش تر از همان "چندی پیش" فهمیدیم و وقتی رسیدیم آن جا دیدیم صدای دلنگ و دولونگ خانه یشان تا سر کوچه هم می رسد!

توی فامیل های این سمتی ما رسم است که همیشه باید یک صدای گوپس گوپسی توی مراسم به پا باشد طوری که گوشت تا فردای مراسم خودش شش و هشت سرخود بشود! این به جز زمان هایی است که صدای موزیک به هر دلیلی قطع شده و اینجاست که حکم شرعی واجب می کند هر کسی که احساس خوش صدایی بهش دست بدهد و بخواهد مجلس را در دست بگیرد. تازه این دو حالت به غیر از یک وقت هایی است که از ابزارآلات نامتعارفی در جهت نواختن موسیقی فولکلور استفاده می گردد. شما از همین دبه های ماست چسکی بگیر تا سینی چای و دبه سیر ترشی و بشکه زیتون کنسروی های بازاری (از این بزرگ ها، آدم یاد بعضی خواننده های آن ور آبی می افتد که کچل هم هستند!) و ... می ترسم همین طور که عزیزان فامیل که با ادوات جدید سعی در پیشرفت و نمو موسیقی ملی دارند، یه وقت گشت بریزد وسط مجلس و همه را با سلاح های سردشان با مینی بوس بردارد ببرد.

بگذریم، خلاصه ما که رسیدیم، صدای موزیک را ضرب در دو نموودند و آن را به توان ده رساندند. یه کم دود و یک سکوی دراز کم بود تا تقریبا ورود خانواده ما که هر کدام پشت سر هم وارد می شدیم شبیه به استیج های "فشن شو" شود!

مراسم دلنگی و دولونگی تا سرو شام ادامه داشت و پس از آن به سرعت همه راهی ماشین ها شدند تا برویم المابقی مراسم را خانه عروس ادامه دهند. من نمی فهمم خب شیرینی را همین جا بخوریم یا خانه عروس، چه فرقی دارد؟ ما هم به دنبال ماشین اول به راه افتادیم.

کمی نگذشته بود که دیدیم نصفه شبی دارم صدو ده تا می روم اما ماشین های فامیل یکی پس از دیگری عرصه ی رانندگی را با "NEED FOR SPEED" اشتباه گرفته اند! خلاصه آخرین ماشین فامیل هم مانند یک خرگوشی که لاکپشت را جا می نهند، با ماشینش، ماشین ما را پشت سر گذاشت. اندکی نگذشته بود که ما تازه فهمیدیم، هی دل غافل، ما که اصلا نشانی عروس خانم اینا را بلد نیستیم!

این طوری شد که یک چند بار دوربرگردان های منطقه را دور زدیم و بررسی کردیم که دور خور آن ها در پاسی از شب مناسب خانواده هست یا نه؟ خلاصه آدم نسبت به هموطنانش احساس مسوولیت می کند. خیالتان راحت. این هفت هشت باری که ما دور زدیم، مشکل خاصی پیدا نکردیم! پس از آن طی مراسمی خصومت آمیز و چند تماس تلفنی مشکوک با شماره های ناشناس نشانی را جویا شدیم و در پاسخ به مهم ترین نشانی ای که تا کنون از کسی گرفته بودیم رسیدیم: "بیا از زیر پل، تا آخر دست راست، بعد دوباره تا آخر دست راست، بعد بیا دم در خانه عروس اینا" عزیزی که شما باشی، ولادمیر پوتین بعد از آدرس دادن دایی جان مستقیم خودش به من زنگ زد و گفت احسنت بر سامانه دایی جان شما که جی پی اس آمریکا را در دو تا جمله به خاک و خون کشید! شیر سامانه جغرافیایی تو را نخورد دایی جان که برای خودت دایی جان جی پی اسی هستی، حیف که روح خودت خبر ندارد که ما چقدر دیشب بهش سلام رساندیم!

هر طور بود با کمک خانواده های محترمی که در پایان برخی از این فیلم ها و سریال های دوزاری صدا و سیما که با بودجه ای در حدود پنجاه هزار تومان تهیه می گردند، شهردار شهر و جمعی از کسبه ی محترم منطقه، ما خانه عروس را یافتیم. اورکا و من با لباس از ماشین زدم بیرون! فکر کردید هر کسی بگوید اورکا باید لخت از حمام بپرد بیرون؟ آخر افکار هم این همه بی ناموسی؟

به خانه که وارد شدیم، پس از یک پذیرایی مختصر داشتیم  خیلی آرام و "ریلکس" یک گوشه ای می نشستیم که داماد آمد و ما را برد وسط مجلس، ما هنوز زمین سفت را زیر باسنمان احساس ننموده بودیم که دیدیم افتاده ایم وسط یک جمعیت شلوغ! چه کار کنم الان من؟ حرکات موزون از خودت نشان بده! بلد نیستم، ایرادی ندارد یک دستی برسان از بالا چهار تا سیب و زردآلو بچین، خودش می شود حرکات، آقایی که شما باشی، خانمی که دسته ای دیگر از شما باشد! ما در فکر این بودیم که کندن کدام میوه بهتر است؟ پرتقال یا گیلاس شاید هم موز هر چیزی به غیر از خرما و نارگیل، آخر آدم بدون شباهت اگر زرافه هم باشد باز هم کندن این دو قلم میوه از دستش بر نمی آید.

در همین فکرهای مسخره بودم که ناگهان دیدیم که نصف مجلس به یک سمتی رفتند! بله از خنده به سر و مغزشان می کوبیدند، ما یک چرخ زدیم ببینم چه شده؟ خلاصه گفتم آدم خوب است یه کم سنگین باشد، یک تابی خوردیم آن وسط مسط ها و بعد خیلی تیز و بز با دو تا جای خالی عرصه را بدرود گفتم و همچنان در اوج خداحافظی کردم. دردسرتان ندهم، خلاصه آن چنان درخشیدم، که ماه مجلس شدم!!!

پی نوشت:

1- تا همین امروز هم مخ و مخچه ام می گوپسید برای خودش!

2- بعدتر پاک شد!

3- این هم همین طور!!

4- دایی جان جی پی اس یک نوع موجود به نشانی اهمیت دهنده می باشد. فکرش را بکن بعد از نیم ساعت که همه رسیده اند برسی بعد با دست بگذارد پشتت بگوید: حال کردی، چطوری قشنگ رسوندمت اینجا، من کشته مرده این اعتماد به نفس هستم!

5- عزیزان من، توصیه می نمایم شما را به رانندگی مثل لاکپشت، آدم در جاده تاریک و ناشناس چه طوری صد و چهل کیلومتر بر ساعت می تواند براند؟!!

6- یک سری فامیل های آن سمتی هم داریم، کلهم اجمعین وقتی یک جا جمع می شوند، همه همزمان زل می زنند وسط میز، هر نیم ساعت هم یک نفر بلند می گوید: بله، بقیه هم در تایید ایشان می فرمایند بلی. همین!

7- بعدتر اضافه شد، یه کم بعد تر پاک شد!

آورده اند که روزی "عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار" به "شرف المعالی انوشیروان بن منوچهر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار" رسید، بقیه اش در تاریخ موجود نیست، به احتمال زیاد تاریخ نویس از خستگی بیش از حد در اثر نوشتن پی در پی اسامی این دو عزیز، وفات یافته است!!

در روزگار قدیم مردی خردمند و دانا می زیست. از پی سال ها تجربه و خردمندی مردم شهر او را در بین دعواهای روزمره خود به عنوان قاضی قرار می دادند. روزی از روزها دو زن به همراه کودکی بر وی وارد شدند و هر کدام برای کودک مورد نظر ادعای مادری می نمودند. مرد دانا اندکی تامل و اندیشه نمود.

این داستان در متون تاریخی متفاوت به صورت های بسیار متفاوتی نقل شده است، ادامه داستان که از منابع گوناگون شرح داده شده، بدین صورت می باشد:

منبع ژاپنی: مرد دانا گفت که ما خیلی مخ در مملکت داریم و بسیار کشور پیشرفته ای هستیم. در نتیجه رفتند و از بچه آزمایش تست دی ان ای گرفتند و در حین همین ماجراها بودند که ده بیست تا اختراع جدید هم به دنیای فناوری ارایه نمودند. در ضمن هر روز صبح و ظهر و شب از این برنج گلوله ای ها می خوردند با طرب و ترشی و پای هشت پا!

منبع افغانستانی: مرد دانا در حالی که خود اهل بخیه بود و داشت مواد مخدر مصرف می نمود (خلاصه همه را که قاچاق نمی کنند برای ایران، یک مقدار هم مصرف شخصی دارند)، گفت که هر کسی موفق شود دست کودک را طوری بکشد که دیگری نتواند آن را نگه دارد، او مادر واقعی کودک است. دو مادر هنوز به کشیدن کودک مشغول نشده بودند که طی یک عملیات تروریستی توسط طالبان به شصت قسمت نامساوی تقسیم شدند. یک سند هم روی خانه مرد دانا گذاشتند تا داعش دیگه نتونه مسوولیت این کار رو به عهده بگیره. اینا اعصاب معصاب ندارند، گفته باشم.

منبع چینی: مرد دانا گفت ما از این دعواها توی مملکتمان نداریم. اینجا تنها چیزی که فت و فراوان وجود دارد آدمیزاد است!

منبع عراقی: کار به گفته های مرد دانا نرسید، خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.

منبع گروه پنج بعلاوه یک: مرد دانا از دو مادر و کودک خواست که دویست سسیصد صفحه تعهدنامه امضا کنند، سپس رو به دو مادر کرد و گفت فعلا شما بروید، ده سال دیگر برگردید ببینیم تکلیف کودک چه می شود.

منبع ایرانی: مرد دانا گفت که هر کسی موفق شود دست کودک را طوری بکشد که دیگری نتواند آن را نگه دارد، او مادر واقعی کودک است. دو مادر (ضمن گفتن کلمه غودا مانند بوروس لی) آن چنان دست کودک را کشیدند که کودک از وسط به دو قسمت مساوی تقسیم شد. سپس به مرد دانا یک نگاه سفیه اندر سفیه انداختند. مرد دانا گفت: بر حسب قاعده نباید این طوری می شد، اشکالی ندارد، کاری است که پیش آمده، بچه را با چند ساعت تاخیر در حالی که بیمارستان در همسایگیشان بود، به بیمارستان رساندند و پس از بخیه کردن کودک منتظر بهبود حال او شدند. پس از این که هیچ یک از دو مادر حاضر نشدند هزینه های درمانی را پرداخت کنند، دکتر و پرستار مربوطه گفتند بی خیال، این دفعه بگذار، رایگان باشد!

پی نوشت:

1- می گویند "ا ف" استاد پایان باز است، هر فیلمی را هم که ته دارد، تا آخرش نگاه نمی کند. یعنی مدیاپلیر سیستم عامل رایانه اش، خودکار ده دقیقه مانده فیلم تمام شود، فیلم را Shift+Delete می نماید.

2- ناسا طوری برنامه ریزی کرده تا توی مریخ سیب زمینی پرورش دهد، آن وقت ایران ما روی کره زمین مشکل برنامه ریزی در مورد مدیریت کاشت و مصرف سیب زمینی دارد.

3- می گویند کسانی که در چند سال اخیر به ایران سفر نمایند هنگام ورود به ینگه دنیا دچار مشکل می شوند، بعد مدیران داخلی هی حرص و جوشش را می زنند، نه این که تا همین دیروز می رفتند قلب تهران از سفارت خانه ی آن ها روادید می گرفتند! خیلی آسان بود، مسوولین نگران هستند سخت تر هم بشود.

4- خدا نکند بخواهی به یک دهه شصتی دلداری بدهی، تا تو را به چیز خوردن وادار نکند، ول کن ماجرا نخواهد شد، انگاری متولدین مابقی دهه ها با چند کیلو شمش طلا به دنیا می آیند!

5- مهران مدیری دید نمی تواند از پس اقشار دکتر و مهندس برآید، زورش به زندانی جماعت رسیده، خدا آخر و عاقبت "در حاشیه 2" را به خیر بگذراند.

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که توی تاکسی یک آهنگی را برای اولین بار بشنوید. این از آن شایدهایی است که وقتی با یک راننده سبیل کلفت طرف باشی، مجبوری تا آخر خط هر جور آهنگی را که ایشان در حافظه ی یو اس بی یشان ریخته اند به گوش جان بسپارید. فرق این حافظه ها با سی دی ها در این است که روی آن سی دی ها در نهایت یکی با یک خط خرچنگ قورغابه ای (قورباغه ای) نوشته بود "گلچین شاد".

طرف آمده چند عدد آهنگ از یک عده بانوی غیرمجاز، یک عده هم بانوی مجاز (داریم؟)، جواد یساری، داریوش، EBI، فریدون، احسان خواجه امیری، محسن یگانه، شهرام ناظری، شهرام شب پره، اندی، سندی، مندی (این یکی قبلا توی کارتون عصر یخبندان بازی می کرده)، محمدرضا شجریان، 2afm،  ماهان Z، هیچکس، همه کس، خدابیامرز بسطامی و ناصر عبدالهی و از همه مهم تر ترینشان، مرتضی پاشایی را همه با هم جمع کرده ریخته توی فلش مموری.

شیر فلش مموری که تو باشی که تا حالا ن*وزیدی! حالا من کاری به کار این ندارم که خدابیامرز پاشایی پس از فوتش بیشتر آلبوم داده تا زمانی که در قید حیات بود.

باز هم از چی به چی رسیدیم، داشتم می گفتم این مسافتی که غروب می خواهی از بالا شهر به پایین شهر با تاکسی طی نمایید کم کم یک ساعتی توی ترافیک گیر می افتید و فرض کنید با همچین آهنگ جنگولکی مواجه شوید، من که دفعه اول اصلا نفهمیدم این بندگان خدا داشتند آهنگ می خواندند یا یک نفر داشت بهشان شیشه نوشابه تعارف می کرد! شما ببینید می فهمید. من که سر در نیاوردم، وسط مسط های آهنگ می گوید:

وای چه بویی ، عجب مدل مویی
چه دختر هولویی ، فقط یکم فولویی
وای چه بویی ، عجب مدل مویی
نگا عجب ویویی ، دختر چقدر هولویی

فولو؟ فولویی! چی هست این فولو؟ آنفلانزاست؟ یعنی چه دختر آنفلانزایی؟ راست می گویند دوره زمانه عوض شده، بگذریم، همین جا از آقا پسرها و دخترخانم هایی که "سرما خوردگی" یا "تب مالت" هستند دعوت به عمل می آید جهت آشنایی بیشتر، دختر خانم هایی که "آب ریزش بینی" یا "جنون گاوی" هستند لطفا اصرار نفرمایند، از پذیرش این گونه جانداران معذوریم، حتی شما، "تب گنگو" ی عزیز.

بقیه آهنگ را انقدر جفنگ است که حتی اگر شما هم بر فرض محال حال خواندنش را داشتید، من دیگر نای نوشتنش را ندارم! چی؟ قر توی کمرتان مانده؟ مگر ما از اول گفتیم که قر گیر کمر داریم اینجا؟ داداش یک نوار "کفتر کاکل به سر، وای، وای" بگذار بچه ها اجالتا قرهایشان را به اتمام برسانند.

بدبختی یکی نیست بگوید آخر مملکت این همه خواننده می خواهد چه کار؟ ترسم از روزیست که تعداد خواننده هایمان از تعداد شنونده هایش بیشتر بشود.

از آن جایی که شما هم فهمیده اید، خوانندگی توی این مملکت دیگر از نان شب هم واجب تر شده. من بروم یک آهنگ بخوانم و برگردم، جایی نروید ها، همین پنج دقیقه ای آماده است! می خواهم یک چیز بخوانم در حد "گوبس گوبس بکوبه این موزیک توسرا" ....!

پی نوشت:

1- کارشناس کچل می آورند تلویزیون ملی، در مورد موی سر دارد نظریه می دهد، داداش از شما که خودت بحران زده ای، تعجبه که چرا بچه های ملت رو به استفاده از دارو ترغیب می کنی؟ یکی باهاس به شما کمک کنه، شما چرا با این حال خرابت؟!

2- حالا خوبه مرحوم مورد نظر فقط خواننده بود، می ترسم بلا به دور، یک بازیگر معروف راهی دیار باقی شود سالی یکی دو تا فیلم سینمایی به روز هم از ایشان بیاید روی پرده های سینما با صدا و تصویر کامل، بابا فکر ملت را هم بکنید، سینما وحشت نیست که؟!

3- برادران و خواهران گرامی، گلچین هایتان را با هدفون یا هدست گوش فرا دهید، مابقی ملت چه گناهی دارند؟ همین می شود که یک سری کارشناس فرهنگی که تم داعش را هم دارند می آیند می گویند وضع موسیقی این مملکت رو به افول است!

4- طرف یک اسم هنری دارد آدم فکر می کند مادرشان ایشان را روی موج اف ام رادیو به دنیا آورده است! اخوی واژه پارسی پیدا نمی شد؟

5- یکی آهنگ خوانده، شاعر فرموده: "دنبالی مرغن، دنبالی مرغن، دنبالی مرغن؟" الان من چه بگویم؟ به قول خودش: "بگو الهی نشکنه دلت خروس جون!!!"

6- یک سری خواننده هم از وقتی به دنیا آمده اند در حال ناله زدن هستند، آخر اخوی، قارداش، هرمانو، شما این همه ناله رو از کجات در می آری؟

7- من اگر خواننده می شدم اسم هنری ام را می گذاشتم: 2Kolang دی جی AM به همراه موج SW زد ایکس دابلیو سی" !!

8- خود تیم فوتبال "آ ث رم" این قدر در "رم" نبوده که معصومی نژاد آن جا بوده!

9- این هم پی نوشت تصویری از کفتر کاکل به سر، وای، وای!!

فرض کنید کمی زمان بگذرد، نزدیک به یک قرن بعد، آخرین جلسه دادرسی "ب ز" بزرگ ترین متهم نفتی ردیف اول ایران!

به حول قوه الهی جلسه شانزده هزار و سیصد و پنجاه و هفتم متهم ردیف اول نفتی آقای "ب ز" صبح امروز در حالی پایان یافت که از بازداشت آن مرحوم در حدود نود و پنج سال می گذرد. با توجه به ابعاد بسیار پیچیده ی این اختلاس نفتی، دکلی، بانکی، بورسی، شرکتی و از دست رفتن سه فروند قاضی، پنج فقره دادستان و فوت شدن سایر متهمان ردیف دوم به بعد، و به علت باقی ماندن تحریم های آمریکا به همراه اتحادیه اروپا، پایان یافتن سلسله جلسات این دادگاه، کسب یک موفقیت بزرگ و حماسی برای کشور عزیزمان می باشد.

فرض کنید کمی دیگر نیز بگذرد، نزدیک به صد و پنجاه سال بعدتر، پایان تحریم ها نزدیک است!

رییس جمهور وقت آمریکا نیز در حالی که از ادامه گفتگوها با ایران سخن می گفت، از اتحادیه اروپا خواست تا پایان هفته جاری نیز برای رفع تحریم های نفتی و پولی ایران صبر نمایند. لازم به ذکر است که آخرین منابع نفتی و گازی ایران در حدود چهل و پنج سال پیش به اتمام رسیده بودند. اما این تحریم ها همچنان به قوت خودشان باقی هستند! رییس جمهور وقت ایران نیز دوباره بر لزوم این که ایران هیچ نیازی به رفع تحریم ندارد، تاکید کرده و از آمریکایی ها خواست تا کمی منطقی تر باشند!

دولت چین هم چنان به روابط غیرنفتی خود به ایران ادامه می دهد که مایه بسی خوشحالی می باشد. در همین راستا چند شهر کوچک و چندین باب روستا نیز از چین وارد شدند تا در مکان مورد نظر در ایران نصب گردند. لازم به ذکر است که این چند شهر و روستا تا ده سال خود دارای آب، برق، گاز بوده و با شش دست سکنه کامل به ایران صادر شده اند!

فرض کنید خیلی خیلی بگذرد، مکان: آن دنیا، جهنم!

اولی: داداش، شما که تا فینالش زنده بودی، قبل از اومدن چی شد؟ تحریم ها لغو شدند؟

دومی: والا ما بیشتر حواسمون به رشته کوه البرز بود که شبیه پنبه ریش ریش شده بود اما تا قبل از اون قرار بود فرداش، تحریم ها رو بردارند!

اولی: پس خدا رو شکر، لغو شدند؟

دومی: آره، بیشترش واسه این طول کشید که آمریکا و اروپا تقریبا دیگه این اواخر خالی از سکنه بودند. کسی نبود بره سازمان ملل، زیر سند لغو رو امضا کنه. خلاصه با هزار بدبختی، یکی از خودمون قرار بود بره اون ور بعد از تغییر تابعیت، زیر سند رو امضا کنه، اما اجل مهلت نداد و دیگه بعد از قیامت همه اومدن فعلا این دنیا. راستی این ور چه خبره؟ این همه دود چیه اینجا؟

اولی: چیزی نیست، اینا مال عذاب جهنمه. من موندم چرا این آمریکایی ها و اروپایی ها هر پنج ثانیه یه بار می‌میرن! هیچ دقت کردی، این دود و دم نصف تهرون خودمونم نیست. اون اواخر با ماسک شیمیایی می اومدیم بیرون. باز هم به این آفریقایی ها، دست کم هر سی ثانیه یک بار می میرند و دوباره زنده می شن. هی روزگار، ایرون خودمون یادش به خیــــــــــــــر !!

پی نوشت:

1- محمد نبودی ببینی، این طوری که سریال "کیمیا" نشان می دهد، خرم شهر را "کیمیا اینا" آزاد کردند به غیر "شوهرش اینا"!

2- بزار منطقی فکر کنم، اگه پی نوشت شماره دو بودم، باید در مورد چی می بودم؟ ....!!

3- این بچه دو ساله هایی که با ماشین حساب اول شماره می گیرند بعد می گذارند دم گوششان تا با آن صحبت نمایند، این ها همان هایی هستند که فردا بزرگ شوند، روی سقف ماشین می نشینند بعد با چوب آن را می زنند می گویند: پیشده، حرکت کن!

4- پنگوین ها زانو ندارند؟ این چه طرز قدم زدن است آخر؟ لات محله ای؟ شاخی؟ چی هستی الان؟ شیر را کتک زده ای یا یوزپلنگ را ترکونده ای؟ بابا لات، بابا بترکون!

بعد از خود سرعت گیر نصب کردند؟ اینا رو باید شکل داخلشون رو پاک کرد به جاش نوشت: " ا وا خاک عالم، یادم رفت بهت بگم، اینجا سرعت گیر داشت! راستی قالپاق فدای سرت، چرخ جلویی ماشینت در رفت، بپا نمیری، دوست گرامی، شما که پراید سواری، بله شما رو می گم! ". زمان و مکان بنده: چند صد متری سطح زمین، در حالی که پس از گذشت ثانیه هایی چند، موفق به دیدن هم زمان قالپاق و چرخ در سمت راست خود، شده ام!

آدم همش فکر می کنه که اینا کل شبانه روز رو دارند، شبکه چهار تماشا می کنند! اینایی که تو شبکه چهار کار می کنند، خودشون هم شبکه چهار تماشا نمی کنند، شما ببین دیگه کوآلاها چی می کشند!

یک بار این هایی که در اینستاگرام فحش می نویسند به آن هایی که در فیسبوک فحش می نوشتند رسیدند، بعد به همدیگر گفتند: "چه قدر سوژه برای فحاشی کم شده؟ چرا مسوولین پیگیری نمی کنند؟ آخر سالی یک بار "مسی" و "فلانی" و "فلونی" هم شدند سوژه؟ لطفا کمی کاریزما داشته باشید !! "

سال ها بعد، آن موقع ها که هر هزار میلیون ریال ایران را با یک سنت معاوضه می کنند و بینگولک سبز سر کدو یک غذای اعیانی محسوب می گردد، یک پدربزرگ بسیار پیر با نوه اش که هفت سال بیشتر ندارد، زندگی می کنند. (شما چه کار دارید بقیه فک و فامیلشان کجا هستند؟ ای بابا، گرفتاری شدیم از دست شما، سرتان توی زندگی خودتان باشد عزیز من)

"بابابزرگ: ... داشتم می گفتم پسرکم، ما سه نوع آدم داریم، یک نوعش که همان آدم پیف پیفویی است که دستش به گوشت می رسد اما پولش به قیمت گوشت نمی رسد و می گوید: پیف، پیف، خوردن گوشت باعث اضافه وزن، چربی خون و آنفلانزای گاوی و هزار جور درد و مرض دیگر می شود! که من و تو خودمان جزو این دسته هستیم پسر گلم!

یک نوع دیگر هم آدم داریم خودشان از گوشت خوردن بدشان می آید، اما دکتر به آن ها می گوید گوشت برای شماها هم ضرر دارد! حالا هی شما بیا بهش بفهمان که دکتر جان، ایشان خودشان گوشت را برای خوردن قبول ندارند، ایشان توی "کتش"، نمی رود که نمی رود! (مختارید حرف کاف "کتش" را با فتحه بخوانید یا ضمه !!)

یک نوع دیگر از آدم ها هم بودند که البته الان سال هاست به دلیل بالا رفتن قیمت گوشت، در حال انقراض قرار گرفته اند، این ها می رفتند و با پول گوشت می خریدند. خدا بیامرزتشان!! ای به قبرت نور ببارد پدربزرگ، یادم هست پدربزرگ خودم با دریافت پاداشی سی سال کارش، چهل گرم گوشت خرید و داد به مادرم تا آن را بپزد، مادرم هم که بسیار آشپز ماهری بود کل فامیل را دعوت کرد و با آن چهل گرم گوشت و چهل کیلو نخود و لوبیا، چنان آبگوشتی پخت که کل فامیل تا یک هفته معده هایشان باد داشت، بس که خورده بودند بابا جان، بس که خورده بودند! ....."

پی نوشت:

1- اینجا نوشته بودند که یک بازیگری به نام "بهرام رادان" در تلویزیون ممنوع التصویر شد یا ممنوع التصویر است، دو تا تصویر تبلیغاتی هم که دیگر اعلام کردن ندارد! یک جور می گویند ممنوع التصویر است، آدم فکر می کند یکی از چهره های ثابت هر بیست و هشت تا کانال را از تلویزیون "کات" کرده اند! خدا را شکر تا پایان قراداد "م ش" و "م ر" با جام جم هنوز یک دویست سالی باقی مانده است، خوشبختانه من یکی که تا پایان عمر از دیدن این دو عزیز بیمه می باشم. این از من!

2- در راستای بند بالا می گویند یک بار "م. ش" با "م. ر" توی جام جم به هم می رسند، بعد به هم می گویند چقدر "سریال هستیم ما"  !!!

3-

4- بعضی ها پیام خصوصی داده اند که داداش بچه کجایی؟ باید بگویم من به همه ی شما تعلق دارم! لازم به ذکر است که تمامی عزیزانی که تا کنون حدس زده اند، باید دوباره حدس بزنند!

5- طرف اسم بچه اش را گذاشته "گردابیل" می پرسم یعنی چه؟ می گوید نام فرشته است!! با خودم می گویم کدام فرشته؟ نکند منظورش فرشته ی "گردباد" است؟ شاید هم "گرداب" یا شاید هم فرشته "بیل و کلنگ" است که با بیل مصالح بنایی و سیمان ها را گرد کرده و با آب به بتن تبدیل می نماید!

روسیه، ترکیه، ایران:

این چه صیغه ای است که از وقتی روسیه و ترکیه زده اند به تیپ و تار همدیگر، ترکیه هم دم به دقیقه برای ایران خط و نشان می کشد، یکی نیست بگوید آقای اردوغان جان، ای به فدای آن اقتدارت که خیلی نگرانش هم هستی، تو خیلی بیل زنی، برو باغچه خودت را بیل بزن! ما به قدر کفایت در این آبادی بیل زن داریم، چه داخلی، چه خارجی، تازه یه سری باغچه ها هم هست بیلشان را ما می زنیم، عراق، سوریه، فلسطین و ... !!! خلاصه گفتیم که تعارف نکنی، بیل زن، کلنگ به دست خواستی برو بچ هستند. به قول گفتنی شما اشاره کنید، فردا بچه ها نماز جمعه را وسط آنکارا اقامه می نمایند. این از این. برویم سراغ پرونده بعدی!! قربان دستت آن پرونده پی ام دی را بیاور...آره همون پوشه زرده...

حجاب را چه کسی کشف کرد؟ کریستوف کلمب:

من نمی دانم، آقا جان، خانم جان، اصلا هم نمی خواهم بدانم که چه کسی رفته آن ور آب، توی آب، زیر آب، روی آب، حالا هر کجای آب، کشف حجاب کرده است. یا یک جای دیگر از بدنش را کشف کرده که قبل از این برای خودش هم ناشناخته بوده! خب مگر ما از فرو کردن دماغمان در زندگی کسی که اصلا به ما ربطی هم ندارد چیزی هم عایدمان می شود؟ اصلا گیرم که بشود!! شما فرض کن عایدی هم در کار بود باز هم دلیل نمی شود فسق و فجور ملت را برداری هی همه جا جار بزنی. چیه؟ از این می ترسید که دوباره برگردند ایران؟ یا چی؟ من نمی فهمم چرا ملت این همه تشنه این شده اند ببینند بازیگران زن که می روند خارجه به کشفیات جدیدی دست پیدا می کنند یا نه؟

آدم کیف می کند این همه ملت آگاه و همیشه در تلگرام را می بیند. همه یکی یک عدد گوشی هوشمند یا تبلت برداشته اند یا دارند کارت بسیج ولادمیر پوتین را می بینند یا رنگ موی صدف طاهریان را با رنگ موی چکامه چمن ماه مقایسه می نمایند. خب عزیز دل کلنگ، همین کارها را می کنید که می گویند آمار مطالعه در کشور زیر بیست دقیقه است. تازه خیلی عزت گذاشته اند روی سرمان که همین بیست دقیقه را هم اعلام کرده اند. حالا بماند که کل این بیست دقیقه هم مربوط می شود به مطالعه کتاب آشپزی توسط زوج های نوپا که بیشتر با مطالعه سعی در رتق و فتق امور آشپزخانه یشان دارند.

محسن تنابنده و یک نیسان آبی:

بگذریم،مطلب بعدی درباره کوتاه نوشتن است، از این به بعد به جای قصه حسین کرد شبستری، قصه حسن مازنی آملی را برایتان تعریف می کنم! این جوری نه عزیزان مقیم در آذربایجان قیام می کنند، چون که اول قرار بود قصه اصغر ترک مراغه ای را برایتان تعریف کنم، بعد دیدم چه کاریست، الان مثل عمو فیتیله ای ها باید علاوه بر در و پنجره وبلاگم، در و پنجره ی خودم را نیز گل بگیرند، به اقوام لر و کرد و کرمانی و ... این هام هم که امیدی نیست چون در هر برهه از زمان قدرت انقلابی خود را به سایر هم وطنان عزیز نشان داده اند، و از آن جایی که سریال پایتخت دارد کم کم به پروژه های هالیوودی هم می رسد و مردم شریف این خطه از کشورمان نه تنها محسن تنابنده را با نیسان آبی تا به حال زیر نگرفته اند، بلکه خودشان هم به همراه سایر هم وطنانشان به خنده و شادی می نشینند که از قدیم و ندیم گفته اند که با هم بخندیم و به هم نخندیم.

هر چند که معلوم نیست حس شوخ طبعی مردم این خطه از کشورمان تا قیام مرسوم علیه محصولات صدا و سیما چقدر جا دارد اما تا به حال که به خیر گذشته است! مازندرانی های عزیز دست مریزاد از حس شوخ طبعی بالایتان. انصافا این یک تکه را جدی بخوانید.

پی نوشت:

1- دوره زمونه طوری شده که الان با هر کی درد دل که می کنید میگه یه نفر ولش کرده رفته! من موندم چرا یه بار نشد ما با یکی درد دل کنیم بگه من همونی ام که ول کردم رفتم! عدل روزگار، همش باید از شانس من اونی بهم بیافته که ولش کردن!

2- یه آقایی در همان خطه حس شوخ طبعی داران گفتن که من نوه هیتلر رو مسلمون کردم. برادر شما یه گوشه از همین مسلمونایی که دور و برت هستند رو به اسلام واقعی مشرف کن، جماعت خارجه پیش کش، من نمی دانم چه اصراریست این چراغی که برای خانه هم به زور نفت دارد را هی می خواهید بردارید ببرید به مسجد!

3- من از کودکی تا حالا کسی را دور و برم ندیدم که از حال یا گذشته ی خود یا یک دوره از ادوار تاریخی این مملکت راضی بوده باشد، این طوری که من کلنگ فهمیدم، یعنی اگر زندگی دکمه ی CTRL+Z داشت، ایرانی ها، از جمله ملت هایی بودند که با فشردن پیاپی CTRL+Z، آن قدر در سرنوشتشان عقب می رفتند تا جایی که در همان قسمت NEW Document به حالت صفحه سفید باقی می ماندند! سرنوشت بود ما داشتیم خدا، دو دقیقه آمده بودیم زمین، همه را آن دو کردند رفت پی کارش؟!

4- یک پلیس هم داریم توی این مملکت اسمش را تازه شنیده ام، "پلیس پیشگیری"، والا من نمی دانم این دیگر چه صیغه ای است، یعنی می آیند خیلی مودبانه توی خیابان جلویت را می گیرند و راه های پیشگیری از بارداری یا انتقال آنفلانزای خوکی را بهتان یاد می دهند؟!! فردا پس فردا اگر به اسم هایی مانند "پلیس پیگیری"، "پلیس درد دل کن"، "پلیس ضد حالت تهوع" و ...قص علی هذا، برخورد نمودید، زیادی تعجب نفرمایید!

5- بعد تر اضافه شد: همین طور که ویلان و سیلان داشتم توی آمار وبلاگم سرک می کشیم دیدم یک بنده خدایی با جستجوی "مامانم من می برد حموم خیلی کیسه می کشید" از طریق موتورهای جستجو وارد وبلاگ من شده، اصلا این که چرا کیسه کشیدن ایشان توسط مادرشان را گوگل یا هر موتور جستجوی دیگری به وبلگ کلنگی من ربط داده، بماند، من مانده ام ایشان دقیقا از جان گوگل چه می خواستند؟ یعنی چی "مامانم من می برد حموم خیلی کیسه می کشید" ؟؟ یعنی الان گوگل بگوید: آخی، دلم کباب شد، ای جانــــــــــــــم، ای جان!! یا مثلا یاهو طی بیانیه ای مادران کیسه به دست را تحریم کند! روابط ناموسی یتان را پیش خودتان نگاه دارید. به کی قسم مهندسان گوگل و بینگ و یاهو سالی چند تا کارشناس زبان فارسی را مستقیم می فرستند تیمارستان! یه کم رعایت کنید خب!

6- یه روز بعد تر اضافه شد: یک پلیسی هم داریم به نام "پلیس درمان"، که نمی دانم به کدام دلیل تابلویی بهتر از "پلیس پیشگیری" است، خلاصه سر و کارت به آن ها نیافتد که شنیده ایم قدیم ها از شیشه نوشابه استفاده می کردند، الان از این نوشابه پلاستیکی خانواده ها بهره جویی می نمایند! بی تربیت، برو ذهنت را اصلاح کن، منظورم این بود که این قدر نوشابه می دهند بخوری تا اعتراف کنی! چی را اعتراف کنی؟ والا اگر خودشان هم بدانند! می دانید که الان نوشابه ها در کارگاه های زیرزمینی با چهار تا تبعه محترم افغان و دو عدد فرقون ساخت، و تولید و بسته بندی می گردند. دیگر اختیارش با خودتان است، پیشگیری را انتخاب می کنید یا درمان را. برادر یا خواهری که این بند را متوجه نشدی، به پیر خودم هم نفهمیدم چرا این را اضافه کردم!!! برو بالام جان، برو به کارت برس.