من کاری به نظریه مهبانگ (Big Bang) یا آخرین یافتههای پژوهشکده بنیادی سرن (CERN) درباره چگونگی پیدایش این جهان ندارم، در عوض بیشتر به صورت خیلی بیناموسیای یکی از طرفداران داستان آدم و حوا میباشم.
با این توفیر که همیشه فکر میکنم علاوه بر "هابیل" و "قابیل" یک شخصیت دیگر هم در این داستان وجود داشته که هر وقت به این خانواده سر میزده همه چیز را یکجا از بین میبرده است، از اعصاب گرفته تا راحتی و آسایش و خوراکی و هر چی که فکرش را بکنی، و آن هم چیزی نبوده به جز "فامیل".
پینوشت:
1- یکی از دلایلی که "قابیل" به "هابیل" رحم نکرده بوده همین "فامیل" بوده که از قضا با "بیل" هم بوده!
از همان بچگیها انگاری که همیشه یکی داشت به بخت ما لگد میزد یا وسط آن رخت چرکهایش را میشست. چه حکمتی داشت را نمیدانم اما روی پیشانی من نوشته بودند از این بپرس یا از این امتحان بگیر.
کلاس اول دبستان بودم. یک معلم داشتیم که اعصاب درست و درمانی هم نداشت. یک روز برگشت و ناغافل من را در کلاس با دست نشان داد و گفت فلانی تو مسوول برگزاری یک نمایش در مدرسه هستی. لابد چون شاگرد اول بودم اما نمیدانم به کدام دلیل مزخرفی ناگهان گفت نفر بعدی را طبق قرعهکشی معلوم میکنیم. بعد برداشت از توی کیسه اسم تنبلترین دانشآموز کلاس را در آورد و عدل روزگار نقش اصلی را همان جا دو دستی تقدیم ایشان کرد.
درست است که بچه بودم و عقل درست و حسابی نداشتم ولی چه باور بکنید یا نه همانجا فاتحهی آن نمایش را خواندم. خلاصه یک صفحه متن به هر کدام از ما داد و گفت تا هفته دیگر که جشن است وقت دارید تا نمایش را آماده کنید. نه میدانستم نمایش چیست و نه کارگردانی و نه نمایشنامه!
بزرگترین کار فرهنگی من تا آن زمان تماشای برنامه کودک حساب میشد، آن هم در خانه یکی دیگر از هممدرسهایهایم که همسایه روبرویی ما بودند. تازه دیدن تلویزیون در خانه همسایه خودش یک ماجرای مفصلتر دارد که حالا فرصت تعریف آن نیست. بگذریم، یک هفته تمام در همه زنگهای تفریح با این همکلاسیام تمرین کردیم. من علاوه بر خطهای خودم خطهای او را نیز حفظ شده بودم و دریغ از یک خط که او حفظ کرده باشد.
روز موعود فرا رسید، با یک سری خرت و پرت مثل کاغذ و چسب نواری برایمان ریش و سبیل گذاشتند. رفتیم روی صحنه، یعنی من این جور فکر میکردم اما وقتی اولین جملهام را گفتم و برگشتم تا به سبک تمرین جوابم را بگیرم دیدم کسی جز خودم روی صحنه نیست! اصلا از در کناری روی صحنه نیامده بود. بچهها از خنده ولو شده بودند کف نیمکتها. رفتم تا بیاورمش. به زور هل دادن معلم و کشیدن من آمد روی صحنه. شما فرض کنید خود جارختی، تو بگو یخچال یا کمد دیواری، به هیچ وجه تکان نمیخورد. انگاری برق دویست و بیست ولت بهش وصل کرده بودند. بدتر از همه چیز نگاه بلاهتبار و ناامیدش به من بود. دهانش هم نیمه باز بود. موهایش هم هر کدامش به طرفی رفته بود. همین طور هاج و واج من بود!
دوباره خط خودم را گفتم، بلد نبود چه باید بگوید، من هم مجبور شدم خط او را همانجا برایش بگویم، او هم پشت سر من همان را غلط و غلوط تکرار کرد! انگاری داشت ادای من را در میآورد. مثل تراکتوری که توی گل گیر کرده باشد، از خودش صدا در میآورد. مانده بودم توی آن کله لامذهب اصلا هیچی هم وجود دارد؟
خطهای خودم را که میگفتم، سریع خطهای او را نیز میگفتم. مثل یک چوب خشک به طرف من ایستاده بود و همش غلط و غلوط میگفت. بیخیال متن شدم و بهش گفتم چرا این طوری میگی؟ او هم گفت چرا این طوری میخونی؟ گفتم مگه چطوری میخونم؟ گفت مگه چطوری میخونی؟ گفتم چی رو چه چطوری میخونم؟ گفت مگه چی رو میخونم! معلممان از آن پشت داد زد فکر میکنه اینایی که تو میگی خطهای اونه! این دفعه همه معلمها هم با بچهها ترکیدند از خنده.
نه این که من چاق و تپلی هم بودم و آن بنده خدا هم لاغر مردنی بود، شده بودیم خود لرل و هاردی مدرسه. هی کودکی، یادت به خیر، کی گذشت این همه سال؟ یک زمانی هنوز کلاس اول دبستان بودم. با یک عالمه رویای کودکانه و بازیهای شاد تمام نشدنی. خلاصه این که شاعر میفرماید:
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد
پینوشت:
1- دیدن برنامه کودک کار به حساب میآید که فرهنگی باشد یا نباشد؟!
2- آقا یا خانم پلیس فتای گرامی، منظور از پیاله در بیت پایانی، پیاله ماست است. برادرها و خواهرهای گرامی فکر بد به ذهنشان راه ندهند.
در زیر بخشی از سخنان دکتر ابراهیم فیاض، استاد مردم شناسی که میهمان برنامه تلویزیونی "هفت" بودهاند را به نقل از این خبرگزاری آوردهام.
"فیاض ادامه داد: لذا سینما در ایران امروز مریض شده است و در اثر این نادیده گرفتن، به سادیسم رسیده است. امروز با رفتن به سینما پورن میبینیم. هرچند سکس به سینمای ما به طور مستقیم نرفت، اما سبکی در سینما به وجود آوردیم که ما را به شدت سکسی میدانند. حرکات بدنی بازیگر، طراحی لباسها و دیالوگها نشانگر سادیسم جنسی ماست و مخاطب با آمدن به سینمای ایران به شدت وحشت زده میشود. این موضوع پیش از انقلاب نیز بود. چون وضعیت ذهنی ما خراب است."
به قول شاعر که میفرماید: آخه من قربون اون چشات برم، تو چشام زل نزن این جور، جون من. یک جوری زل میزنند توی چشمهای آدم و میگویند در سینما فیلم پورن میبینند، انگاری اینجا ینگه دنیاست. حالا جدا از شعر نمیدانم این حرفها چقدر میتواند درست یا غلط باشند، فقط یک پرسش برایم پیش آمده است که این فیلمهای بیناموسی را در کدام سینماها پخش میکنند؟ نه این که فکر کنید نشانیاش را برای رزو بلیت میخواهم. نه، یک ملت را میشناسم پتانسیل بالا رفتن از بلندترین برجهای این شهر را دارند، دیوار سینما که جلویش مانند پرچین است، برای آنها میخواهم. بابا از این جور حرفها در رسانه ملی میزنید که مردم از دیوار بالا میروند و آتشسوزی به راه میاندازند.
پرسش بعدی من هم این است که الان چه کسی ما را سکسی میداند؟ یعنی برای مثال میشود "جنیفر لارنس" ما را سکسی بداند؟ در مثال که جای بحث و جدل نیست. هست؟ همیشه باید "بنلادن" یا "سردسته شورشیان کوبا" ما را سکسی بداند؟ شانس است داشتیم ما؟ خدا آقای سلحشور را بیامرزد. تا فهمیدم ایشان به رحمت خدا رفتهاند، یاد حرفهای جنجالی ایشان به بخشی از بانوان سینمای ایران افتادم. دروغ چرا، یه کمی هم به یاد یوزارسیف افتادم. خب میشود آدم به یوزارسیف فکر کند و زلیخای خانم نیاید توی مخش؟ شماها هم عجب توقعهایی از یک کلنگ دارید؟
خلاصه این که، دکتر جان ابر موهاتو نیفشون روی ماه صورتت، بیا داخل گفتگوی ویژه خبریای، برنامه نودی، چیزی که همه راحت ببینند، مستقیم این بیناموسیها را که اسم بردی تعریف کن، بقیه دست کم بدانند از دیوار کجا باید بکشند بالا !!
پینوشت:
1- اصلاحطلبان چنان در انتخابات مجلس شورای اسلامی شهر تهران بر اصولگرایان پیشی یافتهاند که آدم به یاد فوتبال ایران و مالدیو میافتد. هر چند کلنگ اصلا اهل سیاست نیست، فقط خوشحالی بیش از حد بعضیها را نمیفهمم. حالا خوب است هر دوتایشان از یک صافی عبور میکنند.
2- حالا ما منتظر میمانیم ببینیم منتخبین این مجلس روزی چند نفر خواب و گوشی به دست در سالن دارد. از قدیم گفتهاند انگری بردها را در آخرین مرحله میشمارند!
3- من این طوری یادم میاد یا توهم زدم؟ سال 1388 هجری خورشیدی ما صبح روز بعد از رایگیری که از خواب بیدار شدیم طوری رایها را شمرده بودند که هشت صبح نتیجه معلوم بود و تا ظهر هم رایها شمرده شده بود. الان یک روز بیشتر از اتمام رایگیری میگذرد هنوز آرای تهران در حال شمارش است! رایشمارها هم رایشمارهای قدیم. این جدیدیها را انگار از چین آوردهاند.
انتخابات در کشورهای دنیا چگونه است؟ اگر یک نامزد انتخاباتی در کشوری توسط رای مردمی انتخاب شود، چگونه به قولهایش عمل مینماید؟ بد نیست یک سری بزنیم به تاریخ این کشورها و ببینیم که ماجرا از چه قرار بوده است:
آمریکا: دو نفر از دوحزب معروف به انتخابات نهایی میرسند. مهم نیست کدام یک پیروز شوند، هر کدام که برنده شد به نصف کشورهای خاورمیانه دستور حمله صادر کرده و بقیه کشورها را نیز درگیر جنگ میکنند. در کل مدت این دورهها هم همیشه مشت محکمی از ملت ایران دریافت مینمایند فقط مشکلش اینجاست که بازتاب این مشتها دک و دهن آمریکا را به هیچ وجه نمیتواند مورد عنایت قرار دهد.
مصر: نامزد مربوطه یا با رای انتخاب میشود یا با تفنگ. یک هفته هم بیشتر فرصت نمیداشت که فعالیت داشته باشد، هفته دوم خودش به دادگاه برده شده و حکم اعدام برایش صادر میگشت. بیشتر کسانی نامزد میشوند که نام خانوادگییشان شاد یا تشکرآمیز باشد مانند: "مبارک"، "مرسی"، "متشکرم"، "ممنون"، "تبریک باشه" و از این دست فامیلیها.
کوبا: این جور قرتی بازیها برای کشورهایی است که در آن انتخابات برگزار میشود!
عراق: نامزد محترم که اول شده توسط داعش منفجر میشود. نفر دوم به آلمان پناهنده شده و نفر سوم هم توسط شورای نگهبان ایران تایید صلاحیت نمیشود! نفر آخر هم اگر خیلی شانس بیاورد و داعش او را نکشد، ر اثر قحطی و پارازیت و تشعشعت اتمی به صورت تدریجی از پای درخواهد آمد. در طول این مدت ایشان به جای عمل به وعده وعیدهایی که دادهاند به فکر دوا درمان خودشان خواهند بود.
افغانستان: با این که در چند استان جنگ سختی در خواهد گرفت و بنلاله که فرزند بنلادن است خودش را مسول همه بمب گذاریها اعلام مینماید، خلاصه یک شخصی به عنوان نامزد انتخاب میشود که برود در انتخابات ثبت نام نماید. اما چه فایده که به وسیله بمبی که القاعده به کمرش بسته است، آن قدری از خدا عمر نمیگیرد که بخواهد قولش را عملی کرده و نامزد شود. در آخر هم سایر کشورها از یک یا چند نماینده افغان حمایت کرده و آن را بر سر کار خواهند آورد!
ژاپن: نامزد مربوطه پس از انتخاب شدن، آن قدر برای تشکر دولا راست میشود که تنها از دولا راست شدن ایشان در هنگام تشکر به اندازه مصرف برق پنج تا از ایالات متحده آمریکا برق تولید میشود. سپس ایشان به تک تک قولهایی که داده و ندادهاند عمل مینماید. یک ثانیه هم پس از اتمام دوره ایشان دار فانی را وداع میگویند. تراکتور هم اگر جای ایشان بود آن وسط دوره موتورش میسوخت. درست است که حالا ایشان فوت کردهاند اما هنوز اثرات ایشان به پایان نرسیده است چون که از مراسم خاک سپاری آن مرحوم نیز الکتریسیته تولید میگردد.
جمهوری آذربایجان: تنها نامزدهایی که آخر اسم فامیلیشان "اف" دارد به قولهایشان عمل میکنند مانند: "علی اف"، "محمد اف"، "قلی اف" و ... تنها کسانی که نام خانوادگییشان به "پیف" ختم میشود حق شرکت در انتخابات را ندارند. اصولا در جمهوری آذربایجان خیلی به "اف" و "اوف" و "پیف" و "پف" و "پاف" و " توف" و این جور چیزها بسیار اهمیت میدهند. یک بار یکی رفته بود ثبت احوال برای پسرش سجل (شناسنامه) بگیرد، آخر فامیلیاش "ف" نداشت، مامور ثبت احوال در اثر سکته جان به جان آفرین تسلیم کرد.
کره شمالی: انتخابات بسیار گستردهای صورت میگیرد، همه مردم در خطوط طولانی برای رای دادن ایستادهاند. تنها مشکلش اینجاست که یک نفر نامزد شده است و آن هم رهبر کنونی آنها میباشد. هر کسی هم که بخواهد رای ندهد یا رای باطله داخل صندوق بیاندازد به ضرب گلوله تانک درجا کشته خواهد شد!
ایتالیا: یکی از خاندان کورلیونه سیسیلیانو که در سیسیل زندگی میکرده و همیشه یک گل سرخ روی جیب بالایی کتش وجود داشته نتیجه انتخابات را تعیین میکند. بقیه همه راضی هستند به جز یک نفر از خانواده دن چیچو که آن هم زیاد مهم نیست چون توسط کورلیونهها همیشه یک جوری ساکت خواهند شد.
ایران: از بیان بسیاری مسایل که ربطی هم به ما ندارد معذوریم، بیان مسایلی که به شما نیز مربوط نیست را میخواهید چه کار؟؟ فقط در انتها دیده شده برخی از نامزدهای مربوطه، قولهایشان را زیر پا میگذارند تا بلکه بتوانند یک روزی، روی قولهایش بایستند!
پینوشت:
1- میخواستم متنی انتخاباتی برای فلسطین بنویسم، این قدر سوژه داشت که دیدم خودش یک پست است، بهتر دیدم کنارش بگذارم!
شاید شما هم در اخبار یا شبکههای اجتماعی، پیش از این سلسله مراتب ارازل و اوباش دنیای مجازی را دیده باشید. آدم میماند این آدمهای ارازل نادان چه جور پروفسوری هستند؟ این که ارازل بودند را پلیس تشخیص داده بود اما نادان بودنشان را خودم فهمیدم. آخر آدم اسم و نشانیاش را وسط شبکههایی که در ایران دسترسی به آنها هم قدغن میباشد، با صدای بلند با زبان خودش بیان میدارد. قشنگ معلوم است اینها از آن دست بچههایی بودند که وقتی در کودکی به تنهایی بیرون میرفتند، نه تنها سوار ماشین مردم میشدند بلکه از آنها غذا و خوراکی هم دریافت مینمودند و چون به خلوت میرفتند آن کار دیگر میکردند!
بسه دیگه، همش افتادهاید به دنبال مسایل ناموسی ملت. کجا بودیم؟ اینجا بودیم که حالا اینها خودشان قبل از اجرای حرکات آکروباتیک و جراندن خشتک و دراندن جامه از سر و وضعشان معلوم بود خود درگیری مزمن دارند. مسالهای که این وسط اهمیت بیشتری مییافت، خبری بود که در همین دوران از حمله شبانه ماموران شهرداری به کارگران یک کارواش در خبرگزاریها پخش شد. از این خبر هنوز مدتی نگذشته است که خبر درگیری شدید ماموران شهرداری با دستفروشان به میان آمده است. قربان شکلت بشود آن ادوات سنگین شهرداری، بله، گفتهاند به شما عوامل سد معبر را جمع و جور کنی، نگفتهاند که آنها را بفرستی روی تخت بیمارستان.
همین شیوه جلو بروید، فردا پسفردا به جای عوامل شهرداری به شما هم باید بگوییم ارازل شهرداری. به قول آهنگ پایانی یک سریال طنز شبکه نسیم که طرف از اول آهنگ تا آخرش، پشت سر هم میگوید: به کسی بر نخوره، به کسی بر نخوره.
بقال، چقال، نقال و خلاصه یک عالمه شغل مثل دکتر و مهندس و خلبان و ملوان و خانهدار و ... را اسم میبرد ولی من هر چقدر دقت کردم اسمی از عوامل محترم شهرداری به میان نمیآورد. بنده به جای عوامل شهرداری بودم، همین فردا صبح اول وقت با بلدوزر شهرداری از روی دوربین و کل پشتصحنه فیلم و کلهم اجمعین شبکه نسیم یک چند دوری رد میشدم تا از این به بعد هر کی زد کانال نسیم، پخش زنده آسفالت تماشا کند!
پینوشت:
1- من حتی اسم آن سریال را هم نمیدانم، چون تلویزیون تماشا نمیکنم. همین طوری اتفاقی داشتم از این سوی خانه به آن سوی خانه میرفتم که آهنگ آن به گوشم رسید.
پیشتر گفته بودم که یک دوران عجیبی از زندگیام را در جایی بودم که پایینش یک آشپزخانه داشت. برای این که ابعاد قضیه بیشتر روشن شود باید بگویم در یک جایی شبیه به یک زندان با قوانین سفت و سخت میزیستیم. وقتی میگویم سفت و سخت، میتوانید یک پادگان نظامی با مقررات بسیار سخت را تصور کنید. نه مرخصیای، نه تفریحی، نه کوفتی، نه هیچی. با شش تا از همکلاسیهایم در یک اتاق دراز و تنگ زندگی میکردم. چشمتان روز بد نبیند، این جماعت شش نفره با من بخت برگشته در یک اتاق میخوابیدند. سر چه بود نمیدانم اما روز نبود که یک بامبولی در نیاورند.
زمستان بود. یک شب که هوا بسیار طوفانی بود و به طرز وحشتناکی باران میبارید، با کسی که در تخت بالایی تخت من میخوابید، رفته بودیم سرویس بهداشتی که در محوطه قرار داشت. از سالن خارج شدیم و به محوطه رسیدیم. داشتیم مثل بید به خودمان میلرزیدیم. بس که باد به شدت میوزید، نزدیک بود چند باری از زمین کنده شده و مانند بادبادک به پرواز درآییم. پدیده ال نینو بود یا طوفان کاترینا؟ نمیدانم، همین قدر در یادم هست که به شدت سردمان بود و دوست داشتیم هر چه سریعتر به اتاق برگردیم.
لامپهای سالن و اتاقها را از یک ساعت و اندی قبلتر خاموش کرده بودند و تا صبح لامپها روشن نمیشد. خاموشی راس ساعت ده شب یکی از قانونهای آنجا بود و بسیار سفت و سخت نیز اجرا میشد. خلاصه انتظارها به پایان رسید و کار من تمام شد!! به سالن برگشتم. درب اتاق را آرام باز کردم و بی هیچ صدایی رفتم روی تختم خوابیدم. اولین تخت بعد از درب ورودی برای من و همین ماتمزدهای بود که با من آمده بود تا سرویس بهداشتی!
چند دقیقهای که گذشت، گاه و بیگاه صدای خندههای ریز هم اتاقیهایم را میشنیدم. گوش که تیز کردم فهمیدم، قرار بوده مرا در سرویس بهداشتی حبس کنند و کماکان فکر میکنند که موفق هم شدهاند. بو بردم که هماتاقیهای نابغهام، به اشتباه درب دیگری را از پشت قفل کردهاند و الان باید همتختی فلک زدهام آنجا حبس شده باشد.
سرتان را درد نیاورم، دقیقهای نگذشته بود که با صدای بلند گفتم من اینجا روی تختم خوابیدهام. آقا اینها را داری، مثل این که جن زده شده باشند، اول که زبانشان از حیرت بند آمده بود، بعد فهمیدند چه دسته گلی به آب دادهاند، پریدند بیرون تا ببینند کدام بینوایی آنجا حبس شده. وقتی به آنجا رسیدیم دیدیم که پسرک بدشانس اول سعی کرده بود از قسمت تنگ بالایی درب که جای شیشه بود اما سالها بدون شیشه مانده بود، بیرون بیاید، بعد آنجا گیر افتاده بود. سر و نصف شکمش رد شده بودند و پاها و نصف دیگر بدنش مانده بودند آن طرف.
تصور کنید هوا هم بسیار بسیار سرد، باد و باران و رعد و برق هم از طرف دیگر. تا دوباره به سرویس بهداشتی برسیم عین موش آب کشیده شده بودیم. نابغههای ذکر شده، با یک شلنگ دو قسمت فلزی حلقهای شکل پشت درب را به یکدیگر سفت بسته بودند. هنوز هم نمیفهمم برای چه منظوری پشت درب آن حلقه های فلزی را تعبیه کرده بودند. شاید طراح درب میخواسته یک روزی بشود کسی را درون دستشوییها حبس کرد. اگر این طور بود که باید بگویم خیلی هم حرفهای این کار را انجام داده بود!
خلاصه به یک زحمتی گرههای شلنگ را از هم باز کردیم حالا مگر میتوانستیم آن بینوا را بیرون بیاوریم؟ درب نبود که، نردبام آسمان بود. کم کمش، دو و نیم متر قد داشت. من مانده بودم این با دستان خالی چطور توانسته بود تا آنجا بالا برود؟ اگر من بودم که تا صبح همانجا گیر میافتادم. لابد بلندی بیش از حد درب هم به دلیل حفظ مسایل ناموسی بود. فقط نمیدانم چرا زیر درب ده سانتیمتر خالی داشت!
در نیمه شب، شش نابغه را تصور کنید، هی از جلو و عقب، نابغه هفتم را از بالای درب یکی از سلولهای یک سرویس بهداشتی میکشیدند تا خلاصه از یک طرفی ایشان را بیرون بیاورند. در همین حین بود که پای یکی از هماتاقیهایم سر خورد و رفت توی کاسه. طفل معصوم خواست تعادلش را حفظ کند در حین سر خوردن چرخید، بدتر پایش رفت داخل خود لوله! تا رفتیم ببینیم چی شده، یک رعد و برق خیلی وحشتناک زد و دست بر قضا برق همه شهر هم همان لحظه قطع شد. حالا نمی دانم همه شهر برقش قطع شد یا نه، دست کم برق منطقه ما که قطع شد. یعنی باور نمیکنید تا قبل از آن که به دلیل طوفان صدا به صدا نمیرسید، حالا هم که چشم، چشم را نمیدید. یکی از هماتاقیها خواست برود از اتاق مسوول شب چراغقوه بیاورد، حواسش نبود، هنگام دویدن در وسط راهروی دستشویی لیز خورد و ما فقط صدای برخورد و یک آخ بسیار بلند را شنیدیم. صدای رعد و برق بعدی آمد، باد به طرز وحشتناکی میوزید و هی زوزه میکشید. کورمال کورمال رفتم تا ببینم کسی که لیز خورده، سالم است یا نه، از پشت سر صدای "افتادم، افتادم" کسی که توی درب گیر کرده بود آمد. برگشتم عقب، به هر زوری بود با سر بیرون آوردیمش. اصلا یک وضع بلبشویی شده بود که نگو. تقریبا همه به دلیل نداشتن حالت تعادل و نبود قدرت دید و هماهنگی لازم ولو شدیم کف سرویس بهداشتی. در همین حین هماتاقی پا کثیفمان از وسط ما با آن پایش رد شد. آن مرحوم هم که وسط راهرو لیز خورده بود کتفش در رفته بود. ما هم که ...! سرویس بهداشتی حکم شاوشنگ را داشت و ما به مانند زندانیهای آن، در آن گیر افتاده بودیم. در پایان، همه با هم زیر باران ایستاده بودیم و دوش میگرفتیم. فقط یک آذرخش کم داشتیم تا به سرمان برخورد کند و مانند کارتون موش و گربه که در اثر اصابت آذرخش به خاکستر تبدیل میشوند، به تلی از خاکستر تبدیل شویم. رهایی از سرویس بهداشتی در نیمه شب مانند رستگاری از شاوشنگ بود برای ما.
پینوشت:
1- از آوردن نامها به دلیل حفظ آبروی ملت پرهیز شده است!
2- راستی تا یادم نرفته باید بگویم کتف آن دوستمان در نرفته بود، فقط این طور فکر میکرد که آن هم از اثرات نبوغ زیادش بود.
نه، نمیشود، هر چه آسه آسه، ریسه ریسه خواستیم این کلنگستان را به دو جو بفروشیم، نشد که نشد. یک بار هم یکی خواست آن را به دو جو بخرد که خودم حساب کار را گذاشتم کف دستش (نبینم دیگر کسی از این کارها بکندها).
چه شد که رفتم؟ همه چیز را که نمیشود گفت. همش دنبال این هستید که بنشینید پای حرفهای خالهزنکی و یک تاقار سبزی خوردن پاک کنید؟ فقط این را بگویم که از این به بعد اینجا قرار است نخود لوبیا هم بفروشم. جون داداش صرف ندارد. الان این مدت را من گذاشته بودم بروم خواستگاری جنیفر لارنس تا حالا اگر بله را نمیگرفتم دست کم از دور یک چک و لگد از محافظ شخصی ایشان دریافت مینمودم.
"انی وی" بگذریم. یک دفعه که کلنگ پسر همساده خواست ول کن ماجرا شود، مگر گذاشتند؟ دو روز نبودیم شونصدتا خبر شد. لابد میگویید باز چی شده؟
هیچی نشده. همه چی سر جایش خودش قرار دارد، حالا این که این چیزها جایش از اول درست بوده یا نه؟ "Who Cares" ؟ تنها چیزی که اهمیت دارد این است که بانوان محترم مراقب باشند تا پرچم بالا نبرند، یک وقتی دیدی یک طوری شد. چه طوری شد؟ چقدر از وقتی نبوده ام توقعاتتان بالا رفته است! مگر کلنگ همساده پسر، مسوول عواقب بالا بردن پرچم است؟
خلاصه این که "تـــــــــــــــــــــــــــــــــادا" کلنگ پسر همساده با مسوولیت محدود برگشت. به قول شاعر که گفته: دنیا گاهی، غرق دوراهیه، کی میدونه، رسم دنیا چیه؟ جا دارد آخر نوشته یک یادی بکنم از یخچال خانهیمان که تاثیر بهسزایی در بازگشت من به دنیای وبلاگنویسی دارد. آدم باید در وقتهای آزادش یا یک چیزی برای جویدن داشته باشد یا نوشتهای برای نوشتن!
پینوشت:
1- یکی از عذابهای من در آن دنیا این است که یخچال خانه ما هر روز ده دفعه میآید و درب من را باز میکند و در کسری از ثانیه آن را مانند درب پیکان پنجاه و هفت گوجهای محکم میبندد.
2- از لطف و حمایت همه شما بسیار متشکرم. :)
سلام. خیلی دلم نمیخواهد که مطلب را طبق معمول کلنگیام آب و تاب دهم. اینجا تعطیل است. به همین سادگی و به همین ...! فقط میماند یک طلب بخشش که باید آن را از همه خوانندگان این وبلاگ درخواست نمایم. عذرخواهی مرا از همین راه دور و از همین کلنگستان بپذیرید. به نقل از شاعر شیرین سخن که میگوید:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
پینوشت:
1- این وبلاگ تا زمانی که بلاگ دات آی آر آن را حذف نکند، به حیات خودش در محیط نیمه بیناموسی وب ادامه خواهد داد و هر چقدر که بتواند در زمان به پیش خواهد رفت، درست مثل کاوشگرهای وویجر
2- نشد کلنگ همساده پسر یک پست بنویسد، پینوشت نداشته باشد!
3- به عنوان نوشته آخر سعی کردم نگارش همهی نیمفاصلهها را در نوشته رعایت کنم.
4- کسی چه میداند، شاید سرمان خورد به سنگ، خواستیم دوباره بنگاریم، هر چه باشد دیگر سرویسدهندهاش صدوشصت درصد از دیار اجنبی جماعت خواهد بود.
5- به قول کامبیز باقی: چی داداش؟ جون داداش ای ول!!! (باقی یا باغی چه فرقی میکند، کامبیزش را بچسب)
6- در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
7- تا یادم نرفته! خدانگهدار
(کلنگ همساده پسر)
امروز که چه عرض کنم، بس که دیر شد، حالا به قول آن گزارشگر معروف تلویزیونی در فردا به سر می بریم! بله داشتم می گفتم، دیروز رفته بودیم خرید. یخچال خانه که هزارم بزنم به تخته، فقط شن و ماسه کم دارد تا به صحرای کالاهاری تبدیل شود. یعنی اگر جا داشت اکسیژن و نیتروژن و سایر گازها هم در آن یافت نمی شدند!
رفتیم سر وقت پیاز، هیکل، ورزشکاری، انگاری تا قبل از این که از زیر خاک برداشت شود، روزی سه ساعت پشت بازو کار می کردند، آدم می ماند این ها سالم و طبیعی هستند یا به زور قرص و دوا و آمپول و پودر و بزرگ کننده و سفت کننده هایی که در ماهواره تبلیغ می کنند این همه، گنده منده، شده اند!
حالا خوب است تا هفته پیش این ها را می دادند کیلویی هزار و خرده ای، الان پول باشگاه رفتن پیازها و هزینه ایاب و ذهاب و خورد و خوراک و پول دانشگاهی که پیازها رفته اند را هم می کشند روی قیمتشان، سرجمع امروز پیاز به قیمت کیلویی سه هزار و خرده ای کمتر پیدا نمی شد. حالا خانم دکتر هفته پیش در برنامه "کدوی سلامت" می گفت هر چه بزرگ تر باشند کود بیشتری مصرف کرده اند.
قدیم به طرف می گفتند سیب زمینی یعنی تو هیچ کاری از دستت بر نمی آمد یا یک چیزی تو همین مایه ها، اما امروز یعنی دیروز، به چشم خودم یک سیب زمینی دیدم اگر شاخ به شاخ به کامیون می زد، کامیون چپ می کرد.
قارچ رو تا همین چند سال پیش می دادند کیلویی هزار یا دو هزار، امروز یک سری قارچ بود انگاری همین حالا از کلاس شنا آمده بود بیرون، طفلی را سرمای سیاه زمستان انگاری برده بودند استخر، هر یک دانه اش یک کیلو پای مشتری آب می خورد. با این همه آبی هم که داشت کم کم با حول و قوه پروردگار، از "قارچ" داشت به "پارچ" تغییر شکل می داد. اون هم کیلویی دوازده تا پانزده هزار تومان.
قدیم ها که هیچ کسی از جمله خود من یادش نیست چله زمستون این همه گوجه فرنگی پیدا نمی شد. یعنی گوجه فرنگی بود در حد به به. قرمز، هیکل، بادی بیلدینگی، خود مانکن، فشن تی وی، رنگ، هیولا، خوشگل، قرمز براق! یه کم وراندازشون کردم، میگم اینا پیوندی هنودانه هستند؟ وارداتی اند؟ از خارج تشریف آوردند؟ توریست هستند؟ چی هستند این ها؟ دوپینگی اند؟ یعنی گوجه فرنگیه در حدی در انظار عمومی تابلو بود، که کم مونده بود گشت ارشاد جهت جلوگیری از به گناه افتادن جوونای ملت، بیاد ورشون داره ببره بازداشت.
قدیم ندیما طرف می خواست قبل از خوردن غذا تعارف تیکه پاره کنه، می گفت: غذا بخوریم یا خجالت؟ حالا تو دوره زمونه قرص و آمپول و کودشیمیایی باید گفت: کوفت بخوریم یا کود؟!!
پی نوشت:
1- مرغ خریدیم روی بسته بندیش نوشته بود: بدون مصرف آنتی بیوتیک!! یعنی تا حالا آنتی بیوتیک می زده؟ یه چند وقت همین طوری بریم جلو یه وقت دیدی رو بسته بندی مرغ زده باشه: قبل تر معتاد بوده، الان دو ماهه که از کمپ اومده بیرون، موقع کشتار پاک پاک بوده!
2- یخچال رو که به کل از برق کشیدم، الان یک لوله انداختم توش، دارم به عنوان جارختی ازش استفاده می کنم. این طوری مصرف برقش هم کمتره!
3- خیار نگو، نون ساندویچ از این درازا. باتوم، لوله بخاری، تازه وقتی میخوریش لامذهب وسط خیاره مزه بوق هم میده. ببین علم تا کجاها پیشرفت کرده، خیار بخوری به نیت بوق! {توضیح کلمه بوق: به دلیل قانون حمایت از مصرف کننده کلمه قبلی حذف شد و به جایش بوق قرار گرفت!}
کوچک و کم سن بودیم. تازه داشت لبمان توی صورت سبز می شد، یعنی تازه داشتیم دهن دار میشدیم (هنوز لب نداشتم که بخواهم از پشت لب نداشته ام بگویم). انگاری یک چیزی هم از توی شکممان با مشت و لقد به سر و ته مان ضربه می زد و می گفت دراز شو! د کش بیا لامذهب، پس این همه کوکو که میخوری به چه دردی می خورد (غول درونم بوده لابد). روز به روز که می گذشت من و دوستانم بی آن که در آن نقشی داشته باشیم، دیلاق تر می شدیم. خلاصه این که در ابتدای دوران عجیب کودکی به سر می بردیم.
برای من و دوستانم که به صورت پاستوریزه ای تربیت شده بودیم و مدرسه ی پاستوریزه ها نیز میرفتیم، خوردن هله هوله حکم دریافت ویزای شینگن را داشت. در پی سخت گیری های پدر و مادرم از در خانه که بیرون میرفتم، صاف می رفتم مدرسه و از مدرسه هم که تعطیل می شدم، صاف برمی گشتم خانه.
یک سال یک هم کلاسی پیدا کرده بودیم که تازه با خانواده اش به محله ما آمده بودند. اسمش "رضا" بود. فرقی نداشت چه وقت از روز "رضا" را مشاهده می نمودید، همین که در کلاس درس نبوده باشد، کافی بود تا در دستانش یک عدد پفک نمکی ببینید. بچه ها بهش می گفتند "رضا پفک". هر روز در مدرسه از این که چگونه توانسته بود یک بلیط مادام العمر برای خرید پفک تهیه نماید، تعریف می کرد. من مریض این آبنبات چوبی هایی بودم که قرمز رنگ بود. اما شاید ماهی یک بار میتوانستم آبنبات بخرم. آن هم با یک عالمه استرس که الان یکی مرا توی خیابان با آبنبات نبیند. جیمز باندی بودم برای خودم، فکر می کردم هر کسی ببیند، صاف می رود می گذارد کف دست پدر و مادرم.
یک دوست دیگری داشتیم خیلی هم چاق و تپلی نبود اما حسابی کله خر و شکمو بود. بچه ها "تپلی" صدایش می زدند. این "تپلی" مریض ساندویچ بود. آن هم نه هر ساندویچی، ساندویچ یک آقایی که حتی اسمش را هم نمی دانست و او را به ما (یعنی بقیه بچه های مدرسه) این طوری معرفی کرده بود: همونی که ترکی بلده! آخر پدرت خوب، مادرت خوب، این مرد اسم و فامیل نداشت؟ این چه وضع نشانی دادن است؟!
خلاصه هر روز از مدرسه که می زد بیرون می رفت پیش این عمویی که ترکی بلده و یک دلی از عزا در می آورد. فردایش هم می آمد با آب و تاب و لب و لوچه ی آویزان، داستان چپاندن ساندویچ در حلقومش و مراتب بلعیدن آن را با کلی سس کچاپ، برای مشتی گشنه و ساندویچ ندیده تعریف میکرد. انگاری شاهنامه خوانی می کرد. با بچه ها به صورت نیم دایره حلقه می زدیم دورش و در زنگ های تفریح او نقالی مینمود و ما آب از لب و لوچه یمان می زد بیرون. هر کسی تغذیه اش را گاز می زد و من هم کوکویم را، "رضا پفک" هم طبق معمول گوشه تصویر می نشست و پفک می لمباند و گوش می داد! من همش توی بساطم یا سیب و موز بود یا نان پنیر یا نان کوکو یا اگر زور مادرم میچربید یک تاقار چلو مرغ با کلی کوکو.
آخه مامان همه بچه ها "کیک" می خورند یا "پفک" یا "تی تاپ" یا "بیسکوییت با آب سیب"، من دیگه از اینا نمی برم مدرسه. ساعاتی بعد: شش تا از مداد رنگی خوشگل ها توقیف! زرد و نارنجی و صورتی و قرمز و سبز روشن و آبی روشن می رفت بالای یخچال، سیاه و قهوه ای و سبز تیره و .... می ماند توی جعبه کاغذی اش در دستان من! بعد از یک روز عز و جز کردن، مداد رنگی بر می گشت با نان و پنیر و کوکو !
یک روز معلم گفت که برای شرکت در کلاس آموزشی "آتش نشانی" پنج نفر از ما را باید صبح چند روز بعد، ببرد همایش منطقه ای و بعد از ظهر هم بر می گردیم مدرسه. بعد یک فهرست آورد سر کلاس و از شاگرد اول تا پنجم را نام برد و یک عدد رضایت نامه به هر کدام از ما داد تا والدینمان آن را امضا کنند. بچه ها کمی زمزمه کردند، کسی دلش نمی خواست در حالی که بقیه بچه ها تعطیل هستند به همایش برود. یهو "رضا" در حالی که بوی پفکش کل کلاس را برداشته بود پرسید: آقا اجازه با خودمون خوراکی هم می تونیم بیاریم؟ معلم گفت: خوراکی هم خواستید بیارید اما ناهار همه مهمان مدرسه هستیم. "تپلی" گفت: یعنی ساندویچ می دهید؟ ناگهان کلاس بلوا شد، یکی گفت آقا ما، آن یک گفت آقا ما هم بیاییم. دیگر همه می خواستند خودشان را در گروه امداد و نجات بتپانند. معلم با صدای بلند داد زد: ساکـــــــــــــــــــت.
خواننده ای که شما باشی، سر گرفتن رضایت نامه یک بلوایی به پا شد که نگو! آخه بچه آن هم از نوع پاستوریزه اش چه می فهمد جا نداریم یعنی چه؟ خلاصه با خوشحالی به خانه رسیدم، اما چه فایده، نه پدرم اجازه داد که بروم و نه مادرم. من ماندم یک رضایت نامه سفید و آرزوی ساندویچ آن عمویی که ترکی بلد است و بوی کوکو که از سرو کله ام می زد بیرون! خلاصه فردا صبح دست از پا درازتر رفتم مدرسه و ماجرا را آن گونه که پیش رفت، شرح دادم.
معلم هم رضایت نامه را گرفت و به شاگرد بعدی داد. این شد که من نرفتم. بچه ها رفتند و برگشتند. پس از بازگشت همه از مزه های محشر ساندویچ هایشان چنان تعریف می کردند که انگاری در "ال سلر د کان روکا" یک پرس "شاه میگو کبابی خورده اند با مخلفات خاص آن".
یک کم عقل هم نداشتم بگویم بابا همان نان و گوجه و کوکویی که من می خورم خیلی هم بهتر است! این جور خل وضع بودم. شاید کوکوی زیادی کمی از عقلم را زایل کرده بود! حالا این ها همه از ساندویچ های خودشان هی تعریف می کردند و می گفتند مال "مورچه" از آن شامی خوشمزه ها داشت! مال ما فقط گوجه داشت و خیارشور. "مورچه" لقب پسر معلمان بود که از قضا با نهایت گیجی و خنگی ذاتی اش جزو شاگردهای برتر شده بود. اینجا بود که کارشناس "مسایل ساندویچ" جناب "تپلی" وارد شد و واژه نامانوس و بی ناموسی "همبرگر" را مطرح کرد. این گونه بود که سایر دوستان فهمیدند چه کلاه گشادی بر سرشان رفته و من هم ضمن بالا آوردن ساندویچ کوکویم، هی به این و آن یک جوری می فهماندم که ما هم بله، در کنار گوجه و خیار توی نونمان، کوکو هم هست. کودک بودیم و نخورده مست. ای ساندویچ، ای کوکو، ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه!
پی نوشت:
1- هنوز هم برای کوکو سبزی هایی که مادرم می پزد، سر می شکانم! گفتم که جلو نیایی!
2- "رضا پفک" سال بعد از مرسه ما رفت، امیدوارم هر جا هست حالش خوب باشد و فشار خون نگرفته باشد.
3- هنوز هم "مورچه" را گهگداری میبینم!
4- از "تپلی" دیگر خبری ندارم اما عمو ترکه را سال ها پیش در دوره نوجوانی پیدا کرده بودم. ساندویچ هایش خیلی تند بود. آخ دهانم دوباره سوخت!
5- جای شما خالی، الان چند روز است که همچنان کوکو داشته و داریم، مادرم دید این طوری جواب نمی گیرد، گفته کامیون دنده عقب بیاید توی حیاط، بار سبزی را خالی کند وسط خانه. صدای "دید، دید" سنسور دنده عقب را هر وقت می شنوم، به یاد چند تن سبزی می افتم!
6- که هر اندازه خوبه عشق، همون اندازه بی رحمه.