حالا دیگر تمامی بخش های خبری، از بی خبری روی آورده اند به پخش توییت و پست های اینستاگرامی و فیسبوکی کاربرهای بی سر و ته. چنان که می دانید اگر این مطالب مخالف افکارشان باشد آن ها را معلوم الحال و اگر موافق افکارشان باشد آن ها را مجهول الحال می نامند!
تازگی ها با بسته شدن حساب برخی از این حساب های معلوم الحال مجهول در فیسبوک و توییتر و اینستاگرام، داد این بخش های خبری درآمده. یادشان رفته که دولت خودشان در گام اول این شبکه های معلوم الحال را فیلتر کرده. ببین کفگیرشان چقدر به ته دیگ خورده که همه اخبارشان شده نشان دادن چند توییت که دست آخر می فهمی خودشان هم آن را نوشته اند. خود گویی و خود خندی، عجب ....
----
پی نوشت:
1. ملت، من اشتباهی ام، (پرزیدنت روحانی در حال پاسخ به پرسش نمایندگان در روزهای آینده).
2. جهانگیری: مردم یادشان رفته در صف سکه و دلار می خوابیدند، برای همین ما آن را به یادشان خواهیم آورد طوری که تا عمر دارند یادشان نرود.
3. برخی گفته اند که با شیخ گفت و چای، فرزندت کجاست؟ شیخ آهی بر کشید و گفت، نصف ژن خوبش در بدن بنده محبوس می باشد و برای نصف دیگرش هم، هنوز کسی اعلام آمادگی نکرده است. مریدان آجر ها بر سر کوفتند و زوزه ها بر دمیدند و راه بادیه در پیش گرفتند که ناگهان با خیل دهشتناکی از انبوه فرزندان مدیران و بزرگان این سرزمین روبرو شدند که در کنج بیابان سر بر خشتک نهاده و زار زار، از نبود فرصت شغلی مناسب شیون می نمایند. مریدان چو این بدیدند، سر بر دهان اژدها فرو برده و همگی خواستار این شدند که به کتلت تبدیل شوند. عجبا که در این میان، یک فرزند هم از فضل پدر چیزی حاصل نکرد.
4. تحریم ها که برگشت، اول از همه قیمت پراید زیاد شد. یاد پیکان به خیر. اگر بود الان آن تولید ملی صد در صد بومی هم گران میشد. بمیرند برای تنهایی هایت ای پیکان!
5. یادش به خیر، یک زمانی اینجا برو بیایی داشت برای خودش. مثل خانه پدربزرگ ها و مادربزرگ ها، هر از گاهی یک آشی می پختیم، همه ی اهل و ایال و دوستان جمع می شدند و یک اظهار نظری می نمودند، حالا انگاری شده شبکه چهار. دیگر کسی نمی زند وبلاگ گفت و چای، باز هم صد رحمت به شبکه چهار.
6. گل پونه نعناع پونه گوش می دهم!
کمیته مستقل مبارزه با مواد مخدر مجمع تشکیل مصلحت نظام در ایران اعلام کرد که با وجود نوسانات ارزی، در حالیکه انتظار میرفت قیمت مواد مخدر نیز دستکم دوبرابر شود این اتفاق نیفتاده است.سعید صفاتیان رئیس کارگروه کاهش تقاضای این کمیته روز چهارشنبه ضمن اعلام این خبر گفت: «برای نمونه تریاک با وجود نوسانات ارزی چندان گران نشده و بهای آن فقط درصد اندکی رشد داشته و میانگین قیمت آن در کشور هر کیلوگرم ۴ میلیون تومان است.» آقای صفاتیان یکی از علل احتمالی ثابت ماندن بهای مواد مخدر را انبوه مخدرهای انبارشده در افغانستان و برنامهریزی دقیق قاچاقچیان برای عرضه آن در بازار مصرف دانست.
---
2. یعنی دولت روحانی اندازه یک مشت مفنگی مواد پخش کن هم برنامهریزی نداشته است!
3. به لقمان هم گفتند برنامه ریزی را از که آموختی؟ گفت از روحانی (پرزیدنت). هر کار که او کرد ....
پسرک با پای برهنه روی آسفالت داغ به سمت من می دوید. راننده تاکسی گفت کجا؟ گفتم مستقیم. گفت بیا بالا. سوار تاکسی شدم. پسرک به سمت پنجره تاکسی آمد. دستش را دراز کرد و گفت دمپایی ندارم. قبل از من هم به چند نفر دیگر همین را گفته بود. از کیفم مقداری خوراکی بیرون آوردم و به او دادم. خوراکی ها را با یک دست به بدنش چسباند و دست دیگرش را دوباره جلوی من گرفت. "دمپایی ندارم" این را که گفت دستش را جلوتر آورد. از کیف پولم یک اسکناس بیرون آوردم. خوشحال شد. پیش از آن که اسکناس را به او بدهم گفتم شاید تو فکر کنی که آدم های این خیابان گول تو را می خورند اما باید این حقیقت را به تو بگویم که این حق پسرک پنج یا شش ساله ای مثل تو نیست که زیر این آفتاب داغ با خواهر کوچکتر از خودش توی خیابان دنبال پول باشد. حق تو خیلی بیشتر از این هاست. پسرک بی آن که چیزی بگوید شاد و خوشحال به خواهر کوچکترش یکی از خواراکی ها را داد و گفت: این برای تو. این ها را هم میبریم خانه برای مامان. راننده تاکسی آهی کشید و گازش را گرفت.
---
پی نوشت:
1. رییس جمهور (به اصطلاح) منتخب مردم کشورم، همه ی فکرش شعارهای آرمان گرایانه ای است که به اندازه یک خوراکی هم، به درد آن کودک گرسنه نمی خورد. حاشا به تدبیرت، به امیدت، به آن کلید راه گشای مشکلت!
2. ببخشید که این همه تلخ شد این دفعه.
لابد خبرهای اقتصادی داخلی را در این مدت پیگیر بوده اید. تیم اقتصادی دولت که چه عرض کنم، شما بگو تیم ملی بادمجان اگر بود، بهتر می توانست ارزش پول داخلی را حفظ کند. یکی لطف کند به رییس جمهور بگوید، خواهش می کنم شما حرف نزن، بلکه ارزش پول داخلی ثابت ماند.
----
----
پی نوشت:
1-سلام. عجیب است که بعد این همه مدت دلم هوای اینجا را کرده بود. برای من ریدایرکت های بیان قابل تحمل نبود. حالا چند ماهی می شود که اینجا نبوده ام. اما با برطرف شدن مشکل ریدایرکت های بیان، باز هم به سرم زد که برگردم همینجا. البته آن خانه (دینگالا) به قوت خودش باقی خواهد ماند.
2- با این حال و هوای اقتصادی داخلی و خارجی ایران، آدم ناخودآگاه به یاد فرمان آماده باش مدرسه می افتد که می گفت: از جلو نظام، با این تفاوت که حالا با فشارهای ترامپ به انتهای آن باید اضافه کرد:از جلو نظام، از .... ترامپ!!
3- فکر کنم رییس جمهور گفته به صدا و سیما، از الان برنامه اعلام نرخ تورم تک رقمی رو برای عید سال بعد بسازن. آخه می ترسن اگه تا پایان سال صبر کنند نرخ تورم هف هش ده پونزده رقمی بشه.
4- در پایان بازگشت پیروزمندانه ام را تبریک گفته و این چند بیت را می نمایم تقدیم:
آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتشافشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقت قطرهای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
نوروز بر شما مبارک باشد. خلاصه از بیان رفتم. این دفعهی سومی هست که من از بیان خداحافظی میکنم. به گمانم دیگر جای داستان "چوپان دروغگو" قصهی خداحافظی مرا از بیان باید بنویسند تو کتابها.
باور کنید خودم هم دلم نمیخواست بعد ده دوازده سال وبلاگ نویسی از پرشین بلاگ، بلاگفا، آشغال بلاگ و ... و دست آخر هم بیان این طوری بروم؟! چی مینویسم؟ والا اگه بدونم؟ مثلا دلم میخواست چه جوری برم؟ فکر کن دلم میخواست مدیر این وبلاگها با چوب بیفتم دنبالم تا برم؟ من به اندازه کافی خودم گیج و منگ هستم، بعد دو روز رسیدن هنوز هم خوابم میاد. خلاصه من یک مکان دیگه پیدا کردم!
تو این دوره زمونه که هر کسی یه مکان برای خودش داره، حتی صدا و سینای اسلامی که مکانش مهدیه تهران هست، حمید بقایی و بابک زنجانی که کنج زندان هستش یا خاوری که رفته تو کانادا مکان زده. این هم مکان بنده، البته برای کسانی که دوست دارند زین پس با نوشتهها و زندگی عجیب و غریبم همراه باشند.
این شما و این هم برای اولین بار مکان جدید گفت و چای
عید شما مبارک و خداحافظ بیان برای همیشه
شکر خالق هستی که پیش از این که وارد سال یک هزار و سیصد و نود و هفت آفتابی شویم، شورای عالی کار، دست کم حقوق کارگران را یک میلیون و یکصد و چهارده هزار و یکصد و چهل تومان اعلام فرمود.
این شورا همچنین با اعلام این خبر، رنگ سال را نیز قهوهای دانست و گفت که هنوز مشخص نشده که چرا از ابتدا رنگ دولت آقای پرزیدنت روحانی قهوهای نبوده است.
این شورا بیانیه خود را این گونه پایان بخشید:
"ما تنها هیاتی هستیم که اشک کارگران را در میآوریم و آخر مجلس هم غذایش را نمیدهیم، هر طور که حساب کنید این دفعه، اعتراف مینماییم که دسته جمعی ر***م داداج"
---
پی نوشت:
1- مشکل ریدایرکت من که حل نشده، ده برابر بدتر هم شده. خیلی تلاش کردم که بمانم اما نشد.
دوستان خانه ای در دست احداث است.....به زودی با خبرهای خوبی برای خودم برمیگردم :))
امسال دم عیدی نشد که خانه باشم. نشد که با فرش و قالی شسته کشتی آزاد بگیرم. البته من از دوردستها دستی بر آتش داشتم و هر روز توی تلفن میگفتم که مواظب خودشان باشند.
سالی که گذشت خیلی عجیب بود. امسال برای من با دلهره شروع شد و با سردرگمی ادامه یافت. شاید کمتر از تعداد انگشتان دست به خانه برگشتم و روی ماه خانوادهام را دیدم.
شما اگر حالا کنار پدر و مادر و خواهر و برادرتان هستید، بهتر است که خوب از کنار هم بودن حالش را ببرید.
من اینجا یک رییس دارم اسمش lee است. البته فامیلی اش این است. ایشان یک جمله مشما پاره دارد و مدام وقتی که خسته میشوم میگوید: never giveup
شاید امسال از هر جنبه ای که فکرش را بکنی به شما هم سخت گذشته باشد. خوب که فکر میکنم سخت با آسان، بد یا خوب، خلاصه گذشت و من نصفه نیمه از آن راضی بودم و هستم.
البته من مثل جناب دکتر احمدی نژاد نیستم که تا همه چیز بر میل ایشان پیش میرفت راضی بود و حالا معترض یا مثل ورژن های بعدی ایشان که لنگه دیگر خودشان است. آدمیزاد دلش میخواهد دو تا شاخ روی سرش بروید، آنهایی که منتقد جناح مخالف هستند چنان در روزنامه هایشان طرف مقابل را به میخ اویزان میکنند که انگاری مامور مخصوص حاکم بزرگ، میتیکومون هستند. یکی باید به این منتقدنماها بگوید عمو جان، شما برو دوغت رو بنوش.
کشتی منفجر شد، هواپیما افتاد، کلی اتوبوس وارونه شد، به مردم زلزلهزده به شیوه درستی خدمت رسانی نشد و ... بعد هنوز یک عده ای این موضوعات را کردهاند پیراهن عثمان و به طرف مخالفشان کلی بی کفایتی نسبت میدهند.
تا ساعاتی دیگر به وطن اصلی خود باز خواهم گشت و امیدوارم که رمقی باقی بماند برای نوشتن.
-----
پی نوشت:
۱- شاعر میگوید: مرا دیدن رویت بیچاره کرده، خانه من آمدم!
۲- نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد. عزیزان من شما را آگاهانه میکنم نصیحت. هر که هر چه گفت، باورش نکنید، حرفش را نمیگویم. خودش جنابعالی اش را میگویم.
۳- در حالی که دوغم را مینوشم، باید بگویم که با حل شدن موقت مشکل ریدارکت بیان به این سرای بی کسی برگشتم، اما نمیدانم حالا که دو خانه مجازی دارم کدام را در آینده بیشتر دوست خواهم داشت!
من روی هر کجای بیان یا صفحه وبلاگم کلیک می کنم یک ریدایرکت باز می شود، چه با لپ تاپ، چه با کامپیوتر یا با گوشی هوشمند. خلاصه دیگر اعصابم از دست بیان خورد شده است. نگویید مشکل از همه سیستم های خودم هست که با کامپیوتر یا گوشی دیگران هم چک کرده ام. ما رفتیم بیان، شب و روزت خوش :))
راستی اسم وبلاگ جدیدم را در آینده احتمالی اینجا درج نمی کنم :))
---
پینوشت:
1- سلام دوباره. سلامی چو بوی خوش آشنایی. بهبه به این بو. به این آشنایی چند ساله. چقدر زود گذشت،
این برای بار چندم است که من از بیان خداحافظی میکنم. شاید جالب باشد که هر دفعه مثل کش تنبان برگشتم همینجا. اما این تو بروی از آن من برومها نیست. حالا دیگر یک دامنه اختصاصی و یک هاست چسکی گرفتهام. دارم روی ظاهرش کار میکنم. این را هم بگویم چون دامنه را با افتخار با نام واقعیام ثبت کردهام و به ازای یک دامنه آی آر ساده کل شجرهنامهی خانوادگی خودمان را فرستادیم ایرنیک، دیگر نمیخواهم نه این را به آن لینک کنم و نه آن را به این. بفرمایید بری! بلوبری
2- در حال نوشتن این پست، موزیک "اینجا، جای موندن نیست" از سیروان خسروی مدام در حال پخش بود. شما گوش ندهید، اثر مخرب دارد!
وزیر کار میگوید میزان کار مفید ما در روزکمتر از حد استاندارد است. وزیر بهداشت میگوید سرانه مصرف دارو توسط مردم بیش از حد استاندارد است. وزیر نفت میگوید میزان سرانه مصرف انرژی مردم در کشور بیش از استانداردهای بین المللی است. وزیر علوم میگوید میزان مقالات بی ارزش و بی مصرف توسط دانشجویان ارشد و دکترا از حد متعارف خود خارج شده است.
وزیر .....
خلاصه وزرا از دست ما مردم خیلی ناراضی هستند. کمی رعایت کنید عزیزان. این چه وضع ملت بودن است، ملت را در خارج نگاه کنید، ببینید دارند میجهنمند، شما که از نعمات بیکران بهشتی استفاده می نمایید، کمی هم دل مسوولین و وزرا را شاد کنید.
پی نوشت:
1- شرایط استخدامی تو ستاد بحران، فقط اونجاش که در عین داشتن آمادگی کامل، باید با هر بحرانی بتونی به صورت کامل غافلگیر بشی. گفتند برف و بوران دوباره در راهه. پیش پیش به آگاهیتون برسونم تا از غافلگیری ستاد بحران شما دیگه غافلگیر نشوید!
2- به آگاهی میرساند زین پس نام این وبلاگ به «گفت و چای» تغییر خواهد کرد.
خدا به سر شاهد است که من از گوشت خوشم نمیاید. یک هفته مهمان بودیم، بهاندازه شصت کیلو انواع گوشت اردک را به من تعارف میکردند. بدبختی هی من از روی کم رویی و خجالت به زور گوشت اردک را نجویده قورت میدادم، لقمه هنوز پایین نرفته بود مادرم میگفت پسرم گوشت دوست ندارد، صاحبخانه تا میدید من گوشت را درسته قورت داده ام می گفت: دارد تعارف می کند، مگر می شود کسی گوشت دوست نداشته باشد و یک جا همه آن را ببلعد!
آقا تا این باجناق ایشان سر من را گرم میکرد، صاحبخانه نصف دیگر اردک را گذاشت توی بشقاب من، یعنی در این یک هفته حسرت خوردن قیمه بادمجان و فسنجان و قرمه سبزی ماند به دلم. خلاصه، یک هفته گوشت اردک بلعیدم با پلو خالی.
پی نوشت:
1- تعارف نکردن و ناراحت نکردن دیگران، شده دوردست امید برای من. من که گمان نمیکنم بشود یک روزی کامل تعارف کردن را کنار گذاشت.