تابناک: عکس های پاییزی فلان هنرپیشه خانم رسید. --- مگر لباس است که پاییزی داشته باشد یا بهاره؟
ایسنا: دور زدن سود بانکی با تلفن. --- این قدری که سقف سود بانکی در این چند ماه دور زده شد، دور میدان ولی عصر تهران دور زده نشد. والا یا این نوناشون.
ایسنا: روحانی نه خاتمی است نه احمدینژاد. --- خب مشخص است که روحانی، فریدون است!
و در پایان:
نماینده اصفهان در مجلس خبرگان: بی حجابی باعث بیماری روده و معده می شود. --- خواهرم که مشکل روده و معده داری، بهتره از این به بعد جای قرص و دوا، روسری و چادر بخوری. مقنعه و مانتو هم خوب میکنه اما نه صد در صد، در حد شصت درصد.
قیافه علی دایی بعد از شنیدن این خبر:
1- وزیر جدید علوم فرموده اند با دقت عاشق شوید، دانشگاه لغزنده است. (بله، از قدیم گفته اند: خشت اول چون نهد معمار درست --- تا ثریا می رود دیوار کلفت.)
2- تماشای کارتون تام و جری در کره شمالی آزاد شد. (آغاز انقلاب نرم در کره شمالی و احتمال حصر خانگی تام و جری)
3- خروج متهم ۵۰۰ میلیاردی با وساطت یک دستگاه حکومتی بود. (جون دستگاه وساطت زیر 500 میلیارد صرفه ندارد)
4- دختر شاهزاده سعودی هم بازداشت شد. (بیم آن می رود که ملک سلمان با این روند خودش را هم در پایان بازداشت کند تا عبرتی شود برای سایرین)
5- تلویزیون ترامپ را بیشتر از روحانی نشان میدهد. (ایرادی ندارد، در دوران احمدی نژاد هم ایشان بیشتر از اوباما در آمریکا نشان داده می شدند، این به آن در)
6- سهیلا صادق زاده شهردار منطقه ده طی حکمی،پسرش را بعنوان مشاور شهردار و رئیس امور سرمایه گذاری و مشارکتهای مردمی منصوب کرد. (ژن خوب)
7- بازخواستی وجود ندارد؛ مسئولان نالایق،صرفا از مقامی به مقام دیگر منتقل می شوند. (قانون بقای مدیر)
بله، یک سال عید سیزده بدر (به در!) تصمیم گرفتیم تا بدون این که با باقی فامیل قاطی شویم صبح زود به دل طبیعت بزنیم و همچون خاری دراز در چشم نحس سیزده و برخی اقوام و دوست و آشنای حسود فرو برویم. تصمیم گرفتم تا علاوه بر بساط جوجه، بساط کوبیده را هم به پا کنم.
پدرجان از همان اول گفت که حوصله کوبیده ندارد. به من هم گوشزد کرد که اگر از پس کوبیده بر نمیایی از همین حالا بگو، بعد شرط کرد اگر کوبیده بسوزد یا بریزد یا هر چه، همان خاری را که قرار بود در نحسی سیزده فرو برود را به یک جای من می تپاند تا عبرتی برای پسرعموهایم شود. تازه شرط کرد که در مسیر با Maximum شصت تا می رانی و آهنگ بندتنبانی گوش نمی دهی. فوق فوقش رادیو فرهنگ یا یک چیزی مثل رادیو معارف.
صبح زود از خانه زدیم بیرون. شش صبح رسیده ایم وسط جنگل، ما که رسیدیم جنگل خودش هنوز خواب بود. باران خیلی آرام و نم نم می بارید. جنگل هم خیلی خلوت بود. یعنی اولش خوب بود ولی کم کم هر چه گذشت هم بر شدت سرمای هوا افزوده می شد و هم بر تعداد خانوارهای اطراف ما. یک ساعت از اول صبح نگذشته بود که، تقریبا وسط جنگل با ترافیک بزرگراه شیخ فضل الله نوری هیچ فرقی نداشت.
آنقدر خانواده اطراف ما نشسته بودند که انگاری داشتند فرو می رفتند توی دهن همدیگر. بی دروغ اگر دماغ من و سبیل مرد خانواده کناریمان هم زمان کمی بلندتر بود، با هر چرخش سر من، دماغم توی سبیلش یک تابی می خورد. یک پسر بچه تخسی هم کنار ما بود که هی ترقه می انداخت و با هر صدای مهیب ترکیدن همه تا شعاع ده متری هم زمان با هم نیم متر درجا می پریدند بالا. مادرش هم به جای کشیدن گوشش، هی قربان صدقه بانمک بودن پسرش می رفت. یک پیرمردی هم با آفتابه رفت لا لوی درختا محو شد.
خلاصه ما به هر ضجه و مویه ایی بود پدرجان و مادرجان را راضی کردیم که مایه کوبیده را بر سیخ بکشیم. بعد از گوگل کردن نحوه کوبیده زدن و تمرین ذهنی شروع کردیم به سیخ زدن کوبیده. باد سرد ول کن ماجرا نبود. زغال ها و چوب هایی که داشتیم هم، خوب نمی سوختند. مرد سبیلو همچنان توی دهانمان بود و پسرک هم آتش می سوزاند. پیر مرد هم سر و کله اش پیدا شد. رنگ و رویش بازتر شده بود.
جا برای کباب درست کردن خیلی کم است. نزدیک است قطع نخاع شوم. دیگر کم کم داشت حواس پنجگانه ام به دوگانه تبدیل می شد. سیخ های جوجه را گذاشتم روی زغال. بعدش هم کوبیده را گذاشتم روی آتش. کوبیده هنوز سیخش را نگذاشته داشت می ریخت. یاد تپانیده شدن خار در خودم افتادم. هر کنج و سمت سیخ کوبیده که به سمت وا رفتن میل می کرد یک "مــــــــــــــادرجان" به سبک "مهران مدیری" از نهاد من بلند می شد.
در حالی که دستانم از شدت داغی زیاد سیخ ها دارد می سوزد، سیخ اول ریخت. آمدم سیخ اولی را نجات دهم، دستم دارد ذوب می شود، سیخ دوم هم گفت داداش با اجازه منم رفتم.
باد سرد، سوز شدیدی به صورت ها می کوبد. پسرک، دو سه ترقه با هم ترکاند، سیخ سوم و چهارم و پنجم را خودم پرانیدم. حواسم از جوجه ها هم به کلی پرت شد. آن ها هم به ذغال پیوستند. فقط دو سیخ گوجه سالم مانده بود که با سالاد شیرازی و پلو زدیم.
همه نهار را لمبانده اند و با یک شکم گرد و سیبیل چرب رو به آسمان دراز کشیده اند. بس که جا تنگ است انگاری کلی ماهی ساردین را چپانده اند بیخ گوش هم. پسرک همچنان می ترکاند، ملت همان طوری افقی ویبره می زنند. فقط پیرمرد بیدار است و مدام از پسرش سراغ آفتابه را می گیرد.
یک سری دختر دارند ریشه درخت های غول پیکر را به همدیگر گره می زنند. مادرها هم دارند دخترهایشان را Coach می کنند تا در آینده نزدیک یک داماد باحال مثل من گیرشان بیاید!
کفیده ام رو به آسمان. داخل دماغ کسانی که رد می شوند را با وضوح Full HD مشاهده می تمایم. همچنان ترافیک انسانی و خودرویی سنگین است. پیرمرد خوشحال است چون آفتابه را پیدا کرده است. قرار شده تا غروب بمانیم. چنان باد سرد می وزد که انگاری وسط قطب جنوبیم.
به هر جان کندنی بود تا غروب ماندیم. تا شام را هم با درایت کامل من در دامن جنگل بزنیم. هوا آن قدر سرد شده که همه دارند از سرمای زیاد سگ لرز می زنند اما کسی حاضر نیست بساطش را جمع کند. قربان باران بروم. ناگهان سیل راه افتاد از آسمان.
مثل موش آب کشیده همه دارند جمع و جور می کنند که بتپند توی ماشین هایشان. در مسیر برگشت شادمهر دارد می خواند "یه کاری کن که می تونی، یه خونه شو تو ویرونی". ترافیک توی جنگل همچنان سنگین تر از بزرگراه شیخ فضل الله است، با این وضعیت بیشتر از یک کیلومتر بر ساعت نمی شود راند اما باز هم پدرجان دم به دقیقه تپاندن خار را در من یادآوری می کند.
شادیم و ما هم داریم با شادمهر می خوانیم... "یه کاری کن که می تونی" ...
---
پی نوشت:
1- خلاصه خیلی خوش گذشت. هر وقت یادش می افتیم کلی دلمان گشاد می شود.
2- به قول شادمهر یه کاری کن که می تونی. منو میگفته ها.
3- در ادامه هم یک سری آهنگ تنبان جنبانکی گوش دادیم. در حالی باران داشت از آسمان سقوط می کرد... "... خرمشهر، آبادان، اهواز، مسجد سلیمان...کجایی یار بندر برگرد به شهر یاران...." معلوم نبود این آهنگ بود یا نقشه جغرافیا؟؟
1- جوان بودیم و جاهل.
7- عصر راه افتاده بودیم. ساعاتی بعد، شب هنگام به طبیعت رسیدیم.
8- بس که زباله و پس آب ول داده بودند آنجا، بیشتر به شرت طبیعت شبیه بود تا دل طبیعت.
11- هنوز یک ساعت از اقامت ماجراجویانه ما نگذشته بود که طوفان شروع شد.
26- سه نصفه شب به خوابگاه رسیدیم.
33- ... ادامه ندارد. بروید سر کار و زندگیتان.
---
پی نوشت:
1- چند وقت پیش داشتم بایگانی وبلاگ کلنگی ام را زیر و رو می کردم رسیدم به پستی که در آن دیگران را به یک بازی وبلاگی دعوت کرده بودم. البته به جز یک نفر کسی در آن شرکت نکرد. بعد از این چند وقت هم برگشتم و روی پست لینک شده همان یک نفر کلیک کردم، متوجه شدم که همان یک مطلب هم وجود ندارد.
2- حال و روز الان من: یک جلسه بسیار سخت در پیش رو دارم تا ساعتی دیگر. خدا به خیر بگذراند.
در حالی که دارم با صفحه کلید مجازی پست را می نویسم (که لمسی هم نیست) یک پتو هم کشیده ام روی سرم. تازه چند ساعتی است که رسیده ام. بیشتر از بیست ساعت مسافرت آن هم با وضعیتی که من داشتم. از صبح دیروز که به تهران می رفتم یک مادربزرگی به صورت دقیق، صندلی پشتی من نشسته بود. در سفر بعدی از تهران هم این اتفاق دوباره تکرار شد. به گمانم دیروز روز جهانی "مادربزرگ ها در صندلی پشتی ها" بود. یاد مادربزرگ خودم افتادم که اصلا نرسیدم این دفعه به او سری بزنم. مادربزرگ اولی که همان پنج دقیقه اول مهمان دار را خورد و در طول مسیر در حال هضم آن بود.
مادربزرگ مسیر دوم یک چند تا پله در دهان داری از اولی هم سرتر بود. بگذریم که در کل مسیر داشت با همه اقوام داخل وطن خداحافظی و با تمام فک و فامیل خارج از وطن سلام احوال پرسی می کرد. به هر کس که خودش می توانست خودش خبر می داد و به هر کس هم نمی توانست به دیگران می سپرد که بهشان خبر بدهند. یک سره داشت داد و فریاد می کرد که چرا غذای من اینطوریست یا چرا صندلی اش تخت نمی شود یا این که چرا دخترهای امروزی دماغ هایشان را سر بالا عمل می کنند. یک آقایی وسطای مسیر آمد گفت مادرجان، یک مادری مثل شما از زمین و زمان ایراد می گرفت، وسط سفر مرد، به گمانم یکی از افراد امنیت سفر بود و منظورش این بود یک کلمه دیگر داد و فریاد کنی همینجا مستقیم از پنجره پرتت می کنیم بیرون!
مادربزرگ ثانیه هایی ساکت شد اما بعد از رفتن آن آقا، علاوه بر داستان سرایی های قبلی داستان تهدید شدنش از سوی مردک دراز ناشناس را به حالت مسخره و با چند عدد دهن کجی برای بقل دستی هایش تعریف می کرد. خلاصه مادربزرگ را گذاشته بودند روی حالت تصادفی و تکرار، مثل مدیاپلیر ویندوز. یک دخترخانمی هم دو تا صندلی آن طرف تر نشسته بود هر یک ساعت از من می پرسید آقا ببخشید الان کجا هستیم؟ هیچ یادم نبود که لوگوی گوگل مپ را از پیشانی ام پاک کنم. دست آخر به او گفتم الان دیگر نزدیک های مرز منظومه شمسی هستیم. دخترخانم کناری اش هم داشت یکی یکی قیمت پرداختی بلیط مابقی مسافرها را از آن ها می پرسید. یک بچه یک ساله هم دو تا صندلی عقب تر در آغوش مادرش بود و با دوره تناوب یک دقیقه مشقول شیون و زاری بود. یک آقا پسری هم کنار خودم نشسته بود که مثل دخترها کلی آرایش و بزک دوزک داشت. چنان با قر و فر با تلفن حرف می زد که مادربزرگ هر دفعه او را می دید یک استغفرالله می گفت و به ادامه تماس های تلفنی اش می پرداخت. خلاصه جای شما خالی جا داشت تا با یک لباس آبی که آستین هایش را نیز ضربدری بسته اند مرا تحویل دیوانه خانه می دادند. بگذریم. بیرون داشتم آسمان را می نگریستم. دوربین همراهم نبود. آسمان شبیه به عکس زیر بود.
البته آسمان همه جا همین است اما دوربین خوب می خواهد و کمی شانس. این را هم بگویم که من این عکس را از نت جسته ام. قسمت زندگی من هم این طوریه که هر چی بیشتر یه جایی یا یه آدمایی رو دوست داشته باشم ازشون هی دورتر و دورتر میشم. به قول سیروان خسروی که میخونه "از آخرین بار که چشام تو رو دیدن -- فهمیدم که عشق یعنی نرسیدن". تا پست بعدی خدانگهدار همومون باشه. :))
---
پی نوشت:
1- سخت، تاخیری و خشن را به جای تبلیغ این افشانه های ناتوانی چسبی باید بگذارند به عنوان تبلیغ شرکت های مسافرتی ایرانی.
2- می گویند گربه فلان بازیگر دار فانی را بدرود گفت! توی این مملکت کوفتی چه خبر شده است بچه های آدمیزاد دوره گرد خیابانی به اندازه گربه مرده یک بازیگر هم در سرخط خبرگزاری هایش جا ندارند.
3- یکی این پرزیدنت "روحانی" را از برق بکشد بیرون. نه به آن روزها که از "..." بد می گفت و نه به حالا که ...
4- یک کارگر ساده بخواهد بیمه شغلی اش را به مشاغل دارای سختی تغییر دهد باید کلی جواب پس بدهد، آن وقن در این وسط مسط ها موسسه های به ظاهر اعتباری ظرف کمتر از چند وقت در کل کشور رشد می کنند و یک شبه هم فلنگ مبارک را می بندند. مسوولین هم مثل همیشه در حال پیگیری هستند. این چنین پیگیرمسوولند.
5- به قول شاعر ژست هایتان شکلاتی، (گفتم یه کم درجه پرت و پلاهام رو ببرم بالا)
6- با هر کسی از مسوولین مصاحبه میشه میگه از این که بانوان نمی تونن به ورزشگاه بروند ناراحته. مردمه داریم ما که با مسوولین این همه مخالفند؟
7- الان تو مملکت دور، دور مخالفته، شما به یکی بگو تو خوبی تا ثابت نکنه قاتل بروسلی خودشه ول کن ماجرا نیستش.
8- یک آقای Lee داریم اینجا، کره ایه. هر وقت میخواد ناراحتیشو از دست ما نشون بده مثل رییس موپالمو میشه که شمشیر ساز جومونگ بود، هر سری تیغه ی شمشیرش می شکست از خودش ادا در می کرد. اینم سر و مغزشو می کوبه تو قاب در. البته اینم بگم که حدود هفتاد سالشه!
همه وبلاگ نویس های قدیمی رو که تو نت دنبالشون می کردم دیگه یا نمی نویسن یا اگه می نویسن تو وبلاگ های قدیمیشون نمی نویسن. قدیم مثل الان نبود، همین که چهار تا کلمه فارسی می نوشتی تو حلق اینترنت کلی ذوق داشت. یعنی ضرری که فیسبوک و توییتر و اینستاگرام به وبلاگ نویسی زد، برنج پلاستیکی به معده مردم نزد.
---
یه چند تا جمله از خودم در کنم و برم که بخوابم.
1- تا اسم برجام میاد یاد بی اثر بودن تحریم ها می افتم.
2- تا اسم شهرآورد میاد یاد شش تایی ها می افتم. (برو بچه، برو... چهار تا رو تو کوزه)
3- تا اسم اقتصاد مقاومتی میاد، یاد واردات بی رویه روغن پالم و چای هندی و برنج تایلندی و مهر و جانماز چینی می افتم.
4- تا اسم ترامپ میاد مستقیم یاد رهبر کره شمالی می افتم.
5- تا اسم ...
بقیشو خودتون بنویسید، خیلی خستم. بیشتر از اونی خستم که بتونم رو صفحه کلید بزنم. ادیوس (از روی صندلی خارج شده و دمر روی تخت می افتد!)
ای روزگار بی مروت. این است رسم زمانه. چشم به هم زدیم تولد دو سالگی کلنگستان هم رد شد و نشد که یک جشنی بگیریم یا پایی بکوبیم، دست کم یک پستی بفرستیم تا دل ملت کمی شاد شود. یعنی هر چقدر که دلتان بخواهد این روزگار بی مروت است. نسبت به آقایان که خیلی بی مروت است. خانمها را که دیگر نگو، این روزگار بی مروت اشکشان را در آورده است. به دختر وزیر دولت و نماینده مجلس رحم نمیکند، میخواهید به کلنگ رحم کند؟
دختر وزیر که تک و تنها، غریب و بیپول افتاده بو کنج خانه (مانند کمد که میافتد کنج اتاق خواب)، بعد از کلی زحمت و تلاش و صرف زمان و هزینه توانسته از فروش چند جفت جوراب دست دوم پدر جان به واردات لباسهای از ما بهتران برسد. بعد دست روزگار ایشان را میکند سوژهی دست مردم. دختر نماینده را بگو که طفل معصوم با این همه شفاف سازی هنوز هم پشت سرش کلی حرف هست. نه، شما بگو، آیا این انصاف است؟ این همه دختر ستیزی تا چه وقت؟ شما نگاه کن، سایر کشورها با "بزهای" اقتصادیشان چگونه تا میکنند، ما چطور؟ نخبه اقتصادی مملکت را کردهاند پشت میلههای زندان. با این وضعی که برگزاری دادگاهش پیش میرود، نه عمر قاضی و وکیل پرونده به فرجام این دادگاه قد خواهد داد و نه عمر خود "بز".
ای بشکند این دست که نمک ندارد. مورد داشتهایم، آقای دوربینی از خودش رگ نشان داده و جلسهی حاج آقـــــــــا قرایتی را ول کرده و رفته پشت پایهی دوربین نشسته، اما بعضیها که خوب نیست آدم با دست ژن خوبشان را نشان دهد، هنوز راست راست روی زمین خدا راه میروند و میگویند از اول بهار تا حالا بیش از یک میلیون شغل ایجاد شده است. از این رو شما را در ادامه به گفتگویی احتمالی با جناب بعضیهادعوت مینماییم:
-: بفرمایید که مشکل و دشواری کنونی جوانان ما چیست؟
بعضیها: مشکل؟ مشکل ندارند جوانان ما. دووشواری؟ دووشواری نداریم اینجا، دو شلواری از قدیم داشتهایم، اما دووشواری نداشته و نداریم.
-: اجازه بدهید طوری دیگر مطرح کنم، بفرمایید که با این روند ایجاد شغل، مشکل بعدی جوانان ما را چه میبینید؟
بعضیها: خب به صورت کامل مشخص است که مشکل بعدی ما، مشکل شغل ایجاد شدهی خالی هست. یعنی اگر به همین ترتیب پیش برویم مجبور میشویم دوباره علاوه بر بازنشستهها، خانمهای خانهدار و کودکان از سن 6 تا نوجوانان 17 ساله را نیز به سر کار بیاوریم. در کل برای دولت ما سر کار آوردن یا سر کار گذاشتن یک کار بسیار راحتی است. در کل تخصص ما هم همین سر کار گذاشتن است. ما یک و نیم میلیون را از اول امسال سر کار گذاشتهایم، به امید خدا پنج شش میلیون دیگر را تا پیش از عید نوروز بعدی سر کار خواهیم گذاشت.
-: به نظر شما بحران دههی بعدی جامعهی ما چه خواهد بود؟
بعضیها: بستگی دارد به این که دههی بعدی چند سال بعد باشد؟
-: به نظرم دههی بعد ده سال دیگر است، مگر این طور نیست؟
بعضیها: این برای قدیم بود، الان زمانه پیشرفت کرده است، مگر نشنیدهای که وقت طلاست؟ طلا هم که دارد با دلار میکشد بالا، پس سرعت گذر زمان هم میافتد جلو، ما پیشبینی کردهایم با این تدبیر و امید بالای دولت وقت، دست کم زمان چهل درصد سریعتر بگذرد، از این رو در پایان کار دولت ما، به جای حذف پنج شش تا صفر از جلوی واحد رسمی پول کشورمان، باید طول اسکناسهایمان را بیشتر کنیم تا تعداد صفر بیشتری در آن بگنجد و از آن طرف عرضش را کم کنیم تا کاغذ کمتری پرت برود، بله، ما برای صرفه جویی در کاغذ اسکناس هم کلی تدابیر تا کنون ارایه کردهایم.
-: به نظر شما، شما سالم هستید؟
بعضیها: نه من که بارها گفتهام، من جاسم هستم،
-: سخن پایانی؟
بعضیها: به امید روزی که همهی ما این طوری بترکانیم و بتکانیم.
---
---
پینوشت:
1- خبری که سال هزار و چهارصد و ده شمسی در روزنامهی آن زمان زده خواهد شد: دلار با اندکی افزایش قیمت به قیمت سه میلیارد و صد و یک میلیون و هفتصد و شصت و نه هزار و سی و پنج ریال رسید. گفتنی است که نرخ افزایش قیمت دلار یکصد و یازده میلیون تومان بوده است. همچنین پراید فول آپشن با شصت و نه میلیون تومان افزایش قیمت، به قیمت هر دستگاه، بیست و نه میلیون میلیارد تومانی دست یافت که بالاترین نرخ آن در کل کاینات خدا و پنجاه سال اخیر بوده است. گفته میشود هر قرص نان نیز امروز در معاملات بورس تهران، به میزان صد و ده میلیون درصد رشد قیمت داشته است.
2- چون مثل یک بنای خوب، همیشه باید بلد باشد تا ماله بکشد!
شنیدین غلام قلی می خواست گردو بشکونه، گردو رو گذاشت زیر پاهاش و با سنگ کوبید روی سرش. حالا شده حکایت نماینده های مجلس که از وزرای دولت خواسته بودن که فهرست کل دارایی هاشون رو برای مجلس منتشر کنند. البته نه این که بد گفته باشند، ابدا، منظورم اینه که داداش چرا گل به خودی می زنی. شما خودت قبل از همه نیاز مبرم به شفاف سازی داری.
---
---
پی نوشت:
۱- به نام خدا، قلدون هستم یک نماینده و از دار دنیا یک ژنتیک خوب دارم و بس!
۲- این قد که تو این چند مدت در ایران اتوبوس چپ کرد، توپولوف تو دنیا چپ نکرد.
تــــــــــــــادا، من برگشتم. خواهش میکنم تشویق نفرمایید. آخه این همه کف و سوت لازم نیست. خواهش میکنم خودتون رو تشویق کنید، اون آقای دو تا مونده به آخر (انگار ملت تو صف ایستادن و در حال تشویق من هستند. به حق توهمهای نزده)، آره آقا شما رو میگم، این قدر سوت نزن، گوشمون کر شد، الانه که به جای کف و سوت، کف و خون قاطی میکنیها. خب دوستان بعد از این همه سر پا موندن پشت رایانههاتون، که به افتخار بازگشت قهرمانانهی بنده به میهن عزیزمون بوده، شما را به خواندن نکاتی چند دعوت مینمایم.
یک: بنا به اخبار رادیو تلویزیون ما، از کل دنیا فقط ما ایرانیها هستیم که سرمون به تنمون میارزه. یه جوری هم بقیه دنیا رو همیشه نشون میدن که انگاری سر اونا داره به تهشون پنالتی میزنه. خداییش هم کاری که اونا میکنن خیلی سختتره.
دو: اگه ژن خوب ندارید بهتر است قبل از به دنیا آوردن کودکتان، مقداری ژن خوب تهیه نمایید. مورد داشتیم، طرف قبل از بچه دار شدن رفته بیمارستان خصوصی، گفته از کجا میتونم ژن خوب برا بچهی آیندهام بخرم. میگن پرستار و مسوول پذیرش چپپیدن تو دستگاه ام آر آی، میگن ما اشعهی فرابنفشیم. حالا بگذریم از اینا که بهترین ژن ایران ("بــــــــــــ ــــــــــــــز") الان تو زندان به سر میبره. بقیه دنیا با ژن خوباشون چه طوری برخورد میکنه، ما چطور. والا من هم ژن خوب داشتم میلی به موندن تو این مملکت نداشتم. والا با این نوناشون.
سه: همیشه بهترین دولت همین دولتی هست که داره کار میکنه و بدترین دولت همون دولتی بود که قبل از این دولت بوده.
چهار: کره شمالی و ایالات متحده آمریکا هر دو موشک هستهای دارند، همچنین هر دو یک عدد اختیاردار فرزانه هم دارند، قربون حکمتت برم خدا، در و تخته رو چه قشنگ کنار هم جور کردی،.
پنج: چون فقط ایران هستش که با داشتن وزارت خانهای به نام وزارت ارشاد، پیش از تولید فیلمهای سینمایی نظارت همه جانبه را بر روی محتوا و موضوع اثر هنری دارد، اینه که بقیه دنیا در صنعت تولید فیلم در هیچ نوع تقسیمبندیای به گرد پای ما ایرانیها هم نمیرسند. جا داره به خاطر سی چهل سال خدمت دست این عزیزان را سخت بفشاریم. میگن اسمش رو هم گذاشتن "خالی بود" چون هم به "هالیوود" نزدیکه و هم به "بالیوود" و هم این که دورادور اشاره به میزان مغز موجود در جمجمهی برخی از این عزیزان وزارتخانهای داره.
شش: هر کسی با "موگرینی" سلفی گرفت که هیچ، برای اونایی که نگرفتن، قرار شده یه بار دیگه "موگرینی" بیاد مجلس، اما این دفعه شاید به علت از پیش تعیین شدن حضور ایشان و خطر ماندن نمایندگان محترم در زیر دست و پای سایر نمایندههای محترم، پیش پیش باید نمایندهها اسم بنویسن و طبق نوبت جلو برن. اونایی هم که از قبل تو مجلس باهاش عکس دارن باید مالیات بر عکس افزوده خودشون رو به سامانه 7080 پیامک کنند تا در قرعهکشی عکس سلفی با "لیدی گاگا" شرکت داده بشن. من الله توفیق برادرها و خواهرهای نماینده. چشم امید یک ملت به شماست.
هفت: شنیدین میخوان مواد مخدر رو به صورت دولتی توزیع کنند؟ خب چی کار کنند، کار که تولید نمیکنند اقلن سر جوونای ملت رو باهاس با یه چی گرم کرد یا نه، تلگرام که میگین بده، اینستاگرام هم که میگین حجم زیاد میخوره، فیسبوک و توییتر هم که از اول بد بودن، میمونه یه مواد مخدر که سرگرمی جووناست. فقط حیف از جوونایی که سرشون رو برای توزیع مواد مخدر تا قبل از این روی چوبهی دار از دست دادن. اگه بدونید چقدر سرها رفت بالای دار تا مواد مخدر به سبد کالای خانوار اضافه بشه، هیچ وقت این همه ناشکری نمیکردین.
هشت: کشور ایران طبق برآوردهای برترین اقتصاددانهای موافق دولت، در بهترین وضعیت ممکن خود که همان بدترین نوع رکود اقتصادی است قرار دارد. لازم به ذکر است که وضعیت ایران به لحاظ اقتصادی ممکن نبود که بدتر از این باشد، چون اگر میتوانست بدتر باشد، به ضرس قاطع بدتر از این میشد. این جاست که شاعر میفرماید:
خوشا به حالت ای روستایی
چه شاد و خرم، چه با صفایی
در شهر ما نیست جز دود ماشین
دلم گرفته از آن و از این
(مراد از آن، اقتصاد آن دولت و مراد از این نیز اقتصاد آن دولت است، چون که این دولت در زمان حال به هیچ وجه نمیتواند مقصر باشد ولی با گذشت زمان و تغییر این دولت به دولت بعدی مراد از این، آن میشود کما این که مردا از آن همچنان آن میماند!!)
---
---
پینوشت:
1- این حیاط و اون حیاط میارن نقل و نبات، بادا بادا مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا، یعنی این که در این حیاط و حیاط همسایه مواد مخدر دولتی با کوپن کاغذی توزیع میگردد. ای جوان بر تو و سایر جوانهای محلهات این امر مبارک، مبارک باشد.
2- یارانه نقدی که از سر برج رسید به بیست و چندمین روز هر برج، دست کم امیدوارم در توزیع تریاک و منقل و بافور تا چند سال آینده به خودکفایی رسیده و به جای واردات این قسم تفریحیجات از چین، خودمان با دست خودمان، خودمان را بسازیم. بلند بگو ماشاالله
3- به قول آقوی همساده: یعنی له لهما. کاکو یعنی داغونم کردین. بس که سوت کف زدین. ما رو شرمنده کردین.
یک چیز زندگی کلنگیام مبارک! بادا بادا مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا.