میوه گران است، نخورید
مرغ گران است، نخورید
گوشت گران است، نخورید
تفریح گران است، نروید
زندگی سخت است، خب زندگی نکنید
آخر مردن و کفن و دفن هم که گران است، پس چه کنیم؟
یک لطفی به باقی قشر مرفه نموده و به دنیا نیایید!
ببخشید مزاحم شدیم. یک بار دنیا آمده بودیم خواستیم زندگی کنیم، همهاش در حال انجام کار "Save the world" بودید.
قربانت.
در کتابی حکایتی خواندم که مردی مسلمان همسایه مردی غیرمسلمان بود. آن شیر مرد مسلمان، همسایهاش را نیز مسلمان کرد و بامداد روز بعد که هنوز هوا تاریک بود به درب خانهی همسایه کوفت و او را از خواب بیدار کرد. همسایه گفت این وقت شب چرا در میکوبی؟ چه شده؟
مرد مسلمان گفت برای عبادت به مسجد میرفتم، با خود گفتم تو را نیز به مسجد ببرم تا با همدیگر به عبادت بپردازیم. رفتند و تا صبح کلی عبادت کردند و وقتی همسایه بعد از طلوع آفتاب خواست که خارج شود، مرد گفت کمی بیشتر عبادت کنیم. همسایه قبول کرد و چند ساعت دیگر هم عبادت کردند. همسایه دوباره خواست برود که مرد گفت تا اذان ظهر چیزی باقی نمانده، بمان عبادت ظهر را نیز تمام کنیم. همسایه ماند. تا پاسی از عصر نیز او را برای عبادت بیشتر در مسجد نگاه داشت و چون هنگام غروب نزدیک گشت گفت چه خوب است که .... خلاصه تا پاسی از شب عبادت کردند و به منزل بازگشتند. بامداد بعد دوباره مرد مسلمان درب خانهی همسایه را کوفت.
مرد همسایه تا درب را باز کرد گفت: ای کوفت! باز چه شده. و مرد همان جملهی بامداد قبل را به او گفت.
همسایه گفت: ای مرد مسلمان، این دین تو بسیار خوب است اما برای بیکارها. من زن و بچه دارم و باید فردا به کسب روزی بپردازم. و این گونه از دایره دین اسلام به در شد.
البته داستان بالا شاید از پیش در اینترنت همانند متن اصلی نوشته شده باشد و من فقط سعی کردم خلاصهی کلنگوارانهی آن را برای شما بنویسم تا مفهوم کار دستتان بیاید.
البته در کتابی که من خواندم تا همینجا نوشته شده بود و از ادامه ماجرا خبری نبود. اما احتمال زیاد آن مرد مسلمان بنا به ارتداد همسایهاش، باید تا جایی که میتوانسته دهان مرد تازه غیرمسلمان شده را سرویس کرده باشد.
----
لابد میپرسید که خب، این را برای چه نوشتی؟ خواستم درباره انتخابات ریاست جمهوری پیشرو یک یادداشت هفل هشتی بنگارم اما دیدم نه شما حوصلهی خواندن آن را دارید و نه آن مرد مسلمان مرا بعد از نگارش آن متن رها خواهد کرد. این شد که فقط خواستم بگویم حکایت مردمی که اسلام به آنها خیلی بد معرفی شد و بدتر از آن اجرا شد، انتهایش میشود همان سرویس شدن دهان خودشان. حال چه رای بدهند یا ندهند. چه مسلمان بمانند یا نمانند. در کتاب دیگری خواندم که ارتداد در اسلام به معنای ترک آگاهانه است، چه در گفتار و چه در کردار. بگذریم که اگر بیشتر بخوام متن را بشکافم، به احتمال زیاد توسط آن مرد مسلمان شکافته خواهم شد. فقط حیفم آمد این شعر زیبا از استاد سخن "سعدی" را نخوانید. بنویسید که حتما با رعایت آداب شعر خوانی، آرام و آهسته آن را خواندید.
یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی
رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی
نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان
این بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی
دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبود
جز در این نوبت که دشمن دوست میپنداشتی
خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنم
گر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی
همچنانت ناخن رنگین گواهی میدهد
بر سرانگشتان که در خون عزیزان داشتی
تا تو برگشتی نیامد هیچ خلق اندر نظر
کز خیالت شحنهای بر ناظرم بگماشتی
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
سر نهادن به در آن موضع که تیغ افراشتی
هر دم از شاخ زبانم میوهای تر میرسد
بوستانها رست از آن تخمم که در دل کاشتی
سعدی از عقبی و دنیا روی در دیوار کرد
تا تو در دیوار فکرش نقش خود بنگاشتی
-: دکتر؟
*: جون دکتر؟
-: دکتر من به یک بیماری سختی دچار شدهام. وقتی کنار دریا میروم تحریک نمیشوم.
*: دریا همسرتون هست؟
-: نه دکتر من هنوز ازدواج نکردم.
*: دوست دخترتون هست؟
-: نه دکتر، من دوست دختر هم ندارم. چقدر کودن تشریف دارید دکتر جان، منظورم این هست که وقتی به ساحل میروم و در کنار دریا هر چه از غرب تا شرق دور چشم میچرخانم تحریک نمیشوم.
*: آها، منظورتان ساحل لختیها و پلاژهای آزاد کشورهای خارجی است؟
-: نه دکتر، همین ساحلهای کشور خودمان را میگویم.
*: مگر ما هم ساحل لختی داریم؟
-: صد رحمت به کودن، آقای دکتر، همین ساحلهای معمولی را میگویم که آقای علی مطهری فرمایش فرمودند. همین که فرمودهاند: " اگر کسی کنار دریا تحریک نمی شود بیمار است. "
*: افسوس و هزار افسوس.
-: یعنی چه آقای دکتر؟ یعنی چه افسوس؟ چرا ناراحت شدید؟
*: از شما تشکر میکنم که مرا آگاه کردید. چون خود من هم وقتی کنار دریا میروم تحریک نمیشوم و از این بیماری جسمی خودم آگاه نبودم.
-: دکتر؟
*: جون دکتر؟
-: چرا هی میری دور دور، ببخشید، هواسم پرت شد، حالا چه کنیم؟
*: من یک دوست خارجی دارم که او بسیار دکتر توانایی هست.
-: حالا مطبش کجا هست؟
*: توکیو
-: توکیو که خیلی دور هست. یعنی از اینجا باید برویم توکیو؟ خیلی فاصله هست. نه؟
*: از تهران تا توکیو؟
-: بله.
*: اشکال ندارد. شما نماهنگش را روزی یک بار قبل از خواب ببین، فقط اولین شب دو بارپشت سر هم ببین. بعد از یک هفته بیا مطب، ببینم دوا درمان شدهاید یا نه.
-: دکتر؟
*: جون دکتر؟
-: بدو پیکـــــم رو پر کن، وای من، دوباره شرمنده، خواستم بگم خداحافظ.
----
پینوشت:
1- شاعر در جایی میفرماید: "آخ نداریم رو دستش" (کل آقایان نامزد ریاست جمهوری را میفرمایند)
2- دکتر فکر میکنید الان مشکل جوامع غربی بیشتر چیست؟
**: " اینکه جوان ما با دیدن دست یک خانم تحریک می شود، خوب است. الان در اروپا مشکل دارند با این مسئله و تحریک نمی شوند. مردها تحریک نمیشوند و زنها رو میآورند به مردهای آفریقایی! "
3- دکتر فکر نمیکنید پاسخ بند قبلی کمی توهین آمیز باشد؟
4- توهین؟ آمیز؟ شیب؟ بام؟
5-
6-
7-
8- سه بند سکوت عمیق به احترام بند 2
9- دکتر میتوانید ما را بیشتر به فیوز برسانید. (جمع فیض از نوع حلال)!!
10- **: " تعدد زوجات بسیار حکیمانهست. چون زنان آماده ازدواج از تعداد مردان بیشتر است و نباید حق ازدواج کردن را از زنان گرفت. "
11- یعنی چه؟
12- یعنی باید ضمن تصویب قانون سربازی 5 ساله اجباری، ازدواج هم باید حرفهای شود و یک جوان مجرد اگر خواست ازدواج کند باید و باید و باید هر سال یک همسر جدید اختیار کند تا کور شود چشم غرب و شرق به جز کشور دوست و با معرفت "چین"
13-
14- 15- 16- .... 25
26-دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم آقای سعید آقاخانی در فضای باز و در حاشیه یک جنگل سرسبز و یک مرتع بزرگ با آن لهجهی شیرین کردیاش، دارد به من و سایر همکلاسیهای دورهی کارشناسیام، روشهای تولید و نگهداری و پرورش "گاو هلشتاین" را میآموزد و جالب این که در تمام مدت کلاس یک "گاو" تپل مپل و درشت و زیبا هم کنار تخته سبز رنگ تدریس ایستاده بود. البته یک هفتهای هست که در طرح معماری پروژهی جدید به مشکل برخورد کردهام و هر کاری میکنم برای همکف فضا کم میآورم.
به نظرم پروردگار متعال سعی داشت دیشب به من بفهماند که که من و باقی همکلاسیهایم به جای طراحی سازه و دکور این جور چیزها برویم دوره پرورش "گاو" را بگذاریم، چه حکمتی دارد نمیدانم؟
27- البته با عرض پوزش از چوپانها و باقی همکلاسیهای عزیز دورهی کارشناسیام. خوابهایم هم به آدمیزاد نرفته!
درود. امیدوارم حال همگی شما خوب باشد. دروغ چرا، برای بنده دیگر عضوی به نام کمر باقی نمانده است. البته نه به آن دلایل بیناموسی احتمالی که نصف بیشتر شما به آن فکر میکنید. بس که توی این دو هفته آخر منتهی به سال نو، برای رفت و روب و شست و شو خم و راست شدم، دیگر به صورت کامل قراضه شدهام و احتمال برگشتنم به وضعیت عادی بسیار زمانبر خواهد بود. برای نمونه در این یک هفته اخیر وقتی صبح از خواب بیدار میشوم، باید همانند یک مار زخمی آن قدر دور خودم بلولم تا بلکه بتوانم نود درجه کمرم را تا کنم و توی رخت خوابم به حالت عمودی بنشینم.
هر چه که به آغاز بهار نزدیکتر میشویم، زخمها و پارگیهای من فلکزده هم بیشتر میشود. دیروز و پریروز و روز قبل از آن داشتم خانه را از نو، رنگ مالی مینمودم. البته بیشتر از در و دیوار، بیشتر به خودم رنگ میپاشیدم. شما حساب کن، چند بار نزدیک بود از روی نردبام چوبی کج و معوج سه متری که پایههایش هم تابهتا هستند، به پایین پرت شوم که یک طوری تلو تلوخوران خودم را میان زمین و هوا نجات دادم.
البته بعد از پایان رنگ آمیزی کلی عملیات حرف خوری داشتیم که قسمت بیشتر حرفها را مادرم تولید مینمود و من و پدرجان فقط نوش جان میکردیم. عبارات آشنای همیشگی خانهی ما: "پسرم، قربان آن قد دراز و دیلاقت بشوم این بالا را یک دستمال بکش، من دستم نمیرسد" و چند لحظه بعد از دستمال کشیدن که تبدیل میشد به این عبارت: "مگر کوری، اینجا را تازه تمیز کرده بودم، چرا هر چه گرد و خاک بود را از آن بالا ریختی پایین، ای خدا ذلیلت نکنه بچه، کاش جای قد، یک جو عقل داشتی، گم شو برو بیرون، از در خونه برو بیرون ..." و ادامه ماجرا همیشگی، پرتاب جارو دستی یا سایر اشیا دراز و استوانهای شکل به سمت من.
کمتر از نیم ساعت دیگر، "مامان فدات بشه، اون فرشها رو لوله کن ببر تو حیاط بتکون"، "نمیخواد لوله کنی، زدی همهی در و دیوار رو خط انداختی، گم شو، گم شو برو بیرون، جلو دست و پای من نباش"، میگویم: "خب، مگر قرار نیست من بعدش اینجا را از نو رنگ کنم؟ چه فرقی دارد؟"، چیزی نمیگوید و فقط به دسته جارو دستی تهدیدم میکند و درب خروج را نشانم میدهد.
این را هم بگو که وسط آن هم داد و بیداد و گرد و غبار یک تکه چوب به اندازه خلال دندادن از این طرف انگشتش رفت داخل و از آن طرفش زد بیرون، البته من در آن لحظه، آنجا حضور نداشتم اما قطع به یقین توسط همهی اعضای خانه و فامیل، بنده مقصر صد درصد شناخته شدم و مرا از طرف همهی مقصرهای خوب و شایسته کشورمان، به المپیک مقصرها راهی نمودند. (صدای بلند تشویق)
کلی آت و آشغال بود که از خانه کشیدیم بیرون، خاکشان را تکاندیم، شستیمشان، خانه را رفتیم و روبیدیم و آن آت و آشغالها را برگرداندیم سر جایشان، اسیر شدیم، آخر این هم شد کار!
این وسط گوشی موبایل اولیام که یهو وسط شارژ سوخته بود و دیگر روشن نشده بود را داده بودم تعمیرات. وسط این همه هیر و ویر، یک پایم بیرون بود و یک پایم توی خانه. آخر سر هم لامذهب درست نشد که نشد. حالا بعد از کلی خستگی شما حسابش را بکن، آخر شب شما بخواهی بروی دوش بگیری و بخاری اتاق "میم" ناگهان یادش افتاده باشد که من دیگر نمیکشم و همین نصفه شبی وسط سوز و سرما باید خراب شوم و به خواب ابدی بروم. یعنی دقیق میشود قوز بالای قوز. دوباره بخاری را توی اتاق خواب باز کنی و ببینی بس که داخلش کثیف است باید ببری توی ایوان و توی سوز سرما بقیهاش را باز کنی تا مشعلش را بیرون بکشی و ببری برای تعمیر. بعد کلی آهن خورده زنگ زده سوخته که بوی گاز میدهد بپاشد و به خواب و راهرو و در و دیوار ایوان. دوباره کلی عملیات "حرف خوری" و له و کوفته صبح هنوز که پلکهایت را نمیتوانی باز کنی و چشمانت میسوزد با تیپای پدرجان بیدار شوی و بروی دنبال تعمیر بخاری و موبایل و تلویزیون و ....
آنجایم به وضوح دیگر وجود خارجی ندارد و بنا به دلایل فشار زیادی پارگیهایش هم حالا حالاها خوب نمیشود. این پست را از هفته پیش درود نخستش را نوشته بودم و باقی متن را تازه امروز صبح وقت کردم بنگارم. این هم نوشتم تا یادم نرود که سال منحوس نود و نه را چگونه دارم به پایان میبرم. خیلی دعا میکنم سال بعد آن قدر خوب باشد که کسی حتی بدیهای نود و نه را یادش نماند. دروغ چرا، من از بدو تولد میدانستم که سال منتهی به سال هزار و چهارصد آفتابی باید یک فینالی، چیزی باشد. بله که من بر خلاف دیدگاه سایر اعضای فامیل و دوست و آشنا، عقل کل هستم. اما حیف که کسی ما را نه تحویل میگیرد و نه میخواند.
-----
جمله مقوا: سال نو پیشاپیش مبارک :)
-----
پینوشت:
1- حالا باز خوب است پارسال فرشها راشسته بودیم، وگرنه، صد و پنجاه درصد با این وضعیت کمرم، از وسط تقسیم میشدم و به دو تا کوتاهتر خودم تبدیل میشدم. یکی دو تا پا با نصفه ماتحتی پاره، دیگری یک تکه بالا تنه بیریخت، تازه آن هم تازه بدون ماتحت!
2- از امروز صبح که کاری نمانده برای نظافت، باورم نمیشود که تا لنگ ظهر میتوانم توی اتاق خودم ولو شوم و خودم را دمرو کنم و توی لپتاپ فیلم ببینم.
3- دیشب طوفانی به راه افتاد و برق ها تا چند ساعت قطع شده بود. آب هم پشت بندش قطع شد. هر چه حیاط را تمیز کرده بودیم و شیشههای اطراف خانه را پاک کرده بودیم، همهاش به آنی نابود شد. تا حالا دقت نکرده بودم که این همه نیروی الکتریسیته را دوست دارم. دیشب به صورت رسمی برای چند ساعت غار نشین شده بودیم.
4- کارت گرفیک رایانه رومیزیام سوخت و مجبور شدم یک کارت گرافیک قدیمی دست سوم را که از قبل برای روز مبادا نگه داشته بودم استفاده کنم. ضمن این که به علت نوسان شدید برق، پاور هم رفت مرخصی و یک پاور دست چندم تعمیری انداختم جایش. کسی درست در خانه ما حساب نکرده چند ساعت از سال نود و نه باقی مانده، اما به نظرم تا ثانیههای آخرش تا میتواند شلنگ تخته میاندازد.
5- راستی باتری گوشی دومم هم کلا از کار افتاد که یادم رفت این را بنویسم. میدانم رسما ذکر مصیبت شد سال نود و نه. به ویژه کاندیداهای محترم ریاست جمهوری سال آینده که آدم توی اخبار میبیند.
6- (دود کردن اسپند برای دور کردن چشم بد!)
7- بهار مبارک
درود بر شما. امیدوارم که حال و هوای همگی شما خوب و رو به راه باشد. ...
*
چند وقت پیش در خبرها دیدم که میهنبلاگ جمع کرد و رفت. به هزار و یک دلیل که آن یک دلیلش هم سخت بودن نظارت بر محتواهای نشر داده شده بود. با درخواست پوزش فراوان باید بگویم این چه جور نظارتی هست که میهنبلاگ را میبندد و اینستاگرام را باز میگذارد.
*
یه چند وقت بعد از آن هم یک جایی خواندم که معنای جملهی یکی از آقایان به این صورت میشده که دوچرخه سواری بانوان محترم یعنی توهین به خدا. خود خدا میدانست که خلاصه یک روزی در عربستان بانوان آزادتر از ایران خواهند بود. برای همین دستور داد خانهاش را آنجا بسازند.
*
لابد شما هم از بزرگترهایتان زیاد این جمله را شنیدهاید که قدیمها بهتر بود. راست میگویند خب. قدیمها ته تهش، خرمشهر و اهواز و آبادان آزاد میشدند. این تازگیها فقط قیمتها هستند که هر روز از نو آزاد میشوند. قیمت تخممرغ و قیمت نان و قیمت روغن و خودرو و مسکن ... من ماندهام در حیرت که جان آدمیزاد چرا پس هنوز با قیمت دولتی حساب میشود؟ با حساب و کتاب من حین رانندگی اگر کسی به جای ماشین روبرویی که بر فرض بالای یک میلیارد تومان فعلی میارزد، بزند به شخصی که دارد آن گوشه برای خودش خرامان راه میرود، مقرون به صرفهتر در میآید. پناه بر خدا.
*
بچه که بودیم، هر آتشی که میسوزاندیم، مادرجان میگفت: "شب به بابات میگم". حالا حکایت دولت کنونی ایران با دولتهای آمریکا شده همین. هر آتشی که این جهانخوار خواست و سوزاند، ایران فقط میگوید که به دادگاه فلان و بهمان شکایت میکند و این اورانیوم فلزی که ایران گفته میخواهد تولیدش کند مرا به یاد زمانی میاندازد که که آفتابه را از آب پر میکردیم و میگذاشتیم برای روز مبادا تا وقتی آب قطع شد به کار بیاید. بیایید فرض کنید، هم بمب اتمی داشته باشیم و هم موشک قاره پیما. اصلا بیایید فکر کنید ما با ده تا بمب اتمی و هیدروژنی زدیم و سر و ته آمریکا و آن یکی را یکی کردیم. آنها هم زدند نصف آسیا را بردند روی هوا. ته تهش که تا ابد نمیشود جنگید. یعنی اگر قرار است که انتهایش با هم یک جوری کنار بیایند، خب چرا الان همین کار را نکنند؟ مگر این که کمر به قتل کل کره زمین بسته باشند که در این صورت باید بگویم ببخشید مزاحمتان شدم. آقایان، داداشهای گلم به کارشان برسند.
*
دفترچه بیمه حذف شد. چون دیگر کلی کاغذ حیف و میل نمیشود. رفت و آمدهای غیر لازم از بین میرود. در هزینه چاپ و برق و آب و گاز هم کلی صرفه جویی صورت میپذیرد. خیلی هم خوب، اما چرا فکر میکنید پزشکهایی که برای فرار از مالیات از کارتخوان استفاده نمیکنند، میآیند و نسخه الکترونیکی صادر میکنند برای داروخانه؟
*
مسوولین ما هیچ وقت بوکسرهای خوبی نمیشوند. چون هر چه مشت و لگد بود به جای دهان استکبار کوبیدند وسط ملاج اقشار بدبخت بیچاره وطنی. ربطی نداشت اما همینجوری گفتم که گفته باشم.
*
یک آقایی هنگام انتخابات ریاست جمهوری قبلی گفته بود که عملکرد ما از حافظه مردم پاک نخواهد شد. میخواهم به ایشان بگویم که احسنت، حافظه که هیچ، جدا از این که فکر نمیکنم این رنگ قهوهای متالیک تا سالها از سر و کول زندگیمان پاک شود، بویش هم، آنچنان در هوا میماند که حالا حالاها محال است فراموشان شود.
*
و این داستان همچنان ادامه دارد ...
درود فراوان بر هر چه که در گیتی در خال تاب خوردن است و همین طور آویزان دارد در فضای بینهایت برای خودش ول میچرخد. راستش با این همه مشکلاتی که در چند هفته قبلی داشتم هیچ حوصله و دل و دماغ نوشتن نداشتم. حالا هم ندارم اما هر طوری بود خودم را زدم به خریت تا چند خطی بنویسم، بلکه حالم بهتر شود. حالا مگر وقتهای دیگر که بهتر بودم انگار چه چرت و پرتهایی مینوشتم. بگذریم. شماره بندی میکنم تا اگر حوصلهام یا حوصلهیتان سر رفت همان وسطش ول کنید به امان خدا و تا ول کن وجودتان به کلنگستان اتصالی نکرده بروید دست خدا.
1- یک فوق دکتری چند وقت پیش گفت ملت ایران باید خدا را شکر کنند که در منزلشان "دابلیو سی" دارند. والا مردم خیلی هم شکر میکنند، به بعضیها باید این جمله را گفت که کل مملکت را "دابلیو سی" در نظر گرفتهاند.
2- گفتند هر کس واکسن کرونای داخلی را بزند و بمیرد دیه هم میگیرد. در صورت بروز چنین پیشامدی، پیشنهاد میکنم نام واکسنش را بگذارید "پراید" تزریقی.
3- یک آقایی در کلیپی میرقصیدند، خبر آمد که بازداشتشان کردند. میم.خ و ب.ز و الف.ط و ... نصف خزانه را خالی کردند و بردند و خوردند و نشسمنگاهشان را گرفتند جلوی صورت خیلیها، مملکت توی خطر نیفتاد، اما یک قر کمر افکار عمومی را جریحه ار کرد. خدشه کرد توی یک جای اسلام و مسلمین!
4- گفتند که کارخانه خودروساز ساز داخلی اگر خودروی لوکس تولید کرد، دیگر حق دارد خودش برایش قیمت بگذارد و سقفی در کار نخواهد بود. تا اینجایش با وازلین و چرب کنندههای دم دستی قابل هضم است. اما آنجایی که اعلام فرمودند که لوکس یعنی این که میزان تولید آن خودرو در سال جاری بیش از پنجاه درصد رشد داشته باشد، آدم را تا فیها خالدون زخم میکند. مرزهای کلمهسازی جابجا میشود با این تعریف از کلمه "لوکس". یعنی اگر خودرویی مثل "تیبا" در سال 1400 نسبت به 1399 به میزان یک و نیم برابر بیشتر تولید شود، آن خودرو (یعنی عالیجناب تیبا) لوکس محسوب میشود. من در حیرت هستم چرا بنز و تویوتا دارند وقتشان را هدر میدهند و "مایباخ بهمان" و "لکسوس فلان" تولید میکنند وقتی میتوانند با ساخت کلمه، خودروی لوکس بسازند. دیوانه هستند آقا، دیوانه.
5- کرونا در انگلیس جهش میکند، در آفریقای جنوبی جهش میکند، لابد پس فردا در گینهی بیصاحب هم میخواهد جهش کند. یکی نیست این ویروس چموش را از لنگ بگیرد و مهار کند؟
6- مشاور وزیر بهداشت گفته که انتقاد از ازدواج کودکان مزخرف است و دختر از ۹ سالگی آماده فرزندآوری است و هیچ پارازیتی هم سرطانزا نیست. فکر کن، اگر به جای "بابا برقی" روزی صد بار در تلویزیون و رادیو میگفتند که از موتوری جنس نگیرید شاید الان ما وضعیت بهتری داشتیم.
7- رییس بانک مرکزی فرمودهاند که هفت میلیارد دلار پول در کره جنوبی داریم که هزینه نگهداری هم میگیرند. میترسم دست آخر بگویند پول در موسسهی مالی و اعتباری "جومونگیه" بوده که الان ورشکست شده و بابت نگهداری پولیمان یک چیزی هم بدهکار شدیم.
8- فرماندار یک شهری گفته که نصب تابلوی خیابان شجریان غیرقانونی است. بعد هم گفته اگر تابلویی نصب شده باشد و کسی آن را تغییر دهد، باز هم اقدامی خلاف قانون انجام شده است. یکی بیاید جناب فرماندار را از برق بکشد بیرون تا همهی مملکت را غیر قانونی اعلام نکرد.
9- یک آقایی گفته مگر پولشویی یا از تروریسم حمایت میکنید که از FATF میترسید؟ خسته نباشی دلاور، خدا قوت پهلوان. پس از آمپول ب کمپلکس میترسند.
10- پسران دکتر که خود دکتر و دکتر هستند در جمع "گرگهای وال استریت" به عنوان برجسازهای موفق مورد تشویق قرار گرفتهاند. حالا یک آقایی ناراحت شده که چرا خود دکتر اصلی چند وقت پیش گفت که "مردم ایران مقاومت را از یمنیها یاد بگیرند، به جای لباس لنگ بپوشند و نان خشک بخورند". خب برادر من ایشان که نگفتند برج نسازند و پولدار نشوند. گفتند لنگ بپوشند و نان خشک بخورند. یعنی در حالی که لنگ به تن دارند و در حال گاز زدن به نان خشکشان هستند، به کار برجسازی ادامه دهند. همین!
11-
12- من تو شماره 11 ول کردم شما دوست داشتی رو 12 ول کن! ول کن دیگه، میگم ول کن! ای بابا، حالا اگه ول کرد!
...
پرسیدم: "با این که میگویند در نفس آدمی، شری هست که حتی، در درندگان هم نیست، چگونه باز هم انسان، اشرف مخلوقات است؟"
----
فرمود،
این که میگویند:
در نفس آدمی، شری هست که در حیوانات و سباع نیست،
نه از آن روست که آدمی ازیشان بدترست،
از آن روست که آن خوی بد و شر نفس و شومیهایی که در آدم است، برحسب گوهر خفیست که دروست، که این اخلاق و شومیها و شر، حجاب آن گوهر شده است،
چندان که گوهر نفیستر و عظیمتر و شریفتر، حجاب او بیشتر.
پس شومی و شر و اخلاق بد، سبب حجاب آن گوهر بوده است، و رفع این حجب ممکن نشود، الاّ به مجاهدات بسیار،
و مجاهدهها به انواع است،
اعظم مجاهدات آمیخته است با یارانی که روی به حقّ آوردهاند و ازین عالم اعراض کردهاند، هیچ مجاهدهی سختتر از این نیست که با یاران صالح نشیند، که دیدن ایشان گدازش و افنای آن نفس است
و ازین است که میگویند، چون مار چهل سال آدمی نبیند، اژدها شود.
یعنی که کسی را نمیبیند که سبب گدازش شر و شومی او شود،
هر جا که قفل بزرگ نهند، دال بر آن است که آنجا چیزی نفیس و ثمین هست و اینک، هر جا حجاب بزرگ، گوهر بهتر، چنان که مار بر سر گنج است.
تو زشتی ما را مبین، نفایس گنج را ببین.
----
کتاب را میبندم، به یاد میسپارم فردا که دوباره آفتاب برآمد و به میان مردم رفتم، سعی کنم حتی اگر شده، فقط یک آدم را از وجود گوهر درونش آگاه سازم.
--------
پینوشت:
0- جلالالدین محمد بلخی معروف به مولانا، فیه ما فیه، فصل شصت و نهم
1- با محبت دوست وبلاگی "حورا" جان، یا همان نویسندهی وبلاگ "در انتظار اتفاقات خوب"، به چالش "کتابچین" دعوت شدم. از همین بند نخست پینوشت، درود میفرستم به ایشان. درود بر شما.
2- راستش کتاب که تا دلتان بخواهد هست، اما من از کتابی نوشتم که بیشتر از همهی دیگر کتابهایم تا به حال آن را خواندم. به ویژه وقتی سرباز بودم و بعدازظهرها توی برهوت خدا ول میگشتم.
3- حال میماند رسم شیرین چه کسی را دعوت کنم که هم خدا را خوش بیاید و هم خلقش را، راستش این بخش سختترین بخش یک چالش است. من نمیدانم کسی را که بر حسب تصادف دعوت میکنم، دوست دارد که دعوت بشود یا این که تا اسمش را میبیند، چند تا چارواداری آبدار به سمت من کلنگ پرتاب مینماید. از طرفی شاید هم نام کسی که دوست دارد دعوت بشود در قرعه بیرون نیاید. این است که یک فکر بکری کردم و پینوشت چهارم را نوشتم!
4- این که زحمت کشیدهاید و تا اینجای کار را مطالعه فرمودید، خودش یعنی این که شما دعوت هستید به این چالش. اگر دوست داشتید، پس نام خود را در بخش دیدگاه بنویسید که بنده در پینوشت پنجم نام شما را بنگارم. اگر هم دوست نداشتید من بیتقصیرم. کسی دیگر مسبب این چالش است، بروید سرمنشا و یقه ایشان را بچسبید :))
5- دعوت میکنم از: .....
6- یک صدای کلفتی توی مخم میگوید به احتمال زیاد این بند پنجم همینطوری با نقطهچین باقی میماند!
7- فدای محبت تک تک شما (در حالی که روی سن ایستادهام و ضمن پرتاب کردن بوسه برای هوادارانم، دارم جلویشان عرض ادب مینمایم) یعنی من انتهای توهم هستم در این کرهی خاکی !!!
درود بر هر آن چه که در گیتی برای خودش ول و سرگردان است و دارد توی فضا برای خودش میچرخد. بعضی چیزها به نظرم عجیب است. یکی همین که دنیا ته ندارد. بچه که بودم و میخواستم به ته دنیا فکر کنم مخم سوت میکشید اما حالا با فشارهای اقتصادی که دولت روز به روز بیشترش کرده آنقدر حفره و سوراخ در بدنم ایجاد شده که اگر به انتهای هزار تا دنیای موازی هم به صورت همزمان فکر کنم مانند صدای فس و فسی که باد هنگام خروج از بادکنک ایجاد میکند، از تمام نقاط بدنم صدا خارج می شود و دیگر به گوش هایم هیچ فشاری وارد نمیشود. بگذریم، یه کم برایتان نک و ناله کردم که بگویم امروز هم گذشت و ما هنوز زنده ایم. چند ساعت پیش که اتفاقی توی اینترنت دیدم رییس جدید مجلس دارد از روی کاغذ به زور و زحمت روخوانی میکند تا بگوید که بایدن با اوباما برای ما فرقی ندارد، به این نکته پی بردم که مدیران ما چقدر باهوش و کاردان هستند. این چه معنی میدهد که یک ملتی با سایر ملتها ارتباط داشته باشد، به ویژه اگر کشورش استکباری باشد و دهانش هم بوی "بنزین خواری" بدهد.
به این صورت ما در تمام چیزهای عالم واقع خودکفا هستیم. اگر آنها ایالت "کارولینای شمالی" دارند، ما هم استان "خراسان شمالی" داریم، اگر آنها واکسن "کوید 19 از شرکت فایرز" را دارند، ما هم واکسن "آنفولانزای فصلی" سهمیهای داریم که آن هم وارداتی است و پشت شیشه هر داروخانهای که بروی از پیش نوشته شده "نداریم، سوال نفرمایید".
در کل "پرسیدن سوال" خودش یک کار استکباری است. شما تاریخ را بخوان، اگر مرحوم "اسحاق نیوتن" از خودش "سوال" نمیپرسید که چرا سیب افتاد، الان دانشجویان و دانش آموزان ما، این همه با کتاب بیهودهای مانند فیزیک سر و کله نمیزدند و وقت و سرمایه مملکت را برای دانستن چرایی افتادن یک سیب بیقابلیت، هدر نمیدادند. از همین زاویهی دید است که "جو" بیاید یا آن یکی برادر دراز و کودن "دالتونها"، چه فرقی میکند برای ما. ما خودمان تا دلت بخواهد برادر دراز و چیز داخلی داریم که حتی میتوانیم آنها را صادر بنماییم.
بله، صادرات آدم هم ارز آوری دارد، مانند مدیران دلسوز که در اخبار آمده در حدود پنجاه هزار تن از فرزندانشان را به کشورهای استکباری صادر فرمودهاند تا باری اضافه بر دوش کفار وارد آورده و آب و نان آن مملکت را حیف و میل نموده تا به این صورت مشتی محکم به دهان و کمر و آن جای اسمش را نبر استکبار وارد نمایند. بعضیها میگویند خب، صادرات میکنند، به جهنم، پس ارز آوریاش چه میشود؟ باید بگویم که ارز هم کاغذ بوگندوی همان استکبار زپرتی است. ما نه تنها به محصولات کفار نیاز نداریم، بلکه ارز را هم میدهیم همان جوانان رشید و داوطلب بردارند ببرند توی همان استکبار، خرج کنند تا دشمن بفمهد ما با کسی شوخی نداریم.
ای بابا، کلنگ دیوانه، امروز چقدر دری وری تاب میدهی، این لاطایلات چیست که به هم میبافی، دلت خوش است، تو خودت از سر صبحی متهم هستی که نصفه شب وقتی همه خواب بودند رفتهای سر وقت یخچال و ضمن بلعیدن باقیمانده "الویه" و چند قاچ از "پیتزای قارچ و گوشت" ضرر سنگینی را بر اقتصاد خانواده تحمیل نمودهای و از بابت همین شکم بیش از اندازه باد کردهات، سر صبحی داری دری وری مینویسی.
حالا هر چه هم من قسم و آیه بخوانم که بابا من دیشب تا صبح توی اتاقم بودم، فایده ندارد که ندارد. با این که رد خردههای "پیتزا" به اتاق "میم" میرسد اما مدیر ارشد خانهی ما برایش فرقی ندارد، و درست مانند ریاست محترم مجلس، مقصر همهی کمبودها و تک خوریها را از چشم من کلنگ میبیند.
میخواهم مسگری شوم و به شهر "شوشتر" درآیم تا آهنگر "بلخی" گنهاش را بکند و حالش را ببرد. بلکه اوضاع زندگی جفتمان درست شود.
با یاد نام پروردگار هستی
----
پایان دورهی آموزشی، نفری هزار و صد تومان گذاشتند کف دست ما و گفتند: "هر کسی سه روز مهلت دارد تا خودش را به یگان خدمتیاش معرفی کند". پنج شش هزار تومان دیگر هم، خودمان گذاشتیم روی آن پول و راهی شدیم. به نظرم پادگان محل خدمت من را ساخته بودند تا جنهای ساکن بیابان را زیر نظر بگیرند. نمیدانم، شاید هم احتمالش میرفت که یک وقتی، اجنهی گرامی، به ما حملهور شوند. به هر حال پادگان ما، وسط برهوتی بی آب و علف بود و فاصلهی نزدیکترین شهر تا آن، سی چهل کیلومتری میشد. بدتر از همه، خوابگاه ما، آخرین ساختهی دست بشر، در آن حوالی بود، زیر تپهای بزرگ و مشرف به کویری بی آب و علف. تا چشم کار میکرد، بیابان بود و دشت خالی. پادگانی که خودش کیلومترها دور از حاشیه شهر باشد، چشمانداز خوابگاهش هم، بهتر از این نمیشود.
در اطراف خوابگاه ما چیزهای ترسناک کم نبود، درست مانند مستند "راز بقا" آن اطراف هم پر از جک و جانور بود. از میان انواع بز کوهی و مار و عقرب و پرندگان وحشی، بیشتر از همه، سگهای ولگرد بودند که ما را آزار میدادند. قدیمیها میگفتند که برجک شماره شش جن دارد و یک دفعه که یک پیرزن میخواسته از برجک بالا برود، سرباز بالای برجک با تیر خودش را خلاص کرده.
بین این همه داستان، حمامی که در پشت خوابگاه قرار داشت، ترسناکترین و مخوفترین قسمت پادگان بود. سقفش خیلی بلند بود. آن بالای سقفش نمیدانم به چه علتی، یک حالت مربعی شکل داشت که دور تا دورش شیشه بود و از پشتبام حمام به همهی اتاقکهای حمام دید داشت. دور تا دور حمام، اتاقک دوش بود و وسط آن یک حوض متوسطی ساخته شده بود که کاشی هم نداشت. حمام به آن بزرگی، در کل، چهار عدد لامپ صد داشت و شبها نیمه تاریک بود.
البته، من هیچ وقت به حمام این همه دقت نمیکردم تا اولین باری که خواستم شب بروم دوش بگیرم و استخوانی سبک کنم. از بخت بد من آن چند روز تعطیل رسمی بود. بعضی وقتها که نزدیک عیدی یا تعطیلاتی بود، خیلی از سربازها مرخصی میگرفتند تا با چسباندن مرخصییشان به تعطیلات پیش رو، روزهای بیشتری را در کنار خانوادهیشان بمانند. یادم نیست به صورت دقیق به کدام مناسبتی بود که سه روز آخر هفته تعطیل بود، به جز من و "فرشاد" همه به مرخصی رفته بودند. من هم از همه جا بیخبر، بعد از این که پس از مدتها به شهر رفته بودم و خورد و خسته به پادگان برگشتم، لباسهای تمیزم را به همراه حولهام برداشتم تا به حمام بروم. از بس پیاده آمده بودم تا به خوابگاه برسم، خیلی خسته شده بودم و هنگام ورود به حمام، هیچ به این مساله که، کسی جز من الان در آن محوطه نیست فکر نکرده بودم.
درست وقتی حواسم جمع شد که زیر دوش آب بودم و ناگهان صدای باز شدن درب حمام را شنیدم. کپ کرده بودم. کارد میزدند، خونم در نمیآمد. مدام به شیشههای بالای سقف نگاه میکردم. خواستم "فرشاد" را صدا بزنم اما میترسیدم. چند دقیقه گذشت اما دیگر صدایی نیامد. خودم را کامل شسته بودم اما میترسیدم شیر آب را ببندم. در حالی که هنوز از دوش، آب میآمد خودم را با حوله خشک کردم، لباسهای تمیزم را پوشیدم. لباسهای شسته شدهام را به همراه لوازم حمام برداشتم. شیر آب را بستم. درب را باز کردم و بی آن که به هیچ کجایی نگاه کنم، به سرعت تمام به طرف درب خروجی دویدم. از درب اول عبور کردم و وارد رختکن شدم. همچنان به سمت خروجی میدویدم. با گوشهی چشمم حس کردم، همزمان سایهای از کنار پنجره رختکن عبور کرد. فقط به سمت درب میدویدم. درب را با شدت تمام باز کردم و مثل دیوانهها به سمت خوابگاه دویدم. حس کردم که یک چیزی درست در پشت سرم دارد میدود. دو تا پا داشتم، دو تا هم قرض کردم و مانند "یوسین بولت" در دوی صد متر، در دل تاریکی مابین حمام تا خوابگاه، میدویدم. وقتی صدای دویدن پشت سرم تندتر شد، هر چه که در دستانم بود را پرت کردم و دیگر تقریبا داشتم به پرواز در میآمدم. در آن لحظه دلم میخواست که برادران "رایت" از قبر بیرون میآمدند و مرا با آن هواپیمای زپرتی و درب و داغانشان به هوا میبردند. هر چند، من این قدر بد شانس بودم که آن پیرزن بیریخت و بدقواره تا جهنم هم به دنبال من بیاید. چنان تند میدویدم که مفصل پاهایم داشت از جا کنده میشد و نمیتوانستم از پلههای ورودی خوابگاه بالا بروم. یا باید سرعتم را کم میکردم و یا با همان سرعت به سمت دژبانی میدویدم. کسی هم در خوابگاه نمانده بود که دلم به آنجا خوش باشد. نصفه شب بود و هوا هم تاریک. مهتاب هم در آسمان نبود. بعد از حدود پانصدمتر دویدن، به نزدیکهای دژبانی رسیدم. تا حالا این همه از دیدن دژبان، دم درب ورودی خوشحال نشده بودم. دژبانهای بینوا دیدند که یک فرد تپلی، با زیرپیرهن و شلوارک دارد با سرعت به سمتشان میدود. یک چیزی هم پشت سرش در حال دویدن است. از همان دور گفتند: ندو، ندو، توله سگه!
یعنی باور دارم، اگر جلویم را نمیگرفتند، رکورد دوی همهی پادگانها را یکجا میزدم. با شنیدن صدای دژبان، آرام آرام سرعتم را کم کردم و به پشت سرم نگاه کردم. یک توله سگ بود که به نظرم تازه به دنیا آمده بود. وقتی ایستادم، آن مادر مرده هم ایستاد. خیس عرق شده بودم. نه حال داشتم برگردم و نه جانی داشتم که دوباره بروم حمام. خورد و خاک شیر برگشتم خوابگاه.
----
0- این هم پاسخ چالش خودم که شده بود یک خاطره از دوران سربازی.
1- به بزرگواری خودتان ببخشید، اگر بد بود.
2- حالا شما شاید زیاد حس نکنید، ولی آن نیمه شب، وسط یک حمام درندشت و نیمه تاریک، در همسایگی یک بیابان، الان هم برگردم آنجا، نمیروم حمام!
3- هیچ وقت نفهمیدم چرا آن سرباز برجک شماره شش به پیرزن پایین پلهها شلیک نکرد.
4- خدا پدر و مادر و خود "هاینریش گوبل" را بیامرزد که لامپ را اختراع کرد.
5- باشد، چرا میزنید، خدا نیکولا تسلا و ادیسون را هم بیامرزد، اصلا همهمان را بیامرزد.
6- چرا پیرزن؟ چرا پیرمرد نه؟
7- تو ایران انتخابات ریاست جمهوری بود، شب درب حوزهها بسته شد، صبح ساعت هفت دکتر "احمدینژاد" داشت به عنوان رییس جمهور با پا میزد تو دهن استکبار جهانی، الان چند هفته از شروع و چند روز از پایان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا میگذره اما هنوز دارند آرای ایالت "جرجیا" رو میشمارند. من این قدری که توی گوگل نقشهی ایالت "جرجیا" رو دیدم، نقشه استان "فارس" رو ندیدم.
8- لاب میپرسید پس "فرشاد" چه نقشی توی خاطره داشت. هیچی، "فرشاد" هم عصر همون روز رفته بود مرخصی، چون من رفته بودم شهر خبر نداشتم!
9- البته با اطمینان، با پایان شمارش آرا در آمریکا دکتر "احمدی نژاد" با 400 رای الکترال قطع به یقین اول میشه.
10- در آخر هم بگم که شب حموم نرید، خوب نیست، به ویژه اگر تنها هستید :)
11- زنده یاد "محمد نوری" میخواند: "ما برای آن که ایران؛ خانه ی خوبان شود… رنج دوران بردهایم، رنج دوران بردهایم" !!
چالش از طرف نیــ روانا را قبول کردم.
1- من در قلبم، غمی تلخ دارم.
2- من در روحم، کودکی شیرین دارم.
3- من در جانم، عشقی ژرف دارم.
4- من در باورم، پروردگاری یکتا دارم.
دعوت میکنم از هیچ، خمارمستی، ذهن زیبای من، سریال زندگی من
اطلاعات بیشتر و شرکت در این چالش در این لینک.