کره شمالی اگر زورش می‌رسید با وجود نیتروژن در هوا هم مخالفت خود را ابراز می‌نمود یا به دلیل وجود معده در شکم به خودشان اعتراض می‌کردند! چون در حدود شصت و چهار درصد از آن‌ها که هیچ دینی ندارند. بقیه هم وضعیت بهتری ندارند! جای شکرش باقیست مخالفت ‌های کره شمالی هنوز به جایی نرسیده که به صورت خودکار نسل خودشان را منقرض نمایند. به این نظریه، عصر کیم گفته می‌شود. از من اگر بپرسید، می‌گویم نظریه عصر یخبندان برای انقراض دایناسورها، فقط با همین نظریه که بنده ارایه نمودم می‌تواند در عرصه نظریه‌های انقراضی رقابت نماید.

در پیونگ یانگ، پایتخت کره‌شمالی، هر دو ساعت یک‌بار از بلندگوهایی که صدای بسیار قوی‌ای دارند در گوشه‌گوشه شهر مارش نظامی پخش می‌شود تا قدرت ژنرال‌های این کشور به رخ همه کشیده شود. استفاده از خودرو تنها مختص به بالا رتبه‌های نظامی این کشور است. اگر پسر و دختری در کره‌شمالی قصد ازدواج با یکدیگر را داشته باشند، رضایت خانواده آنها هیچ نقشی در این ازدواج ندارد بلکه این وزارت اطلاعات و امنیت این کشور است که صلاحیت ازدواج این دو نفر را صادر می‌کند. (منبع)

فرازهایی از یک مراسم عقد در کره شمالی: .... عاقد: وزارت محترم اطلاعات و امنیت آیا اجازه دارم این شاخ شمشاد آقا داماد را به عقد امنیتی عروس خانم، در بیاورم؟ نماینده وزارت امنیت: با اجازه کیم اول، کیم دوم، کیم سوم، وزارت اطلاعات و امنیت رفته جاسوسی! برای بار دوم، آیا اجازه دارم؟ مردک مگر تو نمی‌فهمی، بچه‌ها رفته‌اند جاسوسی. یکی بردارد این عاقد را اعدام کند.

پی نوشت:

1- پس از مرگ کیم ایل سونگ پسرش کیم جونگ ایل رهبری کشور را عهده‌دار شد و از سال ۲۰۱۲ در پی مرگ کیم جونگ ایل رهبری این کشور در اختیار کیم جونگ اون پسرش است.

2- کیم‌های کره را که خواندید، هالیوود هم یک خانوداه کیم دارد، دست بر قضا در ایران هم بستنی کیم داریم. خلاصه دنیا را کیم برداشته و تعداد کیم‌ها دارد به جاهای بحرانی می‌رسد!!

یک چند باری هم با اتوبوس به مسافرت‌های بین شهری رفته‌ایم. این چند بار که می‌گویم تا به حال در حدود هشت تا نه سال شمسی طول کشیده است! در چند تا از همین مسافرت‌های بین شهری چند باری خواستیم کالایی را از فروشگاه‌های بین راهی خرید کنیم. نمونه بارز آن همین آب معدنی‌هایی که بعدها مشخص شد نام نهادن آن‌ها با کلمه‌های "آب آشامیدنی" هم از سرشان زیاد بوده. خلاصه سرتان را درد نیاورم یادم هست به عنوان نمونه یک بار، یک بطری کوچک آب، در حالی که در حدود کمتر از پانصد تومان قیمت رویش چاپ شده بود را، با قیمت هزار و پانصد تومان می‌شد تهیه نمود.

خب آدم این طوری ناراحت می‌شود به ویژه که هشت نه سال تو راه باشد. حالا ما تا قیام قیامت هم بگوییم که این حذف قیمت‌ها از روی کالاها مشکوک می‌زند، چه فایده؟ حرف من و شمای مصرف کننده که خریدار ندارد. دارد؟ پس قربان دستت عمو قیمت چاپ کن، شما همان قیمتت را دیگر چاپ نکن. دست کم آدم می‌داند که در مقابل هر چه که فروشنده می‌گوید چاره‌ای ندارد. خلاص!

پی نوشت:

1- روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید!    حالیا ....

2- ای کسانی که به این وضعیت اعتراض دارید، با رویش ناگزیر تورم سالانه چه کار می‌کنید؟

3- شادترین برنامه صدا و سیما الان تبلیغات چند نوع خاصی از پفک نمکی است. وجدانی، سیما را بردارید. همان صدا برای همه برنامه‌هایتان کافیست. الکی هم بیست میلیارد بیست میلیارد خرج سریال روی دستتان نمی‌ماند!

یک زمانی می گفتند اصلا اجنبی جماعت چه کسانی هستند که بخواهد ایران را تحریم کنند، این ما هستیم که دنیا را تحریم می‌کنیم، حالا هنوز مهر برجام خشک نشده مجری، اخبار با صدای بلند و رسا در رسانه ملی می‌گوید: ایران پس از برجام به مجامع بین‌المللی بازگشت!! آخر به چه کسی بگویم؟ این دنیا بود که به مجامع بین‌المللی بازگشت نه ایران. یعنی بازگشت همه به سوی ماست. به قول حشمت فردوس: افــــــــــــــتاد؟

پی نوشت:

1- از تحریم مقالات ISI چه خبر؟ کمر علم دنیا شکست. به پیر به پیغمبر خودشان فهمیدند چه شکری خوردند، شما کوتاه بیا.

2- دروغ هم دروغ‌های قدیم، الان بازار پر از دروغ‌های چینی تقلبی شده‌ است.!

شاید شما هم فکر می کنید مگر سر شام چه اتفاق دیپلماتیکی می تواند رخ بدهد که مراسم شام ایران و فرانسه این همه داستان و بلوا دارد. اول که کاخ الیزه پیشنهاد پذیرایی بدون شراب و با گوشت حلال را رد کرد. بعد هم ایران پیشنهاد صبحانه را به دلیل کم ارزش بودن رد کرد! (مگر صبحانه با ارزش ترین وعده غذایی نیست؟) اما برای این که ابعاد اهمیت مراسم شام را برای شما عزیزان روشن نمایم از شما دعوت می نمایم تا با مناسبات شام در خانه ی ما بیشتر آشنا شوید:

یک- هر کسی به تلویزیون نزدیک تر است وظیفه شرعی دارد که بررسی نماید هر طوری هست تلویزیون تا پایان شام خاموش بماند.

دو- مسوولیت سنگین رژیم گرفتن فقط بر عهده من می باشد.

سه- قسمت های تیز، شکننده، برنده، خوش نمک، خوش سوخته، خوش تند و خوش تلخ غذا هم باید برسد به بنده.

چهار- مسوولیت حمل، نگهداری، انهدام، ترمیم و استعمال و در کل، کاشت و داشت و برداشت پارچ آب نیز با بنده می باشد.

پنج- شستن ظرف ها نوبتی است ولی من به جز نوبت خودم باید نوبت بقیه هم ظرف بشویم و به هر صورتی که ظرف ها را بشویم باید همیشه با این جمله کارم را به پایان برسانند که: "باز هم طبق معمول گند زدی به همه جا"!

شش- اگر دست بر قضا قابلمه دیگری حین شام خوردن روی اجاق باشد و محتویاتش کف کند یا از قابلمه بیرون بیاید، سراسر مسوولیت آن نیز با بنده می باشد.

هفت- مسوولیت کیفیت پایین نانی که از نانوایی خریده شده است هم با بنده می باشد.

هشت- اگر کسی دیگر از اعضای خانواده میل به غذا نداشته باشد هم باز هم تقصیر من است.

نه- خدایی نکرده اگر برق و آب یا گاز قطع بشود که دیگر اصلا شام به من نمی رسد تا برق و آب و گاز دوباره وصل شود!

پی نوشت:

1- حالا که استفاده از کلمه شراب ممنوع شده است پس وقتی کسی خواست در تاریخ بنگارد که این مراسم شام سر چی به هم خورد چی می نویسد؟ می نویسد سر نوشابه بود یا دوغ!

جناب آقای "علیرضا افتخاری" را اگر نگویم همه ایرانیان، که بیشتر مردم اهل هنر در ایران، می شناسند. یعنی اگر در یاد شما باقی مانده باشد، آن قدیم ترها هر وقت می زدید یک کانالی ایشان در حال چه چه زدن بودند. ایشان استاد یکه تاز بیرون دادن آلبوم در ایران بوده و همچنان نیز هستند. هفتاد هشتاد تا آلبوم موسیقی شوخی نیست. بی قصد اهانت، انگاری از وقتی که استاد دهان را وا می کرد تا دوباره آن را ببندد، یک آلبوم موسیقی از دهانش در می آمد.

از حق نگذریم هنرمند جماعت جدا از این که در حرفه هنری خود خوب هستند یا بد، را نباید وارد مسایل سیاسی کرد. حالا باز خوب است ایشان رییس جمهور شصت و سه درصدی تاریخ این سرزمین را در آغوش کشیده اند که این همه بدخواه دارند.

یک جای کار اینجا می لنگد؟ ایشان می گویند که تلویزیون صحنه مراسم ماچ و بوسه ایشان با رییس جمهور وقت را بارها و بارها از رسانه ملی نشان دادند و آن قدر این کار را تکرار نمودند که مردم از ایشان بدشان بیاید و کار تا جایی پیش رفت که به گفته خود استاد خانواده مرا با بمب گذاری در منزلم تهدید نمودند.یک طوری می گوید بارها و بارها انگاری فیلم جنایی چاقو زدن ایشان به آدم خوبه ی فیلم را پخش کرده بودند!

حالا کجای کار می لنگد؟ شما آجرفروش را پیدا کنید. ایشان پیش تر در یک نامه ای از استاد "محمدرضا شجریان" خواسته بودند که بیایند و همایون یکدیگر باشند! با توجه به این که همایون اسم پسر استاد شجریان نیز هست، این وسط کشمکش های فامیلی بسیاری شکل می گیرد و شایان ذکر است که اگر خود استاد هم همایون شود آن وقت تکلیف همایون باید چه بشود؟ استاد "علیرضا افتخاری" در نامه اش گفته بود که ما آجر نیستیم. پرسشی که پی می آید این است که مگر از اول کسی گفته بود که آجر باشید؟ مگر آجر هم می خواند؟ یعنی استاد شجریان تا پیش از این فکر می کرده اند که آجر هستند؟ هم همایون باشند و هم آجر؟ یک چیز تو مایه های "همایون آجر". شاید هم منظورش این بوده که بلوکی، سیمانی، استامبلی ای هستند!

استاد همچنین ذکر کرده اند که هفته ها به عنوان شخصیت بد یا زشت هفته در برنامه "پارازیت" کانال "صدای آن که نمی تواند هیچ غلطی بکند" انتخاب می شده اند که این خودش در میان هنرمندان یک رکورد محسوب می شود. شما به عنوان خواننده این مطلب به هر جا که دلتان خواست شک کنید. فقط مراقب باشید شک از توی کله یتان بیرون نیاید!

جدا از شوخی استاد بیان کرده اند که می خواستند خودکشی نمایند که این بسیار بد است. به یاد توهین ها در شبکه های اجتماعی می افتم و چه خوب گفت استاد بی مانند آواز در ایران "محمدرضا شجریان" دوست داشتنی در مصاحبه ای با "یورونیوز" :

" یکی از هنرمندان ما که صدای خوبی داشت و خوب می خواند و شهرت خوبی داشت، یک اشتباه اجتماعی کرد که به نظرم از سر سادگی و ندانم کاری اش بود، یک دفعه مردم او را کنار گذاشتند..... "

شنیدید، از سر سادگی و ندانم کاری که آن هم استاد افتخاری فرمودند تقصیر دیگران بوده و مراسم ماچ و بوسه همه زوری بوده. چند نفر چیزی شبیه به غول برره ایشان را به زور هدایت کردند به سمت اوشان !! خلاصه این که این شما و این هم شخصیت افتخاری هفته استاد "علیرضا افتخاری". سعی کنید قضاوت نکنید، کمی مهربان تر باشید.

پی نوشت:

1- همه استادان موسیقی وطنم شخصیت خوب هفته هستند. حتی آن هایی که از جشنواره موسیقی فجر حذف شده اند.

2- رسانه ملی سال هاست که "ربنا"ی استاد محمدرضا شجریان را پخش نمی کند، اما من تلویزیون ملی را بیشتر فراموش کرده ام تا استاد محمدرضا شجریان را.

3- بابا یکی بیاید مرا توجیه کند، مثل یک خواننده درپیت که با پول بابایش یک شبه خواننده شده اگر بیاید و یک سال از کوروش کبیر تعریف کند، استاد موسیقی می شود؟!!

حکایت این جمله ها که "رضا یزدانی" در یکی از آهنگ هایش می خواند: کی میدونه؟ کی میخونه؟ واسه کی دل می سوزونه؟ حکایت ما و قیمت بنزین در ایران است. یک خبرگزاری برداشته قیمت های بنزین را در کشورهای دیگر دنیا بر حسب دلار در یک فهرست قرار داده و در توضیحاتش نوشته که: "تعیین قیمت بنزین در کشور برای خود ماجرایی دارد"

هر وقت توی این آبادی خواستند قیمت یک چیزی را بکشند بالا، با تراکتور و غلطک پاچه بزی افتاده اند به تحقیق و پژوهش در کل کهکشان راه شیری که کجا قیمت آن چیز از اینجا بیشتر است و چه و چه. این طور که نمی شود که هر وقت یک چیزی آن طرف گران تر بود "الا و للا" باید ما هم با قیمت جهانی پیش برویم. هزار بار دیگران گفته اند، من هم برای بار هزار و یکم می گویم: آخر مگر اینجا همه چیزهایش مثل آنجاست که اینجا را با آنجا مقایسه می کنید؟

مثل این می ماند که شما بگویی چون چشم "جنیفر لارنس" روشن است باید چشمان وزنه بردار دسته فوق سنگین ما هم آبی باشد! این چه ربطی به آن دارد؟ ما خیلی پیشرفته شویم و ته جلوه های ویژه و گریم را در سریال های تلویزیونی رسانه ملی پیاده سازی کنیم حاصلش می شود یک عینک که قرار است در سریال "کیمیا" به اندازه بیست یا سی سال بازیگر مد نظر را پیرتر کند. فکر کردید کم الکی است؟ مادر "آرش" هم در سریال "کیمیا" به طور کامل ترکیده یکی دیگر جایش درآمده. این ها همه نشانه پیشرفت روز افزون گریم و فیلم نامه در سینما و تلویزیون بوده و هست. پس نتیجه می گیریم که با این همه پیشرفت باید بنزین گران شود!

نخواستیم بابا، بنزین را کوفتمان کردی، اصلا بنزین را بکن لیتری هزار دلار. الان راحت شدی؟ وزارت نفت هم این همه خسیس. اسمش وزارت نفت است، قیمت نفت را دیگران پایین و بالا می کنند این فقط زورش به قیمت بنزین داخل می رسد. از همان اول اسم خودت را می گذاشتی وزارت افزایش سالانه قیمت بنزین داخل و خلاص.

پی نوشت:

1- گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ در صنعت نفت و سینما و تلویزیون جای خودش را داده به: پدرت بود فاضل؟ از فضل پدر بسیار شما را حاصل!!

کار به جایی رسیده که صبح ناشتا با چشم و چال پف کرده، هنوز دست و رویت را نشسته ای، که خبر می رسد که در یک دانشگاهی یک دانشجو در اعتراض به نمره می خواسته به رگ زنی اقدام نماید (منبع). قدیم ها می گفتند فلانی تا آخرین قطره خونش پای مملکتش می ایستاد حالا دوره زمانه عوض شده، با امن و امان شدن مرزهای کشور، انگاری قطره های خون را می شود در بخش هایی دیگری نیز به کار برد. پیشنهاد می شود تا زین پس سازمان انتقال خون برای چنین مواقعی مقابل درب اتاق اساتید جهت دریافت خون همیشه آماده باشد. یه کم دیگر بگذرد نمره ها هم این طوری اعلام می شود: چند شدی؟ دوازده قطره و نیم!

پی نوشت:

1- شما هم شنیده اید بعضی ها کیلویی نمره می دهند؟ یعنی منتظر می ایستند دم در اتاق تا ببینند هر کسی چند کیلو خون از خودش می ریزد؟

2- اخبار می گفت یک آقای به عنوان "شاه مازندران" دست گیر شد! این مازندرانی ها چقدر به تولید "شاه" علاقه مند هستند؟

3- مالــــــــه شامــــــــــــــــــــه چیست؟ یک چیزیست که هر دفعه من درب یخچال را باز می کنم از سایر نقاط خانه به بنده ابلاغ می شود، حتی اگر چیزی از یخچال بر ندارم، بدتر از آن وقتی هایی است که وقتی در یخچال را باز می کنم داخل آن از کویر لوت هم خالی تر باشد. آن وقت است که می شود آش نخورده و دهن سوخته!

تماشاگرهای ژاپنی بعد از هر مسابقه فوتبال آشغال های آن ورزشگاه را جمع آوری می کنند. حالا نتیجه بازی هر چه که باشد، آن ها به کار خودشان مشغول هستند. به احتمال زیاد آن وسط مسط های آشغال جمع کردن هم در حال تولید برق بوده اند. اما تماشاگرهای ایرانی پس از شکست تیم فوتبال امید ایران در مقابل تیم امید ژاپن به صفحه اینستاگرام تیم فوتبال امید ژاپن حمله کردند.

تازه بعد از این حملات و به کار بردن کلمات زشت و ناپسند کسی هم نیست مسوولیتش را بر عهده بگیرد. این قدر بر عهده نمی گیرند که دست آخر دوباره داعش مجبور می شود بر عهده بگیرد!

پی نوشت:

1- دقایقی پیش حساب کلنگ در توییتر در جهت رفاه حال شهروندان حمله ورشونده، به وجود آمد!

شما هم شنیدید در ژاپن ملت از همه چی برق تولید می کنند؟ اگر تیم فوتبال امید ژاپن همان طوری در وقت های اضافه، به گل زنی های خودش ادامه می داد، می تونست بعد از سه تا گل برق هم تولید کنه!

باز خوبه سرمربی فوتبال امید ایران قبل از مسابقه، در مصاحبه اش گفته بود که ژاپنی ها ستاره ندارند. با این حساب شانس هم آوردیم، اگر ستاره داشتند که الان فدراسیون داشت با تیم فوتبال امید، برنج آبکش می کرد برای پختن پلو!

پی نوشت:

1- دیدین این سریال های کره ای یا ژاپنی رو که خانماشون به پشت لباساشون یه متکا بستن؟ اینا هر جا که اراده کنند راحت می تونند بنشینند و به در و دیوار تکیه بدهند. به اون لباس ها هم نمی دونم چی میگن اما من میگم "متکا سر خود"!!

2- به فرهنگستان زبان پارسی پیشنهاد میشه بعد این سی چهل سال نرفتن تیم فوتبال به المپیک، اسم تیم فوتبال امید رو یک بار هم که شده بگذارند تیم فوتبال نا امید. مهندسی معکوس و این حرف ها! مثل "سرنشین بدون هواپیما" که در دهه شصت به وفور از اونا ساختیم!

علاوه بر جایزه اسکار، جایزه خرس طلایی و امی و گلدن گلوپ و سیمرغ بلورین "خطرناک ترین اختراع آدمیزاد"هم، به خاطر یک عمر تلاش بی منت در پرتاب انسان به دیار باقی، باید داده شود به "پراید" و نه "بمب اتم". به خاطر این که "بمب اتم" در کل دو بار استفاده شده است اما معلوم نیست تا کی قرار است پراید تولید شده و استفاده گردد!

.............

در پاسخ به یکی از دیدگاه ها:

با خود کلنگم قرار گذاشته بودم هر که سیصدمین دیدگاه را برایم فرستاد یک پاراگراف از ایشان را در پست بعدی ام به متن پستم اضافه نمایم

و حالا آن تکه متن به دست بنده رسیده. و حالا نوبت به وفای به عهد است. این شما و این متن ارسالی:

.............

آرش، یکی مثل همه ، یکی مثل هیچ کس ... 
نویسنده ، شاعر ، خبرنگار ، روزنامه نویس، کاریکاتوریست، طنز نویس، خلبان و…هیچ کدام نیستم 
فقط خودم هستم ، یعنی همیشه دوست دارم این جوری باشه ، گاهی می نویسم از هر آنچه که دلم بگه… 
گاهی آماتور کاریکاتور می کشم… 
گاهی هم زندگی می کنم!!!!! 
از پس 7 سال وبلاگنویسی به اینجا به پناه آمده ام امیدوارم اینجا دیگر خانه ای پایدار باشد و با فی ل تر و تخریب و حذف و خراب شدن سرور و ... مواجه نشود... 
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم 
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم...
.............
پی نوشت:
1- پراید، زیبا، جادار، مطمئن! این مال یک یخچال نبود؟!
2- جان کلام این که آن قدری که پراید آدم پرتاب کرد به هوا، شاتل نتوانست آدم پرتاب کند به فضا.
3- همه شما را می خوانم. اگر گاهی فرصت باشد، ردپایم هم، آن طرف ها ثبت می شود!