ما یک دورانی از زندگانی عجیبمان را در یک جایی گذراندیم که پایینش یک آشپزخانه داشت. در آن سال ها من و دوستانم شب ها تا دیر وقت درس می خواندیم و همیشه ی خدا گرسنه بودیم. یک اره برقی در دل و روده یمان کار گذاشته بودند. یعنی امکان نداشت شب ها ما گشنه نباشیم.
خلاصه اش این بود که یک شب مانند هر شب، چشم باز کردیم دیدیم پای دیگ بزرگ خوراک لوبیا ایستاده ایم. هر کدام کمی در ظرف کشیدیم و خوردیم. همه با اذعان به این مطلب که فقط کمی نمکش کم است به آن شکم صاحب مرده کاردی زدیم و ظرف هایمان را شستیم. یک دوستی داشتیم اسمش "روح" داشت اولش! خدا حفظش کند هر جا که هست. پسر با معرفت، خوب، ملنگ و دست و پا چلفتی ای بود. یک بسته از آن بسته های دراز نمک کیلویی را آورد پای دیگ، به بهانه کم نمک بودن آن.
حدود یک و نیم متری نمک دستش بود. یک بسته پلاستیکی نمک که به مرور زمان در اثر رطوبت همه نمک هایش به هم چسبیده بودند و مانند کلوخ سنگی شده بودند.
مادر مرده خیلی سعی کرد که از قسمت ابتدایی نمک کمی در دیگ بیاندازد اما آدم ناحسابی پایش سر خورد و همه یک نیم متر از دستش افتاد داخل دیگ داغ لوبیا، انتظار دارید بگویم مثلا یک متر و بیست سانتش را کشیدیم بیرون. دقیق داشتیم همین کار را می کردیم که "روح" جان رفتند و با یک ملاقه بزرگ آشپزی سعی کرد تا با سایر مهارت های همه دوران زندگی اش، بسته نمک را بیرون بیاورد.
نترسید هنوز هم امیدی بود. نیم متر نمک هنوز حل نشده بود. آن هم سر جر و بحث با "روح" جان شامورتی باز به اعماق دیگ پیوست و ما ماندیم و یک و نیم متر پلاستیک خالی. تازه شانس آوردیم که پلاستیک حل نشد یا خودش هم نیافتاده بود آن تو!
سرتان را درد نیاورم من که صبح خوابیده بودم. از خیر خوردن صبحانه گذشته بودم. این رفقای ما هم همینطور، کسی امیدی به صبحانه نداشت. خدا شاهد است با غرولندهای دیگران بیدار شدم، کسانی که روح اجداد آشپز را روی هوا نعل می کردند در حالی که باید "روح" آشنای خودشان را به میخ می کشیدند.
پی نوشت:
1- تاریک بود، ما هم می ترسیدیم سرایدار بیدار شود و گرنه هر شب که این طور نمی شد. یک طورهای دیگری می شد!
2- تنها جمله ای را که یادم می آید یکی داشت توی راهرو می رفت و بلند می گفت : این آب نمک بود یا صبحانه آدمیزاد.!
3- فردایش اول صبح آشپز را توبیخ کردند.
یک همساده داشتیم یک باغ بزرگ داشت. روی دیوارهایش را سه ردیف سیم خاردار کشیده بود. فکرش را بکن چرا سه ردیف زده بود؟ من هم که فسقل بیشتر قد نداشتم و فکر می کردم دیوار دو متری به اضافه نیم متر سیم خاردار اندازه اورست است! داخل باغ پر بود از درخت های خوبی مثل گلابی، سیب، پرتقال، ازگیل ژاپنی، لیمو، نارنگی و .... خب بچه که این همه درخت را یه جا ببیند هنگ می کند. این همساده ی ما یک همساده دیگر داشت که آن ها یک دختر داشتند که از من بزرگتر بود، منتهای مراتب نه این که زرنگتر هم بود همش ما را می انداخت تو هچل، من و خواهر کوچکترم راهی این ماموریت های جیمز باندی می شدیم، این دختر همسادمان هم از آن طرف دیوار طوری که به زور سرش را می توانستی ببینی دستورات و افاضات خود را نطق می کرد.
" اون ازگیل ها نه، اون طرفی هاش رو بکن از رو درخت که رسیده ترن، آره اون طرف. گلابی هاش هنوز سفت هستند، برو سیب بیار، اون روبرو. نزدیک خونه! ....."
می دانید که مشکل من و خواهر بیشتر ورود به باغ نبود، پیاده سازی میوه از روی درخت بود. قد جفتمان با هم اندازه تنه درخت هم نبود، چه برسد به دیوار که آن هم سیم داشت رویش، چشمتان روز بد نبیند، با چوب و چماغ می افتادیم به جان درخت. میوه یا نمی افتاد یا شترق می خورد وسط ملاجمان. از قضا در یکی از این میشن ایمپاسیبل ها ( ماموریت های غیرممکن) همسادمان با آن سبیل های کلفتش می دوید سمت ما!
یادم نمی آید میوه ای در دستانمان باقی هم مانده بود یا نه ولی برای بالا رفتن از دیوار دو و نیم متری زمانی باقی نمانده بود. خواهر هم فرزتر از من بود و هم بسیار لاغرتر، اما من عینهو یک توپ بادی گرد بودم، هنوز هم هستم! همسادمان اول اسمش "هوش" داشت. لامصب بسیار هم با هوش بود، در کل زندگی اش خنگ بود ها فقط در زمینه دستگیری من گرد و قلمبه باهوش می نمود. دیدم خواهر رفت سمت در دوم باغ و سینه خیز از زیر در خودش را کشید بیرون. من که در حال دور زدن در کل باغ بودم و هوشی جان هم پشت سرم بود، مسیر را گرد کردم و خودم را رساندم به در، هیچ کجای زندگی ریاضیاتم خوب نبود، یکی نبود بگوید پسر جان نکن این کار را، تو جا نمی شوی، گیر می افتی ها، اما دریغ از یک راهنما. حتی دختر همساده، او که همان اول با پایین آمدن هوشی جان فلنگ را از آن طرف دیوار بسته بود و در رفته بود.
خلاصه اش این بود که من شیرجه رفتم با سر زیر در، اول سرم خورد به زیر در، حالا که فکر می کنم می بینم این اولین نشانه اش بود، دومیش زمانی بود که شکمم زیر در گیر کرده بود و سرم توی کوچه بود، سومیش هم آنجایی بود که هوشی جان دو لنگ بنده را برده روی هوا و می کشید عقب،بنده خدا هی می گفت کاری ندارم باهات. بیا از در برو برون!
دختر همسایه از دور میخندید و خواهرم که سعی داشت به من کمک کند که از آن وضع لنگ در هوا زودتر نجات یابم. این همه سال از آن زمان می گذرد و من در اندیشه این دو پرسش هستم که:
1- چرا از در اصلی باغ بیرون نرفتم، چون برعکس در دوم هیچ وقت قفل نبود.
2- و چرا باغچه ی کوچک ما، سیب نداشت؟
چند تا از این شماها یادتون نمیاد به شروح زیر می باشد:
آسیاب بچرخ، می چرخم، آسیاب بشین، میشینم، آسیاب پا شو، پا نمی شم، جون عمه جون، پا نمیشم، جون ننه جون، پا نمیشم، جون چمدون، پا میشم!!!! آسیاب بچرخ، می چرخم، تند تر بچرخ، می چرخم و....
مخترع این شعر مریض بوده، جان چمدان را به عمه و ننه ترجیح داده، همین فرهنگ عمه ستیزی را در اقشار مختلف مردم ترویج داده دیگر. این بازی رو الان بزاری جلو دختردایی من قهر می کنه دو سالم هم جواب سلامت رو هم نمیده.
یه دونه دیگه هم این بود:
آن مـــــان نباران (نواران)، دو دو اسکاچی، آنا، مانــــــــــــــــا، کــــراچی!!!!!
یعنی نیم ساعت هر روز وقتمان را می گرفتیم تا یک سری خزعبل بگوییم، اون کراچی آخرش یه کم به آدم امیدواری میده.
یه دونه بود معنی داشت اما نه تمام (مثل خواجه برخاست، نه تمام):
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده. خبر داری؟ نه، نه. بی خبری؟ نه، نه!
پس تو خری؟!!!! ... "داره بی تربیتی میشه، این آخراش رو یادم نمیاد"
شاعر و نویسنده این شعر مازوخیست، اگزیستنسیالیست، نازیست، راشیتیسم و همه ی ایسم ها و تیسم ها را با هم داشته. آخر چطور هم می شود با خبر بود و هم بی خبر؟
یه دونم هم خواهرم می خوند فقط، خدا رو شکر من در اون هیچ نقشی نداشتم:
آنی مانی تینا، سفر کاتینا، آنی مانی، هب، "یه چیزایی" خب!!!
بعد با دوستای خیالیش روی هوا غذا درست می کردند، عنایت بفرمایید نام دوستانشون به این شرح بود: " خلمپا"، خخولی، ممولی، سمیه!
یعنی تو کف این سمیه موندم من هنوز، چطور وسط ممولی و خخولی، این سمیه زاییده شده؟ از قضا این سمیه از بقیه بهش نزدیک تر هم بوده!
پی نوشت:
1- روان شناس خوب سراغ ندارین؟
هجده ساله که بودم، همیشه دلم می خواست که وقتی می رویم مسافرت، من راننده باشم! بعد از این که گواهینامه گرفتم، یک چند سالی طول کشید تا این آرزویم برآورده شود. دو تا ماشین شده بودیم. مزدا و پراید. رانندگی پراید را سپردند به من. تازه به من کلی سفارش شده بود که تند نروم، آهنگ های بند تنبانی گوش ندهم، لایی نکشم و سبقت بی جا نگیرم و .... یعنی روز گرفتن گواهینامه این همه استرس نداشتم. یک همیار پلیس هم گذاشتند بقل دست من تا در تمامی مراحل رانندگی مو به مو آیین نامه را به من گوش زد کرده و دهن مرا سرویس کند.
اولین مسافرت راه دوری محسوب می شد که من راننده بودم. خوراکی ها و همه ماده های خوب را از دسترس من خارج کرده بودند و در مزدا گذاشته بودند، به ماشین ما فقط هف هش دست پتو و زیرانداز و قابلمه خالی و گاز پیکنیکی و آفتابه رسیده بود. یعنی صندوق که دیگر جا نداشت بقیه اش را چیده بودند زیر پای من، کم مانده بود آفتابه را بگذارند زیر پاهای من.
من از بس ذوق داشتم دیر خوابم برد، قرار بود صبح زود راه بیافتیم، تقریبا پدرم به ما شبیخون زده بود. اولش قرار بود چهار صبح راه بیافتیم اما من را ساعت دو شب بیدار کردند از خواب.
شب: جاده خالی بود، من قرار بود پشت مزدا بروم، 90 تا هم بیشتر نروم، به جز قسمت استارت و حرکت اولش من که دیگر مزدا را ندیدم! این بقل دستی ما هم مانند فرشته های ثبت اخبار و اعمال همه اش داشت من را کنترل می کرد و به ماشین جلویی گزارش می کرد.
دم دمای صبح: پراید نفس ندارد که تازه، بند هم بیاید. به اولین سر بالایی رسیدیم، اولش دنده چهار بودم، دور موتور را می گویی انگار سوار سرسره شده بود، گذاشتم سه، پدر فلان شده همچنان سر میخورد پایین، رفتیم دو، کم کمک دیدیم به جای جلویی الان به عقب می رویم با دنده جلو! گذاشتیم یک! کمی سریع تر از توقف کامل حرکت می کردیم. صبح شده بود و تازه خورشید داشت بالا می آمد و از قضا مستقیم وسط جاده بود و می زد توی چشم ما. مزدا که تا ما شیب را بالا برویم به خورشید رسیده بود.
ظهر : آفتاب چنان می زد به ماشین انگار نیت کرده بود ما را مستقیم از فاز جامد به گاز تبدیل کند. یکی دوبار خواستم کولر بگیرم، فرشته ی ثبت اعمال و کردار داشت دهنمان را سرویس می کرد، جا داشت همانجا من را با تی پا پرت می کرد بیرون.
عصر: رنگ پوستم شبیه بر و بچ خونگرم جنوب شده بود، آستین کوتاه هم پوشیده بودم، دستانم دو رنگ شده بود. یک چیزی توی مایه های ماهاتما گاندی بعلاوه ی کمی رنگ تیره.
شب: با چوب کبریت پلک هایم را ثابت کرده بودند، برای محکم کاری فنداسیونش چند تا خلال دندان هم کنارش تپاندند توی صورت من.
خلاصه رسیدیم، نزدیک های دوازده شب بود، خراب شده انگار وسط المپیک لندن رفته باشی قصر باکینگهام و خواسته باشی یک سوییت ازقصر را به شما اجاره بدهند (اصلا اگر چنین چیزی ممکن باشد). انگار همه جا پر بود. یکی از این ویلایی هایش آمد و با هزار منت قبول کرد که یک سوییت به ما نشان بدهد، خدا شاهد است کارگاه تولید کود از کرم تمیزتر از این سوییت بود. همان انباری را می گفت شبی فلان قدر. انگار همه جا پر بود. آن وقت شب نه حالی برایمان مانده بود نه چاره ای داشتیم.خلاصه اولی را پیچاندیم و من داشتم برای خواب می مردم. هر طور بود با کمک رفیق برادر باجناق پدرمان و کمک استاندار منطقه و شهردار منطقه پنج و خانواده محترم رجبی و اصغری و ... یک جایی گرفتیم که دست شویی اش مشاع بود توی نیم طبقه. حمامش هم داخل آشپزخانه اش بود. من همیشه این دو تا را با هم اشتباه می گرفتم. کف زمین دراز کشیده بودم و داشتم حساب می کردم میانگین با آن تعداد آدم چند دقیقه به هر آدمیزاد نوبت دستشویی می رسد که خوابم برد. خانه نه تخت داشت، نه ملافه! این همه مشقت در آوردن پتو و آفتابه بالاخره جواب داده بود.
عطای دست شویی را به لقایش بخشیدم اما تا خود صبح، خواب دیدم که، دستشویی دارم و دست شویی پر است، یکی بیرون می آید و نفر بعد می رود تو و من نمی توانم بروم داخل! یعنی چنان زجری کشیدم که اشتون از دست جلیلی نکشیده بود! پنج صبح رفتم دست شویی، اما پر بود.!
وقتی می خواستیم برگردیم من اشهد خودم را رو به قبله خواندم و با دلی پاک و دستی خالی و صورتی سوخته و چشمی ترک خورده و بدتر از همه با مثانه ای گشاد شده راهی شدم. تازه در برگشت اینقدر بارمان سنگین تر شده بود که تقریبا آفتابه توی دهنم بود. نصف راه هم من داشتم به جای رانندگی، هل می دادم.
پی نوشت:
1- یک خانواده ای بود به نام خانواده رجبی، آخر همه فیلم ها ازشان تشکر می کردند. شماها شاید بعضی هایتان یادتان بیاید.
2- یک خانواده ای هم بود که به ما در گرفتن آن سوییت فکستنی کمک کرده بودن، از پنج روز مسافرت، یک هفته ای می آمدند پیش ما مهمانی، طفلک ها تازه اثاث کشی کرده بودند، مسیر یک طرفه بود، فقط آن ها می توانستند بیایند سوییت ما! فلک زده ها در شهر خودشان غریب بودند!
3- خانم این آقای به اصطلاح رجبی، افاده ها داشت طبق طبق، هر روز می آمد می گفت خواستگار دخترم باید ال باشد، جیم بل باشد، پول، بی ام دبلیو، ویلا در شمال و کیش و هتل شرایتون جدا داشته باشد. فقط نمی دانم چرا هنگام ادای تک تک این افاضات من را می پایید و هی می گفت دخترم را به این پسرهای آس و پاس نمی دهم! طرف فرق گرم را با مثقال نمی دانست، در مورد مذاکرات هسته ای هم بیانیه صادر می کرد!
خیلی بچه ی کوچکی بودم که پدرم مرا با خودش به حمام می برد. در پی سفارش سخت گیرانه مادرم که گربه شورش نکنی، پدرم فکر می کرد هر چه دعوای نکرده و مشت و لقد نزده دارد باید روی من پیاده کند.
ابتدا که وارد میشدیم من را می اداخت زیر دوش آب داغ. گرم نه. آب جوش. یعنی اگر یک مقدار به من شکر اضافه می کردند، یک مربای خوشمزه از من در می آمد. یا اگر نمک به من اضافه می کرد، یک کله جوش با من میپخت.
بعد از آن هم نوبت شستن سر می رسید. شستن سر من برای پدرم دو مرحله داشت. مرحله یک، شامپو را بریزد روی سر من و مرحله دو، از یمین و یسار کله مرا فشار دهد. در کودکی فکر می کردم شستن سر یعنی له کردن میکروب ها. پدرم دست هایش را دو سانت چپ و راست می کرد و بیست سانت به سمت داخل فشار می داد.
بعد یک کیسه می کشید که رویش را از سنباده شماره 4 درست کرده بودند. من به جای سه لایه پوست، همیشه دو لایه داشتم. اصلا چیزی به نام لایه بیرونی در بدن من معنا نداشت.
برعکس همه مراحل، لیف زدن، حکم وقت استراحت فنی بود برای من و بدنم.
بعد نوبت سنگ پا می شد. یک سنگ پا داشتیم بی دروغ اندازه ی یک طالبی بود. به جای این که سنگ پا را به کف پای من بمالد، من را درسته بلند می کرد و به سنگ پا می مالید. اصلا گاهی من چند سانتی متر مکعب کم می شدم.
موقع خشک کردن هم مثل سانتریفیوژ که اورانیوم غنی می کند، مرا روی هوا می چرخاند تا حسابی دل و روده ام به هم بپیچند. بعدش هم حوله را به من فشار می داد. بعد از خشک کردن هم همیشه خوابم می گرفت. بس که فشارم داده بود. تا بیرون می آمدم، می خوابیدم.
پی نوشت:
1- اصلا پایه پیدایش غذای کله جوش اختراع پدر من است.
2- آی بچگی، کاش از دستت نمی دادم!
پدرم یک عالمه خاله دارد. فقط یکیشان به رحمت خدا رفته است، بقیه همچنان به قوت خودشان باقی هستند،( چشم بد به دور). از جمله مادربزرگ خودم.
اگر وسط ظهر گرم ترین روز مرداد که همه ی کولرها موتور می سوزانند و پرنده ها در هوا به صورت مستقیم تصعید می گردند و قاره آسیا به دلیل تابش بیش از حد آفتاب از عربستان تا شوروی سابق ترک بر می دارد، راهی خانه ی هر کدام از این بزرگواران بگردی، با چشمان خودت خواهی دید که همه ی درها و پنجره های منتهی به اتاق ایشان بسته و هر کدام پنج دست لباس کاموا پوشیده اند، در حالی که چند تا پتوی گلبافت روی دست و پاهایشان است. به قول یکی از پسرخاله های پدرم ارثیه یشان است. قرار است به ما هم برسد!
پی نوشت:
1- خب دیگر من بروم پتو اضافه بیاورم، گلبافت هایی که روی سرم کشیده ام جواب نمی دهد. یک چند حلقه موکت ظریف مصور هم می خواهم بیاندزم رویشان، دوستان پیشنهادی ندارید؟
همه ی فامیل به من حسودیشان می شود، نه این که خیلی ترگلی مرگلی (خودم نمی دانم معنی این ها چیست؟) هستم، موی زیبا، دماغ باکلاس، از همه مهم تر چشمان اندازه پرتقالم این ویژگی را به من داده که قابلیت چشم خوردن داشته باشم.
خب بعضی ها این خاصیت را ندارند، نمونه اش در مملکت و دنیا زیاد است، مثلا احمد پورمخبر، یوسف صیادی، سوسن پرور، سلنا گومز، مورگان فریمن، سیلوستر استالونه .... بگذریم. اصولا همین قابلیت مشترک بین من و دی کاپریو یا بردپیت بود که ما را خیلی به هم شبیه می کند، خانم جنیفر لارنس هم که خیلی به ما ارادت دارند اما می دانید که، من وقتش را ندارم. خیلی هم عزت می گذارم که گهگداری اینجا اسمش را می نویسم.
این همه گفتم تا بگویم اگر همه فامیل به من می گویند که تو چشمت شور است، فقط از روی حسودیست و دیگر هیچ. دلایلشان که مسخره تر از خود حرفش هم هست:
دو تا دختر خاله کوچولو داشتم، لباس های قشنگ تنشان کرده بود خاله ام، بعد به اندازه ی چند قدم از جلوی در خانه ما رد شدند. تا یک هفته افتاده بودند کنج خونه، بد جور مریض شده بودند، تا یک هفته کسی سمت من هم پیدایش نشد، چرا؟ چون گفته بودم به به چه زیبا شده اند.
یک ماشین لباس شویی داشتیم با 1200 دور در دقیقه، سه سال مثل خر کار کرد، یک روز در حین شستشو بود، من همین طوری شانسی چشمم افتاد به ماشین در حال چرخش، گفتم چقدر خوب می چرخد، از قضا همین لحظه یک صدای مهیبی داد و یک چیزی تویش ترکید. ماشین که خودکار داشت چرخش هایش متوقف می شد، یک دود سیاهی از بالایش به آسمان رفت. بعدها فهمیدیم که نویزگیر پارازیت آن ترکیده.
دوستم یک لپ تاپ خرید بود. هنوز یک هفته نمی شد آوردش اتاق ما، دیدم وضوح تصویرش تمام اچ دی است، گفتم چه قشنگه، فرداش که اومده بود اتاق دیدیم یکی از دوستاش به صورت اتفاقی با ناخن کشیده روی صفحه طوری که جاش مثل بند رخت افتاده اون وسط.
پایم بدجوری پیچ خورده بود. با خواهرم داخل پارک آب و آتش بودیم و داشتم می گفتم بعد از سه ماه امروز تازه پام خوب شده، در همون لحظه پایم رفت توی یه چاله که زیر چمن ها پنهان بود و از همان نقطه پیچید، این دفعه پنج ماه طول کشید تا خوب شود!
یکی از بچه های فامیل پارسال می خواست وبلاگ بسازد، گفتم برو بلاگفا، گفت اون که خیلی سادست، گفتم در عوض الان ده ساله سرورهاش تکون نخورده، ماه پیش که اومده بود خونمون گفت همه ی وبلاگ هایی که تو چند ماه اخیر تو بلاگفا راه افتاده بودن، حذف شدند چون کلهم اجمعین هاردهای سرور بلاگفا سوختن طوری که قابل بازیابی هم نبودن.
و......
پی نوشت:
1- شما بگویید، به من چه ربطی دارد، راستی دقت کرده اید، پرشین استت چه آمار گیر خوبی است، خیلی بهتر از وبگذر است.
بعضی وقت ها هم کمی فکر می کنم. مثل دیروز، توی خیابان یک آهنگ شنیدم. از ماشین یک بنده خدایی توی ترافیک به گوش می رسید. دوستان کمی به محتوای برخی از شعرها و ترانه های این آهنگ های داخل ماشین که توجه کنید می فهمید که خود خواننده و ترانه و موسیقی متن و تنظیم و تهیه کننده و استودیو و خانواده ی محترم رجبی و .... این همه که زحمت کشیده اند، خودشان هم نمی دانند چی ساخته اند! به یک نمونه از این ترانه ها که دیروز توی خیابان از داخل یک ماشین به گوشم رسید توجه نمایید:
ناری، ناری، ناری، علیرضا روزگار و .... یک سری های دیگر را معرفی می نماید و بعد دوباره به قاعده یک ساعت می گوید ناری، ناری، ناری، ناری
بعدش آن وسط ها یک سری سوال مطرح می کند:
ناری جان شما مگر اناری دارید؟
آهای ناری کجا هستید؟
چرا دل ما را می سوزانید؟
ناری جان فیزیک کنکور را چند زده اید؟
ناری جان نهار چی پختی عزیزم؟
ناری خانم، لیگ برتر چه تیمی اول شده الان؟ و....
سپس یک آقایی با یک صدای خسته ای می آید می گوید ناری ناری ناری، دماغ من ناری، جان من ناری، زندگی من ناری،
بعدترهایش یکی با لهجه عربی همان بالایی ها را بلغور می کند و بعد دوباره از اس سر ناری ناری ناری، چقده بلایی ناری.... یکی هم آن وسط مسط ها طوری که انگار صدایش از ته چاه در می آید می گوید:
آهای ناری کجایی؟
تو یار بی وفایی. نـــــــــــــــــــــــــاری
آخرش هم ناری به دستمال توی گلدان های بهار تبدیل شده و آهنگ به طرز معجزه آمیزی پس از نود دقیقه تمام می شود اما ترافیک همچنان پابرجاست! خدایا توبه.
گاهی دلم برای صحبت با آدمیزاد که تنگ می شود با در و دیوار حرف می زنم. مثل این که هر وقت در حمام می خواهم آواز بخوانم، سردوشی از دوش رها شده و درست می خورد وسط ملاجم، چه حکمتی دارد، نمی دانم، اما بی پدر تا قول نگیرد که من نخوانم، جا نمی رود!
لابد با خودتان می گویید یک اغراقی کرد دیگر، یک تلویزیون سیاه سفید داشتیم، آن هم همیشه وسط جای حساس موش و گربه می رفت روی برفک، تا چند دقیقه من و خواهرم در حال قول دادن به تلویزیون بودیم که از این به بعد تمیزش می کنیم و برایش پفک می خریم، خب وسعمان به چیبس نمی رسید، تازه برای خودمان هم ماهی یک بار پفک می خریدیم، چه برسد به تلویزیون، حالا دیگر سیاست مداری شده ایم واسه خودمان، تا این گیرنده ی دیجیتالمان هم بهم میریزد شروع می کنیم به فحش دادن به گیرنده، آنقدر می گوییم تا بدبخت زیر فشار مشت و لقد ناگهان مجبور می شود وصل شود، صدا و سیما که سهل است خود کنجکاوی در مریخ را به صورت تمام اچ دی می گیرد.
پی نوشت:
1- بنده هر گونه صحبت با فایرفاکس یا فحش دادن به اینترنت اکسپلورر را به شدت انکار می نمایم.!
این روزها اصلا کسی به فکر سر سلامتی خودش نیست، لابد می پرسید چرا این ها را می گویم؟ هر روز دارند خبرگزاری ها از افزایش نرخ فشارخونی ها و سرطانی ها و مرض قندی ها می نویسند اما انگار دارند یاسین می خوانند بلا نسبت شما به گوش اسب (خب اسب که بهتر از خر است، دست کم یک نجابتی دارد، خر که هیچ خاصیتی ندارد غیر از مواقع دعوا)
من یک دوستی داشتم، هنوز نچشیده، به همه غذاهایش نمک می زد، یعنی مطمین هستم اگر نمک را یک روزی به تنهایی، وعده غذایی اعلام نمایند (با این جر خوردگی اقتصادی، رسیدن همچنین روزی، نه تنها دور نیست، بلکه خیلی هم نزدیک است) این دوستمان روی نمک هم نمک می زند و بعد می خوردش! یک فامیل دیگر داریم هفته ای یک بار روغن پنج کیلویی سرخ کردنی را یک نفری تمام می کند. بهش می گویم لامذهب این همه روغن توی غذایت هست که می تواند، حجم روغن موتور سمند ال ایکس را هم پر کند، می گوید: این ها که روغن نیست، رب گوجه است، فکر می کند اگر فرض کند رب گوجه است، بدنش گول می خورد، یا چه می دانم معده اش آن را به اجزای سازنده ی گوجه فرنگی تجزیه می نماید.
اصلا همه اش تقصیر این سامان گلریز است، می خواهد قرمه سبزی بپزد، تویش یک عالمه دنت توت فرنگی می ریزد.! آخر برادر من این قدر دنت دنت کردی که یک خورشتی به نام دنت اختراع شده. الان یک سری از این دانشجوها توی شب های پنجشنبه و جمعه دنت می خورند با نون، نه این که از لحاظ مغزی مشکل داشته باشند ها، نه، این ها پولشان از خریدن مواد اولیه ی آقای گلریز به همین دو قلم اولش می رسد، دنت و نان. این دسته نمونه های پیشرفته ی ما هستند که نون و ماست می خوردیم، فقط به روز رسانی شده اند به نسخه دوهزار و شانزده.
برای نمونه، هم خانه ای هم کلاسی دوران دانشگاه من، (شد شبیه پسرعمه ی نوه ی مادری دایی بزرگه ی عمو هوشنگ اینا) زمان قبل از آزاد سازی یارانه ها، ترمی یک میلیون تومان میداد پای تراوین. الان این جقل مقل های دبستانی می دهند پای کلش آف کلنز. اساتید متوجه عرض بنده شده اند لابد، خر همان خر است، فقط پالانش عوض شده!
در مورد قید زمان هم بگویم که ما یکی از نادر ترین گونه های موجود در تاریخ ایران هستیم، زیرا که زمان در ادبیات دوران ما به حالت های بسیاری قابل اشتقاق و پاره سازی است:
* - زمان قبل از آزاد شدن یارانه ها و زمان بعد از آزاد شدن یارانه ها و احتمال زیاد در آینده یکی دیگر هم اضافه می شود: بعد از اتمام واریز یارانه ها
*- زمان قبل از انقلاب و زمان بعد از انقلاب (بعضی ها ترجیح می دهند بگویند: زمان شاه و زمان بعد از شاه)
* - زمان قبل از تحریم ها و زمان بعد از توافق هسته ای و در آینده خواهیم داشت: زمان بعد از به هم خوردن توافق هسته ای!
* - زمان گذشته، حال و آینده که به کل در حال نابودی از ادبیات پارسی می باشد!
پی نوشت:
1 - از چی به چی رسیدم، یعنی خودم هم نمی فهمم چه اتفاقی می افتد!