یک خبری خوندم که نمی دونم درست هستش یا نه، سرخطش این هستش:
ارتباط یک زن با 16 نفر از پرسنل وزرات نفت
به نظر من باید به کل مجموعه وزارت نفت به سبک هادی عامل گفت: خدا قوت پهلوان ، خسته نباشی دلاور!!!
دلیران تنگستان که میگویند، یکی یکی دارند خودشان را بروز می دهند. از شورای شهر بابل اگر به عنوان مقدماتی یاد گردد، این رویداد جدید دست کم از نیمه نهایی ندارد. خدا به داد "فینال" یا بازی نهایی برسد.
0: قربان باید به آگاهی شما برسونم که RQ-170 سومی را هم سالم رو هوا گرفتن.
1: حتما اشتباهی شده. نامه بزنید برگردوننشون.
0: یه چند تا موشک هم کنار پایگاه های نیروهای نظامی ما در عراق زدن.
1: اشکال از دقت موشک ها بوده، قرار نبوده اونجا بزنند.
0: میگن چند تا کشتی نفتکش تو بندر الفجیره رو با عملیات خرابکارانه متوقفش کردن.
1: چقدر سخت میگیرید، کشتی ها قدیمی بودن، بدنشون پوسیده به مرور زمان، تازه بیمه بدنه هم که دارن،
0: به کشتی ژاپنی مین چسبوندن و بعد رفتن مین رو دوباره جدا کردن.
1: خو وقتی عمل نکرده حتما مین نبوده، پسماند پلاستیکی بوده، برای حفظ محیط زیست برداشتن بردن انداختن تو سطل آشغال.
0: به روح "آبراهام لینکلن" قسم، این دفعه یه پهباد چند صد میلیون دلاری رو زدن.
1: اشتباه یک آدم بوده، یا اشتباه یک فرمانده. بی خیال.
0: جناب پرزیدنت، خاورمیانه که به چوخ رفت، به درک اما از صبح یه عده با علم و کتل و سنج و طبل دارن میخونن و میان سمت کاخ سفید، دستوری صادر نمی فرمایید؟
1: آهان، این شد، گفتم بالاخره میان برای مذاکره، بگو "بولتون" و "پمپیو" هم بیان تا دیر نشده، معامله رو ببندیم بره پی کارش.
-----
چند سال بعد...
----
0: جناب اینجا خیلی گرمه، چقدر بوی پا میاد اینجا؟ این بوی گل رز چیه قاطیش شده؟
1: چاره چیه، از وقتی کاخ رو کردن حسینیه "لینکلن"، هر روز میان برای نماز جماعت، بوی جوراباشون هم با بوی یه چیز که بهش میگن گلاب و می پاشنش تو هوا، قاطی میشه. دیروز ناهار هم یه چی دادن به اسم "قیمه"، خیلی وقت بود با "ایوانیکا" غذای خونگی نزده بودیم.
0: جناب رییس جمهور، همسرتون گفتن ساعت ده که شد حتما بهتون خبر بدم. الان یک دقیقه مونده به ده صبح.
1: ای ول، دمت گرم، برو سایت سایپا الان باز میشه، برای من یه پراید وانت ثبت نام کن، تونستی برای "ایوانیکا" هم یه 111 تمیز بنویس.
0: یعنی شما نمی خواهید هیچ واکنشی نشون بدید؟!!!!
1: وا کنش؟ اگه پراید وانت رو تونستی برام بخری، منم میدم اول تو درب سمت راننده رو وا کنش. خوبه؟
تازگی ها یک فیلم تهیه کردم که اسمش مرا به یاد یک آلبوم موسیقی از "پینک فلوید" می انداخت. فیلم "مادر قلب اتمی"، و باید اعتراف کنم که تنها از روی کنجکاوی آن را تهیه کردم. چون چند سالی هست که دیگر حوصله ی فیلم دیدن را از دست داده ام. به ویژه فیلم به زبان شیرین پارسی را.
باید اعتراف کنم ای کاش این کار را نمی کردم چون به همان اندازه که از دیدن این به ظاهر فیلم هیچ چیزی نفهمیدم، احساس میکنم صد برابر آن وقتم را تلف کردم!
به نظر من بهتر است بودجه ی این فیلم ها را ببرند توی روستاهای کوچک و دور افتاده و به هر کودکی سالی یک عدد مداد HB بدهید. من حسود نیستم، کار و زندگی خوبی دارم. (چشم حسود بماند بینا اما خدا بدهند به آن ها و بقیه هم، ان شالله) حرف زیاد دارم که بزنم اما حس و حال نوشتن ندارم. این نوشته را هم برای این نوشتم که اگرشما این فیلم را هنوز ندیده اید، همان بهتر که نبینید. کمی کمتر الکتریسیته مملکت جاری تان را مصرف کرده اید و وقت پر ارزشتان را ذخیره. پاینده باشید.
وگرنه الان معلوم نبود چه بلایی سر ما ایرانی ها می اومد. باز هم خدا رو شکر، هنوز نفس می کشیم و میشه برای بقا فوتوسنتز کرد. نمونه هم در صنعت خودرو زیاد داریم، مورد داشتیم، رفته نمایندگی، یه فرمون خالی بهش دادن، بعد به ایشون گفتن بقیه ماشین آپشن بوده که حذف شده، به جای اون حذف شدهها هم خودروساز پولش رو پرداخت میکنه. حیف کلمه "فرغون خودرو" که بخواهی به عنوان اسم بزاری رو این طور کارخونهها. حیف!
لابد میگی، اگه تحریم ها اثر داشت چی میشد؟ چیزی نمی شد، همون فرمون رو هم دیگه به کسی نمیدادند.
دو سال بعد:
خداحافظی تلخ: والا ما که از همان دوران کودکی ماکارونی را با بانو "سویا" میزدیم و زورمان به خرید بانو "گوشت چرخ کرده" نمیرسید. از کل ماکارونی دلمان به تهدیگش خوش بود که آن هم با گرانی ماکارونی، به تاریخ پیوست. (به قول خواجه امیری، خداحافظ ای شعر شبهای روشن)، بخت بد، رابطهیمان با بانو "سویا" هم به هم خورده، از وقتی فهمیدیم ایشان هم تراریخته تشریف دارند. الان باید ماکارونی را خشک خشک لوله بفرماییم در حلقمان. با بزاق دهان قورت دهیم. اگر که گندم آن هم تراریخته نشود!
دو ماه بعد:
دولت نخبه و یکی یک دونه: بعد از خود تحریمی خفن "پرزیدنت" جناب "روحانی" در نفروختن چیزی که خریدنش چند روز پیش توسط "ینگه دنیا" تحریم شده بود، انتظار میرود تا وزیر نفت بیان دارند: "نفت نمیخرید که نمیخرید، اصلا نمیفروشیم. نه گاز، نه نفت، نه محصولات جانبی آنها را، والا با این نونهاشون!"
دو هفته بعد:
شیوه درست اصلاح قیمتها: سخن گوی قوهی قضاییه: از این به بعد ببینم در تارنمایی اینترنتی، قیمت محصول درج شود، صاحب آن تارنما را به دستان مقتدر مادر اژدها در سریال "Game of thrones" خواهیم سپارد، بعدش اگه زنده بود تشریف میبرند اتاق مادر فولاد زره، (به قول مهران مدیری، مادر جان)
دو روز بعد:
کلید اصلی حل مشکلات: خوشبختانه تحریمها هیچ اثری نداشته و نخواهند داشت، هـــــــــــــــــــیچ، بلند بگو، هـــــــــــــــــــــــیچ!
---
1- ایشون هستند، بچهها، تهدیگ، تهدیگ بچهها



درود. چه خبر؟ خوبید؟ امیدوارم که علی برکت الله به سوی تندرستی راهی بوده و رو به رشد باشید. ادامه دهید. همین فرمان ادامه دهید. در ادامه حماسه مردمی صف ماکارانی و کنسرو ماهی، از مدیران می خواهیم جهت تنوع چند صف جدید را تعریف بنمایند. خدا را شکر ما اسطوره موسیقی دوران "ساسی" را داریم که با آهنگ "آقامون جنتلمنِ" دل رده سنی کودک و نوجوان را شاد میکند، وگرنه که سایر ردههای سنی که همه افسردگی حاد گرفتهاند، بس که به جای زیستن در تلاش برای زنده ماندن بودهاند. حالا که دولت و مجلس دارند به دنبال قاتل بروسلی و زیر بغل مار و شاخ مرغ میگردند بهتر است ما برویم همان تنبانمان را در مهمانیها پاره کنیم. البته اگر این پارتیها در ایران باشد، نتیجه همان پارگی تنبان است اما در این که چه کسی تنبان را پاره میکند تفاوتهایی هم وجود دارد.
بعد از دریدگی اقتصادی، داریم با اقتدار به سمت بیاهمیتی بینالمللی میرویم. طوری که هنوز جوهر مهلت 60 روزه به اروپا روی کاغذ خشک نشده، اروپا ضربالعجل را رد کرده است! هر کاری میخواهید بنمایید فقط در "برجام" بمانید.
اگر به بایگانی وبلاگ من بزنید، میبینید که بنده پیش از این هم پیشبینیهایی داشتهام که حالا به واقعیت پیوستهاند، از این رو پیشبینیهای جدیدم را در بندهای زیر بیان میدارم (صدای کف و سوت و جیغ از جمعیت بلند میشود)
1- سازمان محیط زیست جهانی در پی گرانی انواع گوشت در ایران، اعلام نگرانی خود را نسبت به گونههای مختلف ملخ در خاورمیانه ابراز نمود و از سازمان محیط زیست در ایران خواستار شد تا نسبت به حفظ این گونه جانوری واکنش نشان دهد. سازمان محیط زیست ایران ضمن نشان دادن یکی از انگشتهای دست، به جامعه جهانی فرمود، بشین بزار باد بیاد. (سخنگوی ملخها در گفتگو با ایسنا: ما آمده بودیم حمله کنیم اما به طرز مفتضحانهای ضد حمله خوردیم، چیز خوردیم، جان مادر "مستر ترامپ" بیخیال)
2- پیشتر باب بود میگفتند "روزه بگیرید تا حال فقرا و نیازمندان را بیشتر درک کنید"، با این اوضاع اقتصادی تقاضا داریم تا دولت یک ماه هم که شده ارز رایج بینالمللی بدهد تا یک بار هم حال "اغنیا" را درک کنیم. چی میشه مگه؟!
3- الان بیشتر دوستان مجردم از شرایط ازدواج تنها "خودشان" را دارند، اگر به همین وضعیت بیکاری جلو بروند، تا چند وقت دیگر همان "خودشان" را هم کامل نخواهند داشت، "کلیه، کیسه صفرا، شصت دست راست و گوش چپ" جهت فروش پیشاپیش گرو گذاشته شده است.
4- دانشگاه آزاد بس که خالی مونده، گفت اول درس بخونید بعد پولش رو بدید، چند وقت دیگه، مدرک پست میکنند درب منزل، خواستی پرداخت کن، مدرک رو بگیر، نخواستی، پول ارسال از قبل حساب شده. خودش میره خونه نفر بعدی!
----
----
پینوشت:
----
5- لباسشویی خانهی ما دوباره سوخت، وزارت صنعت، سازمان برنامهریزی و بودجه و ماردم همچنان چشمان شور بنده را مقصر اصلی ماجرا میداند، مراتب قصور بنده تلفنی به خدمت بنده اطلاع داده شد. بنده به صورت رسمی تقاضا دارم تا در صورت امکان، طالبان، داعش یا بقیه گردن گیرها میانجیگری کرده و بنده را از زیر بار این مسوولیت سنگین برهانند. پدرم نیز اعلام کرد که اگر قرار باشد یک لباسشویی جدید به قیمت بسیار ناچیز ده میلیون تومان خریداری کنیم، بنده باید به مدت یک سال کامل، هنگام برگشت به خانه، صبحانه، ناهار و شام، نان را بمالم به لباسشویی و میل بنمایم. بلکه جبران خسارت شود.!!
6- همان طور که میدانستید از کل خانه، بدهیها، قبوض آب و برق و گاز و تلفن و اینترنت و وام خودرو از آن من بوده است. خواهرم ضمن اشاره به افزوده شدن وام مسکن به داراییهای بنده، مراتب تبریک و تهنیت خود و سایر اعضای خانه را به اطلاع بنده رسانیدند. باشد که سقفش برایشان بارانها بگیرد و دیوارش صداها.
7- عجله دارم، باید بروم. کلی بعد برمیگردم. (شاید چند ساعت بعد)
سلام. شرط میبندم که اگر المپیک افزایش قیمت ها داشتیم با اختلاف فراوان ایران مدال طلا را از آن خودش میکرد. میگویند پراید شده شصت هفتاد میلیون تومان، خوب است، از این پس انتظار داریم تا پس از کاهش نرخ فروش این خودروی لاکچری و لوکس، آمار تصادف و مرگ و میر هم پایین بیاید.
از وقتی به وطن برگشته ام، ذوق و قریحه ام نیز کم کمک دارد بر می گردد. مدت بسیار مدیدی بود که از کتاب خاطرات مان دور مانده بودیم. جا دارد ابتدا، از تمامی مدیران بحران تشکر ویژه کنم که بازگشت اینجانب را با باران رحمت الهی هماهنگ نمودند طوری که از سی روز پیش تا حالا از سرمای سخت زمستان در وسط بهار داریم سگ لرز می زنیم. حاضرم قسم بخورم، "حسن" یکی از دوستانم، بس که زیر آب رفت و آمد کرد، نیم متری از متراژ قدش کم شده و آب رفته. مثل کاموایی که من سه سال پیش در کمد رها کرده بودم و وقتی برگشتم دیدم دیگر برای من اندازه نیست! البته به اتفاق آرای خانواده این شکم بنده است که مثل شکم حامله ها، بیست سانتیمتر پیش روی کرده است. درست مثل آب دریاچه ارومیه که دوباره دارد جلو می آید.
پیش از همه چیز باید بگویم که چند سال پیش من همین جا تحت عنوان یک پستی به اسم "این قسمت، پیامد" پدیده ی سیل را با دقت بسیاری موشکافانه بررسی کرده بودم و وضعیت حال امروز را بسیار دقیق پیش بینی کرده بودم. چنین خرس خردمندی هستم من. در حدی که بچه های مدرسه همیشه مرا "فت الله" صدا می زدند، "فت" که یعنی چاق، "الله" هم که یعنی خدا، یعنی "چاق خدا"، چه ربطی داشت؟ من چه می دانم! چه توقعاتی دارید از آدم. خلاصه من که همه چیز را نمی دانم (از نشانه های فروتنی بنده)
جای شما خالی، امسال خانه تکانی من رسیدیم خانه. بله، طوری خانه را به تنم مالاندند که تا برف سال بعد، خانه بوی تن مرا می دهد. همین بود که توی این سه سال مادرم از پشت تلفن می گفت: "پسرم، عزیزم، در و دیوار خانه، همیشه بوی تو را می دهد" دلیل آن هم به طور واضح حضور بنده در خانه تکانی سه سال پیش بوده است به قطع یقین.
یک چند تا عکس خداحافظی هم با عزیزان خارجی انداختیم که اینجا برایتان بگذارم اما چون از تامین امنیت جانی خودم خیالم هنوز راحت نشده، شاید بعدها.
آخرین نفری که با من به تهران بازگشت "یو" بود که الان تقریبا سی روز است ازش بی خبرم. به احتمال زیاد الان در شانگهای به سر می برد. بس که نودل می خورد، رنگش هر روز زردتر می شد. تا چند روز دیگر باید برگردم. خلاصه ببخشید. خواستم در این مدت که هستم بیشتر بنویسیم. برمی گردم، امیدوارم :)
---
1- از خودم ممنونم که برای خودم کامنت می گذارم!
2- از آن یکی خودم هم ممنونم که جواب کامنتم را می دهد.
3- از خودم کلا راضی هستم.
4- از خود راضی که می گویند، احتمالا من نیستم؟!!
لوبیاخور: خب، خبر خوبی دارم برای شما. می خواهیم دستمزدتان را افزایش دهیم.
کارگر: چه عالی. حالا چقدر افزایش می دهید؟
لوبیاخور: سیصد هزار تومان، به اضافه ی صد تومان حق اولاد برای هر فرزند و صد تومان هم برای حق مسکن.
کارگر: ولی من که ازدواج نکردم که بچه داشته باشم!
لوبیاخور: بهتر، راستش خرج بچه در ماه از کل پایه حقوق توی کارگر بیشتر است. همان بهتر که آن را نداشته باشی که پولش را هم نگیری.
کارگر: جدا از حق اولاد، با این مقدار حق مسکن، من کجای این شهر خانه اجاره کنم؟
لوبیاخور: برو پایانه اتوبوسرانی جنوب، آنجا چند تا نیمکت سر پوشیده هست، ایستگاه مترو هم همان نزدیکی هاست. این طوری هم به مترو نزدیکی و هم به پایانه جنوب.
کارگر: آخر زمستان آن جا خیلی سرد است روی نیمکت نمی توان تا صبح دوام آورد.
لوبیا خور: چرا می شود، آن جا یک دکه ی شبانه روزی دارد که با شبی پنج هزار تومن می گذارد بروی کنار حلبی آتشی که درست کرده است بنشینی. تازه این فقط برای ماه های سرد است. ماه های گرم روی همان نیمکت لم میدهی و پول مسکن هم برایت می ماند.
کارگر: بسیار خب، حالا با این قضایا دستمزد من در کل چقدر می شود؟
لوبیاخور: بگذار یک حساب سرانگشتی بکنم. یک و پانصد که مبنا داری، بچه هم که گفتی نداری، صد تومان هم برای مسکن، دویست هم بن کارگری، یک هشتصد نهصدی باید برایت بیفتد.
کارگر: خب دست شما درد نکند. از کی کارم شروع می شود؟
لوبیاخور: فعلا که نیروی کار، زیاد هم داریم. با این وضع بازار برای امسال کمی هم باید نیروهایمان را رها کنیم. حالا صبر کن. از چند وقت پیش، قرار شده بود که هر سال نهصد هزار شغل در سال ایجاد شود، خلاصه این شتری است که دیر یا زود، درب خانه شما هم خواهد خوابید.
کارگر: کار را می گویی؟
لوبیاخور: بله دیگر، کار خوب مثل شتر است، بر همین قسم، کارگر خوب هم، دور از شما، مثل شتر است. شش ماه کار کند، حقوقش عقب هم بیفتد، باید کارش را درست انجام دهد. خلاصه بعد از هفت ماه دستمزدش را میگیرد.
کارگر: اما ارزش پول ما هر روز کمتر می شود. فکر نمی کنید این طوری به ضرر من تمام می شود؟
لوبیاخور: شاید کمی به ضرر شما به نظر برسد اما وقتی به بیکارهای اطراف خودت که نگاهی بیاندازی، میبینی که وضعیت تو، آن چنان هم بدک نیست.
کارگر: اما من که هنوز خودم جزو همان بیکارها هستم!
لوبیاخور: نه، مثل این که تو قصد سیاه نمایی داری، مثل این جناب گفت و چای که دارد این ها را می نگارد.
کارگر: به کل فراموش کن هر چه که پرسیدم و گفتم، آقای لوبیاخور، من معذرت می خواهم. فقط یک سوال دیگر دارم.
لوبیاخور: بپرس جانم.
کارگر: اگر من بیکارم، چرا نگارنده اسم "کارگر" را برای من انتخاب کرده است؟
لوبیاخور: چون او مثل تو نیست که قصد سیاه نمایی داشته باشد. او خواسته به تو یک حالی بدهد. بد است؟ خوب بود می نوشت "بیکار" یا "در جستجوی ابدی برای کار"؟
کارگر: نه، دست ایشان هم درد نکند.
گفت و چای: خواهش می کنم.
لوبیاخور: حالا من یک پرسش دارم جناب گفت و چای؟
گفت و چای: بفرما عزیزم.
لوبیاخور: اسم این را "کارگر" گذاشتی، قبول، اسم من چه ربطی دارد به من؟ چرا نوشتی "لوبیاخور"؟
گفت و چای: برای جلوگیری از به کاربردن الفاظ رکیک!!!